روزنامه جمهوري اسلامي 11/12/1383 صفحه جبهه و جنگ

چفيه
زمزمه هاي شنيدني

* قرآن بر سر به نيت شهادت
* شهيد باكري درجنگ رفتار علمي داشت
چفيه
زمزمه هاي شنيدني


دفاع مقدس قطعه اي از تاريخ ملت بزرگ ايران است و ما بايد مردان بزرگ و حماسه ساز آن را بشناسيم .
دفاعي كه برگ برگ آن با شجاعت , ايثار , جانبازي و غيرت و شهادت آن رادمردان بزرگ نوشته شده است ; و ما بايد آن مردان آسماني را , آن اسوه هاي هميشگي و ماندگار مردم را بيشتر از پيش بشناسيم . مرداني كه مرگ را به بازي گرفتند , آنانكه در باغ شهادت را گشودند , طعم عشق را چشيدند و زندگي دنيا را به سخره گرفتند و آسمان عشق را چراغاني كردند.
آنانكه زمزمه هايشان شنيدني بود كردارشان ديدني , چهره هايشان نوراني و نفس هايشان تسبيح . دستهايشان دست خدا بود و قدمهايشان استوار , آنانكه با خدا عهد و پيمان بستند و بر اين عهد پايدار ماندند.
آنانكه قلبهايشان فقط با ياد خدا مي تپيد. و نامشان در دفتر امير عشق ثبت شد. و آنانكه بي ادعا زيستند و بي ادعا جنگيدند و عاشقانه به سوي معبود پرواز كردند.
آري ! آنان مردان بي ادعا بودند. آنان اهل سخن نبودند , اهل عمل بودند و چه زود رمز و راز عشق را پيدا كردند و چه زود از ديگران سبقت گرفتند. و آنانكه عاشورا با تمام عظمتش در صفحه ادراكشان گنجيد و لبهاي تشنه حسين (ع ) را با چشم خود ديدند و دستهاي بريده عباس (ع ) را كنار نهر مشاهده نمودند.
آنان چه خوب شاگرداني در مكتب حسين (ع ) بودند و درس آزادگي را از او آموختند و چه نيكو از آزمايش الهي سربلند بيرون آمدند.
اي شهدا , اي حاج همت ها و اي زين الدين ها و اي كبوتران خونين بال دشت شهادت , بيائيد , بيائيد و ببينيد كه چگونه به بازي كودكانه خود با دنيا دلخوش كرده ايم . مي دانم , مي دانم در دل به ما مي خنديد به ما فسردگان به ما بي كسان , به ما كه با غفلت خود , شلمچه ها و چذابه ها و فكه ها را از ياد برديم و چگونه سرگرم اين دنياي فاني شديم .
آري , آري شما راه را يافتيد و رفتيد و ما هنوز در پيچ و خم كوره راههاي شك و ترديد وامانده ايم .
ثرقيه اميري ـ شهريار

قرآن بر سر به نيت شهادت




به ياد سردار شهيد يوسف بردستاني و به استقبال از كنگره بزرگداشت سرداران و 2000 شهيد استان بوشهر
اي يوسف خوش نام ما , خوش مي روي بر بام ما
اي در شكسته جام ما , اي بر دريده دام ما
روز دوم فروردين ماه سال يك هزار و سي صد و سي و چهار شمسي , ساعتي مانده به اذان ظهر , خداوند به غلام و فاطمه فرزند پسري عطا نمود كه نام زيباي يوسف را براي او برگزيدند. محيطي كه او در آن باليد و رشد كرد. آميزه اي بود از تلاش و ايمان و آرامش . محيط ساده و بي پيرايه اي كه پدر و مادر پا به پاي هم كارهاي منزل و بيرون از منزل را انجام مي دادند و يوسف نيز با تمام كوچكي و كودكي اش , با آنها همراهي مي كرد.
شش سالش كه تمام شد , وارد تنها دبستان روستاي زادگاهش يعني دبستان فولادي بردخون شد. دوران ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت و براي ادامه تحصيل به منزل يكي از خويشان در گناوه رفت , اما چندي بيش دوام نياورد و براي كمك به معيشت خانواده , به بردخون برگشت و در كنار پدر به كار پرداخت , تا به سن سربازي رسيد.
دوران آموزشي را در پادگان 05 كرمان گذراند و ادامه خدمتش در شيراز سپري شد. چون اهل كار و تلاش بود و با ايمان وامانت دار , در همان شيراز مشغول به كار گرديد و از همان جا راهي قطر گرديد تا با درآمد بيشتر , چرخ اقتصاد خانواده را بهتر بچرخاند.
او در كنار كار , از فعاليت هاي مذهبي و سياسي نيز غافل نبود. در كانون هاي مذهبي رفت و آمد مي كرد و با افكار امام خميني آشنا گرديد و اعلاميه ها و سخنان امام را به دست مي آورد و به ايرانيان ساكن قطر مي رساند و آنها را نسبت به جنايات رژيم پهلوي و مبارزات امام آشنا مي نمود و پرچم دار روشنگري براي هموطنان مقيم قطر بود.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي به بردخون برگشت و بسيج را هم او در آن جا بنياد نهاد. منزل او نخستين پايگاه بسيج و محل تجمع بسيجيان بود. پس از آغاز جنگ تحميلي , در اعزام بسيجيان به جبهه نقش بسيار مهمي داشت به طوري كه يا خود همراه آنها به جبهه مي رفت و يا پس از اعزام يك گروه , در تدارك اعزام گروهي ديگر به تكاپو مي افتاد.
در همين زمان عضو رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان دير شد و مسئوليت پايگاه مقاومت كربلاي بردخون را نيز به عهده داشت . او با شناخت كافي , نسبت به انجام امر به معروف و نهي از منكر با ظرافت خاصي اقدام مي كرد. مجموعه اقدامات او در مذهبي ماندن فضاي بردخون بسيار موثر بود.
مردم دلير تنگستان , به ويژه بخش ساحلي آن شهرستان , خاطراتي به ياد ماندني از اين سردار در ذهن دارند , زيرا وي مدتي مسئوليت سپاه دلوار و محمد عامري را به عهده داشت .
وي از آغاز تشكيل ناو تيپ اميرالمومنين (ع ) كه مركز تجمع نيروهاي اعزامي از استان بوشهر در جبهه ها بود از فرماندهان كارآمد آن بود كه در رده هاي فرماندهي گروهان و گردان , ايثارگري ها و فداكاري ها كرد.
....و سرانجام به عنوان معاون گردان كميل در عمليات كربلاي 5 شركت نمود و در شلمچه آسماني شد . مدتها پيكر او مفقود بود تا سرانجام جسم پاره پاره او توسط يارانش پيدا شد و به زادگاهش منتقل شد و پس از تشييع با شكوهي , در آرامگاهش گلزار شهداي بردخون , آرميد.
يوسف عزيزم رفت , اي برادران رحمي
كز غمش عجب بينم حال پير كنعاني
و بدين ترتيب , فاطمه و غلام كه قبلا حيدر را تقديم اسلام و انقلاب اسلامي ايران كرده بودند , دومين تاج افتخار يعني شهادت يوسف را نيز بر تارك خويش مشاهده كردند. آنها مفتخرند كه توانستند فرزنداني را با رنج و زحمت , تربيت نمايند و فداي آرمانهاي معنوي خويش نمايند.
يوسف كه در سال 1354 با دختري هم ولايتي به نام « مكيه بردستاني » ازدواج كرده بود , سه يادگار را از خود به جا گذاشت به نامهاي ابوذر , حيدر و محسن . سرنوشت مكيه چنين رقم خورده بود كه بعد از يوسفش , داغ حيدرش را نيز ببيند.
اما او شيرزني است كه زينب وار اين همه را تحمل كرده , كمر همت بسته و دو يادگار يار سفر كرده را به سر منزل مقصود رسانده است .
شهادت نامه
اكنون كه با قلم بر روي كاغذ مي نگارم , به ياد دارم كه چند بار وصيت نامه نوشتم , به اين اميد كه زنده بر نگردم و شهادت در راه خدا نصيبم گردد , اما چه كنم كه سعادت شهادت نصيبم نگشت . اكنون اميدوارم كه خداوند اين بار توفيق شهادت در راه خويش را نصيبم بگرداند. انشاالله
توبه نامه
در اين جا توبه و ندامت خود را با كمال شرمندگي به پيشگاه حضرت باري تعالي مي برم , اميدوارم كه به حق محمد و آل محمد , خداوند بر من ترحم نمايد و از گناهان و تقصيراتم درگذرد.
خداوندا , مرا ببخش به خاطر شاكر نبودنم و مرا ببخش به خاطر قدرداني نكردن از نعمتهاي تو و مرا ببخش به خاطر بي اعتنايي به احكام ودستوراتت
سفارش نامه
خوشا به حال كساني كه كار براي خدا را فراموش نمي كنند و كارهاي خود را مخلصانه براي خدا انجام مي دهند. آگاه باشيد كه هر جا كار براي خدا نباشد , اختلاف هست و جايي كه اختلاف باشد خود پرستي و هوا و هوس در همان جا وجود دارد. هميشه به ياد خدا باشيد و هر وقت مصيبت و ناراحتي براي شما پيش آمد , از محمد(ص ) و خاندانش استمداد بطلبيد
ذكر جميل يوسف
سركار خانم فاطمه احمدي , از فرزندش مي گويد :
عاشق جبهه بود و مرتب مي گفت : « آرزويم , شهيد شدن است »
يادم هست در يك شب ليله القدر , به مجلس مقابله در منزل مرحوم شيخ علي بحراني رفت . وقتي برگشت , به من گفت : « مادر , به نيت رسيدن به آرزوي ديرينه ام , قرآن بر سر گذاشتم و جوابم را هم گرفتم . »
او با خوشحالي و روحيه ي خاصي , اين ماجرا را براي تعريف كرد.
از كودكي , شجاعت خاصي داشت . خيلي هم سرحال و قبراق بود , اما دو ويژگي در او بود كه تا روز شهادتش هم در او پايدار بود : يكي اينكه , در مقابل بزرگترها بسيار مودب و خاكي بود , دوم اينكه , هنگام وقت نماز هر كاري كه داشت رها مي كرد و مشغول خواندن نماز مي شد.
عاشق جبهه
وي در شرايط خاص و پر خطر , راهي ميادين نبرد مي شد. ماندن در جبهه را بر حضور در خانه و نزد زن و فرزندان , ترجيح مي داد , مدتي قبل از شهادت , در فاو زخمي شد و به منزل آمد ولي زياد نماند , و به محض اينكه مختصري بهبود يافت , مجددا راهي جبهه شد.
به نقل از سركار خانم مكيه بردستاني , همسر شهيد ابوذر , از پدر مي گويد :
پدرم وامثال ايشان , گويي زميني نبودند , آنها آمده بودند كه بروند. آنها در زمين ارضا نمي شدند. او بايد به آسمانها ـ جايي كه گلچيني از بهترين هاي خدا جمع شده اند ـ پرواز مي كرد.
بهترين شعر شهادت
پروريده است به دامن گهر ايماني
بردخون در دل خود يوسف بردستاني
قامت افراشت در آن عصر غم انگيزترين
چون چراغي كه كند گل به شب ظلماني
عاشق ذكر خدا بود , چو بلبل با گل
الفتي داشت به آيات خوش قرآني
بود الگوي ادب , روح شرافت , يوسف
معني كامل وارستگي انساني
سبز مي كرد ز انفاس خوشش , دل ها را
مثل يك معجزه در فصل خوش باراني
او به حق , شير ژيان بود به هنگام نبرد
رهرو راه خدا , آن گهر عرفاني
سال شصت از مه دي , داغ برادر را ديد
شد شهيد ره حق « حيدر بردستاني »
در نبرد حق و باطل , ز سر جان بگذشت
عاقبت « يوسف » گل پيرهن رباني
شصت و پنج از سه هجري و در بهمن ماه
رفت تا عرش خدا , در سفري روحاني
چند ماهي چو گل اندر دل گل بود نهان
پيكرش همچو گهر بود چنين پنهاني
بود او را پسري همچو عمو , « حيدر » نام
رفت بعد از پدرش زين قفس ظلماني
همسرش , پيروي مكتب زينب را داشت
صبر كرد از غمشان با جگر برياني
آسمان غرق عزا گشت ز داغ يوسف
مثل دريا شده چشمان و دل توفاني
هر كه در راه خدا شهد شهادت نوشيد
مي شود در دو جهان يوسف بردستاني
شعر از : سيدمحمدرضا هاشمي زاده
كميته تاليف و تدوين
كنگره سرداران و 2000 شهيداستان بوشهر

شهيد باكري درجنگ رفتار علمي داشت




پاي صحبت و خاطرات دكتر حسين علايي در مورد سردار شهيد مهندس مهدي باكري
شهيد مهدي باكري يكي از فرماندهان فهيم , متين و بسيار موثر دوران جنگ تحميلي بود. زماني كه جنگ آغاز شد. ايشان مهندس مكانيك بود و در كار جنگ هم بصورت مهندسي رفتار مي كرد. يعني بيش از آنكه بخواهد حرف بزند رفتار علمي داشت . خاطره اي كه دارم مربوط است به قبل از شهادت ايشان .
يادم هست كه در عمليات بدر , شرايط بسيار سخت شده بود , در منطقه اي در كنار دجله , پاتك ارتش صدام خيلي سرعت گرفته و تشديد گرديد.
منطقه اي بنام كيسه اي بود كه در آن منطقه نيروهاي ما در آن طرف دجله حضور داشتند و اگر اين نيروها آن طرف دجله مي ماندند مي توانستند جلوي پاتكها را بگيرند ولي اگر به اين سمت مي آمدند ديگر امكان ماندن در كنار دجله نبود و بايد بطور كامل عقب نشيني مي كرديم .
شهيد مهدي باكري تصميم گرفته بود تاآنجا كه ممكن است مقاومت كند و نيروها را نگه دارد. لذا نيروهايي كه در آن طرف دجله بودند نيازمند به تدارك و پشتيباني بودند. ما قبل از اينكه ايشان شهيد شود رفتيم آنجا , كنار ايشان در سنگر فرماندهي , سنگر فرماندهي ايشان گودالي بود كه چند كيسه شن در اطرافش گذاشته بودند و او در آنجا فرماندهي مي كرد. من ديدم كه ايشان در نزديك خط اول آمده است .
آن موقع مهمترين مساله اين بود كه در آنجا پلي روي رودخانه دجله احداث كنند تا بتوانند نيروهايي كه آن طرف هستند را تدارك نمايند.
ما به اتفاق حاج آقاي بشر دوست رفتيم تا به سنگر ايشان سري بزنيم . خود شهيد باكري , عمليات نصب پل را هدايت مي كرد. قطعات پل را با جرثقل آورده بودند و تلاش مي كردند اين پل را بزنند. دشمن هم پاتك هايش خيلي سنگين بود. به خصوص عقبه هاي ما را مي زد و شرايط خيلي سختي بود. من در آن حالت كه شهيد باكري را ديدم , انگار نه انگار كه جبهه جنگ است و همه جا گلوله بر سربچه ها ريخته مي شود. او گويا در يك منطقه آرام يك كار مهندسي انجام مي دهد. مثل يك مهندسي كه مي خواهد پل بزند. اين قدر از نظر روحي و رواني مطمئن بود و حالت عجيبي داشت كه قابل بيان نيست . چون او آدمي بود كه آرامش نفس عجيبي داشت . كساني كه او را ديده بودند مي دانستند كه هيچ موقع از ظاهر ايشان نمي شود باطن و (درون ) ايشان را تشخيص داد. واقعا ظاهر آرامش بخشي داشت .
نزديك غروب بود كه ايشان اصرار كرد كه شما برگرديد و چون ما آنجا كاري نداشتيم , به قرارگاه برگشتيم كه بعد از اينكه پل را زدند , خود ايشان رفت آن طرف و بعد از مدتي كه در آن سوي دجله شرايط سخت شد و چون خودش هم نيروها را هدايت مي كرد و هم مي جنگيد بعد از مدتي در همانجا به شهادت رسيد و به دجله پيوست و جنازه اش به اين طرف نيامد.
ما بلافاصله خبر شهادتش را در قرارگاه شنيديم كه متاسفانه اثر بسيار عميقي در بين همه بچه ها گذاشت .
دو اثر متضاد گذاشت . يكي اينكه خيلي ها مي گفتند ايشان مدتها بود كه آماده شهادت بود و انتظار مي كشيد و حالا به آرزويش رسيد.
ولي از يك طرف يك حالت تاسف عميق در همه فرمانده هان ايجاد كرد چرا كه يكي از استوانه هاي جبهه هاي جنگ از دست رفت . يكي از فرماندهان لايق , با تدبير , بافكر , برنامه ريز , طراح و مدير از دست رفت از اين جهت براي افراد , فرماندهان و همه آنهايي كه او را مي شناختند سخت بود و ثلمه جبران ناپذيري به حساب مي آمد.
تهيه و تنظيم : مديريت حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس
معاونت فرهنگي نيروي زميني سپاه