
« كتاب خليج فارس » عنوان بيستمين كتاب از مجموعه
روزگاران , روايت فتح است كه اختصاص دارد به جنگ دريايي
« ريحانه اميني » نويسنده كتاب فوق , 100 خاطره از
رزمندگان دريا دل را جمع آوري و تدوين نموده
است .
« كتاب خليج فارس » در 100 صفحه قطع پالتويي و در
شمارگان 3300 نسخه منتشر شده است .
در مقدمه اين كتاب آمده است : « روزگاران , كتاب خليج
فارس » داستان جنگيدن , روي آب است . كانالي در هور , اروند
يا خليج فارس , فقط به جاي تانك و نفر بر , قايق هست و
يدك كش , ناو و ناوچه , بقيه اش همان است كه بايد باشد.
شناسايي , تعقيب و گريز و زندگي .

|
هركس سبك تر بود , پروازش رهاتر شد
|

به مناسبت چهلمين روز شهادت جانباز شيميايي سعيد
جهاني
ياد سردار جنگ , شهيد سعيد جهاني بخير. سعيد در شب يلداي سال
1343 در اهواز در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود . دوران كودكيش
همچون شهابي در آسمان زندگي بسرعت گذشت . از همان كودكي باديگران
تفاوتهايي داشت . نامش و پيشاني بلندش حكايت از سعادتمندي او داشت .
خود در اين باره مي گويد : آنكه از كودكي نام سعيد برمن گذاشت , عشق
وسعادت بر دلم بنيان نهاد... از كودكي پاك بودن را دوست داشتم , از دروغ و
ظللم و جفا عار داشتم , من زاده مادري پاك طينتم , از پدر صداقت را ارث
داشتم , ... هنوز هفده سال نداشت كه رخت بسيج بر قامت سبز او پوشيده شد و
پيشاني بند قرمزي بر پيشاني بلند او نقش بست و دستان پراز مهرش رنگ و
بوي باروت گرفت . خود در اين باره مي نويسد : دور بودم , دور بودم , سالها از
خودم دور بودم , خدا مرا با جنگ آشنا كرد , جنگ مرا با خودم آشنا كرد , در
خودم چيزي ديدم كه نامش خدا بود , خوبي ها را به من ياد مي داد , زشتيها را از
برم دور مي كرد.... شهيد سعيد جهاني با جنگ الفتي خاص پيدا كرد. عمليات
شكست حصر آبادان آغازگر شكست منيتهاي انساني او بود و همچنين شروع
حضوري مستمر در جبهه ها كه هفت سال بطول انجاميد. در هر عملياتي شركت
مي كرد. گاهي در جامه يك رزمنده , گاهي در پوشش يك غواص , گاهي در قالب
يك نيروي اطلاعات عمليات و گاهي هم بعنوان يك فرمانده . آري جنگ سعيد
را ساخته بود. بزرگي زودرس درچهره معصوم و جوانش نمايان شده بود. خود
دراين باره مي نويسد : من جواني را سخت ديده ام , با جوانان در تير و تركش
بوده ام , بيابان گردي و شب زنده داري , گرسنگي وتشنگي , عاشق مرگ و
جراحت , ايثار را من ملاك بوده ام , من بارها زخمي ديده ام , من سالها زخم
داشته ام , من شاهد مرگ دوستان بوده ام , من مرگ و بودن را قاضي بوده ام , من
با ايثار دوستان زنده ام ..... سعيد مصداق آيه شريفه : اشدا علي الكفار و رحما
بينهم بود. در جنگ با دشمنان خواه از جنس عراقي خواه از جنس آمريكايي
لحظه اي تامل نمي كرد. و در بين رزمندگان شوخ طبعي هاي او مثال زدني بود.
فقط آسمان دشتهاي جنوب , شاهد مناجات شبانه او با خدايش بودند. آواي
اللهم الرزقنا شهاده في سبيلك او هنوز در نخلستانهاي جنوب و جزاير مجنون
مي پيچد. در اين هفت سال بارها طعم مجروحيت را چشيده بود و با مرگ
مواجه شده بود و با تبسمي از آن گذشت . در اين رابطه شهيد جهاني مي نويسد :
سالهاي پيش در بيابانهاي تاريك , در كنار خاكريز , در زير تير وتركش , تنهاي
تنها در كنار رفقا ورقبا , هركسي بدنبال ردپايي , رد قهرمان قبلي , خط پايان ,
عبور از مرز بود , مرز ما خط مرگ بود , مرگ را از خود خسته كرديم , مرز را به
خود نزديك كرديم , سوت شروع , تصميم ما بود , رقابت بر سر مرگ بود , مرگ
ما مردن در پي نداشت , آغاز حيات و شروع جاويد داشت ....يكي از دلايل
حضور مستمر او در اين مدت هفت سال در جبهه حضور دوستاني بي ريا
وصميمي بود كه بسياري از آنها در برابر ديدگان سعيد به فيض شهادت نايل
شدند و به درجه اي رسيدند كه سعيد سالهاي سال از خدا طلب مي كرد : من
جوانان بي ريا را دوست بوده ام , ما عاملان بي حرف وحديث بوده ايم , عارفان
راز ونياز و وصل بوده ايم , ما بارها بر لب مرگ خنديده ايم , خود را پس از مرگ
جاويد ديده ايم , من مرگ را رفيق ديرينه ام .... شجاعت و ايثار او در جنگ مثال
زدني بود. همرزمانش تعريف مي كنند در شب عمليات بدر , سعيد نيز بعنوان
فرمانده دسته غواصان حضور داشت . رزمندگان پشت سيل بند عراقي ها سنگر
گرفته بودند. تيربار عراقي ها به هيچ كس اجازه عرض اندام نمي داد. همه منتظر
يك ناجي بودند. ناگهان سعيد با شهامتي خاص خود را به بالاي سيل بند
مي رساند و با نارنجكي تيربارچي عراقيها را به هلاكت رسانده و گشايش گر
خط دشمن مي شود. در همان عمليات نيز تيري گلوي او را مي درد كه با الطاف
الهي زنده مي ماند. رد پاي جنگ بر پيكر سعيد نقش بسته بود. يادگاري هاي
آشكار ونهان جنگ اندامش را فرا گرفته بود. تيرو تركش ها بر سر , گردن , كمر ,
شكم , دستان وپاهاي او گوياي حضور دايمش در جنگ بود. هركدامشان
خاطراتي را براي سعيد زنده مي كرد , خاطراتي از شبهاي عمليات كه شبهاي
وصل بود. اما مقدر نبود تا سعيد در ايام جنگ بار سفر بندد و بالاخره او پايان
جنگ را ديد : اما پايان جنگ پايان ما نبود , ما با خود كارها كرده ايم , جسم و
روح را از زشتي جدا به پاكي وصل كرده ايم , ما با خدا عهد بسته ايم , بودن يا
نبودن را فرض كرده ايم , راستي و محبت را با صداقت آميخته ايم , ما مرگ را بر
خود فرض كرده ايم .... سعيد بايد با غم فراق دوستان خود مي ماند و ماموريتي
سخت تر را تجربه كند. پس از جنگ ماموريت جديد او شروع شد. به دليل
هوش وذكاوتي كه در دفاع مقدس از خود نشان داده بود , به وزارت دفاع فرا
خوانده مي شود و در معاونت بازرسي در ركاب شهيد عزيزي همچون امير
سپهبد صياد شيرازي به خدمتگزاري در اين وزارتخانه مشغول مي شود. بارها
خاطرات بسياري را از صداقت , خلوص ايمان و روح خدمتگزاري آن امير
شهيد تعريف مي كرد. گويي الگويي تازه براي خدمتگزاري به نظام يافته است .
بعد از شهادت صياد شيرازي , سعيد پاي ماندن نداشت . از سوي ديگر
يادگاريهاي پنهان جنگ به تدريج نمايان مي شدند : من تنهايم , من كوچه پس
كوچه ها را بازي مي كنم , من شب را تا صبح نجوا مي كنم , من دلي بشكسته گم
كرده ام , از شهاب شهر تنها مانده ام , من شهابي در شب ديده ام , من آسمان
بي ستاره بارها ديده ام , من آفتاب را در آسمان گم كرده ام , من نور مهتاب را گم
كرده ام ... سرهنگ سعيد جهاني با كوله باري از خدمت و ايثار وعشق به خالق
وخلق خدا در اواخر سال هشتاد درخواست بازنشستگي مي كند ومسوولان
عليرغم ميل باطني خويش به دليل اصرار او با اين امر موافقت مي نمايند. آغاز
سال 1381 براي او آغاز دردي جانكاه بود كه سه سال بطول انجاميد . قامت
رعنا و تنومند او ذره ذره آب مي شد. گويي شهادت كه سالها مطلوب او بود از
پس نيروي جواني او بر نمي آمد و اينك آرام آرام بسراغش مي آمد. سعيد پايي
در دنيا داشت و چشمي به آخرت : همگان خوابند امروز تا فردا را ببينند ,
مردگان مردند ليك فردا را نديدند , ديروزمان رفته از دست , فردايمان نيامده از
پس ابر , مرگ در كمين است امروز يا فردا , شكر داريم خداوند را , ديروز را
ديديم تا به امروز رسيديم , فردايمان در پرتو حق پر از اميد است , هرچه هست
خوب است , نوشته اي بر تقدير است . در سال 81 معالجات او شروع شد . بارها
اتاق عمل را تجربه كرد. بارها شيمي درماني و پرتو درماني را به تن خسته خود
خريد. در اين مدت رنج وعذاب , عده اي نيز از صداقت و مردانگي او
سواستفاده نموده و نه تنها ضررهاي مالي بلكه ضربه هاي روحي نيز به او
مي زدند : من خود را در صداقت ذوب كرده ام , من خوبي و پاك بودن را در دلم
حك كرده ام , من معشوق عاشق پاك دلم , چون ذره اي از آن درياي ازلم , من
كي ام , چيستم خوبم يا بدم ورشكسته خوبي ام , نا آشنا و غريب در زشتي ام ,
از خوبيها زيان ديده ام , قلبم را شكستند , از صداقت رنج برده ام , زحمت ديگران
را من حمل كرده ام , بر اندوهشان اشكها ريخته ام . و بدين گونه بود كه سعيد به
نرمي بال فرشتگان , آرام , آرام از جهان خاكي دور مي شد. معالجات پي درپي و
اعزام او نيز به آلمان كاري از پيش نبرد. او بايد مي رفت , چرا كه پاي ماندنش نيز
سست شده بود. در دوران درد و عذاب نمازش را در سخت ترين لحظه ها هم
مي خواند. از درد ناله مي كرد اما شكر خدايش را نيز همچنان بر زبان مي راند.
يكي از نشانه هاي ايثار او آن است كه مي گفت : خدايا اين درد را به من دادي , به
ديگران مده ! و اين نشانه روح بلند وناشناخته او بود , روحي كه ديگر طاقت
زندان جسم را نداشت : مرگ پايان جسم است و آزادي روح , پرواز در آسمان
بي هياهو , دغدغه من از قبر نيست , پر پروازم كم است , روحم بلند پرواز نيست ,
با دو شاه پر در آسمان پرخواهم كشيد , از غروبم تا اوج آسمان خواهم پريد ,
يك پرم اعمال اند هر چند كه كم , يك پرم اميد است بر انوار حق . در روزهاي
پاياني او يكي از همرزمان او در خواب مي بيند كه شهيدي سراغ سعيد را از او
مي گيرد. شهيد وعده مي دهد كه سعيد در طبقه محسنين بهشت جاي دارد همان
جايي كه خداوند مي فرمايد : ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا , بل
احيا عند ربهم يرزقون . اين بشارت سبب شد تا سعيد عزم خود را به رفتن
جزم كند. ديگر دعاهاي مادر و خواهران و همسر و...كار ساز نبود , چرا كه
خودش نيز ميلي به ماندن نداشت و خود شعر رفتن خويش را مي سرايد : بنام
او كه اولين است وبهترين براي تنهايي ماست خانه اي ساخته ام امن وامين , يك
درش در آسمان , آن سرش روي زمين , چهار ديوارش سبز وبلند , بر در و
ديوارش عكس دلم پيدا است , از آخرين نفس در زندگيم , تا اول كودكيم , هرچه
هست وبود , همراه من است از الان تا به ابد , در اين خانه تنهايم , خودم هستم و
باورهايم , خوب يا زشت , كم يا زياد , درست يا كه غلط , در كنارم هستند تا
قيامت پيدا , در اين خانه تنهايم , بدون مادر , دور از فرزند , جدا از همسرم , كو
خواهر , كجاست دست برادر , از آن روز كه تنها شدم با تنم , خلوت كرده بودم با
دلم , مي دانستم كه تنهايم , فهميدم كه در رفتن هم تنهايم , آن روزها كه شاد
بوديم , كنار يكديگر در پي فردا بوديم , غافل از فردا و تاريكي بوديم , فراري از
ترس شبها بوديم , من بفكر فردا بودم , دور شدن از تن ها وتنها بودن بودم , دراين
خانه تنهايم , خودم هستم وباورهايم , تا رسيد ترس امروزمان , واپسين فرداي
ديروزمان , ديروز ايستاده بودم , امروز افتاده ام , بر روي دستهاي مهر , دستهاي
گرم , بين من و شعر , اما تو هستي ومي خواني , تو شعر مرا مي داني . و بدين گونه
سردار بزرگ جنگ و جانباز شيميايي , شهيد سعيد جهاني در روز سيزدهم
اسفند 1383 در بيمارستان پيامبران تهران دست از جهان فاني شست و همراه
فرشتگان به ديدار معشوق خود شتافت . روحش جاودان شاد و راهش هميشه
پر رهرو باد!
مسعود جهاني
....يكي از دلايل حضور مستمر او در اين مدت هفت سال در جبهه ها
حضور دوستاني بي ريا وصميمي بود كه بسياري از آنها در برابر ديدگان سعيد
به فيض شهادت نايل شدند و به درجه اي رسيدند كه سعيد سالهاي سال از خدا
طلب مي كرد
در سال 81 معالجات او شروع شد . بارها اتاق عمل را تجربه كرد . بارها
شيمي درماني و پرتو درماني را به تن خسته خود خريد

خاطره
چقدر عراقي ها ترسو بودند
|
خاطره اي از عمليات پيروزمند والفجر هشت (فتح فاو)
همه دوستاني كه در عمليات والفجر 8 شركت كردند چهره
مظلوم و نوراني شهيد سليماني فرمانده دلاور گردان حضرت
زينب (س ) را به خاطر دارند , وقتي كه با قامتي استوار و
چهره اي بسان بهشتيان در جلو بچه ها مژده عمليات داد. چقدر
بچه ها شاد بودند , هيچ كس در پوست خود نمي گنجيد , ميدان
صبحگاه يعني همان جائيكه بچه ها به خط شده بودند قطعه اي
از بهشت بود , هر كس مي خواست « السابقون السابقون اولئك
المقربون » باشد. به جرات مي توانم بگويم احدي از بچه ها
ذره اي ترس و حزن بدل نداشت . آنها در ميان اوليا خدا بودند
و اين وعده قرآن است كه :
« ان اوليا الله لاخوف عليهم و لا هم يحزنون »
براي رفتن تا نزديكيهاي اروند بايد پشت ده تنها و
كمپرسيها مي نشستيم تا از ديد دشمن مخفي بمانيم . باور كنيد
لذت اين مسافرت كه هجرت الي الله بود , از بهترين
ماشين هاي آخرين سيستم كه همه زندگي بعضي از اين خاكيان
است , صدها برابر بيشتر بود , اي كاش علم آن قدر پيشرفت
مي كرد تا شور و شعف اين خاكيان مسافر افلاك را نشان دهد ,
ولي افسوس كه جز مقلب القلوب از اين قلوب پاك كسي خبر
نداشت . وقتي به قصر رسيديم بچه ها ديگر مطمئن شدند كه
آنها در عمليات شركت خواهند كرد. غروب دل انگيزي بود.
نماز مغرب و عشا را خوانديم آن هم چه نمازي . نمازي كه
شايد حب دنيا در آن نبود. همان كه در دعاي شريف ابوحمزه
ثمالي در سحرگاهان ماه مبارك مي خوانند :
« سيدي اخرج حب الدنيا من قلبي »
بعد از نماز مغرب و عشا نوبت وداع بود احتياجي به
مصيبت خواندن هم نبود , بچه ها اشكهايشان جاري شده بود و
از هم طلب شفاعت مي كردند. شب قدر بود , آن وداع فراموش
ناشدني را همه والفجريها به خاطر دارند. ما كه شب عاشوراي
امام حسين (ع ) را نديده بوديم حالا شبيه آن را مي ديديم .
برخي از بچه ها نظير شهيد مصطفي شيري و شهيد جعفر
صفايي همان شب رواديد بهشت را گرفتند. همه دنياي بچه ها
همان كوله پشتي شان بود كه درهمان هم زاد و توشه آخرت بود.
« تزودوا فان خير الزاد التقوي » كليد بهشت همان مفاتيح
الجنان و قرآن و وصيت نامه و فشنگ و تفنگ و البته كمي هم
نقل و جيره جنگي . سرانجام پس از عمليات بسيار دلاورانه
غواصان عزيز و با رمز يا فاطمه الزهرا(س ) عمليات آغاز شد ,
ايمان بچه هاي لامرد و همه بچه هاي رزمنده ايران زمين باعث
شد كه خداوند باران رحمتش را به كمك بفرستد و كار براي
پيشروي آسان شود.
عراقيها چقدر ترسو بودند كه همان اول , فرار را برقرار
ترجيح دادند , بعضي از سرسپردگانشان پس از عمليات موفق
بچه ها هنوز هم اروند را به زير رگبار گلوله گرفته بودند , يادم
هست كه نزديكهاي صبح شهيد سليماني و شهيد شيري
مراجعه كردند و آر ـ پي ـ جي زنها را براي خاموش كردن آن
تيربار با خود بردند. تيربار آنقدر آتش مي ريخت كه بچه ها ديگر
از اروند نمي توانستند عبور كنند. بايد تير بار خاموش مي شد.
چه مي گويم ! ظاهرا تقدير چنين رقم خورده بود كه فرمانده
سعيد گردان حضرت زينب (س ) و شهيد شيري و چند تن ديگر
همان جا فدا شدند. رحمه الله عليهم .
در پايان ياد همه شهيدان جنگ تحميلي و بويژه شهيدان
فجر آفرين والفجر 8 را گرامي مي داريم و اميد آن داريم كه
شفيع روز حشر ما باشند.
موسي هنر پيشه ـ فارس

|
|
|