روزنامه جمهوري اسلامي 11/11/1383 صفحه عقيدتي
بررسي تطبيقي ديدگاه هاي هانتينگتون و اسكاچپول و تطبيق آنها با انقلاب اسلامي ايران




قسمت سوم
دكتر غلامرضا رحمدل شرفشادهي
دانشيار دانشگاه گيلان
ساير متغيرهاي تاثيرگذار در انقلاب اسلامي ايران
1 ـ نوسانات تقاضا و قيمت نفت به دليل وابستگي حاكميت به بازارهاي جهاني : چنانكه در سالهاي طلايي يعني سالهاي افزايش تقاضا و قيمت نفت , شاه در قالب برنامه هاي پنج ساله در پي نوسازي جامعه و ايجاد فرصت هاي شغلي و ... بود اما زماني كه در سالهاي بين 56 ـ54 تقاضاي جهاني نفت رو به كاهش گذاشت و قيمت نفت پايين آمد روند برنامه هاي نوسازي كند شد و در نتيجه سطوح نارضايتي افزايش يافت .
2 ـ ديكتاتوري شاه : عطش قدرت شاه و تشريفاتي شدن نهادهاي بظاهر مردمي مانند مجلس , چنگ انداختن شاه به همه كانونهاي قدرت , و مرجعيت او در همه تصميمات و اقدامات , مردم را بر حول محور اين باور به فهم مشترك رسانيده بود كه : منشا همه گرفتاريها و نابساماني هاي مملكت شخص شاه است و مملكت زماني نظامدار و سامان مند مي شود كه از لوث وجود شاه پيراسته گردد. شعارهاي محوري مرگ بر شاه و درود بر خميني كه همه مخالفان و معترضان انقلابي بر حول آنها به اجماع رسيده بودند و همچنين شعار : تا شاه كفن نشود اين وطن وطن نشود , جلوه هايي از اين فهم مشترك و محورهاي اجماع هستند.
3 ـ بالا رفتن ميزان سواد و گسترش تعليم و تربيت و در نتيجه , ارتقا سطوح انتظارات مردم از دولت در تامين اين انتظارات اعم از سياسي و فرهنگي و اقتصادي : رژيم به علت ناتواني در تحقق بخشيدن اين انتظارات و خواسته ها , افراد را به مبارزه سياسي عليه موجوديت خود تحريك مي كرد (رهيافت هاي نظري بر انقلاب اسلامي ص 181 )
4 ـ نقش اجتماعي و فرهنگي مساجد و حسينيه ها و تاثيرگذاري روحانيون اعم از ائمه جماعات و معتمدين حوزوي . سخنراني هاي تطبيقي روحانيون و خطباي برجسته در روز آمد كردن حماسه عاشورا و سيره زيستي و اجتماعي و حكومتي ائمه خاصه امام علي (ع ).
5 ـ نخبگان حاشيه اي بنا به قرائت خانم اسكاچپل , نقشي در رهبري و هدايتگري خيزش و جوشش انقلابي مردم نداشته اند , بلكه آنها نيز جزئي از بدنه نيرومند و يكپارچه قيام بودند , قالب هاي مختلف اعتراضات و كنش هاي انقلابي مردم فقط در رهبري سازش ناپذير و قاطع امام خميني (ره ) معني مي دهد. اصولا انقلاب اسلامي معطوف به يك جريان تاريخي است . نقطه آغاز اين حركت , ورود فتاوي و اجتهادات و استنباطات ديني به عرصه سياسي و اجتماعي است . با اندكي تسامح مي توان گفت اين حركت از زمان نادرشاه و در جريان اعتراضات روحانيون و مراجع به سياست « تقريب » نادرشاه انجام گرفته است . در اين حركت اعتراض آميز امام جمعه اصفهان به دستور نادرشاه اعدام شد و اموال مسجدجامع مصادره گرديد. اين حركت در دوره فتحعلي شاه , در جريان حمله به كنسولگري روس و درگيري منجر به قتل با گريبايدوف و همراهانش و آزاد كردن زنهاي مسلمان گرجي وجهه جدي تري بخود گرفت . جنبش تنباكو به رهبري آيت الله ميرزاي شيرازي و مجاهدات روحانيوني مانند آيت الله آشتياني در تهران , مجتهد تبريزي در تبريز , آقا نجفي در اصفهان ... و مجاهدات انترناسيوناليستي سيدجمال الدين اسدآبادي , نقاط عطف اين جريان ديني بوده است . در قيام مشروطه نيز رهبريت قيام در دست روحانيون بود و آيات عظام ملاكاظم خراساني و شيخ عبدالله مازندراني (از مراجع نجف ) و آيات عظام بهبهاني و طباطبائي و شهيد مشروعه خواه شيخ فضل الله نوري , نقشهاي برجسته و غيرقابل انكاري در رهبريت قيام در دوران تاسيس و استقرار مشروطيت داشته اند. بنابراين اگرچه تئوريهاي انقلابي دانشمندان غربي , پژوهشگر و محقق را در تدوين علل و عوامل انقلاب ياري مي كنند , اما تحليل قطعي و نهايي انقلاب اسلامي فقط در چهارچوب رهبريت ديني امام خميني ظرفيت تئوريزه شدن را دارا مي شود.
تئوري هانتينگتون
ساموئل هانتينگتون در سال 1927 (1306 هـ . ش ) در شهر نيويورك و در يك خانواده مهاجر انگليسي به دنيا آمد. تحصيلات اوليه را در شهر طي كرد و مدارك ليسانس و فوق ليسانس خود را از دانشگاههاي بيل و شيكاگو دريافت نمود و در سال 1951 (1330 هـ . ش ) موفق به دريافت دكتراي علوم سياسي از دانشگاه هاروارد گرديد (نظريه برخورد تمدنها , ص 18 ) .
هانتينگتون , جامعه شناس دولتي است و انديشه هاي سياسي و اجتماعي خاصه تئوريهاي انقلابي خود را , به ويژه در سالهاي بعد از جنگ سرد به گونه اي طراحي كرده است كه منافع حاكميت آمريكا , خاصه سياست هاي را تامين كند . او براي مشروع newcons ervatists افراطي نئومحافظه كاران جلوه دادن گرايشهاي راديكال دولتي اش , محافظه كاري را در قالب يك جريان ايدئولوژيك مطرح مي كند و مي گويد : هرگاه بنيانهاي جامعه اي در معرض تهديد قرار گيرد ايدئولوژي محافظه كارانه حكم مي كند كه افراد آن جامعه افكار و نهادهاي ليبرال را رها كرده و با تمام توان به مقابله با آن تهديد برخيزند و از بنيانهاي جامعه دفاع نمايند (نظريه برخورد تمدنها ص 19 )
هانتينگتون بعد از جنگ سرد برخلاف برخي از تحليلگران كه پايان جنگ سرد را , به منزله نقطه پايان مناقشات ايدئولوژيك مي پنداشتند , با استناد به دلايلي كه برتافته از نوع زوايه ديد او در خصوص آينده جهان بشريت بود , تئوري جنگ تمدنها را مطرح نمود. مولفه هايي كه هانتينگتون آنها را عوامل تاثيرگذار در ضرورت جنگ تمدنها تلقي مي كرد عبارت بودند از :
1 ـ اساسي بودن اختلاف تمدنها
2 ـ روند رو به گسترش آگاهي هاي مدني
3 ـ تجديد حيات مذهبي براي پر كردن خلا هويت
4 ـ روند رو به رشد خودآگاهي هاي مدني ناشي از رفتارهاي منافقانه غرب
5 ـ پايدار بودن اختلافات و ويژگيهاي فرهنگي
6 ـ روند رو به رشد منطقه گرايي اقتصادي و نقش مشتركات فرهنگي
7 ـ شكستن مرزهاي سياسي ايدئولوژيك و جايگزيني خطوط گسل بين تمدنها (مآخذ پيشين ص 22 )
هانتينگتون و تئوري انقلاب
است . phon ctionalism هانتينگتون در زمره تئوريسين هاي كاركردگرا كاركردگراها , تئوريهاي اجتماعي و سياسي خود را براساس قانونمنديهاي حاكم در نظام زيست شناختي ارگانيسم انسان , طراحي كرده اند. در اين تئوري , به نقش و تاثيري كه سازه هاي اجتماعي مي توانند در سيستم ارتباطي يك مجموعه داشته باشند توجه مي شود. به عبارت ديگر در اين سنخ از تئوري اجتماعي و سياسي , ميزان ارزش هر سازه به نسبت ميزان تاثيري است كه در سيستم ايفا مي كند. كاركردگراها و ساختارگراها هر دو , مسائل و پديده ها را در چارچوب نگرشي ساختاري structuralists تحليل و تبيين مي كند , با اين تفاوت كه كاركردگراها به « تاثير » سازهاي ارتباطي توجه دارند و ساختارگراها به « تحليل » اين سازه ها. مضافا اينكه كاركردگراها معتقدند كه اجزا و سازه هاي وابسته به يك مجموعه نظامدار , بايد روابط انداموار با يكديگر داشته باشند.
به نظر كاركردگراها ارزش هر يك از اعضا بدن انسان به نسبت ميزان ايفاي نقشي است كه در بدن دارد. كما اينكه ميزان سرزندگي و تاثيرگذاري يك نظام سياسي يا اجتماعي به نسبت ميزان نقش و مسئوليت معيني است كه عناصر ارتباطي آن نظام در زنجيره ارتباطي آن ايفا مي كنند. كاركردگرايي , نظريه اي اراده گراست در حالي كه ساختارگرايي نظريه اي جبرگراست .
ساختارگراها معتقدند كه هرگاه پديده يا مقوله اي در شرايط و موقعيت خاصي قرار گيرد , ساختار آن شرايط , جبرا پديده يا مقوله را به سمت كنش هاي تعريف شده اي سوق مي دهد و ظهور و بروز اين كنش ها امري اجتناب ناپذير است .
با توجه به مطالبي كه ذكر شد مي توان گفت كه : كاركردگرايي به معناي فعاليتي است كه هر اندام به عهده دارد مانند كار قلب كه خون را به تمام بدن مي رساند , كاركرد , نقش يا اثري است كه هر پديده در زنجيره پديده هايي كه با آنها مرتبط است باقي مي گذارد (نظريه هاي جامعه شناسي ص 217 )
هانتينگتون جوامع را به سه گروه يا تيره عمده تقسيم مي كند :
1 ـ جامعه سنتي و توسعه نيافته
2 ـ جامعه توسعه يافته و مدرن
3 ـ جوامع در حال توسعه و نوسازي
و بدنبال آن مي گويد : كشورهاي مدرن و صنعتي با توجه به برخورداري از ثبات سياسي و با توجه به اينكه در اين كشورها , تاسيسات و نهادهاي سياسي رشد فزاينده و پيچيده يافته و بين توسعه اقتصادي و اجتماعي از يكسو و توسعه سياسي از سوي ديگر توازن و هماهنگي وجود دارد در معرض خطر بروز انقلاب قرار ندارند. (تحليل بر انقلاب اسلامي , دكتر منوچهر محمدي ص 29 )
در جوامع توسعه نيافته نيز به دليل بيگانگي سياسي و مستعد نبودن چنين جوامعي براي توسعه اشتراكات سياسي , نبايد انتظار انقلاب را داشت و در اين ميان تنها جوامع در حال رشد هستند كه در روند نوسازي و توسعه مدرنيزاسيون دستخوش انقلاب قرار مي گيرند و استواري سياسي جاي خود مي دهد . هانتينگتون ظرفيت هاي انقلاب پذيري Revolution را به انقلاب جوامع درحال رشد را اينگونه تبيين و تعليل مي كند :
انقلاب جنبه اي از تلاش يك جامعه براي مدرنيزه شدن مي باشد و در جوامعي رخ مي دهد كه بعد از گذرانيدن دوره اي از توسعه اقتصادي و اجتماعي با مشكل عدم هماهنگي آنها با توسعه سياسي مواجه شده و با يك حركت انقلابي ناهماهنگي را جبران مي كند (تحليلي بر انقلاب اسلامي , ص 30 )
بنابراين انقلاب به معني انفجار اشتراك سياسي بوده و آتشي است كه در فراگرد همبستگي ناشي از « حس مشترك » و « فهم مشترك » سياسي شعله ور مي شود. در همين راستاست كه او معتقد است كه انقلاب خود فرايندي است قهرآميز براي توسعه سياسي و هماهنگي سازي توسعه اقتصادي و اجتماعي با توسعه سياسي . همچنين انقلاب جنبه اي از تلاش يك جامعه براي مدرنيزه شدن است (نظريه انقلاب در اسلام ص 32 )
او معتقد است كه : بين افزايش مشاركت سياسي مردم كه در روند نوسازي و در فراگرد مدرنيزاسيون شكل مي گيرد و افزايش نهادهاي سياسي به لحاظ كاركردي رابطه متعاكس وجود دارد. افزايش مشاركت سياسي مردم موجب انقلاب و افزايش نهادهاي سياسي موجب استواري سياسي مي شود. در پرتو نظريه كاركردگرا مي توان تئوري انقلابي هانتينگتون را اينگونه تبيين نمود :
در فراگرد نوسازي و مدرنيزاسيون , اقتصاد و مولفه هاي اجتماعي و فعاليتهاي سياسي , بصورت اعضا بهم پيوسته يك اندامواره هستند كه هر كدام از آنها بايد نقش طبيعي خويش را ايفا كنند تا استواري اندامواره را تضمين نمايند , اما در اين جوامع مولفه هاي سياسي پا به پاي بسترهاي اقتصادي و اجتماعي توسعه نمي يابند و نقش خويش را ايفا نمي نمايند و در نتيجه استواري اندامواره دستخوش مخاطره مي شود و انقلاب رخ مي دهد , همان گونه كه اگر يكي از اعضا حياتي و كليدي كالبد انسان نقش خويش را ايفا نكند كل ارگانيسم دچار مخاطره مي شود.
تحولات بعد از انقلاب از ديدگاه هانتينگتون
او معتقد است كه بعد از هر انقلاب , نخست , ميانه روها به حكومت مي رسند , اما حكومتشان كوتاه مدت است زيرا كه توانايي لازم را براي تثبيت كنش هاي انقلابي مردم ندارند , (رك سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني ص 392 )
در دوران حكومت كوتاه مدت ميانه روها , ممكن است نهادهاي انقلابي بنا به دلايل و عواملي از صحنه خارج شوند كه در اين صورت , ضدانقلاب با حمايت بيگانگان زمام حكومت را به دست مي گيرد. اما اگر نهادها و گروههاي انقلابي همچنان در صحنه بوده و در پرتو آگاهي انقلابي و كنش هاي روشنگرانه , تنور انقلاب را گرم نگه داشته و ابتكار عمل را به دست داشته باشند , خلا فرايند گذار حكومت ميانه روها را پرخواهند كرد و به طور طبيعي حاكميت را به دست خواهند گرفت . في المثل , در انقلاب مشروطيت پس از فتح تهران و سقوط محمدعلي شاه , ميانه روهاي غرب گرايي مثل محمد ولي خان تنكابني , يپرم خان ارمني , سيدحسن تقي زاده و... كه اكثرا ديدگاههاي سكولار داشتند حكومت را به دست گرفتند اما حكومتشان ديري نپائيد و در روند اختلافات داخلي از هم پاشيده شد. ميانه روها كه به سائقه ي گرايشهاي سكولار ـ ليبراليستي روحانيون انقلابي و نيروهاي آزاديخواه راديكال را دشمنان استراتژيك خود مي دانستند در طول مدت حكومت كوتاه مدت خود نخست , به سراغ مشروعه خواهان رفتند و شيخ فضل الله رهبر اين جناح از نيروهاي انقلابي و مكتبي را به شهادت رسانيدند.
سپس بر آن شدند كه با دسيسه هاي سياسي روحانيون متنفذ مشروطه خواه را كه در واقع ولي نعمت همين ميانه روها بودند از پاي درآورند , لذاست كه آيت الله بهبهاني از علما و مراجع مشروطه خواه با دسيسه هاي حسن تقي زاده به قتل مي رسد.
پس از آن آيت الله طباطبائي را نيز منزوي كردند , ملاكاظم خراساني از علما حوزه علميه نجف را هم كه از مدافعين مشروطه خواهان بود بنا به روايتي مسموم كردند و اين جريان انقلابي را نيز از سر راه برداشتند. پس از آن يپرم خان ارمني رئيس پليس دولت انقلاب , به خلع سلاح مجاهدين مسلح تبريز و جريان انقلابي ستارخان و باقرخان پرداخت . پس از كنار زدن نيروهاي انقلابي , زمينه براي رشد جريان ضدانقلابي فراهم گشت و به تدريج , رضاخان با حمايت انگليس با كودتاي مشترك سيدضيا در 1299 , ارتش را در اختيار گرفت , سپس سيدضيا را هم از سر راه برداشت , و زمينه هاي خلع احمدشاه را فراهم آورد و با همراهي نيروهاي پياده ضدانقلاب پس از خلع قاجار حكومت را به دست گرفت .
در انقلاب اسلامي ايران نيز , نخست ميانه روهايي كه عمدتا از نهضت آزادي و جبهه ملي بودند به حكومت رسيدند. در دوران حكومت كوتاه مدت ميانه روها (پيروان سياست گام به گام و باران خواهان سيل گريز) ضدانقلاب چپ با برجسته سازي و مطلق سازي تعصبات قومي و تحريك كانونها و جوامع كارگري و دانشگاهي كوشيد كه ابتكار عمل را به دست گيرد , اما نيروهاي انقلابي , صحنه خون و شهادت و رسالت را ترك نمي كردند.
سرانجام با يك خيزش انقلابي در 13 آبان 1358 به سفارتخانه آمريكا (لانه جاسوسي ) كه كانونهاي ضدانقلاب را پمپاژ مي كرد , حمله آوردند و در نتيجه دولت ميانه رو سقوط كرد و انقلابيون حكومت را به دست گرفتند.
انقلاب و قشرها : هانتينگتون , لايه هاي اجتماعي جوامع در حال توسعه را به سه بخش عمده تقسيم مي كند :
1 ـ لمپن ها (آلونك نشين ها , حلبي آبادي ها)
2 ـ كارگران صنعتي
3 ـ طبقه متوسط شهري
و متعاقب آن مي گويد : لمپن ها , روستائياني هستند كه در روند نوسازي و فرايند توسعه شهري از روستا به شهر مهاجرت كرده و در نقاط محروم شهر سكونت اختيار مي كنند. آنها بنا به دلايل زير توانايي و استعداد لازم را براي انقلاب ندارند :
1 ـ تجربه كارآمد در تحرك جغرافيايي : آنها وقتي موقعيت فعلي خود را با موقعيت دوران روستانشيني مقايسه مي كنند , به اين نتيجه مي رسند كه از توفيق بيشتر برخوردار شده و سطح معيشت آنها نسبت به قبل ارتقا يافته است , حتي اگر نسبت به ساير جوامع شهري وضع نابسامانتري داشته باشند.
2 ـ انتقال يك سلسله از ارزشهاي فرهنگي و خرده فرهنگي روستا مثل احترام اجتماعي و انفعال سياسي , به شهر.
3 ـ علاقه مندي آلونك نشين ها به زندگي بي دغدغه و خرسند بودنشان به تامين نان و مسكن و شغل . آنها بر اين باورند كه اين خواسته هاي آنها فقط در پرتو همكاري و همسازگاري با نهادهاي حكومتي به دست مي آيد. آنكس كه نگران يك لقمه نان است بعيد است كه فكر شورش در سر داشته باشد (رك ص 409 ـ408 سامان سياسي ) .
2 ـ كارگران صنعتي : كارگران صنعتي نسبت به لمپن ها انقلابي ترند , ولي خواسته ها و انتظارات آنها كه رستنگاه خيزش انقلابي آنهاست از حد حقوق صنفي و اقتصادي فراتر نمي رود. تضاد آنها با نهادهاي حكومتي برسر افزايش دستمزد , تامين اجتماعي در دوران بازنشستگي , بهداشت , حقوق , كار , بيمه و مقوله هايي از اين قبيل است لذا انقلاب آنها انقلابي اقتصادي است . (در اين نقطه , ديدگاه هانتينگتون با ديدگاه ماركس متمايز مي شود زيرا ماركس , كارگران صنعتي را انقلابي ترين قشر و انگيزه هاي اقتصادي را زير بناي همه خيزش هاي انقلابي مي دانست )
مضافا اينكه در روند گسترش صنعت و تكنولوژي صاحبان صنايع براي تامين رضايتمندي كارگران صنعتي و تعميق انگيزش آنان براي توليد و بهره دهي بيشتر آنها را در سود كارخانه ها سهيم مي كنند و بدين طريق انرژي انقلابي آنها را رو به تحليل مي برند. ماركوزه , از تئوريسن هاي مكتب انتقادي فرانكفورت در اين زمينه مي گويد... بيشتر كارگران جذب نظام سرمايه داري شده اند , به بيان ديگر كارگران به جاي اينكه منطبق با آموزه كلاسيك ماركس برابر نهاده (انتي تز) سرمايه داري و بورژوازي باشند خود به بدنه نظام تبديل شده اند , اين مسئله از يك سو به دليل باروري كار و ترقي سطح زندگي است كه كارگران را نيز در منافع آن سهيم ساخته و از ديگر سو نپذيرفتن خطر سوسياليسم آرمان شهري است (انديشه هاي سياسي در قرن بيستم ص 117 )
3 ـ طبقه متوسط شهري : اين قشر از افراد كه به لحاظ جايگاه فرهنگي حد فاصل بين يقه سفيدها و يقه چركين ها قرار داشته و شامل و كلا , اساتيد دانشگاه , معلمين , مهندسين و... مي باشند از ديدگاه هانتينگون , انقلابي ترين اقشار جوامع در حال نوسازي هستند , زيرا كنش هاي انقلابي آنها خاستگاه سياسي و آزاديخواهانه دارد. آنها بر خلاف كارگران صنعتي با اهداف اقتصادي نمي جنگند , بلكه براي آزادي مبارزه ميكنند و انقلاب آنها ابعاد جامع الاطراف دارد. طبقه متوسط شهري , ريشه سنتي اما رويكرد نوين دارد( سامان سياسي ص 422 ) چنانكه ملاحظه مي شود هانتينگتون بر خلاف ماركس كه بر پتانسيل هاي اقتصادي طبقه كارگر تكيه دارد , به پتانسيل هاي آزاديخواهانه طبقه روشنفكر شهري تكيه مي كند.
هانتينگتون در اين زمينه مي گويد در ايران , چپ راديكال و راست راديكال كه هر دو ريشه سنتي و رويكرد نو دارند , اكثرا از طبقات روشنفكران شهري هستند.
هانتينگتون علي رغم اعتمادي كه به انقلابي بودن طبقه متوسط دارد , اما معتقد است كه اين طبقه به لحاظ توان بالقوه فقط قادر است شهر را دستخوش ساز و كارهاي انقلابي قرار دهد و براي گسترش انقلاب و نهادينه كردن آن , ناگزير به پيوستن روستائيان است , زيرا دموكراسي مبتني بر پشتوانه روستايي , استوارتر از دموكراسي مبتني بر طيف هاي ناپايدار شهري است .
شهرنشيني قوام يافته اگر به موازات توسعه نهادها و طيف هاي روستائي نباشد سر از توسعه افسار گسيخته شهري در مي آورد و درنتيجه بر تعداد آلونك نشينها افزوده مي شود و به تدريج , يك جريان متوسط نوين و محافظه كار به وجود مي آورد كه شور انقلابي روشنفكران شهري را تعديل مي كند(سامان سياسي ص 438 )
خواستهاي انقلابي طبقه متوسط شهري انتزاعي و تكميلي است , در حاليكه خواستهاي انقلابي روستائيان ملموس و عيني است (همان منبع ص 438 )
همدلي و تعامل طبقه متوسط شهري و روستائيان زماني نمود عيني مي يابد كه مردم نسبت به مشتركات سياسي و احساسات ملي , حس مشترك و فهم مشترك پيدا كنند. هرچه مركزيت اشتراكات سياسي ملموس تر و فراگيرتر باشد همدلي و هماهنگي ملي نيز عميق تر و گسترده تر خواهد بود.
عطش قدرت شاه , تشريفاتي شدن نهادهاي به ظاهر مردمي مانند مجلس , چنگ انداختن شاه به همه كانون هاي قدرت , و خودمحوري او در همه تصميمات و اقدامات , مردم را بر حول محور اين باور به فهم مشترك رسانده بود كه منشا همه گرفتاري ها و نابساماني هاي مملكت شخص شاه است و كشور زماني نظامدار و سامان مند مي شود كه از لوث وجود او پيراسته گردد.
پس از پيروزي انقلاب در دوران كوتاه مدت حكومت ميانه روها كه عمدتا از نهضت آزادي و جبهه ملي بودند , ضد انقلاب چپ با برجسته سازي و مطلق سازي تعصبات قومي و تحريك كانون ها و جوامع كارگري و دانشگاهي كوشيد كه ابتكار عمل را به دست گيرد , ولي نيروهاي انقلابي , صحنه خون و شهادت و رسالت را ترك نمي كردند.