
گفت و گو با سردار سرتيپ پاسدار فتح الله جعفري ; رئيس سازمان حفظ آثار و
نشر ارزشهاي دفاع مقدس سپاه در رابطه با سردار سرلشكر پاسدار شهيد
حسن باقري (غلامحسين افشردي )
بخش اول
گفت و گو از : حسين زكريائي
اشاره : جواني كم سن و سال با صورتي كه محاسنش هنوز كامل نشده , قدي
نه چندان بلند , لاغر و ضعيف با گردني كشيده تمام ظواهر فيزيكي « حسن باقري »
بود. اما در باطنش چيزهايي ديگر رغم خورده بود; انديشمندي با مغزي متفكر ,
مدير و مدبر در صحنه كارزار جنگ , فرماندهي رئوف و متواضع در مقابل
نيروهاي تحت امر و خشن در مقابل دشمن زبون .
از حسن باقري يا همان غلامحسين افشردي كم حرف به ميان آورده اند و به
نظر ما شخصيت چند بعدي اين جوان تيز هوش هنوز ناشناخته مانده است و
جادارد در مورد اين شخصيت كم نظير و يا بي نظير بيش از اين قلم فرسايي شود
تا جوانان نسل امروز و فرداي اين مملكت او را بيشتر بشناسند و الگوي حقيقي
خويش را پيدا نمايند.
ما نيز بر حسب وظيفه در سالگرد ايشان و شهيد مجيد بقايي , براي آشنايي
بيشتر با اين شخصيت كه روزهايي را به عنوان خبرنگار روزنامه جمهوري
اسلامي قلم فرسايي مي كرد با يكي از دوستان و همرزمانش ; سردار سرتيپ
پاسدار حاج فتح الله جعفري گفت وگويي ترتيب داده ايم كه ضمن تشكر از
همكاري صميمانه مديريت حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس معاونت
فرهنگي نيروي زميني سپاه , از نظر شما خوانندگان گرامي مي گذرانيم .
اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد. انشاالله
ثدر سالگرد شهادت سردار سرلشكر پاسدار حسن باقري (غلامحسين افشردي ) مغز متفكر جنگ
قرار داريم , از آنجائيكه شما يكي از همرزمان اين بزرگوار بوديد , بفرمائيد اولين بار ايشان را در
كجا ملاقات كريد
اولين بار « حسن » را سال 1359 در گلف ديدم . وقتي او را ديدم خيلي جا
خوردم و با خودم گفتم : عجب ! سپاه چه كساني را عضو مي كند. هر چه بچه هست
جمع شدند در سپاه .
ثو بعد...
بعد از آن يك بار بعنوان مسول عمليات استان مركزي آمدم آبادان تا نيروها را
سركشي كنم كه ديدم بچه ها مي گويند , قرار است فرمانده جنوب بيايد آبادان .
گفتم : فرمانده جنوب كيست
گفتند : حسن باقري !
تا اينكه از راه رسيد . به محض ورودش به منطقه , آمد با همان اسلحه ژـ3 كه
در دستش بود در كناري روي زمين يعني روي خاك نشست و نقشه اي باز كرد و
فرماندهان محورها از جمله برادر بنادري فرمانده سپاه آبادان دورش حلقه زدند.
من هم در ميان آنها نشستم تا ببينم چه مي گويد.
ثاين صحنه براي شما جلب توجه نمي كرد , كه يك جوان با اين سن و سال كم بخواهد چندين
فرمانده را توجيه عملياتي و منطقه اي كند
چرا! اتفاقا خيلي برايم عجيب بود.
ثو همين مقدمه , شما را كنجكاو كرد كه بنشينيد و ببينيد او چه مي گويد
بله ! البته من بعد از آن ديدار اول آوازه اش را در گلف شنيده بودم ولي نتوانستم
ايشان را ببينم . فقط همان يكباري كه عرض كردم در گلف او را ديدم .
ثگفتيد ايشان نشست و فرماندهان محور هم دور ايشان را گرفتند...
بله ! ايشان نشست و چون پيشاني بلندي داشت , در آفتاب مي درخشيد. بعد تك
تك نيروها شروع كردند به گزارش دادند و ايشان كاملا حرف هاي آنها را گوش
كرد و بعد از گزارش ايرادهاي آنها را مطرح كرد و دستورات لازم را داد و به آنها
گفت كه چه كار بكنند. صداي پرجاذبه و گيرايي داشت . ديدم چقدر مسلط به
منطقه است , يعني مسلط تر از بچه هايي كه در خود آبادان مستقر بودند. بعد راه
كار و طرح داد و به آنها گفت چه كارهايي را بايد انجام دهند. چگونه منطقه را
شناسايي كنند و... مثلا يكي از بچه ها گفت : ما در اينجا خيلي زخمي مي دهيم !
بدون هيچ مقدمه اي گفت : كانال بكنيد تا بچه ها از كانال رفت و آمد كنند. يكي
ديگر از بچه ها گفت : دشمن خيلي در اين منطقه كار مي كند! گفت : اين
لاستيك هاي فرسوده اي كه در آبادان ريخته شده را بياوريد و در منطقه بريزيد. و
بسيار مسلط در مورد دشمن صحبت مي كرد كه مثلا دشمن كيست چه كارهايي
مي خواهد بكند. هدفش چيست
خلاصه آن جلسه با حضور حسن خيلي برايم پرجاذبه بود واز اين جلسه او
را شناختم و خيلي به او علاقمند شدم .
ثو بعد از آن دنبال يك فرصتي بوديد تا با او ارتباط برقرار كنيد.
بله ! و وقتي رفتم گلف , گفتند اينجا اتاق جنگ دارد و حسن باقري هم
مسوولش است . من خيلي دوست داشتم بروم اتاق جنگ را ببينم . يكي از بچه ها
كه در سال 1358 در بيت امام (ره ) در قم با ما بود , در اطلاعات عمليات با حسن
كار مي كرد و خيلي از حسن برايم تعريف و مرا تشنه تر از گذشته كرد. بعد از اين
هم در مناطق و محورهاي مختلف حسن را مي ديدم ولي فاصله من با او زياد بود
و هنوز به آن حد نرسيده بود كه بتوانم با او ارتباط برقرار كنم و فكر مي كردم
نمي شود با او ارتباط برقرار كرد. چون حسن يك فرمانده عالي رتبه بود و سطح
ما از او خيلي پائين تر بود , لذا اينجا هيچ ارتباطي برقرار نشد. كم كم با گزارشهاي
خبري و بولتن هاي خبري او كه آخرين وضعيت جنگ را مي نوشت , آشنا شدم و
شروع كردم به خواندن آنها و ديدم چقدر پرجاذبه است . در عملياتهاي محدود
هم او را مي ديدم كه مي آمد در منطقه حاضر مي شد و دستورات لازم را قاطعانه
مي داد و مي رفت . خيلي قاطع بود. ديده بودم كه بچه ها از منطقه كالك تهيه كرده
بودند و بردند پيش او , او گفت : نه ! جمع كنيد , اينجا نمي شود و دليل قانع كننده
مي آورد كه نمي شود در اين منطقه عمليات كرد. يا اطلاعاتش نسبت به فرماندهان
عراقي خيلي زياد بود و گاهي مي ديدم به بچه ها مي گويد در اينجا بايد دور بزنيد تا
بتوانيد فلان فرمانده گردان را غافلگير كنيد درغيراينصورت نمي توانيد در مقابل ,
با او وارد نبرد شويد. و همه اينها مرا به اين نتيجه رساند كه حسن چيز ديگري
است . منتهي هيچ وقت در اين مدت به من رو نداد كه بروم به او نزديك شوم . تا
اينكه از استان مركزي تماس گرفتند و گفتند : بيا تهران براي بيت امام (ره ) كه من
رفتم حدود دو هفته در آنجا ماندم و ديدم نمي توانم در تهران بمانم لذا برگشتم به
جنوب و دوباره رفتم اصفهان . مدتي هم در اصفهان ماندم و باز برگشتم به جنوب
ولي نتوانستيم كامل با حسن ارتباط برقرار كنم . تا اينكه در عمليات ثامن الائمه
كه حسن فرمانده دارخوين بود. با او و فرماندهي قاطعش آشنا شدم .
ثآيا در اين مقطع توانستيد ارتباط بيشتري برقرار كنيد
نه ! باز هم نتوانستم بروم تو دست و بال حسن .
ثتا كي
تا اينكه عمليات ثامن الائمه انجام شد. و وقتي خواستيم زرهي تشكيل دهيم ,
بهانه اي بود تا بتوانم با حسن ارتباط برقرار كنم .
ثتوانستيد
بله ! ابتدا رفتم خدمت آقا رحيم و گفتم مي خواهم براي سپاه زرهي تشكيل دهم
و آقارحيم گفت : برو با حسن صحبت كن .
ثچرا حسن باقري
چون آقا رحيم فرمانده عمليات سپاه شده بود. آقارشيد فرمانده عمليات
جنوب و حسن جانشين آقارشيد و مهمتر اين كه حسن در سازمان رزم سپاه كار
مي كرد و سازمان رزم سپاه را طراحي نمود و گردان ها و تيپ ها را تشكيل داد به
همين مناسبت آقارحيم گفت : برو پيش حسن .
ثو اين همان چيزي بود كه شما دنبال آن بوديد
بله ! اين بهانه خوبي شد كه من بروم پيش حسن , لذا رفتم حمام و تر و تميز
شدم , لباس فرم سپاه را پوشيدم و با غرور عازم گلف شدم و رفتم دم در اتاقش و
به نگهبان گفتم با برادر حسن كار دارم و خلاصه رفتم داخل اتاق .
ثهمان اتاق جنگ
بله ! رفتم داخل اتاق و به او گفتم كه مي خواهم زرهي تشكيل بدهم و آقارحيم
گفتند من با شما صحبت كنم . ايشان در همان جا سازمان زرهي عراق را برايم
كشيد و گفت كه چند تا تانك دارد , چند تا گردان زرهي دارد بعد سازمان زرهي
ارتش ما را ترسيم كرد و گفت ما نمي توانيم طبق سازمان زرهي ارتش خودمان ,
زرهي را تشكيل بدهيم , چون دسته هاي ما 5 تانكي است و 5 تانك براي شما
سنگين است ولي سازمان زرهي عراق بهتر است . بعد گفت : چقدر آشنايي داري
تا حالا چه كاركرده اي سپس برايم ترسيم كرد كه چه كارهايي بايد انجام بدهد.
من هم گفتم : اجازه بده من فكر كنم و نيروها را سازماندهي كنم ولي در
عوض نيرو به من بدهيد , نيروي كادر. در همين حين كه ايشان صحبت مي كرد من
حواسم به نقشه هاي دوروبر اتاق بود كه ايشان به من گفت : حواست كجاست
حواست و جمع كن . ببين چه مي گويم .
خلاصه از اينجا ارتباط من با حسن برقرار شد و بهانه اي گير آوردم كه هر
وقت بخواهم بروم پيش او. البته نه فقط من بلكه همه بچه هاي ديگر نسبت به
حسن اينگونه بودند. بخصوص بچه هاي اصفهان كه در دارخوين با حسن كار
مي كردند , مثلا شهيد رداني پور خيلي حسن را دوست داشت , شهيد خرازي ,
شهيد حبيب اللهي خيلي حسن را دوست داشتند.
ثديدار بعدي شما به كي موكول شد
بعد از آن قبل از عمليات طريق القدس يا آزادسازي بستان حسن در گلف براي
فرمانده گردانها صحبت كرد كه در آن جلسه خيلي صحبتش به دلم نشست . بعد
عمليات طريق القدس انجام شد و حسن مجروح شد و چند روزي نبود. تا اينكه
بعد از عقب نشيني دشمن او را روي پل سابله ديدم كه آنجا روي زمين نشسته بود
و داشت بچه ها را توجيه مي كرد.
ثشما را نديد
چرا! اتفاقا مرا ديد و گفت : چه كار مي كني برو دشمن را تعقيب كن ! چرا اينجا
ايستادي برو نفربرهايت را بياور.
ثكار زرهي به كجا كشيده شد
بعد از عقب نشيني دشمن به من بي سيم زدند و گفتند برو قرارگاه حسن با تو كار
دارد. به محض شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شدم و رفتم قرارگاه « برديه » .
منتهي دير رسيدم . تا وارد شدم ديدم « حسن » داخل يك تويوتا كورناي آلبالويي
نشسته و مجتبي مومنيان هم پشت فرمان نشسته بود. رفتم و سلام كردم . حسن
گفت : چرا دير آمدي
گفتم : در چزابه دستم بند بود.
گفت : پس , فردا بيا گلف با هات كار دارم .
گفتم : چشم , مي آيم .
ثيعني جلسه را موكول كرد به فردا
بله ! من هم فردا خودم را شستم و تروتميز كردم و رفتم پيش ايشان .
گفت : ما مي خواهيم زرهي را از گردان به تيپ تبديل كنيم و مقداري هم برايم
صحبت كرد و عمليات طريق القدس را برايم تشريح نمود , بيشتر از آن چيزي كه
من مي دانستم . آنجا بود كه فهميدم فرمانده تيپ عراق فرار كرده و تيپ 26 كاملا
منهدم شده و غيره . خب ! به اين مسائل علاقمند بودم و خوب گوش مي كردم .
بعد گفتم : اين تيپ زرهي را براي كجامي خواهيد
گفت : براي عمليات بعدي . گفتم : كجاست گفت : بعد كه مشخص شد به تو
مي گويم يعني به من نگفت من گفتم : براي تشكيل تيپ زرهي بايد فكر كنم لذا دو
هفته به من مهلت داد كه بروم فكر كنم و كارهايم را انجام دهم و بيايم . تا اينكه در
اين فاصله يك ديداري داشتيم با حضرت امام (ره ) كه در آنجا وقتي داشتم
دست حضرت امام را مي بوسيدم و از ايشان التماس دعا داشتم , آقامحسن به
امام گفت : ايشان فرمانده تيپ زرهي سپاه هستند. و چون من در بيت امام بودم .
امام مرا مي شناخت , حاج احمدآقا هم مرا مي شناخت . لذا وقتي از بيت آمديم
بيرون , حسن به من گفت : ديگر به امام معرفي شدي , برو زودتر تيپ را راه
بينداز.
ثو غافلگير شديد...
بله ! و رفتم دنبال تشكيل تيپ زرهي . و واقعا حسن خيلي به من كمك كرد. در
سازماندهي , در راه انداختن , تامين نيرو و امكانات و هر چه مي گفتم : گوش
مي كرد. واقعا خيلي به من كمك كرد. بويژه از نظر فكري .
ثشما بعنوان كسي كه سالها در زمينه زرهي سپاه كار كرديد و تجربيات زيادي را در اين سالها
اندوختيد آيا تاكنون خودتان را با اين تجربيات آن زمان شهيد باقري و اطلاعاتي را كه در زمينه
سازمان زرهي به شما منتقل مي كرد مورد بررسي قرار داديد
خيلي قوي بود. اصلا براي همين ما جذب او شده بوديم . چون خيلي حرف
براي گفتن داشت . ببينيد! ايشان ساختار زرهي اسرائيلي ها را بلد بود , ساختار
زرهي عراقي ها و ساختار زرهي خودمان را بلد بود. جنگ زرهي را بلد بود.
مي گفت : دشمن وقتي ضدحمله مي كند به چه روشي مي آيد
ثبراي من غيرقابل تصور است كه جواني به اين كم سن و سالي اين همه اطلاعات داشته باشد , آن
هم جواني كه نه دانشگاه نظامي ديده و نه دوره جنگ كلاسيك .
بعضي از بچه ها مي گويند , او نابعه بود ولي من مي گويم كار هم كرده بود. چون
وقتي در آن جلسه سازمان نرم عراق را برايم گفت , فهميدم كه واقعا روي تك
تك چيزهايي كه مي گويد كار كرده . مثلا در آن جلسه استعداد زرهي عراق را گفت .
بعد گفت : چه تيپ هايي از عراق قوي هستند چه گردانهايي قوي هستند.
فرمانده ها نشان چه كساني هستند و چه خصوصياتي دارند !
ثهمانطور كه شما گفتيد من اعتقادم اين است كه نبوغ به تنهايي نمي تواند انسان را به اين جاها
برساند!
بله ! ايشان كار مي كرد. زحمت مي كشيد. مثلا درباره همين تيپ زرهي . زماني كه
من مي خواستم تيپ را تشكيل دهم با فرماندهان ديگر بيش از دو جلسه نتوانستم
بنشينم در صورتي كه براي اين كار مرتب هر روز حسن را مي ديدم .
ثكه حرف هم براي گفتن داشت ...
بله ! هم حرف براي گفتن داشت و هم كاملا توجيهم مي كرد. او به من گفت : برو
براي هر تانك پرونده تشكيل بده , و هر تانكي را كه به غنيمت مي گيري با پرونده
بفرست تعميرگاه , تا متوجه شوي كه از نظر فني كجاي تانك ناقص است , كجاي
تانك آسيب پذيري بيشتري دارد. خيلي جالب است مي گفت : فرمانده دسته هايي
را كه انتخاب مي كني بايد قوي باشند. فرمانده گردانها و گروهانها بايد داخل
تانك باشند نه بيرون تانك . فرمانده گردان و گروهاني كه سوار نفربر و جيپ
هستند , به درد نمي خورند.
مي گفت : تانك ها را عمياتي كن . تانك ها بايد هم محور باشند. آن زمان كسي
نمي دانست هم محور يعني چه من هم بلد نبودم . مي گفت : تانك بايد هم محور
باشد يعني تلسكوپ تانك با توپ و تيربارش يك نقطه را نشانه بروند. اينها كار
تخصصي ريز بود كه ايشان به همه اينها مسلط بود.
يادم مي آيد يكي از فرمانده گردانهاي پياده ما , چند تانك به غنيمت گرفت و
رفت پيش حسن و گفت : تانك هاي گردان من آماده عمليات هستند. حسن گفت :
توپ آن ها را هم محور كردي يك هو فرمانده گردان جا خورد. يعني چه لذا
حسن گفت : نيروهايت را پياده كن و توپ ها را هم محور كن .
يا در آرايش كردن تانك ها نكات ظريفي را به من مي گفت : مثلا در عمليات
فتح المبين برايشان گفتم : تانك ها را كجا مستقر و آماده كنم
گفت : فكر مي كني دشمن كجا ضدحمله مي كند گفتم : نمي دانم گفت : معلوم
است دشت عباس . و دقيقا دشمن همانجا ضدحمله كرد. بنابراين يكي از
گردانهاي خوبمان كه « شهيد اصغر » وي فرمانده اش بود را با راهنمايي حسن در
آنجا مستقر كرديم .
ثواقعا انسان را به تعجب وامي دارد. حالا اينها را از كجا ياد گرفته بود
يا در بازجوئيها از عراقي ها گرفته بود. يا مطالعه كرده بود.
ثاگر اينگونه باشد كه زمان زيادي لازم است , تا اين همه اطلاعات ذخيره شود.
بله ! زمان مي برد ولي خيلي بلد بود. چون علاقمند به اين مسائل بود , دنبالش
مي رفت و زود ياد مي گرفت ولي با همه اين اوصاف وقتي تيپ آماده شد به ايشان
گفتم : من چطور اين تيپ را سازماندهي كنم گفت : من فرمانده قرارگاه نصر
هستم , برو پيش فرمانده قرارگاه كربلا ببين او چه دستوري به تو
مي دهد.
بنابراين من چهار محور اصلي را در نظر گرفتم يكي محور عين خوش , يكي
رغابيه , يكي تنگه برغازه و يكي هم دشت عباس . منتهي حسن در كل كار و تشكيل
و سازماندهي تيپ خيلي به ما كمك كرد و مي توانم بگويم كه اگر حسن نبود
امكان اينكه من بتوانم يك يگان زرهي در سپاه راه بيندازم نبود. او بود كه تقريبا
در سازماندهي اين كار , در نحوه شكل گيري , در چيدن و تعيين نيروها به من كمك
كرد. چون خيلي زود طرف مقابلش را مي شناخت يادم مي آيد آمده بود چند كلمه
با شهيد لاوي يكي از فرماندهان گردانها صحبت كرده بود بعد به من گفت : اين
فرمانده گردان خوبي است . از او در جاهاي مهم استفاده كن يا وقتي با سردار
ضعماني كه معاون من بود صحبت كرد گفت : ايشان فكر طرح و برنامه خوبي دارد.
از او در طرح و برنامه استفاده كن .
« حسن » يك مانور برگزار مي كرد بعد به فرماندهان اسير عراقي
مي گفت : ضد حمله كنيد و در اين اثنا مي فهميد آنها چگونه
مي جنگند. چگونه ضد حمله مي كنند و اطلاعاتي از اين قبيل
« حسن » فرمانده لحظه ها بود و در صحنه هاي بسيار سختي كه
انسان مي ماند حسن بگونه اي تصميم مي گرفت و اجرا مي كرد كه با
موفقيت به پايان مي رسيد. من اين فرماندهي لحظه ها را در
عمليات تنگه چزابه و در طريق القدس ديدم
رفتن « حسن » خيلي لطمه زد , چون حضور حسن در جنگ بسيار
موثر بود. چرا كه حسن اهل نوشتن , اهل فكر , اهل گفتن و اهل ...
بود و ارتباط دوستانه و صميمانه اي با بچه ها داشت و بچه ها هم
حرفهايشان را به او مي زدند

خاطره
دفع پاتك
|
عمليات والفجر 8 كه يكي از منحصر به فردترين
عملياتهاي دوران دفاع مقدس بود , پس از روزها , تلاش
رزمندگان به ثمر نشست , و شهر فاو كه از آنجا مراكز مسكوني
كشورمان و آبراههاي خليج فارس را با موشكهايشان مي زدند
بدست نيروهاي پر توان ايران اسلامي افتاد.
پس از آن صداميان بسيار تلاش كردند تا بتوانند فاو , (كه
عراق را به خليج فارس متصل مي كرد) بگيرند. در اين ميان رزم
بي امان سردار شهيد رضا رحماني و گردان مخلص او بسيار
شنيدني است . سردار شهيد رضا رحماني در همين درگيريها بي
سيم يكي از فرماندهان عراقي را گرفته بود و بخاطر اينكه عربي
را خوب مي دانست , از اهداف عراقيها با خبر شده بود.
مي گفت دارند به فرماندهانشان مي گويند كه ما در حال پيروزي
بزرگي هستيم فقط نيروهاي كمكي بفرستيد. شهيد رضا
رحماني هم بچه ها را جمع كرد و دستوراتي به آنها داد همه
پشت خاكريز نشستيم . شهيد رحماني گفته بود كه هيچ كس
تيراندازي نكند تا عراقيها به نزديك خط برسند و وقتي كه من
علامت دادم , تيراندازي كنيد مي خواهم حتي يك عراقي هم از
اينجا برنگردد. نيروهاي بعث صدام به حدود پنجاه متري خط
رسيدند. با علامت شهيد رحماني هجوم بسيار سنگين بچه هاي
رزمنده به لشگرهايي كه صدام فرستاده بود شروع شد صداميان
در برابر رشادت و ايثارگري رزمندگان اسلام به دريوزگي
افتادند و در آنجا رزم جانانه اي درگرفت .
وقتي سردار شهيد شاهمرادي رسيد , قوت و قدرت الهي
نيروهاي رزمنده چهار محالي صد برابر شد. سردار شهيد
شاهمرادي هم به وجد آمده بود تيرباري را برداشت و روي
خاكريز رفت و شروع كرد به درو كردن عراقيها , به بچه ها
مي گفت شما برويد آن طرفتر اينها سهم من هستند. در عرض
چند دقيقه درگيري شديد , تمامي نيروهاي دشمن يا كشته و يا
نابود شدند و يا بدست پر توان رزمندگان اسلام به اسارت
درآمدند و تجهيزات زيادي نيز به غنيمت گرفته شد. اين تدبير
بسيار ارزشمند و شجاعانه سردار شهيد رحماني در دفع پاتك
دشمن كه با ابهت خاصي حمله كرده بودند ظرف چند دقيقه
فرو ريخت . درگيري اين نيروها بقدري كوتاه بود كه
هواپيماهاي جنگي دشمن هم كه براي زدن مواضع ما قرار بود
عمل كنند نتوانستند به موقع به كمك نيروهاي خود بيايند و
اينجا يكي از امدادهاي غيبي پروردگار را به چشم
ديدم .
شكرالله چراغيان
محور هاشم
پس از فتح فاو رژيم بعث عراق پاتكهاي بسياري انجام داد
تا بتواند فاو را پس بگيرد و بيشترين فشار را از طرف اروند و
سمت راست فاو كه تيپ قمر بني هاشم (ع ) مسئوليت خاكريز و
خط آن را بعهده داشت وارد نمود. اعجاز خداوند و دست
غيب پروردگار را بارها ديدم و نمونه آخر آن كه برايم بسيار
عبرت انگيز بود و بر يقينم افزود اين بود كه در سالگرد تاسيس
حزب بعث اينها مي خواستند كام صدام را به قول خودشان
شيرين كنند قبل از اينكه به خط ما برسند يكي از برادران شيعه
ارتش عراق , خودش را به خطوط ما رساند و تسليم شد و خبر
از حمله گسترده و حساب شده عراقي ها داد كه بعثيها قصد
دارند حمله كنند و سپس بوسيله بمبهاي شيميايي همه را از
بين ببرند حتي قصدشان اين است كه به نيروهاي خودشان هم
رحم نكنند و پس از شكسته شدن خط و از بين رفتن كليه
نيروهاي در خط نيروي جديد وارد عمل بشوند و فاو را
بگيرند. توپخانه را خبر كرديم . خدا شاهد است كه گلوله توپ
مستقيم وسط نيروهاي عراق مي خورد و همه برنامه هاي آنها را
بهم مي ريخت و حدود يك ساعت آتش سنگين توپخانه ما ,
عقبه عراقي ها را واقعا بهم ريخت و طوري اوضاع به نفع ما
رقم خورد كه مي توانستيم تا خود تبصره پيشروي كنيم اما خدا
مي خواست كه صدام در سالگرد تاسيس حزب صهيونيستي
خود اينطور شكست بخورد و خط فاو براي مدتها تثبيت شود
تا يكي از بهترين عملياتهاي تاريخ با همت بچه هاي ايثارگر
چهارمحالي با پيروزي كامل رقم بخورد.
سردار شهيد رضا رحماني

|
|