
گفت وگو با سردار سرتيپ پاسدار « فتح الله جعفري » رئيس سازمان حفظ آثار و
ارزشهاي دفاع مقدس
بخش پاياني
گفت وگو از : حسين زكريائي
اشاره : بخش نخست گفت وگوي ما با سردار جعفري , در مورد سردار
سرلشكر پاسدار حسن باقري را روز پنج شنبه 83,11,15 مطالعه فرموديد . آنچه
در پي مي آيد بخش دوم و پاياني اين گفت وگو است كه از نظر شما مي گذرانيم .
ث حال كه صحبت از شناخت ايشان از نيروها به ميان آمد بفرمائيد بيشتر روي چه خصلت هايي تاكيد
داشت و برايش مهم بود
ث براي حسن چند چيز مهم بود. معنويت بچه ها خيلي برايش مهم بود. صداقت
و راستگويي برايش خيلي مهم بود. شجاعت بچه ها را خيلي دوست داشت و از
آدمهاي شجاع خيلي خوشش مي آمد.
روي نظم تاكيد داشت و خودش هم خيلي آدم منظم و دقيقي بود. از طرفي
خودش خود ساخته بود آدم ضعيفي نبود. و خيلي به بچه هاي بسيجي علاقمند
بود و در مقابلشان تواضع مي كرد.
بعد از عمليات بيت المقدس داشتم از جاده به همراه راننده ام با استيشن
مي آمدم . حسن هم با راوي و راننده اش از مقابل مي آمد كه در ايستگاه حسينيه به
هم رسيديم . ايشان اشاره زد كه بيا داخل ماشين ما , من هم پياده شدم و رفتم
سوار ماشين حسن شدم و راننده را جلوتر فرستادم كه برود. و به او گفتم : برو
گلف , ما مي آئيم آنجا.
ما هم حركت كردم . در راه راننده من از كنار چند تا بسيجي كه كنار جاده
ايستاده بودند رد شد و سوارشان نكرد. حسن رو كرد و به من گفت : مگر به راننده
نگفتي , بسيجي ها را سوار كند
گفتم : ولا چه عرض كنم گفت : مگر نگفتي بيايد گلف . گفتم : چرا گفت : پس
چرا سوار شان نكرد.حتما به او تذكر بده كه بسيجيها را سوار كند. اين بسيجي ها
فرمانده ما هستند نه اينكه ما فرمانده آنها باشيم . بعد راننده اش ايستاد و حسن
همه آن بسيجي ها را سوار كرد و گفت : اگر جا نمي شويد آن عقب هم بنشينيد. بعد
به راننده اش آقاي قاسمي گفت : اجازه مي دهي به بچه ها چاي بدهم . و چاي به
آنها داد و از داخل شيشه مربا قند درآورد و به آنها قند داد و از آنها چند تا سوال
كرد به اين مضمون كه بچه كجائيد از كدام محور و يگان هستيد از محورتان
چه خبر و خيلي صميمي با آنها برخورد كرد. اين خيلي مهم بود كه فرماندهي در
سطح حسن باقري با بسيجي ها اينگونه صميمانه برخورد كند.
بعد گفت : مرخصي رفتيد كي از مرخصي برگشتيد فرمانده تان كيست
فرمانده تان به شما سر مي زند غذا چه به شما مي دهند و در همين مسير كلي
اطلاعات از آنها گرفت . من از اين موارد از حسن زياد ديدم . در بازجويي اسرا هم
خيلي مهارت داشت . اولا اطلاعات عمومي در مود كشور عراق از آنها مي گرفت .
بعد يك اطلاعات تخصصي يگاني از آنها مي گرفت . و بعد از آن يك اطلاعات
خانوادگي . با آنهايي هم كه فرمانده بودند بازي و جنگ مي كرد.
ث بازي و جنگ يعني چه
ث بازي و جنگ يعني « حسن » يك مانوري برگزار مي كرد و بعد به اين فرماندهان
مي گفت : ضد حمله كنيد و در اين اثنا مي فهميد آنها چگونه مي جنگند. چگونه
ضد حمله مي كنند و اطلاعاتي از اين قبيل .
اگر اسير خدمه تانك بود , همه جزئيات تانك را ا زاو مي پرسيد. اگر از گروه
ضد هوايي بود , همه جزئيات ضدهوايي را از او مي پرسيد. و سوالات كلي مثل
اين كه كدام يك از فرماندهان عراق به خط مقدم مي آيند صدام كي آمد. تو
خط چگونه آمد فرماندهان چقدر به يگانها سر مي زنند چه برخوردي با
شماها دارند اگر فرار كنيد چه مي شود
خودش هم عربي ياد گرفته بود و با آنها صحبت مي كرد كه در همين راستا
حدود هشتاد نفر از عراقي ها را به من معرفي كرد كه من آنها را گذاشتم در زرهي و
براي ما كار مي كردند مثل تعميرات , خدمه و... مثلا يك مهندسي را به ما معرفي
كرد كه مهندس تانك بود يك نفر معرفي كرد كه توپ عوض مي كرد و يك موشك
انداز معرفي كرد.
ث در حقيقت با معرفي آدم هاي متخصص و فني كمبودهاي شما را جبران مي كرد
ث بله ! حدود هشتاد متخصص به من معرفي كرد كه تا آخر جنگ با من بودند.
بعضي ها شهيد شدند , بعضي ها جانباز شدند كه بعضي از آنها هنوز با من ارتباط
دارند. مي خواهم بگويم از همان اول حسن اين كارها را كرد و اين در نوع خودش
بي نظير بود. از نظر معنوي هم جا دارد اين نكته را بگويم كه ايشان با علماي ما هم
ارتباطهاي خاصي داشت . مثلا زماني كه ما خدمت حضرت آيت الله بها الديني
مي رسيديم , هم آقا با ايشان گرم مي گرفت و شوخي مي كرد و هم ايشان . واقعا
ارتباط صميمانه اي باآقا داشت .البته در مورد طراحي عمليات و مسائل تخصصي
اين چنيني بايد با ديگر كساني كه در اين زمينه با حسن بودند مثل آقا رحيم , آقا
رشيد و آقا محسن صحبت كنيد. اما من در ارتباط خودم با حسن مي توانم بگويم
كه « حسن » يك نقش بسيار موثري در تربيت نيروها و سازماندهي و شكل دهي
آنها داشت . هم از نظر نظامي , رواني و هم از نظر معنوي . يعني فرمانده اي بود كه
در بعضي جاها فرماندهي مي كرد , در بعضي جاها مديريت و در بعضي جاها
رهبري خودش هم انسان تربيت شده اي از نظر اسلامي بود.
ث ظاهرا دوستي شما با شهيد باقري از ابتدا خشك و در چارچوب مسائل نظامي بود !
ببينيد! خشك نبود بلكه من جرات نمي كردم خيلي به او نزديك شوم .
ث و آيا اين تا آخر ادامه داشت
نه خير! ديگر بعد از عمليات طريق القدس با هم صميمي شديم و مستقيم با او
كار مي كردم . مثلا در تنگه چزابه خيلي به هم نزديك شديم و در همانجا من
چيزهايي از او ديدم كه فهميدم او با ديگر فرماندهان ما فرق دارد.
ث چه چيزهايي
شجاعت و دقت نظر. بعنوان مثال ايشان شناسايي هايي كه در آن منطقه داشت
بسيار طول مي كشيد. خيلي با دقت كارشناسايي را انجام مي داد. در همان منطقه
من با او به شناسايي رفتم كه از ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر طول كشيد آن هم
بدون نهار. ولي با دقت و حساسيت روي دشمن كار كرد. حسن فرمانده لحظه ها
بود. و در صحنه هاي بسيار سختي كه انسان مي ماند « حسن » بگونه اي تصميم
مي گرفت و اجرا مي كرد كه با موفقيت به پايان مي رسيد. من اين فرماندهي
لحظه ها را در طريق القدس ديدم . اين وضعيت را در عمليات تنگه چزابه ديدم .
ث در آنجا چه اتفاقاتي افتاد
وقتي آنجا همه نااميد شدند , حسن آمد پاي كار و خودش شد فرمانده گردان و
عمليات كرد و تپه هاي « نبعه » را آزاد كرد. در فتح المبين در منطقه دشت عباس
وقتي دشمن عليه ما ضد حمله كرد خود حسن آمد پاي صحنه . در سايت وقتي ما
زمين گير شديم , خود حسن آمد داخل سايت و در عقبه دشمن ايستاد. اين كارها
و لحظه ها اصلا مغرورش نمي كرد. يا اينكه در عمليات بيت المقدس , حسن آمد
پاي ايستگاه گرمدشت و خودش ايستاد و عمليات را هدايت كرد و الا خط را
دشمن مي شكست . چون خيلي فشار آورده بود. در شلمچه خودش آمد پاي كار و
خط را تثبيت كرد. در عمليات رمضان در نوك كانال ماهي پاي كار بود. در محرم
وقتي عمليات شروع شد و پل ها توسط دشمن منهدم شد و سيل آمد , حسن با
يك بي سيم آمد كنار رودخانه و يگانها را هدايت مي كرد. يعني در همه اين موردها
خودش مي آمد پاي صحنه و اين خيلي مهم بود چرا كه خودش بر همه اينها
تسلط داشت , هم بر فرماندهان تسلط داشت , هم به منطقه تسلط داشت . فرمانده
گردانها را مي شناخت , حتي گاهي اوقات فرمانده گروهانها را مي شناخت . دشمن
را هم خوب مي شناخت و مي دانست چگونه بايد با او جنگيد. و شكستش داد.
ث آخرين بار كي ايشان را ديديد و خبر شهادتشان را چگونه شنيديد
ما روز قبل از شهادت ايشان يعني ششم بهمن به همراه ايشان رفته بوديم
شناسايي . شهيد مجيد بقايي , سردار صفاري , حاج آقا بشر دوست نيز همراه ما
بودند. صبح , خيلي زود به طرف منطقه « جبل فوقي » حركت كرديم و با فرمانده
خط دفاعي كه از بچه هاي ارتش بود (اگر اشتباه نكنم لشگر 21 حمزه بود)
هماهنگ كرديم و از خط خودمان عبور كرديم و رفتيم بين خط خودمان و خط
دشمن و در تپه اي مستقر شديم . در آنجا حسن شروع كرد به شناسايي منطقه
دشمن و روي كالك و عكس هوايي علامت گذاري كرد تا ظهر كه همانجا نماز مان
را به جماعت خوانديم و برگشتيم قرارگاه و بعد از ظهر كارهاي ديگرمان را انجام
داديم و قرار شد فردا صبح زود با همين اكيپ برويم براي ادامه شناسايي در
محور ديگر كه متاسفانه صبح روز نهم من دير از خواب بيدار شدم و از قافله آنها
عقب ماندم .
ث پس قرار بود شما هم همراه آنها باشيد
ث بله ! متاسفانه علي رغم اينكه قول هم داده بودم كه با آنها بروم نتوانستم خودم
را به آنها برسانم ولي مجيد بقايي , سردار صفاري , محمد باقري و خود حسن
رفتند. تا اينكه از خواب بلند شدم و ديدم آنها رفتند. لذا به سرعت رفتم قرارگاه
كربلا (كه فرماندهي اش به عهده مجيد بقايي بود) ديدم آنجا هم نيستند. همين كه
ديدم نيستند سريع راه افتادم كه بروم منطقه تا ببينم آنها كجا هستند , ديدم يك
نفر با جيپ آمد و با پاي برهنه از آن پياده شد و گفت : گلوله توپي خورده به سنگر
شناسايي فرماندهان سپاه در تپه سبز و همه زخمي و شهيد شدند. گفتم : حالا
كجا بردنشان گفت : بهداري لشكر نصر.
بهداري لشكر نصر در جاده فكه قرار داشت در منطقه اي بنام « شمكلي » . لذا
سريع رفتم بهداري . ديدم آنجا هم نيستند.پرس و جو كردم , گفتند : با هلي كوپتر
بردنشان .
حال در اين اثنا چه فكري كرديد , احساس مي كرديد كه به شهادت رسيده باشند
ث مي دانستم زخمي شدند ولي نميدانستم به شهادت رسيدند. تا اينكه بعد از
ظهر راه افتاديم , رفتيم انديمشك , ديدم تابوت حسن و مجيد را بردند معراج
شهدا. خيلي باعث تاسف شد و تا يك هفته اي كه عمليات والفجر مقدماتي شكل
بگيرد در قرارگاه وضعيت بسيار بدي براي ما بود.
رفتن حسن خيلي لطمه زد , چون حضور « حسن » در جنگ بسيار موثر بود.
چرا كه حسن اهل گفتن بود , اهل نوشتن بود , اهل قلم بود , اهل فكر بود , ارتباط
دوستانه و صميمي با بچه ها داشت و بچه ها هم حرفهايشان را به او مي زدند. مثلا
شب قبل از شهادتش يكي از برادران گلف آمد پيش حسن نشست و شروع كرد به
درد دل كردن و گفتن مشكلات و گرفتاريهايش و در مقابل حسن با حوصله تا
ساعت يك شب به حرفهايش گوش داد.خيلي حسن براي اين مسائل وقت
مي گذاشت . البته آن چيزي كه من مي دانم اين است كه تاكنون صحبت هاي خيلي
محدودي در مورد حسن شده و حسن را بايد از زبان آقا رحيم (سردار صفوي ) ,
آقا رشيد (سردار رشيد) , آقا محسن (فرمانده كل سپاه ) , سردار شمخاني و
سرداراني چون عزيز جعفري , صفاري و... شنيد , چرا كه آنها فرماندهاني هستند
كه با حسن خيلي كار كردند. ولي شخصيت معنوي , فرماندهي شخصيت صميمي
و دوستانه حسن با بچه ها براي من يكي از الگوهايي بود كه كمتر ديدم .
وقتي داشتم دست حضرت امام را مي بوسيدم , آقا محسن به
امام گفت : ايشان فرمانده تيپ زرهي ماست و چون من در بيت امام
بودم و امام مرا مي شناخت , وقتي از بيت بيرون آمديم « حسن » به
من گفت : ديگر به امام معرفي شدي , برو زودتر تيپ را راه بينداز
بعضي از بچه ها مي گويند « حسن » نابغه بود ولي من مي گويم ,
كار هم كرده بود. چون وقتي در آن جلسه سازمان رزم عراق را
برايم گفت , فهميدم كه واقعا روي تك تك چيزهايي كه مي گويد كار
كرده , مثل استعداد زرهي عراق , گردانهاي قوي عراق و نام
فرماندهان يگانها و خصوصيت آنها

امير سرتيپ اميني :
پرواز براي من تنفس است
|

بخش نخست
گفت و گو با امير آزاده سرتيپ خلبان « قاسم محمد اميني »
جانشين فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران
گفت و گو از : حسين زكريائي
اشاره : 19 بهمن ماه مصادف است با روز خاطره انگيز نيروي هوايي ,
روزي كه كاركنان نيروي هوايي به محضر حضرت امام (ره ) شرفياب شدند و
با اين مردخدايي بيعت كردند.
به همين مناسبت فرصت را مغتنم شمرده و با يكي از خلبانان تيزپرواز و
نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران , امير آزاده سرتيپ خلبان قاسم
محمد اميني ; جانشين محترم نيروي هوايي گفت و گويي ترتيب داديم كه
ضمن تشكر از ايشان و روابط عمومي نيروي هوايي بخصوص سرهنگ
ماهيني كه زمينه اين گفت و گو را فراهم نمودند , از نظر شما مي گذرانيم , اميد
آنكه در نظرتان مقبول افتد.
باتشكر از شما كه در اين گفت و گو شركت نموديد , بعنوان اولين سوال بفرمائيد چه زماني
وارد نيروي هوايي شديد
من در سال 1349 ديپلم گرفتم و به دليل علاقه خاصي كه به خلباني
داشتم در سال 1350 وارد نيروي هوايي شدم . در سال 1351 براي ادامه
دوره خلباني به كشور آمريكا اعزام شدم كه اين دوره 2 سال طول كشيد و من
دوره خلباني هواپيماي شكاري و جت را پشت سرگذاشتم . در سال 1353
(فانتوم ) F 4 پس از اتمام دوره خلباني به كشور بازگشتم كه براي پرواز با
انتخاب شدم و تمام طول خدمتم با اين هواپيما پرواز نمودم . در زمان
عادي گردان F 4 انقلاب ستوان يك بودم و به عنوان يك خلبان شكاري
شكاري , در يكي از پايگاههاي جنوب مشغول خدمت بودم . كه از همان روز
اول برحسب دستور , ماموريتهايي به ما واگذار مي شد و بنده نيز در اكثر
ماموريتها , چه برون مرزي و چه دفاع از نيروهاي زميني شركت داشتم . به
همين جهت 11 سال ارشديت گرفتم . در يكي از ماموريتها هواپيماي من
توسط دشمن مورد هدف قرار گرفت . البته ناگفته نماند مهرماه سال 59
چنين اتفاقي رخ داد كه توانستم هواپيما را به داخل مرز خودي برسانم .
زمانيكه مبادرت به نشستن نمودم هواپيما از كنترل خارج شد كه ناچار به
خروج اضطراري شدم . يك بار ديگر نيز در خاك عراق مورد اصابت موشك
قرار گرفتم كه هواپيماي من آتش گرفت و مجبور به خروج اضطراري گشتم
كه به اسارت دشمن درآمدم و به مدت 6 سال در عراق اسيربودم كه اكنون به
عنوان آزاده در خدمت شما هستم .
قابل ذكر است اسارت ما طولاني شد زيرا بعد از جنگ اسم ما جز
آزادگان سال 1369 نبود و تقريبا سال 1377 بنده به اتفاق امير لشكري كه
ايشان هم 18 سال اسير بودند آزاد شديم و اكنون نيز سعي مي كنم كما في
السابق به عنوان يك سرباز انجام وظيفه نمايم .
اگر اشتباه نكنم در اوايل جنگ يك عمليات سراسري كه متشكل از 140 فروند هواپيما بود
انجام شد آيا شما هم در آن شركت داشتيد اگر ممكن است درباره آن عمليات كمي توضيح
دهيد.
اگر به ياد داشته باشيد ساعت 2 بعداز ظهر روز 31 شهريور هواپيماهاي
عراقي به اكثر پايگاههاي هوايي درغرب و جنوب غرب حمله كردند . 20
ساعت بعد از آن اولين گروه هواپيماهاي ايراني به عنوان عامل بازدارنده و
جبران كننده به پرواز درآمدند و توانستند بسياري از هدفهايي را كه در خاك
عراق معلوم شده بود را بزنند . فرداي آن روز يعني روز اول مهر ماه 1359 ,
140 فروند هواپيما از پايگاههاي مختلف نيروي هوائي اهدافي را كه براي
آنها در كشور عراق تعيين شده بود را بمباران نمودند , در آن زمان بنده در
همدان مامور بودم . البته پايگاه اصلي بنده در جنوب بود.
روز 31 شهريور بود كه آن حادثه رخ داد و روز بعد از آن (1359,7,1 )
مصادف با عمليات جنگنده هاي ايراني بود. بنده براي معرفي خويش به يگان
مربوطه در مسير بودم كه بتوانم در عمليات شركت نمايم , به همين جهت
جز 140 فروند نبودم ولي از روز بعد در اكثر ماموريتها شركت داشتم .
اگر امكان دارد درباره اولين باري كه مورد هدف قرار گرفتيد مختصرا توضيح بفرمائيد.
اولين باري كه هواپيماي من مورد هدف قرار گرفت , در آنروز پروازي به
ما ابلاغ كردند كه قرار بود 4 فروند هواپيما روز 24 مهر ماه سال 1359 از
پايگاه بوشهر پرواز كنيم و هدفي را كه مشخص شده بود منهدم نمائيم . هدف
ما كارخانه برقي در شمال شهر بصره بنام حارسيه بود. قرار بر اين بود كه
كاملا نابود شود . بنده در اين پرواز شماره 3 بودم . هنگام پرواز يكي از
هواپيماها دچار مشكل شد و بنده شماره 2 پرواز شدم . پرواز بصورت
فروندي انجام مي گرفت . البته ناگفته نماند در طول جنگ بارها اين گونه
عملياتها را انجام مي داديم و دشمن نيز از سوي غرب و شرق تجهيز مي شد
و پدافند آنها روز به روز قويتر مي شد و خطرات بيشتري ما را تهديد مي كرد.
فرمانده دسته ما سرهنگ ضرابي بود , بنده نيز شماره 2 و سرگرد محققي
آن زمان شماره 3 پرواز بود . ما از بوشهر پرواز كرديم و در نزديكي مسجد
سليمان سوخت گيري هوايي نموديم , سپس ارتفاع را زياد كرده و به سمت
هدف پرواز نموديم . در نزديكي هدف براي اينكه از ديد رادار دشمن مخفي
بمانيم در ارتفاع پائين پرواز مي كرديم ولي چون به دكلهاي برق رسيديم
مجبور شديم ارتفاع را زياد كنيم كه در اين هنگام شماره يك به سمت هدف
شليك كرد و بنده به عنوان شماره 2 براي زدن بمب به سمت هدف شيرجه
زدم . بمبها را كه رها كرديم , هنگام خروج از منطقه با ديوار آتش ضد هوايي
دشمن مواجه شديم , كه هواپيماي من مورد اصابت موشك قرار گرفت و
موتورهاي هواپيما آتش گرفت و فرامين از كنترل خارج شد ولي چون رو به
سوي ايران در حال پرواز بودم به پرواز ادامه دادم , تقريبا 2 يا 3 مايل كه از
نيروهاي عراقي دور شدم آتش به داخل كابين رسيد و بنده مجبور به ترك
هواپيما شدم , چند لحظه بعد كابين بعدي اين كار را انجام داد. زمانيكه با
چتر پريدم نيروهاي خودي رسيدند و ما را با هلي كوپتر عقب بردند. در اين
حادثه گردن من زخم كوچكي برداشت كه 7 الي 8 روز در بيمارستان بستري
بودم و پس از استراحت دوباره به عرصه پرواز برگشتم . قابل ذكر است
هنگاميكه هواپيماي مرا زدند. عراق جاده آبادان ـ ماه شهر را گرفته بود و
آبادان را نيز محاصره كرده بود و ما به سمت شمال آبادان در حركت بوديم
ولي چون آن زمان پالايشگاه را زده بودند , دود شهر را فرا گرفته بود و ما
مسير را به سمت شرق تغيير داديم .
از آنجائيكه ما مناسبت هائي مثل سالروز عمليات كربلاي 4 و 5 را در پيش داشتيم و سالگرد
عمليات والفجر هشت نزديك است . لطف بفرمائيد و در مورد نقش نيروي هوايي بخصوص
خلبانان در عمليات هاي مختلف دفاع مقدس را شرح دهيد.
در جنگها ماموريتهاي مختلفي براي نيروي هوايي تعريف شده است كه
در اصل وظايف تاكتيكي نيروي هوايي كه رزمي است 5 مورد است و با بحث
پشتيباني تفاوت دارد.
ماموريتهاي رزمي نهاجا 5 مورد است كه يكي پشتيباني از نيروهاي
خودي است يعني در هر عمليات بنا بر نياز و دستور , نيروي زميني را تحت
پوشش هوايي قرار مي دهيم كه هواپيماهاي دشمن نتوانند آنها را مورد هدف
قرار دهند. پوشش هوايي منطقه نبرد , حمله و يا دفاع در محلي كه نيروهاي
ما مستقر هستند بر عهده نيروي هوايي است .
ديگري اينكه اگر قرار است حمله اي صورت گيرد يا عملياتي انجام شود
نيروي هوايي , نيروهاي طرف مقابل را بمباران مي كند و يا مانور مي دهد كه
نيروهاي خودي بتوانند بهتر عمل نمايند و با سرعت پيشروي نمايند , در كل
نيروي هوايي در طول جنگ در اكثر زمينه ها درگير بود. بحث ديگر اين بود كه
اهدافي را مشخص مي كردند و سپس عمليات انجام مي شد كه به دلايل
مختلفي حائز اهميت بود. بطور مثال زمانيكه يك پالايشگاه به عنوان هدف
مشخص مي شد چون آن پالايشگاه سوخت توليد مي كرد و سوخت آن نيز به
نيروهاي مقابل ما مي رسيد , ما آن پالايشگاه را مي زديم كه دشمن با مشكل
سوختي مواجه شود و يا پلي به عنوان هدف انتخاب مي شد كه وسيله
ارتباطي مطرحي براي دشمن بود. لازم به ذكر است كه نيروي هوايي بنا به
درخواست نيروهاي عمل كننده وارد عمل مي شد زيرا اگر نيروي زميني با
سلاحهايي كه در اختيار داشت مي توانست دشمن را از پاي درآورد اولويت
با نيروي زميني بود و هواپيما را براي اهداف مهمتري در نظر مي گرفتند. در
اصل اگر نيروهاي عمل كننده كه تركيبي از سپاه , نيروي زميني ارتش و بسيج
بود , قصد عمليات داشتند , بنا به درخواست و نياز , نيروي هوايي در زمان
مورد نظر و محل مورد نظر وارد عمل مي شد و با هواپيما و مهماتي كه كارآيي
بيشتري داشتند در عمليات شركت مي كرد كه معمولا مهمترين اهداف آنها
مركز تجمع نيروها و تجهيزات دشمن و خطوط مراسلاتي آنها بود.
در هر عمليات , بنا بر تشخيص و نوع تاكتيك , عملكرد نيروي هوايي و
حتي نوع مهمات آنها فرق مي كرد تا موفقيت بيشتر در قبل آسيب كمتر
حاصل شود.
به هر حال من فكر مي كنم نيروي هوايي در حد توانايي خويش با توجه
به محاصره و كمبود مهمات و نيز تلفات تعدادي از هواپيماها , وظايف
محوله را به خوبي انجام داد.
درباره 2 مورد از 5 مورد توضيح داديد لطفا درباره 3 مورد ديگر كمي واضح تر سخن
بگوئيد.
همان گونه كه عرض كردم 5 مورد است كه بنده به 2 مورد آن اشاره
نمودم . از 3 مورد ديگر يكي ترابري تاكتيكي هوايي است . مثلا محلي براي
پياده شده چترباز نياز است كه نيروي هوايي با هواپيماهاي شكاري كه
امروزه مطرح ترين آنها 330 است . (البته اين هواپيما به غير از چترباز ,
تجهيزات نظامي نيز حمل مي كند) وارد عمل مي شود. فرض كنيد در يك
منطقه خاص , نيروها تجهيزات خاصي نياز دارند كه اين حمل و نقل نيز
توسط هواپيماي 330 انجام مي شود .
يكي ديگر از ماموريتهاي نيروي هوايي عكسبرداري هوايي است . گاهي
اوقات براي شناسايي , عكسبرداري از يك منطقه نياز است كه اين كار چه در
روز و چه در شب توسط هواپيماي شكاري مجهز به دوربينهاي مخصوص
انجام مي شود كه در شب دوربينهاي « يوفرانت » است و روز نيز دوربينهاي
خاص خودش را دارد. در طول روز از مناطق خاص عكسبرداري مي شود كه
در عكس مركز تجمع نيروها , تجهيزات و استحكامات دشمن مشخص
مي گردد كه براي طراحان نظامي و نيروهاي عمل كننده كه عكسها را تفسير
مي كنند بسيار حائز اهميت است .
براي نمونه در طول جنگ وقتي لشكرها اعم از سپاه و ارتش در
منطقه اي براي عمليات مستقر مي شدند , تا زمانيكه از دشمن و نيروهاي
مقابل عكسبرداري نمي شد و عكسها تفسير نمي شد عمليات انجام نمي شد.
زيرا اگر اطلاعات كافي نبود ممكن بود عمليات با شكست مواجه شود. لذا
سعي بر اين بود كه از مناطق دشمن بوسيله هواپيماهاي شكاري عكسبرداري
شود.
و اما مورد ديگر , قطع خطوط مراسلاتي دشمن است . دشمن در هر
منطقه اي كه مستقر مي شد از پشت چه از لحاظ تجهيزات نظامي , چه از
لحاظ مواد غذايي و چه از لحاظ نيروي انساني حمايت مي شد كه اگر اين
ارتباط (ارتباط خط مقدم با نيروهاي پشتيباني ) قطع مي شد حمله به آنها
بسيار آسان مي شد و آنها از نظر تدارك نظامي و غذايي با كمبود مواجه
مي شدند كه يكي از عوامل شكست دشمن همين است . لذا يكي از
ماموريتهايي كه براي نيروهاي هوايي تعريف شده , قطع خطوط مراسلاتي
دشمن است . چون دشمن در سراسر جبهه خطوط مراسلاتي دشمن است كه
بايد توسط عكسبرداران هوايي شناسايي مي شد. سپس منهدم مي گرديد.
گاهي اوقات يك پل ارتباطي بود كه اگر بين دو طرف , پل قطع مي شد
باعث شكست دشمن مي گرديد. بعضا ايستگاههاي راه آهن چنين حكمي را
دارا بودند. به هر حال مفسرين عكس بعد از عكسبرداري محل قطع خطوط
مراسلاتي دشمن را مشخص و در پي آن نيز نوع هواپيما و نوع مهمات لازمه
را نيز مشخص مي كردند. كه خلبانان با هواپيماي تعيين شده محل تعيين
شده را بمباران مي نمودند البته زمان خيلي مهم بود. فرض كنيد اگر قرار بود
عمليات در روز انجام شود بايد كاري مي كردند كه راه فرار وعقب نشيني
بسته شود. نمونه اين كار را كه در خرمشهر اتفاق افتاد برايتان شرح مي دهم .
در عمليات بيت المقدس عراقيها يك پل خيلي كوچك ساخته بودند كه
به AG تنها راه ارتباط نيروهاي عراقي با عقبه شان بود كه ما با يك موشك
سمت پل شليك كرديم و پل را از بين برديم و محور عقب نشيني آنها بسته
شد و نزديك به 19 هزار نفر عراقي را اسير كرديم .
فكر مي كنم نيروي هوايي در حد توان خويش با توجه
به محاصره و كمبود مهمات و نيز تلفات تعدادي از
هواپيماها , وظايف محوله را به خوبي انجام داد
در عمليات بيت المقدس عراقي ها يك پل كوچك
ساخته بودند كه تنها راه ارتباط نيروهايشان با عقبه شان بود
به سمت پل شليك كرديم و پل را AG كه ما با يك موشك
از بين برديم و محور عقب نشيني آنها بسته شد و نزديك به
19 هزار نفر عراقي اسير شدند

|
|