
گفت وگو با حجت الاسلام والمسلمين دكتر سيد محمد باقر حجتي
بخش دوم وپاياني
گفت وگو از : حسين زكريائي
اشاره : بخش نخست گفت وگوي ما با حجت الاسلام والمسلمين دكتر سيد
محمد باقر حجتي را كه حول محور فعاليت هاي ايشان در زمينه تحقيق و
پژوهش علوم قرآني و تعليم و تربيت بود را قبلا خوانديد. آنچه در پي مي آيد
بخش دوم و پاياني اين گفت وگوست كه اختصاص دارد به مباحث علوم
قرآني و قرآن پژوهي كه از نظر مبارك شما مي گذرد.
اگر اجازه بفرمائيد وارد بحث تخصصي علوم قرآني بشويم . به عنوان اولين سئوال به نظر
شما مهمترين دليل تقسيم قرآن به سور (سوره هاي مختلف ) چه بوده است
نمي شود اهم و مهم كرد ولي تقسيم قرآن به سوره ها براي اين است كه
آدم وقتي از جايي شروع مي كند به جايي برسد. انسان اگر بخواهد كتابي را در
حجم قرآن بدون تيتر و عنوان بخواند زود خسته و دلزده مي شود ولي اگر از
يك خانه اي وارد خانه ديگري شود تنوعي ايجاد مي شود. به هر حال علت
تقسيم قرآن به سور مختلف را اين علت ذكر كرده اند. چون از مرحله اي وارد
مرحله ديگري مي شويد و اين به روحيه انسان طراوت مي دهد. و اين كار در
اعراب قديم هم رواج داشته و چون اسلام بنا را بر نوسازي گذاشته بود.
اصطلاحات را عوض كرد. عربها ديوان داشتند كه خداوند نام كتابش را قرآن
قرار داد و اين بدان معناست كه قرآن شعر نيست ديوان مشتمل بر رسائل بوده
و قرآن مشتمل بر سوره . رسائل مشتمل بر ابيات بود , ولي سوره مشتمل بر
آيات است كه اين كار حكيمانه از طرف خدا بود.
آيا مي شود اين تقسيمات را از اعجاز قرآن دانست
نه ! نمي شود چون همان طور كه گفتم اين نوسازي چيزي (اصطلاحاتي )
بود كه بي ارزش بود و پيامبر با اين كار آنها را سودمند نمود ولي آن چيزي كه
نظر انسان را جلب مي كند شيريني و شيوائي قرآن است و با آنكه مثل شعر
مقدمات تخيلي نداشت ولي به حدي شيرين بود كه حتي دشمنان اسلام هم
آن را تحسين مي كردند مثل وليد بن مغيره كه وقتي قرآن را از زبان پيامبر
مي شنيد مي گفت بيان ; بيان خوشي است . و اين درحالي است كه اعراب
براي شعر اهميت زيادي قائل بودند و حتي كعبه را با اشعاري كه به آن آويز
مي كردند زينت مي دادند و چون اهل سخن بودند و حلاوت سخن شيرين را
درك مي كردند بعد از مدتي كه قرآن نازل شد مراكزي كه در آن اعراب جمع
مي شدند و شعر مي خواندند و داستان سرائي مي كردند و مفاخره و يا
همديگر را مناجات مي كردند و مردم هم مانند سينماي امروزي در آنجا جمع
مي شدند و به نظاره مي نشستند , تحت الشعاع قرار گرفت و بدون اينكه پيامبر
دستوري بدهد اين مراكز خود به خود تعطيل شدند. از آنجايي كه قرآن علاوه
بر شيريني سخن پاسخگوي نياز فطري انسان نيز مي باشد و تعبير هم تعبير
جالبي است نتيجتا قرآن رخ نمود و اعراب با شنيدن آياتي از آن اسلام
مي آوردند. چون عرب عاربه (عرب خالص ) بودند و ذوق عربي داشتند و
مزه سخن را درك مي كردند درحالي كه ما چنين ذائقه اي نداريم و بعد از
كمي قرآن خواندن احساس خستگي مي كنيم .
در آن ايام اگر منزل كسي را در مدينه جستجو مي كرديد از صداي تلاوت
قرآن پي مي برديد كه اينجا منزل زيدبن ثابت يا عبدالله بن مسعود يا مصعب
ابن اميه و غيره است چون هميشه درحال تلاوت بودند چرا كه قرآن را
مي فهميدند و لذت مي بردند. لذا اعجاز قرآن را مستند مي كنند به سبك و
اسلوب تعبير قرآن يعني سبك بياني قرآن كه تعابير جالب و شيوائي دارد.
به نظر شما به چه مجموعه و نگارشي تفسير اطلاق مي شود
تفسير را از نظر علمي نمي توان بيان كرد چرا كه تعريف نياز به قواعدي
دارد كه اگر اين قواعد در اختيار انسان باشد مي تواند هركجاي قرآن را كه
بخواهد بفهمد. ولي چنين قواعدي وجود ندارد. درحالي كه در علم طب و
صرف و نحو و فقه يا اصول فقه قواعدي وجود دارد و وقتي اين قواعد در
شما به صورت ملكه درآمد , هر فردي را مي توانيد ارجاع دهيد به آن قاعده
كلي . درحالي كه در قرآن چنين قائده اي وجود ندارد كه شما بتوانيد آن را به
هر سوره يا آيه اي ارجاع دهيد. اما در تعريف تفسير گفته اند تفسير عبارت
است از شرح اسم قرآن و اين بهترين تعريف براي تفسير است .
بدين معني كه بتوانيد مراد خدا را از الفاظ و تعابيرش بيان كنيد و براي
اين كار بايد ابتدا از كلام معصومين (ع ) استفاده شود و خود پيامبر(ص )
اولين مفسر قرآن بوده اند چنان كه خداوند در قرآن مي فرمايد وانزلنا اليك
الذكر لتبين لناس ما نزل اليه و اين آيه نشان دهنده اين است كه پيامبر خود
مبين و مفسر قرآن بود.
تفاسير زيادي نوشته اند از سوره ها و آيات مختلف مثلا براي آيه قل يا
ايهاالكافرون آقاي ملاجواد دواني يك كتاب نوشته است و اگر تفسير آيت
الكرسي ملاصدرا را ببينيد به اندازه يك كتاب است , البته اين بزرگان با
سبكها و در طيف همان رشته اي كه بودند تفيسر مي نوشتند و البته
منظورشان بيان مراد خدا بوده است . منتها گاهي تحت تاثير تخصص
خودشان بودند. مثلا ملاصدرا فيلسوف بود و با همان سبك فلسفه تفسير
مي كرد. يعني يك متكلم با ابزار كلام و يك فقيه با ابزار فقه قرآن را تفسير
مي كند. مرحوم آقاي خوئي هم وقتي البيان را مي نوشتند اگرچه عده اي مانع
شدند و آن را مانع مرجعيت تامه ايشان مي دانستند , ولي ايشان نوشتند. به
هر حال آن جنبه اي كه بيشتر در البيان به چشم مي خورد جنبه فقهي و
اصولي آن است يعني بحث , بحث قرآني محض نيست در عين حال كه اثر
بسيار جالب و عميقي است اما چهره فقهي آيت الله خوئي در لابه لاي
نوشته هايشان كاملاپديدار است به هر حال متخصصان زيادي تفيسر نوشتند
و همگي تحت تاثير تخصص خود بوده اند و همه معتقدند كه تفسير
نوشته اند.
حال اين سئوال پيش مي آيد كه تفسير كاشف شما چه تفاوتي با ديگر تفاسير موجود دارد
تفاوت زيادي ندارد. به اعتقاد ما قرآن كلام حكيمانه اي است و اين
سوره ها به دستور پيامبر تقسيم بندي شده است . مانند شهري كه از بناهاي
كوچك و بزرگ تشكيل شده و داراي حد و مرزي مشخص مي باشد. لذا سور
هم با مرز بسم الله شروع شده و با بسم الله بعدي به پايان مي رسد و داراي
آيات بزرگ و كوچكي است كه با هم مرتبط هستند و اگر مرتبط نبودند آن
تعداد آيه در يك سوره جمع نمي شد ولي غربي ها مي گويند كه بين آيات هيچ
تناسب و پيوندي وجود ندارد و مطالب از هم گسيخته و پريشان جمع شده و
تشكيل يك سوره را داده است . ولي ما مي گوئيم كه آيات مثل عناصر مختلف
يك بنا در جاي خود قرار دارد مثل لامپ , پرده يا در , درست است كه از يك
جنس نيستند ولي هر كدام درجاي خود قرار دارند و با هم در ارتباط هستند
بنابر اين لزومي ندارد كه تمام عناصر يك سوره از يك جنس باشد و درست
است كه عناصر يعني آيات سوره از يك جنس نيستند و از هر كدام يك كاري
برمي آيد ولي اين آيات با هم در ارتباط هستند و ما بايد ارتباط و تناسب اين
آيات كه در يك سوره جمع شده اند را مشخص كنيم و علت نگارش تفسير
كاشف اين بوده است , اگرچه در كنار اين هدف كه مشخص نمودن رابطه و
خويشاوندي آيات يك سوره هدفهاي ديگري هم در آغاز كتاب عنوان شده
ولي عمده هدف ما همان نشان دادن ارتباط آيات است كه البته اين كار را
قبلا مرحوم سيد قطب كه از علماي اهل سنت است انجام داده بود و براي
اسلام , جانانه كار كرد و براي اينكه روح قرآن را به مردم بفهماند خيلي
خوب قرآن را تفسير كرد و حتي مقداري از آن را داخل زندان نوشت و بعدها
ناصر ايشان را به جرم اينكه از فدائيان اسلام در مصر بود اعدام كرد. به هر
صورت ما سعي كرديم يك نكات , اسرار و رموزي را پيدا كنيم ولي عمده
مساله بر محور ارتباط آيات بوده تا براي اين سخن نحيف اروپائي ها كه از آن
براي طعنه زدن به قرآن استفاده مي كنند و مي گويند قرآن از هم گسيخته و
بي ارتباط با هم مي باشد جواب محكم و مستدلي ارائه نمائيم چنان كه شاعر
مي فرمايد.
كه اين چشم است و خط و خال و ابروست
كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست .
و همان طور كه گفته شد اين يك كار اوليه است و علما بايد اين كار را
ادامه دهند.
با اين اوصاف نظر شما در مورد تفسير موضوعي و اينكه يك موضوع را مورد توجه قرار
مي دهند و تفسير مي كنند چيست
من ميانه زيادي باتفسير موضوعي ندارم . اگر تفسير موضوعي براي
كالبد شكافي و فهم مطالبي از قرآن باشد چيز خوبي است و بايستي در آن ,
جنبه هاي هدايتي قرآن را به مردم القا كنيم و نبايد آن را تجزيه كرد چرا كه با
تجزيه و كالبدشكافي مي ميرد. ضمنا اگر خدا مي خواست مي توانست قرآن را
موضوعي نازل كند مثلا الباب الاول في التوحيد ـ الباب ثاني في النبوه ـ
الباب ثالث في الجزاـ الباب الرابع في العقاب . ولي اين كار را نكرد. به نظر من
آنچنان كه تفسير تركيبي مي تواند مفيد و سودمند باشد تفسير موضوعي
نمي تواند مفيد واقع شود.
ضمنا بهتر است كساني كه در مورد موضوع تفسير مي نويسند اسم كتاب
خود را تفسير نگذارند. مثلا اگر در مورد توحيد است بنويسند توحيد از نظر
قرآن همان طور كه قةدما كتابهاي خود را , به نام تفسير نمي ناميدند مثل
كنزالعرفان في فقه القرآن يازبده البيان في براهين آيات الاحكام و يا مسالك
الافهام في آيات الاحكام كه اينها از كتابهاي اهل تشيع است و همين طور
احكام القرآن و جامع احكام القرآن كه از نوشته هاي اهل سنت است كه هيچ
كدام از اينها نام تفسير ندارد.
آيا به نظر شما تاكنون در علوم قرآني و قرآن پژوهي كار قوي صورت گرفته
است
خيلي قوي كار نشده مثلا در هيمن مسئله ارتباط آيات بايد كاري
صورت بدهند. من يك زماني اين پيشنهاد را به دارالقرآن آيت الله
گلپايگاني (ره ) دادم كه شما مركزي را به كشف ارتباط آيات اختصاص دهيد
(و آن زماني بود كه ده مركز در زمينه تفسير موضوعي قرآن كار مي كردند) به
هر صورت ما گفتيم اين كار را انجام دهيد تا ببينيد كه قرآن چقدر براي مردم
زنده مي شود و نتيجه اش چقدر جالب خواهد بود. ما خواستيم كاري انجام
دهيم تا بهانه و گزكي دست علما بيفتد و بينديشند و يك كار قوي و آكادميك
در رابطه با ارتباط آيات انجام دهند چرا كه من و آقاي بي آزار شيرازي به
تنهايي نمي توانيم بار به اين سنگيني را به دوش بكشيم آن هم در شرايطي كه
ما جلد هشتم را آماده چاپ كرديم ولي آن را به دليل اينكه فروش زيادي
ندارد چاپ نمي كنند. و فيلم و زينگ آن هفت جلد قبل را هم نمي دهند تا به
چاپخانه ديگري براي چاپ ببريم . گرچه ما مريض كار هستيم ولي
كارهايمان به موانعي برخورد كرد كه ما را از ادامه كار دلسرد نمود.
آنچه مبين و مشهود است آثار شما در زمينه تعليم و تربيت مي باشد كه نشان از فعاليت و
پژوهش مستمر شما در اين مقوله دارد , بخصوص اينكه رساله دكتراي شما نيز در زمينه تعليم و
تربيت بوده است , حال سوالي كه مطرح مي باشد اين است كه چرا شما در اين زمينه به سوي
كتابهايي چون (گامي فراسوي روانشناسي اسلامي نوشته دكتر شرقاوي , منيه المريد في آداب
المفيد و المستفيد شهيد ثاني و...) رجوع نموده و آنها را ترجمه نموده ايد يعني چه
ويژگيهايي در آنها يافتيد كه در ديگر آثار بزرگان يافت نمي شد.
من وقتي كتابي را مي خريدم و مي ديدم كه نويسنده كتاب خيلي متدين و
علاقه مند به دين و نفوذ آن در زواياي زندگي است ولي حرفهايش چندان
پرمايه نيست كتابش را ترجمه مي كردم و در حين ترجمه آن را پر محتوا و
پرمايه مي نمودم و سعي مي كردم به مطالب آن كتاب رونق بيشتري بدهم و از
اين جهت مطالبي را به آن مي افزودم . در حقيقت كار من ترجمه محض
نيست و بيشتر مطالب كتاب از خودم مي باشد. مثل منيه المريد كه شما وقتي
به نسخه اصلي نگاه مي اندازيد مي بينيد حجم كمي دارد در حالي كه ترجمه
آن چند صد صفحه مي باشد. يا كتاب اهداف ما وسط السور كه نويسنده آن
مصري است و من در ترجمه آن , مطالبي را اضافه نمودم مثل شعر فارسي ,
كه اگر خواننده توجه كند اين سوال در ذهنش نقش مي بندد كه مگر زبان
عرب (مصر) شعر فارسي هم دارد. در مورد رساله دكتراي بنده هم بايد
بگويم چون در رشته فلسفه مشغول تحصيل بودم تعليم و تربيت را از اين
ديدگاه نگاه مي كردم و رساله من پر بود از مطالب فلسفي كه من بعد تبديل به
كتابي شد به نام « اسلام , تعليم و تربيت » كه الان هم وجود دارد و به دفعات
چاپ شده است . آن زمان وقتي آقاي باهنر فهميد كه بنده يك چنين
رساله اي نوشته ام از من خواستند تا آن كتاب را براي چاپ به ايشان بدهم و
بعد به بنده گفتند شما مطالب اين كتاب را طوري تنظيم كنيد كه توده مردم
بفهمند. من هم مجددا كتاب را از ايشان گرفتم و هر چه مطالب فلسفي بود از
آن بيرون كشيدم و تبديل به كتابي شد كه هم براي توده مردم مناسب بود و
هم براي كساني كه مي خواستند در اين زمينه تحقيق كنند. (مرجع
تحقيق شان شد) به هر صورت همان طور كه عرض كردم ما بيمار كار بوديم و
از هر فرصتي استفاده مي كرديم . مثلا كتاب تاريخ شيعه مظفر را در كانادا و
آلمان ترجمه كردم . بنده معتقدم كه تاليفات بنده سياهه اي است كه فراهم
كردم تا وسيله اي باشد كه بعدها ديگران آن كار را دنبال كنند و نقصان و
نكته هاي ناشناخته آن را كشف و برطرف نمايند. مثلا كتاب روانشناسي از
ديدگاه غزالي . در اين كتاب من مي خواستم به دانشجويان بفهمانم كه در
قرن 6 ـ 5 افرادي نظير غزالي وجود داشتند كه مثل روانشناسان 100 سال
قبل خودمان فكر مي كردند و با همين روش كار مي كردند و شخصي چون
غزالي تحقيقات عميقي راجع به روانشناسي داشتند واگر دانشمندان ما كار
ايشان را ادامه مي دادند الان ما 500 ـ 400 سال از روانشناسي غرب جلو
بوديم و آنها مي بايستي از ما گدائي مي كردند.
كمي از جد بزرگوارتان , آيت الله سيدمحمدباقر حجتي مازندراني كه شما , همنام آن
مرحوم نيز هستيد صحبت بفرمائيد.
مرحوم جد ما اهل ديوكلا يا ملامحله امير كلاي بابل بود و در مدرسه
روحيه بابل تحصيل مي كرد و بعد به مدرسه پامنار تهران آمد و سپس به
نجف اشرف مهاجرت كرد و در حوزه علميه نجف از محضر
آقاسيدمحمدكاظم (آخوند خراساني ) و ملاعبدالله مازندراني كسب فيض
نمود و افتخار شاگردي اين حضرات را داشت و آن طور كه پدر مرحوم ما
نقل مي كرد جد ما خيلي مورد توجه آخوند خراساني بود و ايشان به جد ما
گفتند كه شما از نجف نرويد چرا كه چشم اميد مردم نجف بعد از من شما
هستيد. و نبايد از اين شهر برويد. ولي سرانجام تعداد زيادي از مردم بابل به
نجف آمدند و با اصرار , ايشان را به بابل بردند و جد ما در حالي كه اگر در
نجف مي ماند مرجعيت عامه پيدا مي كرد ولي به خاطر خدمت به مردم
منطقه فداكاري نمود و به بابل مراجعت نمود.
در مازندران آن روز , عده زيادي مقلد ايشان بودند و ايشان هم
وجوهات شرعيه دريافت شده از مردم را براي آخوند خراساني به نجف
مي فرستاد. در كنار مرجعيت , حوزه علميه بابل را هم اداره مي كرد و با اين كه
مرجع تقليد بود منبر هم مي رفت و منبر ايشان هم شيفتگان عجيبي داشت و
پاي منبر ايشان غوغا مي شد و مجالس درسشان هم پربار بود بطوري كه اكثر
علماي بنام بابل كه مرحوم شدند شاگرد ايشان بودند. ايشان دشمن سرسخت
بهائيت بود و با بهائي هاي منطقه بابل و اطراف آن دشمني آشكار داشت و
معروف است كه دكتر « مساري » بهائي به جاي معالجه , با تزريق آمپول هوا
ايشان را به شهادت رساند.
ايشان حاشيه هايي براي كتابهايي نوشتند مثلا براي عروه حاشيه دارند
كه كتاب عروه را هم خود آخوند خراساني براي ايشان به ايران فرستادو
نامه هايي را هم به ايشان و همچنين آشيخ محمد رفيع نوشته اند و گواهي
اجتهاد ايشان را هم مرحوم آقاسيدمحمدكاظم صادر فرمودند كه بعضي از
اين دست خط ها را دارم و بعضي از دوستان كه براي داشتن آنها ابراز تمايل
مي كنند كپي آن را به دوستان مي دهم . آيت الله خامنه اي هم از من خواستند
كه اين مدارك را نزد ايشان ببرم و من اطاعت امر كردم . ايشان وقتي اين
مدارك را گرفتند خيلي خوشحال شدند و گفتند يك تصديق اجتهاد از
آيت الله بروجردي دارم و يكي هم از شما. و همين طور دست خط مرحوم
آقاشيخ عبدالكريم حائري كه به جدما نوشتند و در آن نامه مطالب بسيار
مهمي را بيان كردند كه طلاب بايد از مطالب آن نامه , درس
بگيرند.
مقبره ايشان در كوچه ملك واقع در قريشي اميركلا بود كه متاسفانه دو ـ
سه سالي است كه قبر ايشان با خاك مساوي شده است و من معتقدم كه اين
كار يك فرد بهائي , لامذهب , بي دين و مخالف روحانيت است .
آيا ايشان با اينكه به خاطر خدمت به مردم منطقه از مرجعيت تامه
چشم پوشي كرد و در واقع فداكاري نمود , حقشان اين بود ايشان از لحاظ
عرفاني و تقوي در مرتبه بالايي بود و چون ما داراي شجره نامه هستيم با آن
مقامات و كمالات , امامزاده محسوب مي شود ولي با كمال تاسف قبر ايشان
و مرحوم صدرائي كه از علماي بنام بابل بودند با خاك يكسان گشت و الان
محل بازي بچه ها شده است . در حالي كه سزاوار است براي ايشان مقبره
بزرگ و گنبد و بارگاهي ساخته شود. كه متاسفانه مسئولين شهري هم اقدام
كاملي صورت ندادند و حتي عامل اين بي حرمتي به قبر ايشان را هم
مشخص نكردند.
در صورت امكان مختصري از شرح حال علامه شعراني كه افتخار شاگردي ايشان را نيز
داشته ايد بيان فرمائيد.
با مرحوم علامه شعراني ابتدا زياد تماس نداشتم و نزد ايشان به همراه
آقايان حسن زاده و جوادي آملي و دوتن ديگر از دوستان درس هيات را
مي خوانديم و چون درس جنبي بود زياد مباحثه هم نمي كرديم . ما فارسي
هيات را خوانديم و بعد رسيديم به شرح الملخص في الهيه قاضي زاده رومي
و بعد ديدم اين درس را زياد نمي فهمم لذا آن را رها كردم . منتهي هر وقت
ايشان به مدرسه مروي مي آمدند در كنار ايشان مي نشستم و با ايشان در
ارتباط بودم تا زماني كه با رفتن شاگردان برجسته ايشان به قم نوعي غربت به
ايشان دست داد به طوري كه از من مي خواستند روزهاي جمعه به مدرسه
مروي بروم تا با هم باشيم . لذا من مي رفتم و عرايض علمي در مقوله هاي
مختلف را با ايشان مطرح مي كردم و ايشان هم با كمال قدرت و در عين حال
با صحت و به درستي جواب مي دادند و اي كاش اين مطالب را مي نوشتم .
اولين دوره كتاب مجمع البيان را كه خريدم تصحيح تعليقات ايشان بوده
است . تعليقاتي كه مرحوم شعراني بر اين تفسير دارند بزرگترين سرمايه و
پاسخگو براي بسياري از لغزشهايي است كه مفسرين مرتكب شده اند و
تبيين و گشودن بسياري از گره هايي است كه گلوگير شده است . و حاشيه
ايشان بر مجمع البيان بسيار مفيد و سودمند است و حتي گاهي حرفهاي
مرحوم طبرسي را اصلاح مي كند و گاهي رواياتي را با دليل محكم تخطئه
مي نمايد كه اگر بخواهيم در اين موارد صحبت كنيم بحث بسيار طولاني
مي شود. با اين حال ايشان در انواع علوم به حدي متضلع بودند كه ما
حرفهاي ايشان را با اطمينان دريافت مي كرديم و در صحت حرف هايشان
ترديد نداشتيم . متاسفانه آن وقت كسي به ايشان توجهي نداشت و كسي
ايشان را نمي شناخت ولي بعدها كه شاگردان ايشان امثال بنده و آقاي
حسن زاده از ايشان نام برديم ايشان شناخته شد. ولي چه فايده نوشداروي
بعد از مرگ سهراب است . ايشان در زمان حيات خود ناگزير كار دولتي قبول
كردند و عضو شوراي عالي فرهنگي شدند و چون كسي به ايشان نمي رسيد
ناچار اين كار را قبول كردند. واقعا كسي قدر ايشان را نمي دانست وگرنه
ايشان بايستي وقت خود را صرف حوزه علميه قم مي كردند و حوزه هاي
علميه قم و تهران مي بايستي ايشان را مي ربودند و با اين كار وقت ايشان هدر
نمي رفت .
حالا بعد از مرگ ايشان تجليل مي كنند , چه فايده اي دارد الان هم با
علما همين كار را مي كنند مگر اين كه عالمي خودش به صحنه بيايد و خود را
نشان بدهد و اين هم درست نيست كه عالمي بيايد و تظاهر بكند كه من چه
كسي هستم , در حالي كه آنهايي كه عالمان را مي شناسند بايد بروند دنبال
آنها , چرا كه پيغمبر فرمود تا عالم زنده است از او استفاده كنيد. ببينيد
پيغمبر مي فرمايد نگذاريد عالم از دست شما برود. قبل از اينكه علم از دست
شما ربوده شود آن را بگيريد. به هرحال علامه شعراني شخص پارسا و بي غل
و غشي بود و هميشه لباس ساده اي مي پوشيد. حرفهاي ايشان بسيار قيمتي و
با ارزش بود و اين جمله ايشان و محلي كه اين سخن را فرمودند هرگز از
خاطرم محو نمي شود. روزي از خيابان ناصرخسرو رد مي شديم كه ايشان در
زير شمس العماره فرمودند كه به نظر من بعد از آيت الله بروجردي اعلم علما
آقا شيخ محمدتقي آملي بود منتهي ايشان شاگرد آقاميرزا مهدي اصفهاني
بوده اند كه ايشان به شاگردانشان امر فرمودند كه مرجعيت را قبول نكنند.
در حال حاضر چه كاري را در دست داريد و مشغول انجام چه كارهايي هستيد
الان ما منتظريم تا جلد هشتم تفسير چاپ شود و اگر چاپ شود به جلد
نهم مي پردازيم و اگر كمك كنند و حمايتي بشود تا بتوانيم مركزي بنا كنيم و
خرج پرسنل آن را بدهيم به دنبال كار همان فهرست مخطوطه مي روم ـ در
حال حاضر به علت نداشتن , منابع كتابي ـ مقالاتي را مي نويسم و درسال 4
يا 5 مقاله از من چاپ مي شود و بيشتر وقت خود را صرف تدريس و
رسيدگي به رساله دانشجويان مي كنم و بايد بگويم در حال حاضر كم كارتر و
بي كارتر از گذشته هستم .
با تشكر از شما كه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد
تقسيم قرآن به سوره هاي مختلف براي اين است كه آدم
وقتي از جايي شروع مي كند به جايي برسد. انسان اگر بخواهد
كتابي را در حجم قرآن بدون تيتر و عنوان بخواند زود خسته و
دل زده مي شود ولي اگر از يك خانه اي وارد خانه ديگر شود
تنوعي ايجاد مي گردد
ما سعي كرديم يك نكات , اسرار و رموزي را پيدا كنيم ولي
عمده مساله بر محور ارتباط آيات بوده تا براي اين سخن نحيف
اروپائي ها كه از آن براي طعنه زدن به قرآن استفاده مي كنند و
مي گويند قرآن از هم گسيخته و بي ارتباط با هم مي باشد ,
جواب محكم و مستدلي ارائه نمائيم
علامه شعراني شخص پارسا و بي غل و غشي بود و هميشه
لباس ساده اي مي پوشيد. متاسفانه كسي قدر ايشان را
نمي دانست وگرنه ايشان بايستي وقت خود را صرف حوزه
علميه قم مي كردند و حوزه هاي علميه قم و تهران مي بايستي
ايشان را مي ربودند

|