
ا. بهرامي
يه تكه نان (كمال تبريزي ); پيمودن غير مستقيم مسير صراط !
« خبر مي رسد كه در روستايي , يكي از روستاييان كه سواد
خواندن و نوشتن نداشته , ناگهان حافظ قرآن مي شود. مردم
دسته دسته براي ديدار او و شفا گرفتن از دم مسيحايي اش به
سوي روستاي برزه كوه روانه مي شوند. نيروي انتظامي منطقه
جهت صحت و سقم اين واقعه , ماموراني را با كربلايي قاسم
(حافظ قرآن ) روانه برزكوه مي كند و در اين مسير اتفاقاتي
مي افتد و... »
عده اي به شوخي مي گويند كه كمال تبريزي براي جبران
آنچه در « مارمولك » مطرح كرده فيلم « يه تكه نان » را ساخته
است . او در آخرين اثرش بحث معجزه را مطرح كرده و به گفته
(ناقص ) شخصيت اصلي فيلمش , باز هم يكي ديگر از راه هاي
رسيدن به خدا را نمايان ساخته و البته اين بار نه به طنز و
شوخي و لطيفه گويي , بلكه جدي و عارفانه !
اگر اين شوخي را جدي بگيريم , بايد اذعان داشت كه
تبريزي اين بار از آن سوي بام فرو غلتيده و باز هم مسير صراط
را غير مستقيم پيموده است !
نامناسبترين انتخاب فيلمساز , بازيگر نقش « قيس » با بازي
« هومن سيدي » است . يا اگر قبول كنيم كه اين انتخاب درست
بوده , هدايت اين بازيگر به سويي كه در فيلم نمايان مي شود ,
اشتباه است .
ظاهرا اين جوان سرباز مومن , داراي كراماتي است كه
ديگران آن را نمي دانند و شايد خودش هم از آن بي اطلاع باشد.
اما ظاهرش بيش از آنكه نمونه يك مسلمان مومن با ويژگيهايي
كه در احاديث و روايات ذكر شده باشد , مبهوتي , گيجي , گنگي و
در يك كلام (و البته با عرض معذرت ) عقب ماندگي ذهني را
جلوه گر مي كند. اين جوان , تمايل چنداني به صحبت ندارد و از
اين جهت به حكمت سكوت پايبندي كامل نشان مي دهد! اما
آنجا كه بايد در پاسخ سئوالات كلامي بگويد , بازهم ساكت است
و جان طرف مقابل را به لب مي رساند. نكته ديگر اينكه فيلمساز ,
تعليقي را در اثر به وجود مي آورد كه بيش از همه يك معماي
كنجكاوانه به نظر مي رسد و قدرت و توانايي كشاندن مخاطب را
ندارد و اگر هم داشته باشد , وقايع رخ داده در طول ماجرا , به آن
اندازه قوي نيست كه در كنار آن تعليق , مخاطب را مشغول خود
داشته و بار اثر را به سرمنزل مقصود برساند.
اما يكي ديگر از مهمترين نكات مطرح شده در آخرين اثر
« كمال تبريزي » , پرداختن به بحث كرامت و معجزه است , ولي
متاسفانه شيوه مطرح كردن آن كه در جامعه ما و در دوران فعلي
حساسيت برانگيز است , آنگونه نيست كه در پايان به نتيجه گيري
معقولي ختم شود و با زهم متاسفانه بيش از همه به رواج خرافه
دامن مي زند.

در نهايت اينكه « يه تكه نان » در راستاي نوع نسبتا جديدي ,
از سينما قرار مي گيرد كه در آن يك روستا , يك امامزاده و يك
اتفاق خارق العاده محور قرار مي گيرند. اين فيلمسازي هم يك
نوع موج سواري در بستر علايق جامعه به موضوعات ماورايي
است , بدون آنكه عواقبش سنجيده شود.
پشت پرده مه (پرويز شيخ طادي ); فيلم كوتاهي كه بيهوده كش آمده
است .
« مرتضي پسر بچه يتيم و كر و لالي است كه بر اثر پچ پچه ها و
تحريك همكلاسي هايش به آموزگار خود كه مجرد است و گوشه
چشمي عاشقانه به مادرش دارد , بدبين مي شود و با او بر سر لج
مي افتد و... »
پشت پرده مه يك فيلم كوتاه طولاني شده و البته بيهوده
كش آمده ! اين اشكال اساسي را بسياري از آثار ديگر اين دوره از
جشنواره دارند. قصه اي كوتاه كه قابليت تبديل شدن به يك
فيلمنامه اساسي و قدرتمند را ندارد. متاسفانه فيلمنامه نويسي
در اين دوره از جشنواره نمره خوبي نمي گيرد. بيشتر موضوعات
تكراري هستند و اين تكراري بودن , باعث شده است اولا
تماشاگر از همان ابتدا روند ماجرا را حدس بزند و از سوي ديگر
آثار به نمايش درآمده كسل كننده به نظر برسند.
مثلا همين مفهومي را كه شيخ طادي در اين اثر به عنوان
محور در نظر گرفته , پيش از اين در فيلم « پدر » ساخته « مجيد
مجيدي » به شكلي بسيار پخته تر و سنجيده تر مطرح شده و
فيلمساز را به توفيق رسانده است . اما در اينجا علاوه بر تكراري
بودن اين مفهوم محوري , ضعف هاي اساسي ديگري هم
گريبانگير شخصيت پردازي و ساختار شده است و شخصيت ها
بيش از اينكه با منطق و انگيزه و دليل , خود خواسته دست به
حركت و عمل بزنند , به دستور فيلمنامه نويس حركت كرده و
آنچه را انجام مي دهند كه او مي خواهد. به اين سبب , بسياري از
صحنه ها و اعمال منطقي نيستند. مثل زماني كه مرتضي كنار در
خانه آموزگار فالگوش مي ايستد و از مكنونات قلبي او آگاه
مي شود! يا در جايي ديگر تمام نفرت و انزجار مرتضي از آموزگار
به راحتي و به سرعت تبديل به عشق و علاقه مي شود.
البته ناگفته نماند كه فيلمساز قصد يك سنت شكني هم
داشته است و به جاي آنكه پايان را به خوبي و خوشي تمام كند
(كه البته اگر اينگونه مي شد , منطقي تر بود!) تماشاگر را در تعليق
گذاشته و آموزگار عاشق را وادار مي كند كه روستا را به ناكامي !
ترك كند , ولو اينكه شاگردش مرتضي , دقايقي دنبالش بدود و او
را مظلومانه صدا كند.
ديشب باباتو ديدم آيدا (رسول صدرعاملي ); كشدار و وسواس گونه .
« يكي از همكلاسي هاي آيدا به طور اتفاقي , پدر آيدا را با
زني جوان مي بيند و روز بعد به او مي گويد ديشب باباتو با مادرت
ديدم آيدا و آيدا كه مطمئن است , مادرش در آن هنگام شب با
پدرش بيرون نبوده , در جستجوي حقيقت برمي آيد
و... »
سرانجام صدرعاملي رضايت داد تا سومين فيلم خود با
مضمون دختران نوجوان و مسائل و معضلاتشان را بسازد تا هم
خيال خود و هم خيال تماشاگران علاقمند به آثارش را راحت
كند! اما متاسفانه اين فيلمساز با تجربه نيز توقع مخاطبانش را
برآورده نكرد و حاصل كار او نيز اثري كشدار و كسالت بار شد.
« صدر عاملي » در اين اثر , وسواسي بيمارگونه را مطرح كرد كه
يك دختر جوان به آن مبتلا شده و به جاي آنكه از همان ابتدا
چاره اي منطقي براي آن بيانديشد و يا با توجه به رابطه خوب
مادري و دختري , آن را بروز دهد , هم خود و هم تماشاگران را
نزديك به دو ساعت به دنبال خود مي كشد تا در پايان به نتيجه اي
برسد كه شايد فقط فيلمساز از آن سردرآورد!

اين شيوه پايان فيلم نيز گريبانگير بيشتر فيلمسازان پير و
جوان اين دوره از جشنواره شده است و از آنجا كه مايل نيستند ,
پايان هاي حدس زده شده تماشاگران (كه منطقي هم هست ) را به
معرض نمايش بگذارند , پاياني را براي اثر خود مي چينند كه
اغلب اوقات نمي توان از چون وچراي آن سردرآورد.
اين يكي از معضلات اين فيلم و ساير آثار مشابه است . به
جز چنين مواردي , مشكلات فيلمنامه در شخصيت پردازي هم
رخ مي نمايد. مثلا يكي از اشخاص محوري فيلم « مادرآيدا »
است . او ـ احتمالا به دستور فيلمنامه نويس ـ مجبور است , صبح
تا شام در آشپزخانه شام و ناهار درست كند و يا در كنار
مادربزرگ برنج و سبزي پاك كند. چيزي كه از شخصيت او با
توجه به دانستن اندكي اطلاع از گذشته اش , بسيار بعيد مي نمايد.
پدر هم ظاهرا كاري ندارد جز اينكه از خانه خارج شود ,
سراغ زن جوان برود و...
البته صدر عاملي تا حدودي به ويژگي هاي دختران و پسران
جوان مطرح شده در فيلمنامه اش پرداخته و فضاي زندگي قشر
نسبتا مرفه خانواده آنان را نمايان ساخته است , اما متاسفانه اين
فضا منطقي و باورپذير به نظر نمي رسد.
نكته بسيار مهم ديگر كه ذكرش لازم و ضروري به نظر
مي رسد , اشاعه شيوه اي از زندگي دختران و پسران جوان است
كه هر چند متاسفانه وجود دارد , اما مطرح كردن و رواج آن
شايسته نيست .
آنها كه اين فيلم را ديده اند و اين نوشته را مي خوانند
احتمالا با نگارنده هم راي مي شوند كه نشان دادن اين فضاي
مرفه و زندگي توام با آرامش شايد فقط براي تهران و برخي
شهرهاي بزرگ معقول و باورپذير باشد و قطعا بسياري از
مخاطبان اين فيلم كه دانش آموزان و دختران و پسران جوان
هستند , بيش از آنكه به محتوا و پيام فيلم معطوف شوند ,
امكانات فراهم آمده براي دو دختر جوان , نظرشان را جلب
مي كند و باز هم به جاي اينكه براي موقعيتي كه دختر در آن قرار
گرفته , افسوس بخورند , به حال خود و فقدان همين امكانات
موجود , غبطه مي خورند!
به هر صورت خوشحاليم كه اين سه گانه به پايان رسيد اما
نه البته آنچنان كه انتظار مي رفت .
زن زيادي (تهمينه ميلاني ); شعاري و همچنان فمنيست !
« سيما معلمي صبور و فهميده است كه با لاابالي گري هاي
شوهرش مي سازد و سر مي كند. او ناخواسته با همسر و دوست
همسرش (صبا) در مسير شمال همراه مي شود و پي به مسايلي
مي برد و... »

« زن زيادي » ضعيف ترين و شعاري ترين اثر « تهمينه ميلاني »
در به اصطلاح دفاع از حقوق زنان است . آنچنان كه نمايش آن در
سينماي رسانه هاي جمعي مخاطبان را در بخش هايي از فيلم
تشويق و يا بهتر است بگوئيم وادار به دست زدن كرد! مهمترين
ضعف و مشكل فيلم به فيلمنامه آن مربوط مي شود. و قاعدتا
فيلمنامه نخستين ضربه اش را از ناحيه شخصيت پردازي ضعيف
مي خورد.
« سيما » براساس عقايد و شيوه زندگي اش , اجازه نمي دهد ,
صبا (زن به ظاهر پناه آورده به همسرش ) وارد حريم خصوصي
زندگيشان بشود , اما به راحتي حضور او در يك مسافرت و در
كنار همسر هوس بازش تحمل مي كند. چرا چون قرار است بعدا
با پرس و جوها و كنجكاوي هاي غيرمنطقي اش سر از زندگي
معملي درآورد كه همسر و پسرخاله مشكوك همسرش را به
ضرب گلوله كشته است .
در اين فيلمنامه نيز باز هم جاي پاهاي بزرگ فيلمنامه نويس
به شفافيت و وضوح كامل خود را نشان مي دهند. به همين سبب
است كه بخش هايي از فيلم سرشار از ردوبدل شدن و حرف هاي
غيرمنطقي و رفتارهاي غيرقابل باور است .
اوج چنين رفتارهايي در تقابل سيما با رحيم (معلم قاتل )
رخ مي دهد. سيما در مواجهه با يك قاتل فراري اصلا چهره يك
زن وحشتزده و ترسو را ندارد و جالب اينجاست حتي وقتي
خود قاتل مي خواهد فرار كند تا گير نيفتد , سيما تلاش مي كند تا
نجاتش بدهد و ظاهرا اصلا فكر عواقب كارش را نمي كند.
تمام اين اتفاقات رخ مي دهد تا كارگردان بتواند پشت سرهم
بيانيه هايش را صادر كند و مثلا مظلوميت زن را به نمايش
بگذارد. هر چند ميلاني اين بار يك مرد زخم خورده را دركنار
مردي لاابالي نشانده است تا بيش از اين مورد اتهام فمنيست
بودن قرار نگيرد. اما در نهايت , يكي را به وسيله خودكشي از بين
برده و ديگري را در كنار او جا مي گذارد تا « دوزن » و يك دختر
بچه از اين دو مظهر ضعف و خباثت دور شده و به توصيه آن
جناب سروان نيروي انتظامي , راه خود را بروند.
متاسفانه در اين اثر نقش نيروي انتظامي كه بايد حافظ جان
و مال و ناموس ديگران باشند , نه تنها به خوبي تصوير نمي شود ,
بلكه اين افراد نيز در حد نياز فيلمساز وارد ماجرا شده و در
زماني كه ضرورت دارد در صحنه حضور داشته باشند , باز هم به
توصيه فيلمساز از آن فضا دور مي مانند.
متاسفانه در « زن زيادي » نيز به ناهنجاري ها و فساد و نسل
جوان دامن زده مي شود و في المثل با به نمايش درآمدن اين
فيلم , آنها كه دست به فرار از خانه و سفرهاي آنچناني با دوستان
خود نمي زنند , به فكر پاسخ به اين سوال مي افتند , كه آيا مي توان
اينچنين از خانه خارج شد , با دوستان ناباب و ناجنس به
سفرهاي جاده اي رفت و... خداي عاقبتمان را به خير كند!
سالاد فصل (فريدون جيراني ); فيلمفارسي پيچيده !
ليلا دختر خانوا ده اي از طبقه فقير و فرودست جامعه , براي
امرار معاش خود و خانواده اش به نقاط بالاي شهر رفته و دست
به دزدي و جيب بري مي زند. در يكي از اين روزها با حميد
دوستدار كه ثروتمند است آشنا مي شود و... »
« فريدون جيراني » باز هم به سراغ موضوع و فيلمنامه اي رفته
كه بتواند موقعيت فيلم هايي چون « قرمز » و « آب و آتش » را تكرار
كند. بيشتر هم و غم او جذب و جلب مخاطب است و براي
دستيابي به اين هدف , علاوه بر فيلمنامه , بازيگران نيز به گونه اي
انتخاب مي شوند كه تماشاگر را براي آمدن به سالن سينما
ترغيب كنند. اگر نگاهي به اسامي بازيگران آثار قبلي جيراني
بيندازيم متوجه انتخاب زيركانه وي مي شويم , افرادي چون
هديه تهراني , محمدرضا فروتن , ليلا حاتمي , پرويز پرستويي و
اين بار در كنار حاتمي , شكيبايي و شريفي نيا نيز قرار گرفته اند تا
با حضور مهناز افشار به اصطلاح گيشه را تضميمن كنند!
نكته گفتني ديگر درباره اين فيلم , تبعيت از يكي از الگوهاي
بسيار تكرار شده فيلمفارسي است . در « سالاد فصل » شاهد عشق
يك سرمايه دار به دختري فقير هستيم , تا بخش عمده اي نيز اين
الگو به همان شيوه سابق رعايت شود , اما از آنجا كه قرار است
« جيراني » ثابت كند كه صرفا دنباله رو فيلمفارسي سازان نيست ,
شخصيتي به نام « عادل مشرقي » را نيز وارد ماجرا مي كند و ما
واقعا نمي فهميم او عاشقي غيرتي و لمپن و يا بي غيرت و
روشنفكر! است . چرا كه هر دو نوع اعمال از او سر مي زند. يعني
گاهي غيرتي شده و دست روي ليلا كه دختر خاله اش است بلند
مي كند و در جاي ديگر با كشتن مانع اصلي ازدواج با مرد مورد
علاقه اش , تماشاگران را حيرت زده مي كند.
در سكانس پاياني نيز حميد دوستدار كه همان خواستگار
ثروتمند است , قصه اي را براي ليلا و تماشاگران سرهم مي كند
كه هيچكس به اصل ماجرا پي نمي برد.
ليلا هم دوباره به طرزي معجزه آسا (و البته با كمك
فيلمنامه نويس ) از مرگ نجات مي يابد! در واقع نه غرق شدن او
در وان حمام باعث خفگي اش مي شود و نه تير خوردنش !
شايد اگر سكانس پاياني رخ نمي داد , يك فيلمفارسي
امروزي و قابل تحمل را شاهد بوديم , اما چسباندن وصله هاي
نچسب به شخصيت ها , فيلمساز را حتي از يك فيلمفارسي موفق
نيز دور كرده است .

|