
گفت و گو با حجت الاسلام والمسلمين دكتر سيدمحمد باقر
حجتي
بخش نخست
گفت وگو از : حسين زكريايي
اشاره : سيدمحمدباقر حجتي متولد پنجم اسفند ماه سال يكهزار و
سيصد و يازده بابل , نام آشنايي در ميان محققان و مدرسان علوم قرآني است
كه نيم قرن از عمرش را صرف تعليم و تدريس در اين حوزه معنوي كرده
است . او از جمله روحانيوني است كه در كنار تحصيل حوزوي , تحصيلات
عالي دانشگاهي را نيز تا دريافت درجه دكتراي حكمت و فلسفه از دانشگاه
تهران ادامه داد و در هر دو حوزه تحصيل , مقام و جايگاه ويژه اي يافت . و از
او تاكنون بيش از پنجاه عنوان كتاب و صدها مقاله در حوزه كتابداري , علوم
قرآني و معارف اسلامي به فارسي , عربي و انگليسي به چاپ رسيده است .
براي آشنايي بيشتر با اين روحاني ارجمند و برخاسته از خطه عالم پرور
مازندران و همچنين آگاهي بيشتر با تفكرات و نظرياتشان در زمينه مباحث
علوم قرآني و تعليم و تربيت گفت و گوي مفصلي با ايشان ترتيب داديم كه
ماحصل آن را از نظر شما خوانندگان گرامي مي گذرانيم . اميد آنكه در نظرتان
مقبول افتد.
با تشكر از اينكه ما را به حضور پذيرفتيد به عنوان اولين پرسش بفرمائيد شما در سالهاي
پربار عمرتان در زمينه هاي مختلفي چون فقه و معارف اسلامي , تعليم و تربيت , حكمت و
فلسفه , كتابداري , علوم قرآني و تفسير فعاليت هاي پژوهشي ماندگاري داشتيد و حدود سي
عنوان كتاب و صد مقاله به يادگار گذاشتيد. به نظر خودتان كداميك از اين مولفه ها براي شما
رضايتبخش , مرضي و مبارك بوده است
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العاليمن و السلام علي نبينا
محمد(ص ) و آله الطاهرين . اگر واقعيت امر را بخواهيد هيچ كدام از اينها
براي من رضايت بخش نبوده است , چرا كه به خاطر درخواستهايي كه از من
مي كردند و بعضا هم به علت انگيزه هايي كه خودم داشتم و نيازهايي كه در
جامعه وجود داشت , كارهاي مختلفي انجام مي دادم , كه به همين علت
تشتت و تفرقه در كارهاي من وجود دارد. و علت ديگر اينكه احساس
مي كردم اگر من اين كار (مثلا علوم تربيتي ) را انجام نمي دادم كسي متولي
انجام اين كار نمي شد و يا براي خودشان كم و كوچك مي دانستند كه در
حيطه قرآن كار كنند , حتي در حوزه ها هم همين طور بوده است . به هرحال
اگر تن به اين كارها داده و همه كار كرده ام در حقيقت هيچ كاري نكرده ام . من
از كار خودم چندان راضي نيستم و معتقدم كه همه كارها را ناقص انجام دادم
و چون بيشتر كارم در زمينه علوم قرآني است اگر نوعي خشنودي است و
بخواهم از كار خود راضي باشم از كار درعلوم قرآني راضي هستم البته در
جمع قرآني هيچ لياقتي ندارم . واقعا اصلا لياقت ندارم .
آيا از درخواستهايي كه از شما شد و شما با توجه به آن درخواست كتابي نوشته ايد خاطره اي
داريد
بله ! يكبار يكي از دانشجويان دانشگاه علوم تربيتي كه الاذن از
شخصيت هاي سرشناس كشور است آمد و اصرار كرد كه شما كتابي در مورد
علوم تربيتي بنويسيد و من هر چه اصرار كردم كه چيزي بلد نيستم قبول
نمي كرد و مي گفت : جامعه نياز دارد و شما موظف هستيد كه كتابي در اين
مورد بنويسيد.
و من نشستم و نوشتم و بعد از پيروزي انقلاب نيز دو كتاب از من در
دانشگاه علوم تربيتي منتشر شد مبني براينكه اسلام در باب تعليم و تربيت
چه نظري دارد. كه ا لبته اين كتاب چندان مهم نيست اما از آنجا كه از
سردلسوزي و بدون چشم داشت نوشتم , نتيجه اش اين شد كه اين كتاب هنوز
هم چاپ مي شود و تابه حال شايد 500,000 نسخه از آن چاپ شده است .
من الان هم مثل سابق از طلاب به حساب مي آيم . شايد قريب به 19
سال در حوزه هاي علميه كار كردم كه علاوه بر فراگيري علوم ديني گاها همراه
با تدريس هم بود و از اين 19 سال 7 سال در مدرسه صدر بابل كه حالا به نام
خاتم الانبيا(ص ) معروف است و 12 سال در مدرسه مروي بودم , البته قرار
بود به قم بروم كه متاسفانه توفيق حاصل نشد.
علتش چه بود
به اين خاطر كه بعد از فوت پدر مرحومم سرپرستي خانواده و برادران و
خواهرانم كه بعضي از آنها در دوره ابتدائي تحصيل مي كردند را برعهده
گرفتم و در تهران ماندم و كار مي كردم و هفته اي يك بار به شمال رفته و به
خانواده و همين طور حوزه ها رسيدگي مي كردم . به هرحال در همان اثنا
طلبگي وارد دانشگاه هم شدم و تحصيلات دانشگاهي را هم ادامه دادم تا
اينكه در سال 1340 به اصطلاح امروزي ها فارغ التحصيل شدم . چون انسان
هيچ گاه فارغ از تحصيل نمي شود. به هر صورت آن سال از دانشگاه منقول و
معقول كه معقول آن فلسفه بود و بعدها تبديل به دانشگاه الهيات شد در رشته
فلسفه با مدرك دكتري فارغ التحصيل شدم و چون علاقه اي به كار دولتي
نداشتم ناگزير در همان دانشگاه مشغول بكار شدم .
چرا
چون معتقد بودم كار براي آن دولت اشكال شرعي دارد.
فرموديد در همان دانشگاه مشغول به كار شديد. عمدتا چه كاري انجام
مي داديد
اولين كاري كه برايم محقق شد نوشتن فهرست كتابهاي خطي آنجا بود
كه تقريبا شامل بيش از 2000 عنوان كتاب مي شد كه عناوين بعضي از آنها به
مجموعه ها مربوط مي گرديد كه حاصل آن در دو جلد و در سالهاي 47 و 45
چاپ شد.
تدريس چطور تدريس نمي كرديد
چرا بعد از آن به عنوان حق التدريسي به تدريس در آن جا روي آوردم و
به دليل جنبه هاي علمي در سال 46 با عنوان استاديار تدريس مي كردم و
چون درسهاي حوزوي را پشت سرگذاشته بودم در دوره فوق ليسانس فقه
تدريس مي نمودم . بعد از مدتي احساس كردم كه دانشگاه الهيات از لحاظ
درسهاي مربوط به قرآن گرفتار كمبودهاي شديدي است . از طرفي هم در
همان ايام بين دو مدير گروه يعني مدير گروه فلسفه و مدير گروه فقه براي
اينكه مرا به گروه خود ببرند رقابت و درگيري بوجود آمد و آخرالامر رياست
دانشگاه براي حل اين مشكل مرا به دفترش احضاركرد و از من خواست كه
يكي از اين دو گروه را انتخاب كنم ولي من گفتم كه به هيچ كدام از اين دو
گروه نمي روم و مي خواهم قرآن تدريس كنم كه ايشان گفتند : ما اينجا فقط
يك كلاس قرائت و ترجمه و يك كلاس تفسير داريم , حيف شما نيست در
حالي كه در دوره فوق ليسانس و دكتري تدريس مي كنيد بيائيد در دوره
ليسانس قرائت و ترجمه تدريس كنيد (و اين حرف را از اين جهت مي گفت
كه من در دانشگاه مقام اول فلسفه را به دست آورده بودم و به همين خاطر
آنها براي تدريس من در فلسفه اهميت زيادي قائل بودند.) كه من گفتم : نه !
حيف نيست . و من علاقه دارم كه قرآن تدريس كنم .
پس مشغول تدريس قرآن شديد
بله , به هرحال ما درس فقه و فلسفه و امثال آن را رها كرديم و وارد
گروهي شديم كه بتوانيم در آن قرآن تدريس كنيم كه گروه زبان و ادبيات
عرب بود كه بعدا به خاطر بحث هايي كه ما پيشنهاد مي كرديم تبديل شد به
گروه فرهنگ عربي و علوم قرآني . البته آن وقت من تنها بودم و كسي متولي
علوم قرآني نمي شد چرا كه اساتيد احساس سبكي مي كردند كه بيايند و در
دانشگاه قرآن تدريس كنند. در اثنا تدريس ما در دانشگاه نيازها و
كمبودهايي احساس مي شد كه من ناگزير در آن رشته ها نيز وارد مي شدم , از
جمله در همين علوم قرآني كه محدود مي شد به ترجمه قرائت وتفسير در
دوره ليسانس . و من براي اينكه اين جريان را در علوم قرآني تقويت كنم در
شورا پيشنهاد دادم كه يك درس تاريخ قرآن را در علوم قرآني بگنجانند. ابتدا
تاريخ قرآن مرحوم اباعبدالله زنجاني را مي گفتم و چون مطالب آن كتاب
خيلي گسترده نبود و دانشجويان احساس نقص مي كردند , خودم جزوه
نوشتم و آن جزوه چون آن وقت دستگاه زيراكس نبود , بصورت پلي كپي
منتشر شد كه هنوز هم وجود دارد و آن جزوه را تا بعد از انقلاب چاپ
نكردم .
چاپ اين جزوه مربوط به قبل از انقلاب بود
بله ! خيلي قبل . در دهه 40 بود و همين طور تدريجا درسهاي علوم قرآني
گذاشتيم و خلاصه بخشي از اين گروه تبديل به علوم قرآني شد و به اين
صورت , علوم قرآني را در دانشگاه پايه گذاري كردم . در كنگره سال 1348 كه
در مشهد برگزار شد بحثي مطرح شده بود از طرف آقاي فلاطوري از دانشگاه
كلن آلمان , كه با آمار دقيق و آكادميك عنوان كردند اكثر منابعي كه در اختيار
مستشرقين براي شناخت اسلام قرار دارد و به آن رجوع مي كنند , منابع اهل
سنت است و علتش هم اين است كه از 137 ماخذي كه در اختيار آنها قرار
مي گيرد يك ماخذ شيعي است و آنها ناگزير از منابع اهل سنت استفاده
مي كنند و اسلام را باديدگاه اهل سنت شناسايي مي نمايند.
بعد از اين جريان (كنگره ) شروع به نوشتن يك فهرست خطوط با يك
روش امروزي سهل الوصول و موضوعي كردم كه مربوط مي شد به
نسخه هاي خطي عربي كه در سراسر كشور وجود داشت كه دو نفر از
مستشرقين وقتي كار مرا ديدند , تعجب كردند و از من براي كار و زندگي در
هاروارد آمريكا دعوت كردند و همچنين مدتي كه در ونيز بودم آن جا هم كار
مرا ديدند و اصرار كردند كه در آنجا بمانم كه من قبول نكردم و نماندم . آن
زمان در سال 1340 دانشجويان ممتاز را (از طرف دولت ) به آمريكا
مي فرستادند و بعضي از دوستان من رفتند ولي من نرفتم و گفتم مي خواهم
در ايران بمانم . از آن روز به بعد شروع كردم به نوشتن فهرست و حدود 100
تا 200 هزار فيش جمع آوري كردم كه هنوز هم آنها را دارم كه از داخل آن 4
كتاب استخراج شده كه سه كتاب آن چاپ شده و سه جايزه هم در كشور
گرفته است .
همان زمان وقتي براي شركت در كنگره ها به اروپا و يا كشورهاي اسلامي
مثل مغرب و الجزاير مي رفتم كتابهاي خودم را نيز به همراه مي بردم . آن
وقت ها از كتاب فهرست , فقط جلد اول آن چاپ شده بود كه در همه جا يك
جلد آن را درخواست مي كردند و من معتقد بودم كه اين كتاب جايگاه خود
را پيدا مي كند و قرار شد به زبانهاي انگليسي , عربي و فرانسه ترجمه شود اما
متاسفانه به دلايلي كه نمي توان در اين مجال صحبت كرد از اين كار
صرف نظر كردم . البته الان هم علاقه مند به انجام اين كار هستم چون حاصل
15 ـ 16 سال تلاش مستمر و مدام من بوده و كتاب ديگري در آن ايام
نمي نوشتم .
اين فيش ها را برچه اساسي تنظيم كرديد
در آن فيش ها در مورد نسخه هاي خطي ايران كه به زبان عربي و در مورد
همه علوم بود و همچنين شرح حال علما و تاريخ مطالبي مي نوشتم و كتاب
هم معرفي مي كردم البته به ترتيب تاريخ نگارش كه مثلا فلان كتاب در كدام
شهر ايران وجود دارد و اين كار را از اين رو انجام مي دادم كه اگر كسي
خواست تحقيق كند خيلي سريع و با سهولت بتواند به اين منابع دسترسي
پيدا كند. كار من تقريبا مجاني بود , هيچ عوايدي از آن نصيب من نمي شد
وچون اين كتابها به درد مستشرقين مي خورد در ايران كسي آن را نمي خريد و
آن كتاب اگرچه بيشتر به معرض منابع شيعي مي پرداخت امابه منابع اهل
سنت هم اشاره شده بود و چون مستشرقين حوصله زيادي براي مطالعه به
خرج مي دهند وسيله خوبي براي آنها بود. آنها براي مطالعه چنان حوصله اي
به خرج مي دهند كه حاضرند براي يك نسخه , از اروپا به ايران بيايند
كمااينكه چندبار نزد من هم آمدند. در كنگره ملاصدرا نيز مرا دعوت به كار
كردند كه آنجا عضو فعالي باشم كه گفتم در حوزه فلسفه كار نمي كنم و كتبي
را كه در فسلفه نوشته ام نيز چاپ نخواهم كرد و الان هم اگرچه فقه و فلسفه
را راحت تر تدريس مي كنم ولي در عين حال هر كجا پيشنهاد كنند نمي پذيرم
و مي گويم حاضرم قرآن تدريس كنم .
آيا براي اين كار دليل خاصي داريد
خير , دليل خاصي ندارم جز اينكه ديدم بركات در اين است كه به جاي
گفتن حرف افلاطون و ارسطو و ديگران بفهميم كه خدا چه مي گويد چرا كه
حرف خدا مهم تر است و خود ملاصدرا هم در تفسير مي گويد : مدتها وقت
صرف فهم سخنان حكماي يونان كردم و خودم را مقصر مي بينم , چرا كه
شايسته بود اول دنبال سخنان خدا مي رفتم و آن را درك مي كردم . به هرحال
كلام خدا را هم نفهميدم و با اين همه كاري كه كرده ام در حقيقت هيچ كاري
نكرده ام .
به طلاب و دانشجويان جواني كه مي خواهند وارد عرصه تحقيق و پژوهش شوند , چه
توصيه اي داريد و پيشنهاد مي كنيد در چه زمينه و مقوله اي وارد كار شوند
اين بستگي به ذوق خود فرد دارد و مي توانند وارد خطوط مختلفي
بشوند چرا كه جامعه براي پرسشهاي خود در شئونات مختلف نياز به پاسخ
دارد و بايد در اين زمينه كار كنند كه البته حالا هم كار مي كنند و چون اشاره
به طلاب و دانشجو كرديد بهتر است در مورد هر دو قشر صحبتي بشود. الان
در حوزه به طلاب درس خارج مي دهند و مثل سابق نيست بلكه خيلي سريع
از سطح عبور مي كنند و وارد درس خارج مي شوند. كه البته صحيح هم
نيست چون همه اين ها كه خارج مي خوانند كه به درجه اجتها نمي رسند و
مرجع نمي شوند لذا بايد آنهايي كه به درجه اجتهاد نمي رسند تلاش خود را
در يكي از بخش هاي ديگري كه نياز جامعه است قرار دهند البته به گونه اي
كه حوزه سبك سنتي خود را حفظ كند و طلاب نبايد به دنبال مدرك باشند و
كساني كه در پي مدرك هستند بهتر است به دانشگاه بروند. نبايد مثل الان در
حوزه مداركي را اعطا كنند مثل سطح 1 و 2 و 3 چرا كه اين كار باعث
مي شود , طلابي كه نوعا از نظر اقتصادي در وضع مطلوبي به سر نمي برند به
دنبال كارهاي دولتي بروند درحالي كه ما نمي خواهيم جز عده معدودي (كه
مثل بنده نه اهل منبر هستند و نه امام جماعت مي شوند) وارد كار دولتي
شوند و مابقي بايد در حوزه بمانند و همان طور ساده باشند. اگرچه خيلي از
مزايا را از دست مي دهند. اين رنگ دانشگاه دادن به حوزه به معناي وحدت
حوزه و دانشگاه نيست البته ما بايد در حوزه از سبك دانشگاه استفاده كنيم
و از مزاياي خوب دانشگاه كه همان نظم و ترتيب است استفاده نمائيم و
دانشگاه هم از حوزه استفاده كند في المثل در حوزه در يك درس چند استاد
وجود دارد و طلاب استادي را مي توانند انتخاب كنند كه از نظر علمي مطبوع
خاطرشان باشد. حوزه و دانشگاه از كار يكديگر با خبر باشند و با هم در
ارتباط باشند و دانشگاه خود را با معنويتي كه در حوزه هست تعديل كند كه
در حقيقت و هدف امام از وحدت حوزه و دانشگاه اين بود نه اين كه ما
حوزه را دانشگاه كنيم چرا كه اين آسيب خيلي بزرگ براي حوزه است و
حوزه بايد پشتوانه مردمي خود را حفظ كند. به هر صورت بهتر است كه
دانشگاه درعين حال كه از روشهاي جديد تحقيق استفاده مي كند از سبكهاي
حوزه هم استفاده كند بخصوص اينكه در حوزه بعضي از طلاب نسبت به
دانشجويان از روش تحقيق آگاه تر هستند و آثارشان از لحاظ سبك بيان و
قلم و عمق مطالب و محتوا قوي تر از آن چيزي است كه در دانشگاه ارائه
مي شود.
به نظر شما بركت در كدام مقوله است
منظورتان براي قشر طلاب است
فرق نمي كند چه طلاب و چه دانشجو
نه , دانشجو فرق مي كند
به چه علت فرق مي كند
چون دانشجو گاها در دانشگاه و رشته مورد علاقه خود قبول نشده و
ناگزير وارد رشته اي مي شود كه باب طبعش نيست و خود را مجبور
مي بيند.
و در تحصيل در مورد طلاب چطور
ولي در مورد طلاب اينگونه نيست . طلاب چنين اجباري ندارند. طلاب
وقتي احساس كردند اطلاعات جامع , دقيق و استواري در عربي دارند و
مقداري هم فقه و اصول و فلسفه و كلام خواندند , مي توانند وارد فازهايي
شوند كه نياز جامعه است . مثلا در باب تعليم و تربيت . كه در حوزه مجله يا
كتاب زيادي در اين باب نداريم و بايد در اين خط وارد شوند. در علوم قرآني
و علوم حديث كه الحمدالله كار مي شود و خوب است .
شما فرموديد كه در كنار تحصيل در حوزه وارد دانشگاه شديد آيا براي حضور و تحصيل در
دانشگاه دليل خاصي داشتيد
خير , دليل خاصي كه نداشتم جز اينكه مي بايستي شغلي انتخاب كنم و
كاري انجام دهم . آنوقت ها مسجد حضرت ابوالفضل (ع ) كه در خيابان
ستارخان بود را وقتي مي ساختند قرار بود امام جماعتش من باشم و در
افتتاح مسجد , مرحوم آقاي خوانساري و علما پشت سر من نماز بخوانند.
ولي من احساس كردم اين كار نياز به يك سلسله حالات خاص روحي دارد
كه من فاقد آن هستم و خود را لايق آن نمي ديدم و جداي از آن بايد ماموم را
نگه داشت و براي اين كار تدابير خاصي لازم است كه من اين تدابير را
نمي پسندم . به هر حال كار مسجد كه تمام شد گفتند بيائيد نماز بخوانيد. كه
من امتناع كردم و گفتم : اولا عدالت كه شرط امام جماعت هست را ندارم و
ثانيا نمي توانم قصد قربت كنم و قصد قربت يعني فقط براي خدا و جداي از
آن اهل منبر هم كه نبودم و پدرم مرا از منبر رفتن منع مي كرد البته به دستور
مرحوم آيت الله كوهستاني قبل از انقلاب چند سالي منبر رفتم و مسائلي
پيش آمد كه ممنوع المنبر شدم .
كجا منبر مي رفتيد
در مسجد مرحوم پدرم كه ايشان در آنجا تفيسر مي گفتند.
نام مرحوم آيت الله كوهستاني به ميان آمد , آيا با ايشان قرابت خاصي داشتيد
بله ! ما هر سال خدمت ايشان مي رسيديم .
يك بار بعد از فوت پدر مرحومم به همراه زعما و علماي بابل به محضر
ايشان رفتيم و در آنجا فردي سئوالي از ايشان پرسيد و ايشان هم جواب
دادند كه مسئله در مورد شبهه محصوره اي بود كه همه اطراف شبهه مورد
اطلاع نبوده است . بنده در همان اثنا نزد ايشان رفتم و راجع به آن مسئله با
ايشان مقداري صحبت كردم . ايشان آن فرد را خواستند و گفتند جواب
سئوال شما اين است و جواب خود را اصلاح فرمودند. بعد , از من پرسيدند
كي هستي . (چون چشم ايشان خيلي ضعيف بود به طوري كه چند بار مرا
ديده بودند ولي باز هم مرا نشناختند) من خودم را معرفي كردم . ايشان گفتند :
بعد از فوت پدرتان كسي از ايشان باقي ماند
گفتم : پسري دارد كه در حوزه است ولي مبتدي است .
ايشان فرمودند : اما شما كه مبتدي نيستيد شما فتواي مرا تغيير داديد.
بعد گفتند : الان چه كار مي كنيد
گفتم : در تهران هستم و نسخه هاي خطي را فهرست
مي كنم .
پرسيدند : منبر هم مي رويد
گفتم : نه , پدرم راضي نيست و شايد براي اين راضي نبود كه بتوانم درس
بخوانم . فرمودند : جواب پدرت در قيامت با من . بايد منبر بروي و بايد
نماينده من در كل مازندران باشي .
با اين دستور ايشان بهانه اي دست علماي بابل افتاد تا بنده را مجبور به
منبر رفتن كنند و جهت آنها هم اين بود كه آقاي كوهستاني دستور فرمودند.
و همين سبب شد كه شما منبر برويد
بله , بالاخره ما در مدتي منبر رفتيم و در شب اول با 8 ـ 7 نفر شروع
كرديم تا اينكه تدريجا منبر ما تدريجا همه منبرهاي بابل را تحت الشعاع قرار
داد و بعد شهرباني درخواست هايي از من كرد كه من امتناع كردم و آنها هم
مرا ممنوع المنبر كردند و منبر من طبق وصيت پدر ترك شد. چون بعد از اخذ
دكترا مدت زيادي بي كار بودم و معتقد بودم كه كار براي دولت وقت اشكال
شرعي دارد لذا وارد دانشگاه شدم .
اگر اشتباه نكنم شما هم دوره اي آقايان حسن زاده و جوادي آملي هستيد
بله ! در مدرسه مروي هم دوره بوديم البته قبل از آن زمان باهم در ارتباط
بوديم گاهي من به آمل مي رفتم و گاهي ايشان به بابل مي آمدند. آن وقت آقاي
حسن زاده در مدرسه حاج ابوالفتح بودند كه در سال 1330 با اين دو بزرگوار
به همراه يكي دو نفر ديگر در امتحان مدرسه مروي كه خيلي امتحان سختي
هم بود شركت كرديم و همانجا مشغول تحصيل شديم .
طلاب وقتي احساس كردند , اطلاعات جامع , دقيق و
استواري در عربي دارند و مقداري هم فقه و اصول و فلسفه و
كلام خواندند , مي توانند وارد بخش هايي شوند كه نياز جامعه
است .
خوب است دانشگاه در عين حال كه از روش هاي جديد
تحقيق استفاده مي كند از سبك هاي حوزه هم استفاده نمايد
بخصوص اينكه در حوزه بعضي از طلاب نسبت به دانشجويان از
روش تحقيق , آگاه تر هستند و آثارشان از لحاظ سبك بيان و
قلم و عمق مطلب و محتوا قوي تر از آن چيزي است كه در
دانشگاه ارائه مي شود.
من آلان هم از طلاب محسوب مي شوم . شايد قريب به 19
سال در حوزه هاي علميه كار كردم كه علاوه بر فراگيري علوم
ديني گاها همراه با تدريس هم بود و از اين 19 سال 7 سال در
مدرسه صدر بابل (خاتم الانبيا(ص ) فعلي ) و 12 سال در
مدرسه مروي بودم .

|