گفت وگو با امير آزاده سرتيپ خلقان قاسم محمد اميني ; جانشين فرماندهي
نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران
بخش دوم و پاياني
گفت وگو از : حسين زكريائي
اشاره : بخش اول گفت وگوي با جانشين فرماندهي نيروي هوايي ; امير
سرتيپ خلبان قاسم محمد اميني را روز گذشته يكشنبه 83,11,18
خوانديد. آنچه در پي مي آيد بخش دوم و پاياني اين گفت وگو است كه در
روز نيروي هوايي ضمن تبريك اين روز فرخنده به همه كاركنان محترم اين
نيروي خدايي , از نظر شما مي گذرد.
شما به عنوان خلبان 8 سال دفاع مقدس و كسي كه در اكثر عملياتها حضور داشتيد ,
جالب ترين , شيرين ترين و زيباترين خاطره پروازتان را براي ما روايت
كنيد
خاطرات تلخ و شيرين بسياري وجود دارد زندگي ما خلبانها پر از
خاطره است , چون شغل ما پر از هيجان و ماجراجويي است كه خيلي از آنها
در قالب جملات و علم ما قابل بيان نيست و ما نيز قادر به بيان و نگارش آنها
نيستيم . اما بنده يك نمونه آن را خدمت شما عرض مي كنم .
بنده ستوان يك بودم و در پايگاه همدان خدمت مي كردم و از انتقال بنده
از جنوب به همدان , حدود 5 يا 6 ماه مي گذشت , در آذر ماه سال 1360
عملياتي در شياهكوه در حال انجام بود , دو فروند هواپيما از پايگاه همدان
براي ماموريت پوشش هوايي بلند شديم كه ماموريت ما پرواز در منطقه اي
بين گيلان غرب و ايلام بود. وظيفه ما اين بود كه اگر هواپيماهاي دشمن حمله
كردند با آنها درگيري شويم , براي اينكه ما بيشتر در منطقه حضور داشته
باشيم از هواپيماي سوخت رسان در مركز كشور سوخت گيري مي كرديم و
برمي گشتيم و معمولا هر پرواز ما حدود 5 ساعت طول مي كشيد . زمانيكه
اولين پرواز در منطقه اعلام شد و براي سوخت گيري رفتيم در مسير
بازگشت , در نزديكي تويسركان رادار همدان به ما گفت چند هواپيماي عراقي
بسوي شما مي آيند , لذا با سرعت زياد به سوي آنها پرواز كنيد. مسيري كه به
ما اعلام كردند اطراف گيلان غرب بود. رادار گفت چند تا هواپيما به سوي
شما مي آيند كه ما دوتاي آنها را داخل رادار گرفتيم ولي نوع هواپيما مجهول
بود. در هر صورت ما با آنها درگير شديم , بي خبر از اينكه براي ما دام
گذاشته اند . چون تعداد آنها 5 يا 6 تا بود ولي آنها از لاي شيار كوهها پرواز
مي كردند كه رادار ما آنها را نگيرد . در يك لحظه متوجه 5 يا 6 هواپيما در
اطراف خود شديم و با همه آنها درگير شديم و بعد از مدتي يكي از
هواپيماهاي ما را زد كه خلبان آن درجه سرواني داشت . ما نيز 2 فروند از
سقوط كردند . من F 4 آنها را زديم , خلاصه يك ميگ 21 , يك ميراژ و يك
تقريبا 6 تاي آنها را با چشم ديدم , منطقه نيز كوهستاني بود و آنها در شيار
كوهها پرواز مي كردند. بنده در آن درگيري آنقدر خسته شدم كه به مدت يك
هفته در منزل استراحت نمودم آن خلبان ايراني كه هدف موشك قرار گرفت
همسايه بنده بود و هنوز هم هست , من ابتدا فكري كردم كه زنده نمانده زيرا
زمانيكه موشك به هواپيمايش اصابت نمود تمام هواپيمايش آتش گرفت بي
خبر از آنكه او با چتر بيرون پريده است و تا زمانيكه او را نديدم , زنده بودن
او را باور نمي كردم همه جا موشك بود و دود سفيدي آسمان را پر كرده بود.
بالاخره خلبان ايراني را كه سرهنگ نايب حسيني بود نجات دادند و به
پايگاه رساندند.
نفر ديگري كه افتاد يك ستوان يك عراقي بود كه خلبان ميراژ بود. عراق
آن زمان تازه ميراژ گرفته بود و خيلي به آن مي نازيد چون موشك بسياري را
در خود جاي مي داد , فكر مي كنم براي اولين بار بود كه يك ميراژ سقوط
مي كرد , به همين دليل آن را داخل پايگاه همدان بردند. آن زمان هيكل بنده
خيلي درشت بود , و 104 كيلوگرم وزن داشتم و ورزشكار هم بودم . پزشكان
بعد از ديدن خلبان عراقي گفتند اين شما را زده است . او لاغر اندام بود. و از
ديدن من ترسيد و گفت : ما در آسمان با شما جنگ داشتيم و روي زمين
جنگي نداريم به او گفتم : شما با ما جنگ داشتيد ولي ما با شما جنگ
نداريم .
و از او جريان حمله را پرسيديم كه گفت نقشه قبلي بوده است . تازه بود
كه متوجه شديم آنها چه طرحي داشتند و قصد داشتند هر دو هواپيماي
ايراني را بزنند كه به لطف خداوند چنين اتفاقي روي نداد. سپس به خلبان
عراقي كه مدام به ساعتش نگاه مي كرد , گفتم كه چرا به ساعتت نگاه مي كني
در پاسخ گفت : نامزدم يك ساعت ديگر در خيابان المنصور بغداد منتظر
من است .
بعد از آن ما از او درباره ميراژ و خلباني با ميراژ سوال كردم كه متوجه
شدم خلبان ميگ 21 بوده كه براي طي دوره اي به فرانسه رفت (البته بعد از
شروع جنگ )
يك كاپشن فرانسوي بر تن داشت و سوئيچ ماشيني از جيبش بيرون آورد
كه مخصوص ماشين سوپرتويوتا بود. او گفت كه صدام اين ماشين را به دليل
كارهايم به من جايزه داده است . بعد او را از پيش ما بردند و ديگر متوجه
نشديم كه با او چه كردند.
اگر اجازه بدهيد بحث را خودماني كنيم , جناب اميني ! اگر پيش بيايد اكنون هم پرواز مي
كنيد بهتر است سئوالم را به طريقي ديگر مطرح كنم , شهيد بابائي فرمانده عمليات نيروي
هوايي بودند. ولي با اين حال پرواز را كنار نگذاشتند و در پرواز به شهادت رسيدند. البته من
قصد قياس بين شما و ايشان را ندارم بلكه قصد دارم متوجه شوم كه چه مقدار به پرواز
علاقمنديد.
اصلا عشق پرواز مرا به نيروي هوايي كشاند كه اگر بخاطر پرواز نبود
وارد نيروي هوايي نمي شدم زمانيكه مي خواستم وارد نيروي هوايي شوم ,
همه مخالفت كردند و پدرم نيز ناراحتي روحي پيدا كرد و در زمان جنگ
ناراحتي ايشان بيشتر شد و هنگاميكه اسير شدم , به علت اينكه بنده پسر
بزرگ خانواده بودم پدرم از شدت غم فوت نمود. ولي من علاقه وافري به
پرواز داشتم و عشق مي ورزيدم و زمانيكه هواپيما در آسمان پرواز مي كرد
روح من جوان مي شد و دوست داشتم با هواپيما بپرم و پشتك بزنم .
هنگاميكه اسير شدم سرهنگ تمام بودم و معاونت عمليات پايگاه همدان را
به عهده داشتم و اكثر اوقات شاگرد آموزش مي دادم و نزديك به هزار و اندي
ساعت استاد پرواز بودم . اكنون در پايگاه ها اكثر افراد از معاونت عمليات به
پائين همه شاگردهاي من هستند , آخرين شاگردم در همدان فرمانده گردان
است . همان زمان كه مصدوم بودم نيز هميشه پرواز مي كردم و كارهاي اداري
را بعدا انجام مي دادم . بعد از آزادي نيز همان حال و هواي سابق را دارم و
دوست دارم پرواز نمايم . فكر مي كنم اگر اين ميز را بگيرند و اجازه پرواز
بدهند خيلي بهتر است , زيرا كارهاي اداري و مسئوليتي خسته كننده است
چرا كه هم مسئوليت آن نسبت به پرواز بيشتر است و هم اينكه فشار روحي و
رواني زيادي دارد ولي پرواز يك تفس است .
زماني هم كه آزاد شدم تمايل زيادي به پرواز داشتم فكر مي كنم گفتن اين
مطلب خوب نباشد ولي چون شما فرموديد بايد عرض كنم بنده جانباز 84
درصد هستم در صورتي كه وقتي اسير شدم جانباز 35 درصد بودم ولي
چون مرا مورد ضرب و شتم شديدي قرار دادند پرده گوشم پاره شد و
دندانهايم شكست و زمانيكه آزاد شدم مرا فرستادند معاينه شوم كه به عنوان
جانباز 84 درصد معرفي شدم . سپس براي كميسيون پزشكي به بنياد
جانبازان رفتم . مي دانيد كه در آنجا سخت گيري خاصي دارند. بخصوص كه
اين واخر وضعيت خيلي سخت تر بود با اين حال براي من 55 درصد
جانبازي نوشتند.
پس شما منع پرواز هستيد !
متاسفانه بله , چون براي پرواز با هواپيماي شكاري بايد از سلامت صد
درصد برخوردار بود. بنده نيز تا روز اسارت , كاملا سالم بودم و هر روز
ورزش مي كردم بطوريكه وزنم , 104 كيلوگرم بود . و 10 الي 20 روز قبل از
اسارتم كه براي معاينه , خودم را معرفي كرده بودم , از سامت كامل برخوردار
بودم بطور مثل چشم بنده 20,20 و قند و خون بدنم مانند يك جوان كه
تازه استخدام مي شود بود . وزنم نيز 104 كيلوگرم بود در صورتي كه بعد از
اسارت 74 كيلوگرم بودم و چشمانم نيز ضعيف شد و حالا از عينك استفاده
مي كنم .
شما با جوانها تا چه حد ارتباط داريد
منظور شما كدام نوع از جوانها هستند
فرقي ندارد , من مي خواهم ببينم شما چقدر سعي مي كنيد خاطرات اين حماسه ها و
شجاعت ها را انتقال دهيد.
عرض به خدمت شما , اجازه بدهيد كه از منزل خويش شروع نمايم
بطور مثال بنده دو پسر و يك دختر دارم كه هر 3 دانشجو هستند , پسر بزرگم
دانشجوي رشته الكترو كنترل دانشگاه تهران است كه در كنكور رتبه اول
آورده است و در مقطع كارشناسي ارشد تحصيل مي كند , پسر دومم در
دانشگاه صنايع , رشته تجزيه و تحليل سيستم مي خواند و دخترم نيز
دانشجوي سال دوم دانشگاه شهيد عباس پور است كه مربوط به توانير است .
البته مدتي كه من در اسارت بودم , اتفاقات زيادي در ايران رخ داده بود و
زماني كه برگشتم با زمان رفتنم قابل قياس نبود. بطور مثال آن زمان كامپيوتر
نبود كه اكنون وجود دارد و زمانيكه به پسرم گفتم كامپيوتر چيست گفت
مگر شما بلد نيستيد
گفتم : روشن كردن آن را هم بلد نيستم .
گفت بابا شما بي سواد هستي , شما كامپيوتر را بايد ياد بگيريد. ما نيز
چنين كرديم .
زمانيكه آزاد شدم دخترم شاگرد كلاس اول ابتدائي بود , ولي او را هم
هيكل خودم ديدم . و به اين علت كه جامعه عوض شده بود و من نيز تازه
آمده بودم ارتباط ما مقداري نامانوس بود و بنده بعد از اسارت به علت
مسئوليتهاي مختلف با هر قشري كار مي كردم بطور مثال با هزار و اندي نفر
در يك مجموعه , كه خيلي از آنها جوان بودند كار مي كردم و چون زير
مجموعه بودند با آنها در ارتباط بودم به نظر من به يكي از نتايجي كه دست
پيدا كرده بوديم اين بود كه به جوان ها بايد ميدان بدهيم و به آنها مسوليت
بدهيم و از آنها حمايت كنيم تا بتوانند جاي ما پيرمردها را بگيرند و فكر
مي كنم در اين زمينه موفق بوديم . من الان براي سربازان 2 روز را در هفته
مشخص كردم تا بيايند مشكلات خودشان را مطرح كنند تا ما در حد توان به
آنها كمك نمائيم . به نظر من جوانهاي خوبي داريم ولي مشكلاتي دارند كه
بايد به آنها توجه شود و مملكت در اين زمينه بد عمل كرده است . شما به
چشم مي بينيد كه مشكل جوانها مالي است چرا كه كار يا شغلي نيست كه با
پشتوانه آن ازدواج كنند كه اين مسائل روي جوانها اثرات منفي گذاشته است
توجه ويژه اي بايد به جوانها شود و اين موضوع حل شدني است و تا اين
مورد را حل نكنيم حركتهاي ديگر ما اثرات كمي خواهد داشت و شما كه
مي فرمائيد بايد خاطرات جنگ را به نسل جوان منتقل نمود كار خوبي است
منتهي بايد زمينه اين كار را بوجود آورد تا جريان انتقال خاطرات براي همه
جوانها انجام گيرد. البته پيشاپيش عرض كنم كه نمي خواهم بدبينانه بگويم
ولي بايد بگويم كه تفكر جوانها را در دانشگاه طوري پرورش داده اند كه
زمينه اين انتقال در آنها وجود ندارد.
پسر من دبيرستان مفيد مي رفت كه دبيرستان خوبي بود و دوستان
روحاني كه ما با آنها رابطه خانوادگي داشتيم مي گفتند , پسر شما خيلي
خوب است ولي زماني كه از دانشگاه برگشت خيلي عوض شده و احساس
كردم كه محيط آنجا اثرات منفي بر او گذاشته است . و نيز نبودن شغل مناسب
و عدم تشكيل زندگي در زمان خودش اثرات منفي بر جوانها گذاشته است و
به همين دليل ارتباطي كه مد نظر شماست بسيار ضعيف شكل مي گيرد.
شما جانشين نيروي هوايي هستيد. يكي از اركان مهم نظامي اين نظام , قدرت بازدارندگي
نيروي هوايي است . امروزه كه منطقه به اين شكل درآمده , ما چه مقدار مي توانيم در مقابل
خطرات احتمالي ايستادگي كنيم
خوشبختانه نيروها , آن بافتي را كه از اول داشته اند كه توام با ايثارگري و
همتاسازي بوده را حفظ كرده اند و پرسنل خوب و خلبانان خوبي هستند كه
حاضرند از جان براي مملكت مايه بگذارند و با همه وجود براي مملكت
بجنگند. من نمونه اي عرض كنم خدمت شما كه در يك برهه از زمان مطرح
شد كه آيا هنوز افرادي هستند كه داوطلبانه عمليات شهادت طلبانه و
استشهادي انجام دهند ليستي تهيه شد كه مايه شگفتي بود. چرا كه تعداد
داوطلبان بسيار زياد بود , اميدوارم گفتن اين مطلب در اينجا مزيد بر
خودستايي نباشد ولي هر زمان نياز باشد , چه فرمانده ما و چه خود بنده
حاضريم سوار بر هواپيما , وارد صحنه شويم و ما براي همين امر زنده ايم كه
كشورمان دست دشمن نيفتد.
مملكت ما داراي نيروهاي خلاق زيادي است و سبك زندگي ما ايرانيها
و فرهنگ و اعتقاد ما باعث شده تا محاسباتي كه دشمن مي خواهد انجام دهد
با محاسباتي كه درباره يك كشور ديگر انجام داده فرق داشته باشد. مردم
ماخيلي چيزها را ثابت كردند و اگر نياز باشد مردم حاضرند با همه وجود از
مملكت و خاك , دين و مذهب و ناموس خود دفاع كنند و ما نيز به عنوان
نيروي هوايي از مردم جد ا نيستيم البته دين ما بيشتر از مردم عادي است
چون ما سالها است حقوق خويش را از بيت المال مي گيريم و رگ , پوست و
خون ما جز بيت المال است . چه بهتر كه اين عمر كوتاه را در راه اين
مملكت عزيز فدا كنيم چرا كه اگر افتخاري است , اگر مسوليتي است و اگر
سرافرازي است از بركت وجود كشورمان است و بايد شكرگزار باشيم كه با
همه وجود بتوانيم از اين مملكت دفاع كنيم .
بافت نيروي هوايي هم به گونه اي است كه اگر زماني نياز باشد با حداكثر
توان و با حداكثر مخلوقات از اين مملكت دفاع مي كند. البته ممكن است
گرفتاريهايي پيش بيايد ولي اين گرفتاريها با قوه ابتكارات و همان ايثاري كه
در مجموعه است به نوعي برطرف مي شود. قابل ذكر است دشمن تجهيزات
بيشتري دارد ولي تكنولوژي تنها نمي تواند بجنگد , بلكه عامل كه همان
نيروي انساني است يك سرمايه ملي است و يك اصل تعيين كننده است ,
بنده به دليل اينكه آمريكا دوره ديدم آنها را مي شناسم , آمريكائيها اهل
ريسك نيستند از آن طرف دنيا بلند شدند و در اين طرف جانش را فدا كند.
شما الان در عراق همين وضعيت را مي بينيد , كه آمريكا از بعضي از
خارجي ها خواسته تا جز ارتش آمريكا شوند و در مقابل به هر چنگ
جويك گرين كارت تعلق مي گيرد , علت چنين امري , پر كردن همان نقطه
ضعف است و اگر كمي دقيق تر توجه كنيد مي بينيد طراحان جنگي مبنا را بر
اين قرار داده اند كه تلفات را به حداقل برسانند , آنها پذيراي تلفات نيستند
بطوريكه شما در لبنان ديديد زمانيكه 2 ساختمان منفجر شد , نيروهاي
آمريكائي لبنان را ترك نمودند. و در عراق , آمريكائيهائي كه از بين رفته اند
تعداد آنها به هزار و پانصد نفر نمي رسد. با اين وجود نيروهاي آنها اعتراض
مي كنند كه چرا ما بايد بجنگيم و كشته شويم . در جنگ ويتنام نيز كشته هاي
زيادي از آنجا بر جاي مانده كه مجبور به فرار شدند و نيز در جنگ خليج
فارس در سال 1991 آمريكا 500,000 نفر نيرو وارد منطقه كرد كه تعداد
تلفات آنها به 100 نفر مي رسيد .
حساب كنيد آمريكا از آن سوي دنيا پانصد هزار نفر آورد براي جنگ و
صد نفر تلفات داد. اين چه چيزي را مي رساند , به نظر من گوياي اين مطلب
است كه آنها اهل ريسك نيستند و نقشه و طرح آنها اين است كه كمترين
تلفات را بدهند.
خلبان عراقي سوئيچ ماشيني را از جيبش در آورد كه
متعلق به سوپر تويوتا بود. او گفت كه صدام اين ماشين را
به دليل كارهايش به او جايزه داد
بافت نيروي هوايي به گونه اي است كه اگر زماني نياز
باشد با حداكثر توان و با حداكثر مخلوقات از اين مملكت
دفاع مي كند

خاطره
لبخند دريايي
|
همگي پشت لندكروز نشسته و به سوي خط مقدم
مي رفتيم . برخي از دوستان با هم شوخي مي كردند و عده اي هم
نوحه آهنگران را با خود زمزمه مي كردند. گرد و خاك ناشي از
جاده چشم ها و سر و رويمان را بي نصيب نگذاشته و قيافه ها را
ديدني كرده بود! سرعت ماشين بتدريج كم شد و آرام در كنار
جاده ايستاد. جواني لاغر اندام با ريشي زيبا كه چند گلوله آرپي
جي و خمپاره در دست داشت و دور تا دور كمر خود را نوار
تيربار بسته بود سوار شد. پاسخ سلامش را داديم و سعي كرديم
جايي در بين خودمان برايش باز كنيم . خيلي ساده و مهربان
بنظر مي رسيد و لبخندي بر لب داشت . براي لحظه اي چشمانم
به چشمانش حلقه شد. برق چشمهايش از خلوص , تقوا , صفا
و صميميتش خبر مي داد. محو جمالش شدم خيلي دوست
داشتم با او هم صحبت شوم . مدتي گذشت . اشاره دست او
نشان مي داد كه قصد پياده شدن دارد. خودرو ايستاد و او از
يك يك ما خداحافظي كرد. براي آخرين بار نگاهي پر رمز و راز
به همه ما انداخت و با لبخندي كه بيانگر بلندي روحش بود از
لندكروز پياده شد. چشمانم براي آخرين بار به چشمانش
تلاقي كرد اما اين بار در لبخندش نشانه هايي از شهادت يافت
مي شد.
خودرو حركت كرد و او به احترام به رزمندگان چند قدمي
به بدرقه آمد و تا سر پيچ چشم از سرنشينان لندكروز
برنداشت . در افكار خود غوطه ور بودم يكي از بچه ها گفت : او
را شناختيد نگاهي از سر تعجب به هم انداختيم وهمگي بي
تابانه مي خواستيم بدانيم او چه كسي بود. سپس گفت : او
حاجي بود. حاج همت ! برتعجبمان افزوده شد. يكي ديگر از
بچه ها گفت : چگونه ممكن است فرماندهي بزرگ پشت لندكروز
سوار شود و كسي هم او را نشناسد ديگري گفت : او مثل
درياست و به بزرگي آن . در واقع حاج همت بسان يك دريا بود
و لبخند دريايي اش براي هميشه در ذهنم نقش بسته است .
لبخندي كه ترجمه اش عشق به معبود و تفسيرش شهادت در
راه خدا بود.
خاطره از : هادي خارابي
تهيه و تدوين : پرويز ميراحمدي از ياسوج

روي موج خبر
« روز خوب پيروزي » در فرهنگ سراي
پايداري
|
نمايشگاه عكس « روز خوب پيروزي » با موضوع عكسهاي
انقلاب در فرهنگسراي پايداري افتتاح شد.
به گزارش روابط عمومي فرهنگسراي پايداري اين
نمايشگاه در برگيرنده بيش از 50 عكس ناب از صحنه هاي
انقلاب و مبارزات مردم عليه رژيم ستمشاهي مي باشد.
علاقمندان مي توانند جهت بازديد از اين نمايشگاه همه
روزه در ايام دهه فجر از ساعت 8,30 الي 17,30 به
فرهنگسراي پايداري واقع در خيابان پيروزي ـ خيابان شكوفه ـ
خيابان شهيد كاظمي مراجعه نمايند.

| | |