
پاي خاطرات اميرآزاده سرتيپ خلبان قاسم محمد اميني ; جانشين
نيروي هوايي ارتش در مورد شهداي حادثه 15 دي ماه سال
1373
تهيه و تنظيم : حسين زكريائي
من قبل از اسارتم با اين شهيدان والامقام آشنا بودم و با بعضي همكار
بودم و با بعضي پرواز كرده بودم و با بعضي نيز در مقام مسوليتي كار كرده
بودم . از جمله شهيد والامقام , شهيد ستاري ; فرمانده نيروي هوايي .
بنده قبل از اسارت معاونت عمليات 2 پايگاه را بر عهده داشتم كه
بالطبع با ايشان در مقاطع مختلف ارتباط كاري داشتم . علاوه بر آن به عنوان
رئيس هيئت تعاوني مسكن خلبانهاي شكاري مشغول ساخت 700 واحد
مسكوني براي خانواده خلبانان شهيد و خلبانان شاغل , بودم كه ايشان آنجا
به بنده كمك مي كردند و به امور رسيدگي مي نمودند. من فكر مي كنم ايشان
در زمينه هاي مختلف كم نظير بودچون من چنين چيزي را در عمل لمس
كرده بودم .
به عنوان مثال زمان ساخت واحدهاي مسكوني , اگر راهنمائيهاي ايشان
و پشتيباني ايشان نبود بنده هرگز قادر به اتمام كار نبودم . خيلي از كارها كه در
زمان ايشان انجام شد واقعا كم نظير بود و اگر از ديد سيستماتيك به آنها نگاه
كنيم محال به نظر مي رسيد. بطور مثال بيمارستان بعثت نهاجا كه پروژه
عظيمي بود , اعتبار كافي نداشت ولي به همت ايشان پروژه به اتمام رسيد. در
پروژه 700 واحد مسكوني كه با همت و راهنمائيهاي ايشان انجام شد ,
تعداد قابل توجهي از خلبانان صاحب خانه شدند. پروژه هايي كه در سطح
نهاجا در پايگاهها انجام گرفت و باعث شكوفايي نهاجا شد.
تا جائي كه من به ياد دارم خلبانها , فرمانده نيروي هوايي مي شدند ولي
ايشان تنها فردي بود كه خلبان نبود ولي هر زمان ايشان براي خلبانان
صحبت مي كرد , خلبانان احساس مي كردند كه ايشان بيشتر از امثال بنده
داراي تخصص در خلباني است . ايشان فرمانده كم نظيري بود و در زمان
خدمتشان منشا خدمت بسياري بود اميدوارم روح ايشان شاد باشد. در زمان
اسارت بود كه خبر شهادت ايشان را شنيدم . همه افراد از شنيدن اين خبر
متاثر شدند چون ضايعه بزرگي براي نهاجا بود.
از ديگر شهدايي كه در هواپيماي ايشان بود , شهيد اردستاني بود كه من
با ايشان هم دانشكده اي بودم و تنها يك ماه با هم اختلاف داشتيم . در آنجا با
هم خيلي صميمي بوديم و من ايشان را كاملا مي شناختم هر چند ايشان با
هواپيماي فجر پرواز مي كردند ولي هم از نزديك ايشان را مي شناختم و هم
وصف حالشان را شنيده بودم .
يك مورد از اوصاف ايشان را كه به خاطر دارم اين است كه زمانيكه بنده
رئيس هيئت مديره تعاوني مسكن بودم شهيد ستاري ليستي به بنده دادند و
از من خواستند كه به تعدادي از مسئولين يك واحد مسكوني بدهم به شرطي
كه پول واحدها را امير ستاري خودشان پرداخت نمايند و ما از خود
اشخاص پولي نگيريم كه بالاي ليست نام شهيد اردستاني بود. شهيد ستاري
دستور دادند كه از كساني كه اسم آنها در ليست است فتوكپي شناسنامه
بگيريد و براي آنها پرونده تشكيل بدهيد تا خودم مبلغ آپارتمان آنها را
پرداخت نمايم . من به اشخاص ليست مراجعه كردم كه يكي از آنها شهيد
اردستاني بود و نيز شنيده بودم كه اگر با ايشان درباره موارد مالي بحث كنم
ناراحت مي شوند. زمانيكه به حضور ايشان رسيدم ابتدا فلسفه چيني نمودم
سپس اصل مطلب را بيان كردم كه با شنيدن اصل مطلب ايشان ناراحت و
افروخته شد و به من گفت : براي چنين امري آمده ايد
گفتم : چرا ناراحت هستيد
گفت : من خانه دارم و نيازي به اين خانه ندارم .
سپس به شهيد ستاري تلفن نمود و گفت چرا اسم مرا جز ليست رد
كرده ايد
البته آپارتماني كه مد نظر ماست اكنون بين 150 تا 200 ميليون تومان
قيمت دارد و ديگر افراد جز ليست وقتي شنيدند بسيار خوشحال شدند. و
واحد را گرفتند اين را بگويم كه كمتر كسي پيدا مي شود كه از يك امتياز
150 تا 200 ميليون توماني به راحتي بگذرد . و اين موردي بود كه خودم
لمس كردم , البته اين مطالب را خيلي جاها نگفته ام ولي چون پيش آمد
خدمت شما عرض نمودم .
و اما شهيد شجاعي ايشان جز شهداي مهندسي بودند و خلبان نبودند
و چون ما بيشتر با خلبانان كار مي كرديم ايشان را به طور خاص در پروژه
تعاوني مسكن شناختم زيرا ايشان رئيس اداره مهندسي بودند و از طرف
فرمانده نهاجا به عنوان مدير عامل انتخاب شدند و حضور ايشان به دليل
پيشرفت كاري ما بود كه كارها سريعتر انجام شود. چرا كه ايشان پروژه هاي
ميلياردي در دست داشت . بنده در تعاوني مسكن اخلاص در عمل ايشان را
ديدم . چرا كه هر كس به جاي ايشان و شهيد اردستاني بود براي هر قدمي كه
برمي داشت يك خانه مطالبه مي كرد. در صورتي كه هيچكدام از اين دو هيچ
توقعي نداشتند. به نظر من شهيد شجاعي نيز مانند شهيد اردستاني بود.
شهيد شجاعي در پروژه هاي مختلفي كه در سراسر كشور توسط نهاجا و
مهندسين آن اجرا مي شد با دلسوزي تمام كارها را انجام مي داد.
شهيد بعدي كه در هواپيما بود شهيد ياسيني بود كه در آن زمان خلبان
بود . بنده از زمان ستواني ايشان را مي شناختم و با ايشان پرواز نيز F 4
كرده ام . گاهي اوقات ايشان مسئول قسمتي بودند و بنده زير دست ايشان
بودم . ايشان نيز فرد كم نظيري بود كه قبل از انقلاب يك خلبان ساده بود و
بعد از انقلاب , در زمان جنگ تازه استعدادهايش شكوفا شد. او فردي
هنرمند , متخصص و شجاع بود و در تمام طول خدمت خالصانه در خدمت
مملكت بود كه واقعا در معرض امتحان قرار گرفت و نشان داد كه چقدر
لياقت دارد. در بعضي پروازها در كنار ايشان و در بعضي پروازها بالاي سر
ايشان بودم . عمليات فتح المبين را از ياد نمي برم كه ايشان روزانه 2 تا 4
فروند را همزمان اداره مي كرد و ما هم در بال ايشان پرواز مي كرديم . ما در
منطقه اي به نام چنانه رفتيم كه آنجا پر از موشك ساملو بود , موشكهايي كه
هر يك اندازه يك تير چراغ برق است و به طرف ما شليك مي شد در اين
زمان طريقه هدايت ايشان كه سر دسته پرواز بود و ما نيز در بال ايشان پرواز
مي كرديم را سرشار از شجاعت , خونسردي و تخصص ديدم . بطوريكه تعهد
در ايشان موج مي زد. و ما در اين فضا با فرماندهي مدبرانه و شجاعانه ايشان
پرواز مي كرديم ; فضايي كه زنده برگشتن ما با خدا بود و امكان داشت اسير
شويم . در همان زمان يك موشك به يك هواپيما خورد كه از هواپيما چيزي
باقي نماند. بعضي از موشكها به هواپيما مي خوردند و بعضي از موشكهاي
ساملو , فيوزهاي مجاورتي داشتند كه اگر چه به هواپيما نمي خورد و از كنار
هواپيما مي گذشت منفجر مي شد و تركشهاي آن به هواپيما مي خورد. ما
هواپيمايي داشتيم كه تركشهاي زيادي به آن خورده بود و در 1100 نقطه
سوراخ شده بود در آن فضايي كه موشك بود , بمب بود و ميگ و ميراژ و
آسمان پر از خطر انجام ماموريت با خونسردي و شجاعت , نشانه هايي از
تعهد است و اين حسن هايي است كه ايشان دارا بودند.

|
گلوله توپ آنها به تعداد فشنگهاي ما بود
|

پاي صحبت و خاطرات سردار سرتيپ پاسدار حاج قاسم
سليماني ; فرمانده لشكر 41 ثارالله در زمان جنگ
اشاره : مراسم يادمان عمليات كربلاي 5 با حضور رزمندگان , خانواده هاي شهدا , جانبازان و
آزادگان در محل تالار خانه شهر كرمان برگزار شد. سخنران اين مراسم سردار سرتيپ پاسدار
« حاج قاسم سليماني » فرمانده سابق لشكر 41 ثارالله بود كه در تشريح عمليات كربلاي پنج
صحنه هاي زيبايي از رشادت و فداكاري رزمندگان را به تصوير كشيد. آنچه در ذيل مي آيد
گزيده اي از بيانات اين يادگار دفاع مقدس است كه با هم مرور مي كنيم .
جنگ بي نظير
خدا را شكر مي كنم كه توفيق حضور در اين جلسه پر معنويت را پيدا
كرده ام و اميدوارم خداوند همه ما را در اين راه از خواب غفلت بيدار كند. در
تاريخ گذشته جنگي مثل جنگ ايران و عراق وجود نداشته است با همه
شناختي كه از جنگهاي دنيا داريم مقدس ترين آن در صدر اسلام و غزواتي
بوده كه در ركاب نبي مكرم اسلام (ص ) اتفاق مي افتاد و آنها الگوها و
سرمشقهاي اصلي هستند و استنثنائات تاريخند و نور هدايت بشريتند. در
عين حال از نظر زماني و مكاني حوادث محدودي بودند و بعيد ميدانم در
آينده هم اگر جنگي اتفاق بيفتد چنين تصاويري داشته باشد.
عظمت حج در مقايسه با دفاع مقدس
شايد در همه عبادتهاي جمعي هيچ عبادتي با شكوهتر و با معنويت تر از
حج نباشد و لوح عرفان اين مراسم نيز روز عرفه و روز عيد قربان است كه
مسلمين عظمتي را به نمايش مي گذارند و صحراي عرفات , مشعر و منا يك
روح ملكوتي و معنوي و ويژه اي دارد. ما از نظر جمعيتي هيچ عبادتي با اين
شكوه و عظمت و معنويت نداريم اما حج در مقابل آنچه ما و شما در دفاع
مقدس ديديم كوچك است اين را با تمام وجود مي گويم . من جمله اي از
امام (ره ) در پيام به حجاج شنيدم كه فرموده بودند , اي تشنگان در مقابل
خانه خدا به ايستادگان در مقابل دشمنان خدا دعا كنيد » با شنيدن اين جمله
فهميدم خيلي بين اين دو فرق
است .
دفن شهيد ايراني در كربلا
يكي از مسئولين عراقي مي گفت يكي از آشنايان تعريف مي كرد كه
فرزندم در جنگ ايران و عراق سرباز جنگي بوده يك روز از ژاندارمري
آمدند و گفتند : پسرت كشته شده بيا جنازه اش را تحويل بگير. ما به پاسگاه
رفتيم جنازه را كه ديدم گفتم پسر من نيست آنها كارت و پلاك او را نشان
دادند ديدم كارت و پلاك و حتي لباس متعلق به پسر من بود ولي جنازه پسر
من نبود. به هر حال ما را مجبور كردند كه جنازه را تحويل گرفته و دفن كنيم .
من هم جنازه را با انجام غسل و كفن در كربلا دفن كردم . بعد از جنگ و تبادل
اسرا , پسر من كه در ايران اسير شده بود بازگشت . ماجرا را براي او تعريف
كردم . گفت : در عمليات والفجر 8 وقتي بدست نيروهاي ايران اسير شدم يك
رزمنده ايراني به من گفت من ميدانم كه شهيد مي شوم ولي چون ميخواهم
مرا در كربلا دفن كنند ميخواهم كارت و پلاك و لباس تو را بخرم . من هم
گفتم من اسيرم و خودم هم ارزشي ندارم چه رسد به كارت و پلاك و لباسم ,
لذا آن ها را به او دادم .
دفاع مقدس الگوي مبارزان فلسطيني
جلوه هايي از دفاع مقدس , شامل اخلاق حسنه , شعارها , ارزشها ,
پرچم تكان دادنها و پيشاني بندها , امروز در جهان اسلام فراگير شده است .
گروههاي مبارز فلسطيني كه اكثرا كمونيست و سوسياليست بودند امروز
بدون استثنا اسلامي شده و الگويشان فرزندان اين ملت در دفاع مقدس
مي باشد. در كجاي دنيا مي توان جنگي را سراغ گرفت كه بدون اجبار و
تشويق ويژه , نيروهايش 8 سال در صحنه حضور داشته باشند . جنگي كه سه
هزار روز طول كشيد و امروز عمليات انتحاري فلسطينيان الهام گرفته از
عمليات شهادت طلبانه رزمندگان ما در دفاع مقدس مي باشد.
تقليد از سرداران
سرداران شهيد , حقيقتا مثل و مانند ندارند تاثير كلام و نفوذشان بيش از
يك مرجع تقليد بود. معمولا كمتر ديده مي شود كه مقلدين حتي غذاخوردن ,
راه رفتن , ذكر گفتن و لباس پوشيدن و همه سكنات يك مرجع را تقليد كنند
ولي من بارها مي ديدم كه لباس پوشيدن شهيد محمدابراهيم همت , راه رفتن
او , ذكر گفتن شهيد حسين خرازي , نوع كلاهي كه خرازي بر سرمي گذاشت را
هزاران نفر در جبهه تقليد
مي كردند.
نماز شبهه دار
يك رزمنده اي پيش آيه الله مشكيني آمد و گفت در جبهه كه هستم
بعضي وقتها لباسهايم خوني مي شود , براي نمازخواندن تكليف من
چيست
اين پيرمرد عارف يعني آيه الله مشكيني گريه كرد و گفت حاضرم تمام
نمازهايم را به تو بدهم و تو آن دو ركعت نماز را كه برآن شبهه داري به من
بدهي .
وقتي امام مي فرمود : من دست و بازوي آنها (رزمندگان ) را مي بوسم كه
دست خدا بالاي آنست . اينها كلمات ساده اي نبود و براي تشريفات هم نبود.
تثبيت بازدارندگي با دفاع مقدس
معمولا در دنيا مرسوم است كه نيروهاي مسلح بهترين تجهيزات , سلاح
اتمي و امكانات را جمع آوري مي كنند و هرازگاهي با برگزاري رژه و مانور
قدرت خود را به نمايش مي گذارند تا به رقباي خود تفهيم كنند ما چنين
قدرتي داريم كه به اين مي گويند بازدارندگي .
امروز كشور ما از چنين مراسم و برنامه هايي به دليل آن همه فداكاري در
صحنه دفاع مقدس كه از ذهن هيچ بيننده اي چه دوست و چه دشمن بيرون
نخواهد رفت غني است و بهترين قدرت بازدارندگي ما همان حماسه دفاع
مقدس مي باشد به همين دليل معتقديم كه دشمن يعني امريكا به معناي
واقعي كلمه هيچ غلطي نمي تواند بكند.
انتقاد از فيلمهاي سينمايي
من متاسف مي شوم از اينكه بعضي وقتها فيلمهايي در سينماها و
تلويزيونهاي ما نشان مي دهند كه رزمنده ها براي بازكردن يك معبر پشت
ميدان مين قرار مي گيرند و يكي يكي روي مين رفته و شهيد مي شوند. اينها
كذب محض است در جنگ هيچ وقت چنين اتفاقاتي نمي افتاد معمولا بخش
عظيمي از ميدانهاي مين قبل از شروع عمليات خنثي مي شد. سازندگان
اينگونه فيلمها ميخواهند احساسات را تحريك كنند ولي اينكار تخريب
ابتكارات فرزندان مخلص يك ملت است كه براي يك عمليات جنگ ,
مدتهاي طولاني زحمت مي كشيدند. البته حتما غرضي در كار نيست بلكه
عدم آگاهي است .
شب وداع
يك شب قبل از اجراي عمليات كربلاي 5 بچه ها به تاسي از حضرت
امام حسين (ع ) شب وداع برگزار كردند. اين كار در همه عملياتها و در همه
گردانها مرسوم بود. آن شب هم همه جمع شده بودند , تاجيك , شول , بينا ,
زندي , حاج يونس , مشايخي , هراتي , ميرحسيني و غيره همه بودند در آن
شب يك اتفاق افتاد كه با بقيه شبها فرق داشت .
سردار شهيد محمد مشايخي بلند شد و گفت برقها را روشن كنيد
مي خواهم صحبت كنم و خودش در حاليكه گريه مي كرد برق را روشن كرد و
گفت برادرها در همسايگي من دو خانواده شهيد هست كه هر دو بچه يتيم
دارند من روي بازگشت به جيرفت را ندارم . تصميم دارم برنگردم تا شهيد
شوم . من پاهاي خودم را مي بندم تا برنگردم و اگر خواستم برگردم به عقب ,
شما مرا با تير بزنيد.
شروع عمليات كربلاي 5
يك شب قبل از عمليات آمدم ببينم نور ماه چقدر در عمليات موثر است
قبل از اينكه وارد آب شوم ديدم از فاصله چند كيلومتري چند مرغابي روي
آب ديده مي شوند. بطور طبيعي با ديدن اين صحنه دلهره اي برما چيره شد.
غروب همان روز هم دشمن يك رگبار كاتيوشا را روي حوضچه محقري كه
ما جهت پنهان كردن قايقها آماده كرده بوديم خالي كرد و تعدادي از قايقها
آتش گرفت و فرمانده خوب ما شهيد ژاله نيز در آنجا به شهادت رسيد.
بچه ها بعد از خواندن نماز مغرب و عشا وارد آب شدند تمام مسير را بايد در
آب با كوله پشتي و سلاح و مهمات حركت مي كردند همزمان با ما لشكرهاي
10 سيدالشهدا از تهران , 31 عاشورا از تبريز , 33 المهدي از شيراز بايد در
محورهاي ديگر حركت مي كردند ما يك ساعت زودتر رسيديم و 1,5
كيلومتر با دشمن فاصله داشتيم كه 500 متر آن موانع و سيمهاي خاردار بود
نيروهايي كه بايد سيمهاي خاردار را مي چيدند و اژدربنگالها را كار
مي گذاشتند و مينهاي باقيمانده را خنثي مي كردند مشغول شدند كه يك
مرتبه آتش دشمن باز شد و از سرتاسر خط دشمن , تيربارها شروع به فعاليت
كردند. در اينجا گردانهاي ما به فرماندهي حميد شفيعي , شهيد عابديني و
شهيد حاج علي محمدي پور و تيمهاي اطلاعاتي و تخريب شروع به
جنگيدن كردند و قبل از ورود به سيمهاي خاردار جنگ شروع شد و تمام
موانع با جنگ پشت سر گذاشته شد و عموم فرماندهان در درون سيمهاي
خاردار تا درون دژ دشمن شهيد شدند از جمله حاج علي محمدي پور روي
دژ و شهيد عابديني داخل موانع شهيد شدند و فرماندهان ديگر بعضي شهيد
و بعضي موفق شدند وارد خط دشمن شوند و بلافاصله خط دشمن شكافته
شد.
روح الهي
اگر امروز دوبرابر آن نيروها را به ما بدهند و بگويند كربلاي 5 را يكبار
ديگر تكرار كنيد قطعا نمي توانيم . چون آنچه واقع شد تصميم ما نبود آن
روحي كه در اين جسمها وجود داشت يك روح الهي بود. حرفهاي شهيد
طياري تا لحظه شهادت ضبط شده و وجود دارد اين از ذخاير ارزشمند
جنگ است صداي شهيد حاج يونس و حاج علي محمدي پور و عابديني
وجود دارد. وقتي شهيد طياري مثل يك شهاب دشمن را به دو نيم كرد و با
سرعت از وسط دشمن عبور كرد و از درياچه ماهي بطول 75 كيلومتر و
عرض يك متر عبور كرد براي دشمن متحيرترين حركت بود و دشمن باور
نمي كرد همزمان با اينكه در جلوي خط مقدم درگيري وجود دارد در شعاع ده
كيلومتري پشت سر او هم آرپي جي شليك مي شود.
خداوند به جبهه ها جان داد
وقتي شهيد طياري در دل شب روي دژ با صلابت حرف مي زد ما متحير
مانده بوديم . او حاج يونس و ديگر فرماندهان را راهنمايي مي كرد و يكي يكي
آنها را به سمت درياچه ماهي مي كشاند يك نبرد بسيار عجيبي بوجود آمد كه
در سرنوشت جنگ تاثير گذاشت و مخالفين را واداشت كه قطعنامه 598 را
براي قانع كردن ايران براي خاتمه جنگ صادر كنند. خداوند در اين عمليات
كه اين همه ترديد و نگراني در آن وجود داشت يك پيروزي چشمگير و
غافلگير كننده نصيب جبهه اسلام نمود و به جبهه ها جان داد.
كلوخ و هلي كوپتر
با مرتضي قرباني در كانال نشسته بوديم هلي كوپتر دشمن بقدري پائين
آمده بود كه احساس كرديم ميخواهد بنشيند و ما را ببرد. مرتضي قرباني با
كلوخ كوبيد توي شيشه هلي كوپتر و هلي كوپتر بالا كشيد. يك غربتي داشتيم
در اين فضا , دشمن به اندازه فشنگهايي كه ما شليك مي كرديم امكان شليك
توپ داشت . روز سوم عمليات روي پل كانال ماهيگيري جنگ سختي
درگرفته بود. پل بلند بود و زميني كه دشمن در آنجا مستقر شده بود مسلط بر
پل بود هركس از روي پل عبور مي كرد دشمن او را مي زد . 300 ـ 400 تا تانك
مستقر كرده بود و هر چه رد مي شد مي زد. تعداد زيادي مجروح و شهيد روي
پل افتاده بود به عقبه نگاه كردم شهيد تاجيك با قامتي زيبا با يك گردان
مي آمد بچه ها براي شهادت سبقت مي گرفتند و اينجوري بود كه جنگ ما
پيروز شد.
آخرين خداحافظي
وقتي صداي ميرحسيني از داخل خط شنيده مي شد به جبهه جان
مي داد و هيچكس عقب نمي نشست . وقتي حاج يونس داخل خط بود فرصت
خم شدن براي گلوله هاي دشمن نداشت قبل از شهادت با من تماس گرفت
در 100 متري من بود گفت : مي خواهم بيايم پيش شما .
چون روز سختي بود سه چهار بار خط بين ما و عراقيها دست بدست
شد. من اصرار كردم كه نيايد , چون مي ترسيدم شهيد شود و خط سقوط كند
ديدم خيلي اصرار مي كند. گفتم , بيا.
آن موقع من نفهميدم براي چه آمد. او فقط براي خداحافظي آمده بود.
پيك حاج يونس هنوز زنده است . مي گفت : حاج يونس به من گفت مختار
آبادي در صورت من نگاه كن آيا چيزي مي بيني . و سه بار اين جمله را تكرار
كرد و بعد از آمدن و خداحافظي به شهادت رسيد.
روده هايش در پلاستيك بود و مي جنگيد
وقتي ابراهيم و محمدرضا كاظمي شهيد شدند شهيد محمدحسين
يوسف الهي با صداي حزيني نماز مي خواند. صداي او هر انساني را به گريه
مي انداخت . حسين روده هايش را توي پلاستيك به پهلويش چسبانده بود و
مي جنگيد و در دفترچه اش نوشته بود
همه رفتند افسوس كه جامانده منم
حسرتا اين گل خارا همه جا مانده منم
پير ره آمد و طريق رفتن آموخت
آنكه نارفته و جامانده منم
اينگونه بود كه سرنوشت عملياتها پر بود از اسوه و الگو. ما در هر شب
عمليات هزاران استشهادي داشتيم .
تهيه و تنظيم كرمان ـ دفتر روزنامه جمهوري اسلامي ـ همتي
مرتضي قرباني با كلوخ كوبيد توي شيشه هلي كوپتر و
هلي كوپتر بالا كشيد. يك غربتي داشتيم در اين فضا , دشمن به
اندازه فشنگهايي كه ما شليك مي كرديم , امكان شليك توپ
داشت
من اصرار كردم كه نيايد , چون مي ترسيدم شهيد شود و خط
سقوط كند , ديدم خيلي اصرار مي كند. گفتم : بيا. آن موقع
نفهميدم براي چه آمده او فقط براي خداحافظي آمده بود

|
|