روزنامه جمهوري اسلامي 29/11/1383 صفحه جبهه و جنگ

* آيا اين رزمنده را مي شناسيد او ده روز در ميان ني زارهاي بوفلفل سرگردان بود
* روايت حضور
آيا اين رزمنده را مي شناسيد او ده روز در ميان ني زارهاي بوفلفل سرگردان بود




خاطره اي ويژه از زبان برادر رزمنده « حسن بلوچي »
اشاره
بچه هاي اطلاعات و عمليات از شجاع ترين بچه هاي جبهه اند. اين نيروها قبل از شروع عمليات با انجام عمليات شناسايي نسبت به شناسايي معبرها , موقعيت ها , تجهيزات و نفرات و موانع ايجاد شده ازسوي دشمن اقدام نموده ونقش مهمي رادرطراحي عمليات ايفا مي نمايند. در هنگام عمليات نيز ازجمله نيروهايي كه همواره در اولين رديف به ياري فرماندهان يگانهاي رزم مي شتابند , بچه هاي اطلاعات و عمليات هستند. با تلاش و همكاري ستاد كنگره سرداران و سه هزار شهيد استان سمنان , آدرس يكي از اين نيروها را در شهر گرمسار يافته و باتفاق آقاي شريف نيا از رزمندگان سالهاي خون و آتش و از همكاران ستاد كنگره استان , با او به گفتگو نشستيم . نام اين رزمنده سالهاي دفاع مقدس , حسن بلوچي است . او قبل از عمليات والفجر 8 , درجريان عمليات شناسايي مدت ده روز درميان نيروهاي دشمن مانده و باپشت سرگذاشتن شب ها وروزهاي پرخطر و پرخاطره , خود رابه نيروهاي خودي رسانيد.
آنچه در پي مي آيد گفت وگوي ما با اين رزمنده دلاور است كه از نظر شما مي گذرانيم .
با تشكر از فرصت فراهم شده , لطفا از خاطراتتان بگوئيد.
بسياري از وقايع جنگ , قابل بيان نيست , چراكه هيچ بيان و فيلمي نمي تواند واقعيت هاي جنگ را آنگونه كه اتفاق افتاده , بيان كند. بخش عظيمي از فيلمهاي تهيه شده درباره جنگ باواقعيت منطبق نيست و معجزات الهي را نمي توان به زبان آورد. انسان بايد درهمان شرايط قراربگيرد تابتواند آن واقعيت ها را درك و لمس كند , براي مثال در عمليات والفجر مقدماتي به چشم خودم ديدم كه تانكهاي عراقي بسوي لودرها و گريدرهاي ما شليك مي كردند , اما گلوله ها تانزديك لودرها مي آمد و كمانه مي كرد و مي رفت . آن شب تاصبح تانكها شليك كردند , اما گلوله ها با لودر اصابت نكرد ووقتي صبح شد , راننده لودر كه قدرت خدا را در آن شب مشاهده كرده بود , اشك مي ريخت و خداخدا مي كرد.
شما در چه عملياتهايي شركت داشته ايد و چه وظيفه اي برعهده شما بوده است
من در 11 عمليات درطول سالهاي دفاع مقدس و درقسمت اطلاعات عمليات شركت داشته ام . در هور , دراروند , دركردستان و درخشكي نيروبرده ام و بيشتر حضورمن درشناسايي ها بوده است . اما هروقت مي خواهم ازجنگ بگويم , مي بينم كه هرچه بگويم , مثل اين است كه قصه تعريف مي كنم و كسي كه درجنگ نبوده , اين واقعيت ها برايش قابل پذيرش نيست .
يكي از عمليات هاي بزرگ دوران دفاع مقدس , عمليات والفجر 8 است , از نقش خود در اين عمليات بگوئيد.
در آن عمليات من در تيپ 21 امام رضا(ع ) بودم , در گردان , چندنفري بوديم كه آموزش تخصصي غواصي مي ديديم , تاشب عمليات از پشت به نيروهاي دشمن بزنيم . پلي بين ام الطويله و جزيره ماهي بود كه ما مي بايست اين پل را از بين مي برديم . فاصله ماباعراقي ها دقيقا 25 متربود و به همين دليل اين خط را خط 25 متري مي ناميدند . من وقتي براي باراول براي شناسايي روي خاكريز رفتم , يكي ازنيروها دست مراكشيد , گفتم : چه كار مي كني گفت : اينها عراقي هستند. گفتم : يعني اينقدر به آنها نزديك هستيم
يكي ديگر ازماموريت هاي ما دراين عمليات خاموش كردن دوشكا و پلامين هايي بود كه هم منحني زن بودند و هم تيرمستقيم مي زدند و ما مي بايست پس از كار انداختن اين سلاحها ازخط بوارين به جزيره ماهي مي زديم .
چگونه عمليات را آغاز كرديد
در همان شب اول , وقتي گروه 9 نفره ما مي خواست از اروند عبور كند , عراقي ها ما را ديدند , آنها ما را با دست نشان به يكديگر مي دادند و پس از چند دقيقه براي آوردن نيروهايش رفتند. ما به كنار اروند آمديم . در چند متري عراقي ها بوديم , اما بدليل ويژگيهايي كه اين عمليات داشت , مجاز به درگير شدن با دشمن نبوديم , من بچه ها را به داخل نيزارها هدايت كردم , عراقي ها چند بار با قايق موتوري آمدند و رفتند تا اينكه هوا گرگ و ميش شد. بعد از آن بچه ها را به سمت جزيره ماهي كشيدم , تپه اي در كنار اروند بود كه هنگام مد , در آب فرو مي رفت و هنگام جزر از آب خارج مي شد. روي تپه رفتيم و در ميان نيزارها با حالت چمباتمه نشستيم , براي بررسي وضعيت از گروه جدا شدم و بعد از مدتي برگشتم . درحاليكه همه بصورت چمباتمه به هم تكيه داده بوديم , گلوله خمپار در يك متري ما به زمين نشست , ابتدا احساس كردم كور شده ام , اما ديدم كه بحمدلله چشمم سالم است , صداي خرخر از يكي از بچه ها كه پشت سر من نشسته بود بلند شد , فكر كردم خوابش برده , به آهستگي گفتم : ساكت عراقي ها آمده اند , دوباره اين صدا تكرار شد و من هم دوباره او را دعوت به سكوت كردم , بار سوم دست بردم كه او را بيدار كنم , دستم به سرش خورد , برگشتم , طوري گلوله خمپاره سر اين شهيد را برده بود كه فقط قسمت عقب جمجمه به پوست گردنش چسبيده بود. او شهيد ميرفندرسكي بود.
علاوه بر اين , شهيد شاكري , فرمانده گروه هم مجروح شده بود , اما بر اثر اصابت تركش به قلب , او هم به شهادت رسيد.
من بعنوان معاون گروه از گروه جدا شدم تا وضعيت را بررسي كنم , در جزيره ماهي هنوز از نيروهاي ما خبري نبود , در ام الرصاص نيروهاي ما خط را شكسته و با عراقي ها درگير شده بودند , اما در جزيره ماهي هنوز از نيروهاي ما خبري نبود , در ام الرصاص نيروهاي ما خط را شكسته و با عراقي ها درگير شده بودند , اما در جزيره ماهي هنوز خبري نبود. از افرادي كه سالم مانده بودند خواستم شهدا و مجروحين را از داخل اروند و از مسيري كه برايشان مشخص كردم , به سمت جزيره ام الرصاص و بسوي نيروهاي خودي بكشند و به آنها گفتم كه بدليل وجود نيزارها و ايجاد سايه در اروند , شايد ديگر همديگر را پيدا نكنيم . آنها حركت كردند , من هم تا جزيره ام الرصاص آمدم , اما اثري از بچه ها نبود , برگشتم و تا نزديكي پتروشيمي عراق كه پلي بود به ام الطويله وصل مي شد , رفتم , اما باز هم اثري از بچه ها نديدم , يك وقت ديدم , هرچه مي روم جاي اشنايي نمي بينم , براي بررسي ميزان پيشروي خودم , درخت خرمايي را نشانه كردم , ديدم بجاي پيشروي , دارم به عقب مي روم , بر اثر جزر , آب با سرعت 70 كيلومتر از خرمشهر بطرف دريا برگشته بود و من اجبارا كنار زدم .
چه مدتي دربين عراقي ها بوديد و اين مدت چگونه گذشت
جمعا مدت ده روز در بين عراقي ها و در آن سوي اروند به سر بردم , در ميان سنگرهاي نعل اسبي عراقي ها پنهان شده بودم , لجن هاي كنار اروند را گود كرده و در آن پنهان مي شدم , براي حفاظت بيشتر تخته اي را پيدا كرده و روي حفره اي كه در آن پنهان شده بودم قرار مي دادم . بدليل اينكه مدتي چوپاني كرده بودم و با مناطق و گياهان مختلف آشنايي داشتم , ني ها را از ميان نيزارها كنده و از شيره سفيدي كه در بين آنها بود تغذيه مي كردم , بدليل اينكه لباس غواصي پس از مدتي خاصيت خود را از دست مي دهد , گاهگاهي لباس را در مي آوردم تا خشك شود. در يكي از شب ها لباس غواصي را پوشيدم تا از جزيره ماهي بسوي ام الرصاص بروم , همين كه خواستم از آب خارج شوم , ديدم كه يك نگهبان عراقي مرا نگاه مي كند , او بالاي سرم آمد و گفت : « تعال » و دستش را دراز كرد تا مرا از آب بيرون بكشد. من به سرعت به عقب برگشتم و خودم را به داخل آب انداختم . نارنجكش را كشيد و به داخل آب پرتاب كرد. آب اطراف من متلاطم شد , اما به لطف خدا آسيبي نديدم . آنقدر ارتباطات آنها قوي بود كه تا من عرض اروند را طي كنم , چند خمپاره منور شليك شد و آسمان اروند را نوراني كرد به دنبال آن , خمپاره 60 بود كه برروي اروند شليك مي شد , از يك طرف خمپاره آسيبي نمي بينم . به سمت بالاي اروند از آنها فاصله گرفتم و با استفاده از تاريكي شب فين هاي غواصي (كفش مخصوص غواصي ) را از پاي درآورده و با عبور از ميان سيم هاي خاردار شروع به دويدن كردم , من از جلو و آنها با فاصله اي حدود 20 متر از پشت سر من مي دويدند , اما چون ترسيده بودم , سرعت من بيشتر از آنها بود , در يك لحظه كه منورها خاموش شد , خودم را به داخل نيزارها پرتاب كردم و عراقي ها بدون آن كه متوجه پنهان شدن من بشوند , از كنار من عبور كردند و رفتند. درحال چمباتمه در ميان نيزارها خوابم برد , نيمه هاي شب بيدار شدم و بدون اينكه ساعت را بدانم نماز خواندم , آن شب هم گذشت , در طول روز چند بار عراقي ها با سگ هايشان براي يافتن من مي آمدند , سگها متوجه من مي شدند و به سمت من مي آمدند و پارس مي كردند و زوزه مي كشيدند. عراقي ها با تصور اينكه جانوري در بين ني ها مانده , سگها را صدا مي كردند و از من دور مي شدند. شب فرا رسيد , از بس به حالت چمباتمه و بدون حركت مانده بودم , پاهايم باز نمي شد و نمي توانسم حركت كنم , با ناخن از نوك انگشتان تا بالاي زانوانم را مجروح مي كردم تا با جاري شدن خون پاهايم گرم شده و به حركت درآيد , دو باره لباس غواصي را پوشيدم و با استفاده از تاريكي شب به سمت ام الرصاص حركت كردم , به دليل فشردگي بيش از حد ني ها نتوانستم از ميان نيزارها حركت كنم , بناچار از كنار جاده اي كه در يك سوي آن سنگر نگهباني و در سوي ديگرش سنگرهاي خواب عراقي ها قرار داشت بصورت سينه خيز حركت كردم و ساعتها سينه خيز رفتم , براثر خزيدن برروي زمين تمام دستهاو پاهايم مجروح شده بود و خون از آنها جاري بود. در طول مسير از كنار سنگرهاي خواب عراقي ها عبور مي كردم و صداي گفتگوي آنها را مي شنديم , گاهي بدون آنكه چيزي از كلمات بفهمم به سخنانشان گوش مي دادم و باز حركت مي كردم . در قسمتي از مسير بدليل شدت گرسنگي به يكي از سنگرهاي خواب عراقي ها وارد شدم , نمي دانستم كسي در سنگر هست يانه . چيزي براي خوردن پيدا نكردم . از سنگر خارج شده و به حركت سينه خيز خود ادامه دادم . هر شب لباس غواصي مي پوشيدم و به آب مي زدم تا به سوي نيروهاي خودي برگردم , اما با آتش شديد دشمن موفق نمي شدم , گاهي هم كه از وقت مخصوص مي گذشت و جزر و مد مي شد , امكان بازگشت نبود و مجبور مي شدم يك شب ديگر هم صبر كنم . عبور از خشكي هم بدليل وجود سنگرهاي متعدد عراقي مقدور نبود و تنها راه بازگشت راه آب بود.
آيا بالاخره غذايي براي خوردن پيدا شد
پس از اينكه 8 شبانه روز رابا خوردن شيره ني گذراندم , به يك جاده فرعي رسيدم , در اين حادثه اثري از عراقي ها نبود. بدليل انجام عمليات توسط رزمندگان اسلام , عراقي ها منطقه را تخليه كرده بودند , در يكي از سنگرهاي تخليه شده , يك بيسكويت مينو پيدا كردم , مطمئن شدم كه نيروهاي ايراني در اين منطقه حضور داشته اند. قدري جلوتر از سنگر تغذيه عراقي ها تعدادي كنسرو بدست آوردم و پس از 8 روز , خودم را با خوردن غذاهاي كنسرو شده سير كردم .
چگونه به ميان نيروهاي خودي برگشتيد
براي اينكه مسير درستي راانتخاب كنم , بارها دور ازچشم عراقي ها به بالاي نخل ها رفته و پس از شناسايي منطقه مسير حركت خود راانتخاب كردم , شب نهم خودم رابه خط عراقي ها رساندم و دقيقا همانجايي بود كه شب عمليات براي شناسايي آمده بوديم . روبروي اسكله خرمشهر ساختمان بزرگي باآجرهاي سفال قشنگ قرارداشت و برجك نگهباني بربالاي اين ساختمان واقع شده بود , باخود گفتم كه بااميد به خدا امشب به آب مي زنم و برمي گردم , حدود ساعت 12 ظهربود و من درداخل نيزارها درفاصله 20 متري عراقي ها خوابيده بودم , بدليل ريختن آتش تهيه توسط رزمندگان , نيزار آتش گرفت و شروع به سوختن كرد , شدت آتش آنقدر زياد بود كه تنه نخل هاهم باسرعت شروع به سوختن كرد , يكبارديگر اضطراب و دلهره وجودم رافراگرفت , اما به لطف خداوند فقط به اندازه يك اتاق 4 * 3 اطراف من آتش نگرفت و در آن لحظه براي اولين بار در آن عمليات اشك ازچشمانم جاري شد و اين باور درمن قوت گرفت كه خداوند اگر بخواهد , شيشه رادربغل سنگ نگه خواهدداشت .
بااستفاده از دوده نخل , صورتم راسياه كردم و بااستفاده از تاريكي شب حركت كردم , به كانال ايجاد شده توسط عراقي ها واردشده و از سوراخ بزرگي كه براثر اصابت گلوله آرپي جي دراين كانال ايجاد شده بود عبوركردم , حدود يك ساعتي خوابيدم ووقتي آب به سمت نيروهاي ايراني حركت كرد , من هم باعبور ازموانع و سيم هاي خاردار وارد اروند شدم و بسوي خاكريز خودي آمدم . نوري از يك سنگر به چشم مي خورد , نزديك ترشدم , صدايي به گوشم رسيد , فرياد زدم كه شمارا بخدا بگوئيد كه آيا ايراني هستيد
تعدادي از رزمندگان مرا احاطه كردند و به درون سنگربردند , يك شلوار وبلوز بسيجي و يك جفت چكمه كه هردولنگه اش مربوط به يك پا بود به من دادند و با آب و غذا ازمن پذيرايي كردند.
و دوران سرگرداني پايان يافت ...
بله , پس از ده روز حضور من دربين نيروهاي دشمن , پايان يافت و به ميان رزمندگان اسلام برگشتم . بعداز مدتي مرا به منطقه ديگري درخرمشهر منتقل كردند و پس از بازجويي هاي سنگين و نهايتا تشخيص هويت ازسوي فرماندهان يگاني كه متعلق به آن بودم , براي مداوا به بيمارستان منتقل شدم .
پايان كلام : آنچه خوانديد , خلاصه اي از ده روز حضور يك رزمنده ايراني درميان نيروهاي عراقي است . آقاي حسن بلوچي كه بهترين دوران عمرخود را در شناسايي عمليات ها گذرانده است اينك درحالي كه دنيايي ازتجربيات و خاطرات را در سينه دارد , با 41 سال سن و با دارابودن همسر و دو فرزند , درگمنامي زندگي مي گذراند و درشهرستان گرمسار به كاردامداري و كشاورزي مشغول است . شايسته است ازسوي مراكزي از قبيل بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس براي ارزش گذاري و بهره گيري از اين تجربيات ارزشمند , اقدام بايسته اي صورت پذيرد.
انشا الله
سمنان خبرنگارروزنامه جمهوري اسلامي
در يكي از شب ها لباس غواصي را پوشيدم تا از جزيره ماهي به سوي ام الرصاص بروم , همين كه خواستم از آب خارج شوم , ديدم كه يك نگهبان عراقي مرا نگاه مي كند. او بالاي سرم آمد و گفت : تعال . و دستش را دراز كرد تا مرا از آب بيرون بكشد. من به سرعت به عقب برگشتم و خودم را به داخل آب انداختم . نارنجكش را كشيد و به داخل آب پرتاب كرد.
در طول روز چند بار عراقي ها با سگ هايشان براي يافتن من مي آمدند , سگ ها متوجه من مي شدند و به سمت من مي آمدند و پارس مي كردند و زوزه مي كشيدند. عراقي ها با تصور اينكه جانوري در بين ني ها مانده , سگ ها را صدا مي كردند و از من دور مي شدند.

روايت حضور




پاي خاطرات سرهنگ پاسدار عباس ايرانمنش , فرمانده تيپ زرهي ذوالفقارـ استان كرمان
اشاره : بيان خاطرات توسط بازماندگان و يادگاران دفاع مقدس همواره با تلخيها و شيريني هايي مواجه است . توصيف رشادتها , ايثارگريها و فداكاريهاي رزمندگان احساسات را به غليان و اميدوار در موجي از غرور در بازگو كننده ايجاد مي كند و يادآوري لحظات شهادت ياران و همرزمان غمي انبوه را در چهره آنها آشكار مي سازد. دلهاي يادگاران بازمانده از دفاع مقدس گنجينه اي است كه بايد گشوده شود و خاطرات آن به نسل حاضر و نسلهاي آينده انتقال يابد.
سرهنگ پاسدار عباس ايرانمنش فرمانده تيپ زرهي ذوالفقار ـ استان كرمان خاطرات خود را از روزهاي خون و آتش , عشق و ايثار , جانبازي و شهادت اينگونه بيان مي كند.
سخت گيري در آموزش
برادر عزيزي بنام آقاي فياض ما را آموزش مي داد كه بسيار قاطع و پرتوان كار مي كرد. مي گفت براي يك عمليات بايد آمادگي جسماني خوبي داشته باشيم . از جمله آموزشهاي او اين بود كه 10 كيلومتر با پاي برهنه با تجهيزات بايد در شن زارها مي دويديم تا استقامت پاها , قدمها و چشم ما افزايش يابد. يك روز در پادگان اهواز به بچه ها گفت با سوت من همه سنگر مي گيرند. بعد از سوت او هر كس درجايي موضع گرفت يكي از دوستان داخل كانال آب رفته بود در كانال دراز كشيده بود و يك مار زير سينه او بود. و اين نشان از اين داشت كه او از سختگيري آقاي فياض مي ترسيد ولي از مار نترسيد.
تجربه اول
احداث خاكريز از تجربه هاي اول بچه ها بود. يكروز بعد از احداث خاكريز , بچه ها تعدادي لاستيك مستعمل خودرو را در جايي كه كسي حضور نداشت به آتش كشيدند و دشمن به خيال اينكه به هدف زده منطقه را به گلوله مي بست و بچه ها در خاكريز تماشا مي كردند.
ملائكه در جبهه
عمليات كرخه نور بنام شهيدان رجايي و باهنر در پيش بود و با تعدادي از برادران پاسدار , بسيجي و ارتشي با هماهنگي به عمليات رفتيم اولين گرداني كه از كرمان رفته بوديم , به فرماندهي آقاي گلزار حركت را آغاز كرديم و به بچه ها تخريب رسيديم در آن زمان فرصت جمع كردن مينها نبود لذا با فرياد الله اكبر خود را به خاكريز دشمن رسانديم در آن معبر شهيد و زخمي زياد داشتيم ولي جالب اين بود كه عراقيها دو طرف معبر را بيشتر مي زدند. وقتي به عراقيها رسيديم از يكي از اسراي عراقي پرسيديم چرا اين بيابان را اينگونه زير آتش گرفته بوديد
گفت : ما در همه جاي دشت نيروي ايران مي ديديم و هر چه هم گلوله برسرشان مي رختيم فايده اي نداشت .
اينجا بود كه وعده هاي خداوند تبارك و تعالي را كه به پيامبرش داده بود كه ملائكه را براي كمك به مسلمين مي رساند احساس كرديم .
اسلحه غير مسلح
يكي از برادران مهندسي لشگر بنام مهدي مهدي زاده مي گفت : ديدم يك گروه عراقي در حال فرار هستند و وارد يك آشيانه تانك شدند. خواستم آنها را به رگبار ببندم ولي پشيمان شدم و گفتم بهتر است كه آنها را به اسارت بگيرم لذا پريدم وسط سنگر , ديدم 15 نفر وسط سنگر هستند و فرمانده شان هم وسط اينها بود. كلت فرمانده را گرفتم و همه را به اسارت درآوردم در حاليكه يادم رفته بود اسلحه خودم را مسلح كنم .
هيهات من الذله
شب قبل از عمليات , دريادار شمخاني فرمانده سپاه اهواز براي صحبت با نيروها آمد و گفت : عمليات بسيار مشكلي را در پيش داريم دشمن با سلاحهاي مدرن و تجهيزات كامل به ميدان آمده و ما با ژـ س و آرپي جي بايد به جنگ او برويم . هيچ اجباري در كار نيست هر كس ميخواهد برود , برود. حتي يكنفر هم حاضر به بازگشت نبود و همه با فرياد هيهات من الذله اعلام آمادگي كردند.
مارميت اذرميت
يك شب دشمن آتش شديدي روي خطوط ما مي ريخت . سردار شهيد حميد عرب نژاد به سعيد غلامي (كه بعدا شهيد شد) گفت : به بچه ها بگو يك قبضه خمپاره انداز 120 راه بيندازند و چند گلوله به سمت آتشبار دشمن بزنند.
غلامي پيغام را برد و برگشت گفت : بچه ها مي گويند سه گلوله بيشتر نداريم .
شهيد عرب نژاد گفت : بگوئيد يك گلوله را بيندازند.
برادري كه مسئول اين كار بود با ماژيك روي گلوله نوشت « ومارميت اذرميت و لكن الله رما » و با رمز يا حسين گلوله را داخل خمپاره انداز انداخت . بعد از شليك گلوله آتش شديدي در خط دشمن مشاهده كرديم . ديده بانها گفتند به فضل خدا گلوله درست وسط مهمات دشمن خورده و آتشبار را هم از كار انداخته است .
فرمانده موج گرفته
در عمليات بيت المدس يك گلوله در كنار سردار حميد عرب نژاد منفجر شد و ايشان براثر موج انفجار 8 ـ7 متر پرتاب شد . با اين همه باز هم در خاكريز حضور داشت و بچه ها را هدايت مي كرد تا اينكه به او خبر دادند كه در اهواز جلسه است و بايد برگردد. ايشان خط را به من و سعيد غلامي سپردند و با همان حالت موج گرفتگي به جلسه رفت .
بعد از عمليات بيت المقدس عراق تك كرده بود و حميد عرب نژاد و سعيد غلامي در آن تك شهيد شدند و اجساد آنها در خط عراق مانده بود و عراقيها هم بروي اين اجساد خاك ريخته بودند. در مرحله بعد حاج محمد علي عرب نژاد برادر حميد كه در مهندسي لشگر بود به خاطر پيشرفتي كه حاصل شده بود توانست اجساد اين عزيزان را از زير خاك بيرون آورد , و به محل دفنشان بفرستد.
فرمانده هميشه حاضر
فرمانده جنگ ما بر خلاف تمام ارتشهاي دنيا كه در عقبه هستند , در خط مقدم و در كنار نيروهايشان بودند. در عمليات هاي بيت المقدس , والفجر 3 و كربلاي 10 حاج قاسم سليماني را در لحظاتي بسيار سخت در كنار خود مي ديدم . حاج قاسم در عمليات كربلاي 5 با نفر اول خط در حاليكه جنگ تن به تن بود حدود 100 متر فاصله داشت در محور عمليات كربلاي 10 كه در ارتفاعات شهر ماووت انجام شد و شهر توسط نيروهاي لشكر 41 ثارالله تصرف شد حاج قاسم در اوج درگيري در كنار نيروهايش حضور داشت و پايداري و پشتكار او زبان زد بود.
مهريه حضرت زهرا(س )
شب عمليات والفجر 8 حاج قاسم كنار رود خروشان اروند ميرود و با آب زمزمه مي كند كه : اي آب تو مهريه حضرت زهرا(س ) هستي تو را به جان فاطمه زهرا(س ) امشب براي بچه هاي ما مادري كن و آرامش داشته باش . به نقل از همه عزيزاني كه وارد عمليات والفجر 8 شدند رودخانه هميشه خروشان اروند با آرامش بچه ها را به سمت ساحل دشمن هدايت كرد.
بي ريا در خدمت رزمندگان
يك شب قبل از عمليات كربلاي 4 در قرارگاه تاكتيكي حال و هواي خاصي حاكم بود هر كس گوشه اي در حال راز و نياز بود. موقع نماز صبح با اينكه چند روحاني هم در قرارگاه حضور داشتند شهيد منفوري را بعنوان پيش نماز انتخاب كردند. قبل از عمليات در كنار نهر عرايض قدم مي زدم ديدم يكنفر در نيزارها در حال كار است جلو رفتم ديدم شهيد مغفوري است كه در حال درست كردن دستشويي صحرايي براي نيروهاي بسيجي است .
گفتم : چرا شما
گفت : مهم نيست كه چه كسي درست مي كند مهم اين است كه چهار تا رزمنده كه نياز دارند استفاده كنند.
ايشان با آن عظمت معنوي و روحي در زمان جنگ از كمترين كاري براي راحتي بسيجيان ابايي نداشت . و سرانجام در همان عمليات به لقاالله پيوست .
رعايت بيت المال
شهيد تهامي از دوستان نزديك شهيد مغفوري بود اين دو دعاي كميل را در سجده مي خواندند و مكروهات را حرام مي دانستند. شهيد تهامي فرمانده بسيج زرند بود لذا به او يك پيكان دادند كه كارهايش را انجام دهد , ولي او استفاده نمي كرد و مي گفت : موتور سيكلت خودم كافي است نيازي به استفاده از ماشين بيت المال نمي باشد.
منزل ايشان در يك كوچه 200 متري بود كه ساعت 2 كه از محل كار به طرف منزل برمي گشتند سركوچه موتور را خاموش كردند و تا درب منزل مي بردند. وي گفت : موقعي كه من مي آيم وقت استراحت مردم است نمي خواهم صداي موتور من موجب سلب آسايش همسايگان شود.
لحظه شهادت
در عمليات كربلاي 5 تعدادي شهيد و مجروح داخل كانال افتاده بودند . شهيد عربزاده (روحاني ) گفت من مي روم توي كانال تا وضعيت مجروحان را ببينم . كانال در محاصره بود. او رفت و شهيد محسن رشيدي را كه بشدت مجروح شده بود آنجا ديد و چون كانال در محاصره بود نتوانست او را به عقب منتقل كند ولي مي گفت : احساس كردم حال رشيدي خوب نيست و لبهايش تكان مي خورد نمي توانستم صدايش را بشنوم . گوشهايم را به دهنش چسباندم متوجه شدم شعر مي خواند :
ميان عاشق و معشوق رمزي است
چه داند آنكه اشتر مي چراند
و در همين حال به شهادت رسيد.
تهيه و تنظيم ـ كرمان روزنامه جمهوري اسلامي ـ همتي