
پاي صحبت و خاطرات سردار سرتيپ دوم پاسدار
محمدآقا كيشي در مورد سردار شهيد مهندس « مهدي باكري »
اشاره : بيست و پنجم بهمن ماه مصادف است با سالگرد شهادت سردار
شهيد مهندس مهدي باكري ; فرمانده لشكر 31 عاشورا . به همين مناسبت با
يكي از همرزمان اين بزرگوار سردار سرتيپ دوم پاسدار « محمدآقا كيشي »
فرمانده مخابرات و الكترونيك نيروي زميني سپاه گفت و گويي انجام داديم
كه ماحصل آن را از نظر شما مي گذرانيم .
در جريان عمليات خيبر شهيد حميد باكري جانشين اول لشگر بود و
شهيد مرتضي ياغچيان جانشين دوم لشگر. مسئوليت شهيد حميد باكري
هماهنگي خط بود و شهيد ياغچيان بعنوان متولي اعزام گردانها با هلي كوپتر ,
عمل مي كرد و مسئوليت پشتيباني خط را نيز برعهده داشت . ايشان در پد
هلي كوپتر انجام وظيفه مي كرد و مقر اصلي لشگر هم دقيقا كنار هور و در
حاشيه آن قرار داشت . يك سنگر موقتي بود كه چادري هم كنارش زده شده
بود و آنجا مقر ما بود و در خدمت شهيد مهدي باكري بوديم . ايشان نيز از
همانجا عمليات را هدايت مي كردند. در حين عمليات ناگهان از پشت بي
سيم , بي سيم چي گفت : حميد رفت پيش فلاني !
رمز شهادت و رمز مجروحيت معمولا با اسامي مسئول تعاون يا مسئول
بهداري لشگر بود و معني اين حرف بدان معنا بود كه حميد شهيد شده است .
خب ! شوخي نبود , حميد نه تنها يك برادر , بلكه پاره تن آقا مهدي بود.
علقه برادري در حد صميميت بسيار بالا مخصوصا اگر فاصله سني كم باشد.
احساس پدري نسبت به حميد به خاطر نداشتن پدر , فرمانده و جانشين و
يكي از فرماندهان زير مجموعه اي كه هميشه تا حد شهادت پيش مي رفت .
همه اين علايق را كه با هم تركيب كنيد , علاقه آقا مهدي به حميد مي شود و
حتي بالعكس علاقه حميد به آقا مهدي .
وقتي بي سيم چي اين حرف را زد , موي بدنم سيخ شد. من كه خودم
ديگر سنگ كوب كرده بودم . پشت سر آقا مهدي ايستاده بودم . ايشان با
بي سيم داشت صحبت مي كرد. خدا را شاهد مي گيرم بدون اينكه لحظه اي جا
بخورد يا متعجب شود و خودش را گم كند برگشت و گفت : « فلاني برو به
مرتضي بگو برود خط ! »
همين جوري و با همين صلابت . من ناي بلند شدن روي پاهايم را
نداشتم . ايشان ادامه داد و گفت كه : « به بچه ها بگوييد مقاومت كنند. امام
زمان (عج ) با شماست و مرتضي هم با شما مي آيد.
حالا نمي دانم چگونه رفتم , خودم را كشيدم تا دم سنگر , چه جوري .
رفتم نمي دانم . موتور جلوي سنگر بود نمي توانستم موتور را روشن كنم .
اصلا خودم را گم كرده بودم . با يك وضعيت خاصي موتور را روشن كردم و
تا پد هلي كوپتر رفتم و مرتضي را پيدا كردم .
به خاطر اينكه هلي كوپترها بلند مي شدند و مي نشستند و گرد و خاكي
بلند نشود , كل منطقه را مازوت ريخته بودند. مرتضي ياغچيان هم براي
هماهنگي هلي كوپترها , خلبانها و گردانهايي كه بايد اعزام مي شدند. با
موتور , اين طرف و آن طرف مي رفت و اين مازوت سر تا پايش را پوشانده
بود , تا جائيكه صورتش سياه سياه شده بود و به خاطر آن رفاقت قديمي كه
با هم داشتيم از هيكلش فهميدم كه مرتضي است . يك آدم جمع و جوري
بود. گفتم : « مرتضي اين چه وضعيه , « سياه سياه شدي »
گفت : « به هر حال آدمي كه لياقت شهادت نداشته باشد و پيش خدا رو
سياه باشد بايد پيش بنده ها هم رو سياهي اش مشخص شود » .
گفتم : « بيا كه خدا مي خواهد رو سفيدت كند. »
« چي
گفتم : « بيا كارت دارم »
من واقعا نمي توانستم خبر شهادت حميد را همانجا به مرتضي بدهم .
خلاصه ايشان پشت موتور سوار شد و چون مي دانست كه بدون دليل به خط
نمي رود گفت : « حميد طوري شده »
گفتم : « ظاهرا زخمي شده و بچه ها مي خواهند او را به عقب بياورند , آقا
مهدي گفته بيايي » .
مرتضي دو حالت داشت يكي اينكه خوشحال بود كه به خط اعزام
مي شود و ديگر اينكه نگران حميد بود. آنجا كه رسيديم آقا مهدي به ايشان
گفت : « مرتضي زود آماده شو برو به خط , بعد خيلي راحت گفت : « حميد
شهيد شده ! » مرتضي با شنيدن اين حرف واقعا وارفت و در همان لحظه
خيلي گريه كرد.
آقاي مهدي گفت : « اين جوري مي خواهي خط را حفظ كني . » بعد من هم
گريه ام گرفت ولي باور كنيد يك قطره اشك هم از چشم شهيد باكري ما
نديديم با صلابت كامل ايستاده بود و خطاب به ما گفت : « مرتضي ! زود آماده
شو! يك قايق همين الان داخل كانال است . » مرتضي با حال عجيبي به خط
رفت . دو سه روزي مرتضي در خط بود تا اينكه وضعيت در جزيره خيلي
خراب شد. خيلي وضعيت بد بود و شهيد ياغچيان توسط دشمن محاصره
شده بود.
بي سيم چي ايشان پشت بي سيم به من گفت كه فلاني وضع خيلي خرابه .
وقتي اين حرف را از اين بي سيم چي شنيدم همه چيز را تمام شده ديدم چون
اين بي سيم چي كسي بود كه به اين زودي ها خودش را نمي باخت .
گفتم : « چي شده »
گفت : « از همه طرف دارند مي آيند. »
گفتم « اينجوري پشت بي سيم صحبت نكن . »
گفت : « من نگران مرتضي هستم . ايشان هم الان داخل سنگر نيست و
رفته جلو آرپي چي مي زنه , به آقا مهدي بگوييد يك جوري مرتضي را
متقاعد بكند تا بيايد عقب »
من وضعيت را به آقا مهدي گفتم . ايشان هم گفت كه بگو خود مرتضي
بيايد صحبت كند. در همين اثنا اين بي سيم چي شهيد شد و ارتباط قطع شد.
خيلي صدا زدم تا اينكه خود مرتضي جواب داد. من با مرتضي خيلي رفيق
بودم . ما از اول ورود به سپاه با هم بوديم . خلاصه يك مقدار با مرتضي
شوخي كردم ولي مي دانستم كه وضع خيلي ناجور است . چون من شليك تير
مستقيم تانك دشمن را از بي سيم مي شنيدم . گفتم : « آقا مرتضي گوشي را
داشته باش » . آقا مهدي مي خواهد با شما صحبت كند. »
بعد آقا مهدي گوشي را گرفت و گفت : « مرتضي وضعيت چه جوريه »
گفت : « آقا مهدي ! خيلي خوبه . »
گفت : « يعني چي خوبه »
گفت : « خيلي خوب , بهتر از اين نمي شود. »
گفت : « مرتضي خودتي » گفت : « بله ! خودمم » .
گفت : « مرتضي بگو ببينم , چه مي بيني كه مي گويي خيلي
خوبه »
گفت : « ائمه را مي بينم , ملائكه را , شهدا را رسول الله را مي بينم , بهتر از
اين ... »
و اين آخرين ارتباط مرتضي ياغچيان بود. آقا مهدي گوشي را از دستش
رها كرد گفت : « مرتضي هم شهيد شد. »
منتهي باز , خم به ابرويش نياورد. اصلا وقتي مرتضي اينجوري گفت ,
آقا مهدي گفت : « شهيد شد. »
اين نشان دهنده ارتباط قوي معنوي اين بچه ها بود. سپس آقا مهدي ,
يكي از برادرها را خواست كه به خط برود و آنجا را جمع و جور كند. ولي باز
هم ما هيچ اشكي از آقا مهدي نديديم تا عمليات تمام شد و برگشتيم عقبه .
در اهواز يك مدرسه اي بود كه پايگاه لشگر 31 بود . آنجا ما يك اتاق مركز
پيام داشتيم كه وسط آن يك پرده زده بوديم . معمولا بي سيم هايمان پشت
پرده بود. آقا مهدي آمد و گفت : « فلاني ! جا براي نماز خواندن
است »
گفتم : بله آقا مهدي , پشت پرده يك موكت است كه شما مي توانيد نماز
بخوانيد. »
در همين فاصله بعد از عمليات , برادرهاي تبليغات لشگر , پوستر شهيد
حميد باكري و شهيد ياغچيان را در كنار هم چاپ كرده بودند (معمولا
بلافاصله پس از شهادت بچه هاي لشكر اين كار را انجام مي دادند) و ما اين
پوستر را آن طرف پرده بالاي بي سيم ها چسبانده بوديم . آقا مهدي هم رفت
آن طرف تا نماز بخواند. من هم اين طرف پرده بودم . ناگهان بي سيم بنده را
صدا كرد لذا من رفتم آن طرف پرده به سمت بي سيم و وقتي رفتم آن طرف
ديدم آقا مهدي نشسته زانوهايش را بغل زده و به اين دو تا عكس زل زده و
بدون صدا , اشك از چشمانشان جاري است . باور كنيد صورتش خيس ,
خيس شده بود.
ايشان تا مرا ديد شروع كرد به ذكر گفتن , انگار نه انگار كه گريه مي كند.
من خيلي پشيمان شدم . واقعا يكي از كارهايي كه هميشه خودم را به خاطر آن
نفرين مي كنم همين كار است , كه چرا اين كار را كردم و خلوت ايشان را بر هم
زدم و تنها جايي كه ديدم آقا مهدي گريه كرد , آنجا بود.
بعد از عمليات خيبر بود. در عقبه به سنگر شهيد باكري رفتم . سنگر
تاريكي بود , ديدم ايشان در انتهاي سنگر نشسته و مشغول نوشتن است .
ديدم فرم عضويت بسيج را پر مي كند. چون آقا مهدي عضويتش بسيجي بود
و پاسدار رسمي نبود.
گفت : « متاسفانه مستمري اين بنده خدا (همسر شهيد) را قطع كرده اند.
خواستم كه حداقل نان شبي داشته باشد. اين را پر مي كنم كه حداقل , حقوق
ايشان جاري باشد »
چون شهيد پرونده نداشت , حقوقش را قطع كرده بودند . 2300 تومان
حقوق مي دادند كه آن را هم بخاطر اينكه آقا مهدي پرونده نداشت قطع
كردند.
عمليات مسلم بن عقيل در غرب كشور بود و لشگر 31 عاشورا از جنوب به
غرب رفت . تا در اين عمليات شركت كند خيلي هم طول كشيد و محور
عملياتي عوض شد. آقا مهدي هم خانمش را از اهواز به پادگان الله اكبر در
گيلان غرب برد. آنجا يكسري آپارتمان بود كه ايشان را آنجا مستقر كردند.
عمليات كه تمام شد , لشگر به اهواز برگشت . فكر مي كنم نزديك به يك
ماه گذشته بود. يكي از برادرها تعريف مي كرد كه با آقا مهدي نشسته بوديم
كه آقا مهدي يكدفعه روي پايش زد و گفت : « اي داد بي داد! »
گفتم : « چي شده آقا مهدي »
گفت : « اون بنده خدا (همسر شهيد) در گيلان غرب مانده , من يادم رفته
بود ايشان را از آنجا بياورم . »
خلاصه مي گفت : « فردايش رفت و خانمش را برداشت و بعد از يكماه
آورد اهواز. »
در عمليات بدر كه آقا مهدي شهيد شد ما همان شب متوجه قضيه
شديم . چون ما در پد 5 بوديم كه قرارگاه تاكتيكي لشگر آنجا بود . يكي از
برادرها برگشت و گفت : هيچ كدام از بچه ها نفهمد كه آقا مهدي شهيد شده .
آن شب وضع بسيار ناجوري ما داشتيم . واقعا يكي از سخت ترين شب هاي
طول عمرم و يا شايد سخت ترين شب طول عمرم همان شب بود. هم بواسطه
مشكلي كه براي عمليات پيش آمده بود كه وضعيت خوبي نبود و هم شهادت
آقا مهدي .
به هر حال از فرداي آن شب قرار شد عمليات جمع و جور شود و
برگرديم عقبه . قاطبه نيروهاي بسيجي و لشگر خبر نداشتند و يكي از
بزرگترين معضلات براي مسئولان لشگر اين بود كه ما اين خبر را چگونه به
اين بچه ها بدهيم . واقعا احساس مي شد بعضي از بچه ها سكته كنند. به شدت
بچه ها به آقا مهدي علاقه مند بودند و واقعا نسبت به ايشان عشق
مي ورزيدند.
آن زمان محل استقرار لشگر در پادگان پدافند نيروي هوايي ارتش در
اهواز بود. يك سوله بيت الزهرا داشتيم كه به عنوان نمازخانه استفاده مي شد.
قرار شد يك مجلسي بعنوان يادبود شهداي عمليات بدر گرفته شود و به
بچه ها گفته بودند كه آقا مهدي به ديدار حضرت امام رفته است . به آقاي
آهنگران هم گفته بودند , نوحه بخواند و مسئوليت گفتن اين خبر را به عهده
ايشان گذاشته بودند كه شما بايد به گونه اي اين خبر را به بچه ها برسانيد. ما
و چند تن از مسئولان لشگر جرات نمي كرديم داخل حسينيه برويم . لذا
بيرون حسينيه نشستيم و از بلندگو گوش مي كرديم .
ايشان روضه روز عاشورا را شروع كرد و گفت : « در روز عاشورا كه ياران
حضرت اباعبدالله (ع ) به ميدان مي رفتند , هر كدام از آنها كه شهيد
مي شدند , حضرت به سراغ آنها مي رفت و وقتي با اسب برمي گشتند ,
ذوالجناح يك شيهه اي مي زد و بعد حضرت با صداي بلند بالاي تل
مي فرمود : « لا حول و لا قوه الا بالله » . و اهل حرم متوجه مي شدند كه يكي از
ياران حضرت شهيد شده و اين تكرار شد و تكرار شد تا اينكه حضرت
زينب شيهه ذوالجناح را شنيد ولي هر چه گوش داد , « لا حول ولا قوه الا
بالله را نشنيد » حاج صادق وقتي به اين جا رسيد خودش شديدا گريه اش
گرفت . بچه هاي اهل دل كه فهميدند قصه چيست . آنها هم گريه كردند. اين
گريه سرايت پيدا كرد و گسترش يافت . عين اينكه يك ارتباط قلبي ايجاد
شده باشد. يعني بچه ها يكي يكي متوجه شدند كه آقاي آهنگران چه
مي خواست بگويد. من واقعا يك دفعه احساس كردم اين حسينيه مي خواهد
منفجر شود در اين ميان خيلي از بچه ها از حسينيه بيرون مي آمدند و
خودشان را روي خاكها مي انداختند و گريه مي كردند. آقاي آهنگران شروع
به ذكر خاطرات كرد و مجلس را به طرف مجلس يادبود شهيد مهدي باكري
برگرداند.
تهيه و تنظيم : مديريت حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس معاونت
فرهنگي نيروي زميني سپاه
ديدم آقا مهدي نشسته و به اين دوتا عكس (عكس شهيد
حميد باكري و شهيد مرتضي ياغچيان ) نگاه مي كند و بدون
صدا اشك از چشمانش جاري است بطوريكه زانوهايش را كه
در بغل گرفته بود خيس شده بود
پشت سر آقا مهدي ايستاده بودم . ايشان با بي سيم داشت
صحبت مي كرد. خدا را شاهد مي گيرم وقتي خبر شهادت
حميد را شنيد بدون اينكه لحظه اي جا بخورد برگشت و گفت :
« فلاني ! به مرتضي بگو برود خط . »

|
سوغات اسارت ; شكنجه هاي مختلف
|

پاي خاطرات برادر آزاده , حاج صادق مهماندوست
اشاره : بسيجي آزاده حاج صادق مهماندوست يكي از آزادگان
سرافرازي است كه بهترين دوران زندگي اش را در سلولها و
كمپ هاي ملال آور رژيم بعث سپري كرد و در سال 1369 به همراه
ديگران آزادگان سرافراز به خاك پاك وطن بازگشت . او امروز بعنوان
دبير و آموزگار مشغول تدريس در مدارس شهر قدس مي باشد. آنچه
در پي مي آيد خاطراتي است از دوران اسارت كه او برايمان نقل
كرده است . خاطراتي كه يادآور سختي هاي اسارت دربندها
كمپ هاي مرگ آور رژيم بعث است .
دستگاه برقي بازجوئي
يكي از ابزارهائي كه عراقي ها براي گرفتن اقرار بكار مي بردند
دستگاه برقي بود كه به دو سر سيم آن گيره فلزي (مانند گيره پرده )
وصل بود و قسمت ديگر سيم به دستگاه مولد برق با فشار مشخص
و محدود متصل مي شد و در بازجوئي اسرا دو گيره را به لاله گوشها
وصل مي كردند و با بستن دست آن فرد از جلو يا پشت و چرخش
دستگاه مربوطه , شوك برقي نسبتا قوي را به فرد وارد مي ساختند به
گونه اي كه براي دقايقي كاملا سيستم عصبي و تعادل آن شخصي هم
ميخورد و فشار بسياري زيادي بر او وارد مي شد تا در مقابل
خواست عراقيها مجبور به اعتراف شود و اگر اين شيوه براي افشا
اسرا مفيد واقع نمي شد آنها به اشكال ديگر شكنجه و آزاد و اذيت
را ادامه مي داند.
شكنجه از نوع پنكه سقفي
يكي از شيوه هاي خاصي كه دشمن بعثي براي گرفتن اعتراف از
اسرا بويژه از افرادي كه ظاهر مذهبي تري داشتند بكار ميبرد. علاوه
بر زدن با كابل و شلنگ و... آويزان كردن فرد از پنكه سقفي اتاق
بازجوئي بود , كه طي اين عمل , فشار زيادي به پا و عضلات بدن
وارد مي شد و با حالتي نامتعادل فرد مورد بازجوئي را مورد ضرب و
شتم قرار مي دادند تا شايد به اين شيوه بتوانند اطلاعاتي را بدست
آورند.
تنوع شلاقها و كابلها
يكي از ابزارهاي شكنجه و اذيت اسرا توسط مزدوران بعثي ,
استفاده از انواع و اقسام وسيله كتك بود كه مي توان به تنوع
شيلنگها در رنگها و سايزهاي مختلف و يا انواع سيمهاي برق و
كابل يك لايه و يا بيشتر اشاره نمود به گونه اي كه در اردوگاه
نمي شد سربازي را بدون كابل و شلينگ و يا وسيله اذيت ديگري
يافت و حتي سربازان بعضا با نوع شيلنگ و يا تعداد لايه ها و نوع
كابل مورد استفاده ايشان شناخته مي شدند.براي مثال ميتوان به
سرباز احمد سوزني و شيلنگ ضخيم و زرد رنگش اشاره كرد كه با
زدن ضربه اي ولو آرام محل ضربه متورم شده و اثرش را براي مدتها
بر بدن اسرا بجا مي گذاشت .
نامه از خانواده ها به اسرا
يكي ديگر از شيوه هاي آزار و اذيت اسرا توسط عراقيها ,
پيگشيري از وصول نامه هاي ارسالي از خانواده هاي آنان بود.
عراقيها به بهانه هاي مختلف از رسيدن نامه به اسرا ممانعت
مي كردند و با يافتن كلمه اي كوچك مانند پدربزرگ , بابا , و... به
تصور اينكه اين الفاظ در خصوص حضرت امام خميني (ره ) و
خبردادن از وضعيت امام به اسرا نگارش شده , آن نامه را كنار
گذاشته و به صاحب آن نمي دادند و چه بسا افرادي كه بيش از چند
ماه از سلامتي خانواده خود بي خبر بوده و هيچ وسيله ارتباطي نيز
كه حاكي از اطلاع يابي از اوضاع خانه و خانواده آنان بود در
دسترس قرار نداشتند حتي همين وسيله ابتدايي را كه معمولا هر دو
ماه يك بار آن هم با فاصله ارسال تا دريافت كه چيزي بيشتر از دو
ماه نيز بود را سلب ميكردند تا فشار روحي رواني بيشتري را به
اسراي دربند وارد سازند.
نامه از اسارت
نامه نوشتن تنها راهي بود كه اسرا ميتوانستند توسط آن از حال
و احوال خانواده و ايران ... خبردار شوند و هر اسير حق داشت
بطور كلي دو برگه نامه از صليب سرخ كه هر دو ماه يكبار به اردوگاه
مي آمد , گرفته و به اختصار حداكثر در ده سطر آنرا نوشته و مجددا
پس از امصا و ذكر آدرس , تحويل مسئولين صليب سرخ بدهد. حال
رسيدن نامه يا نرسيدن آن بدست خانواده با خدا بود چرا كه از چند
فيلتر بايد عبور ميكرد و از همه آنها مهمتر فيلتر مطالعه آنها توسط
عراقيها و همچنين نيروهاي گروهك منافقين بود كه در اسارت ,
مزدوري دشمن بعثي را ميكردند لذا بسيار امكان داشت نامه يك
اسير براي چندمين بار متوالي و چند ماه بدست خانواده اش نرسد
و آنها را دچار نگراني عميق از عدم اطلاع از اسيران خود نمايد.
جمهوري اسلامي كوچك در اسارت
يكي از زيباترين صحنه هاي بياد ماندني اسارت زمان اعتراف
دشمن بود. روزي كه سرتيب نظر مسئول رسيدگي به امور اسراي
جنگي عراق طي جلسه اي با حضور مسئولين آسايشگاههاي اسرا
كه نماينده اسرا بودند از وحدت و همدلي و سازندگي اسرا در
پيشبرد اهداف نظام اسلامي به تنگ آمده و تمامي شيوه هاي
دستگاههاي اطلاعاتي خود را در انحراف آزادگان عاجز ديده بودند
زبان به اقرار گشوده و بعد از مقدماتي , با طعنه و تمسخر به برادر
علي ـ الف از عزيزان آزاده استان خوزستان و مسئول اردوگاه كه
منتخب اسرا بود خطاب كرد : حالا براي خودتان جمهوري اسلامي
تشكيل داده ايد تو لابد رئيس جمهور آنها هستي و اينها (خطاب
به مسئولين آسايشگاه ) هم وزراي تو و اين هم (خطاب به دكتر
جواد ـ ف ) مسئول بهداشت شما و... بدينگونه اين لحظه يكي از
خاطره انگيزترين روزهاي اسارت بود چرا كه دشمن علنا به ضعف و
ذلت خود در مقابل وحدت و همدلي و اعتقاد اسرا پي برده و
اعتراف ميكرد.
افسر زن در ارتش عراق
يكي از موارديكه در اولين روز اسارت تعجب بچه ها را
برانگيخت مشاهده افسران زن در صفوف مزدوران بعثي بود بطور
نمونه وقتي كه ما را از خط مقدم به بصره آوردند و در حالي كه
دستان ما بسته بود و در محوطه بيروني يكي از پادگانهاي عراقي ها
بوديم , مشاهده كرديم كه يك جيپ عراقي آمد و چند افسر و سرباز
پياده شدند كه يك افسر زن بي حجاب با كلاه كوچكي بر سر و پا
لباس فرم نظامي در ميان آنها بود و سربازان و درجه داران به او
احترام نظامي مي گذاشتند و او هم پاسخ آنها را مي داد و جاي
تعجب اينكه در كشور شيعه عراق افسر زن بي حجاب در بين مردان ,
باصطلاح فرماندهي نظامي داشت
جبران مافات
يكي از ماموران عراقي كه در قسمت بهداري كار مي كرد و از
مابقي سربازان در زدن بچه ها (بجهت نوع شغلش ) عقب مانده بود
براي جبران اين خسارات شيوه اي نو پيدا كرده و آن اين بود كه
پنجره اتاق بهداري كه محل تردد بچه ها بود مي نشست و با سرنگ ,
بطرف بچه ها آب مي پاشيد و وقتيكه آن فرد عابر ناخواسته
عكس العمل نشان داده و به محل ريختن آب نگاه مي كرد سرباز
مزدور بهانه پيدا مي كرد و با عتاب به او مي گفت : چرا فحش دادي
وقتي كه آن برادر آزاده فحش دادن را تكذيب مي كرد , سرباز عراقي
با اشاره به اينكه به من تهمت دروغ زدي آن برادر را به باد كتك و
ناسزا مي گرفت و عقده هاي رواني خود را خالي مي كرد تا از عقب
ماندن از ديگر سربازان پيشگيري كرده باشد.
ارسالي : يوسفي ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي در شهرقدس
عراقي ها به بهانه هاي مختلف از رسيدن نامه به اسرا
ممانعت مي كردند و با يافتن كلمه اي كوچك مانند پدر
بزرگ , بابا و... به تصور اينكه اين الفاظ در خصوص
حضرت امام خميني (ره ) و خبر دادن از وضعيت امام به
اسرا نگاشته شده آن نامه را به صاحب آن نمي دادند.
دشمن بعثي براي گرفتن اعتراف از اسرا به خصوص
از افرادي كه ظاهر مذهبي تري داشتند شيوه هاي خاص
بكار مي بردند كه علاوه بر زدن با كابل و شيلنگ , شخص
را به پنكه سقفي اتاق بازجويي آويزان مي كردند.

|
|