
ياد و نامي از بچه هاي ديروز كه اسباب سرفرازي
امروزمان شدند
بار ديگر به سرزمين خوبان سفر مي كنم و از شمع هاي
نوراني كربلاي خوزستان نور مي گيرم و سجده بر آن تربت پاك
مي گذارم .
مي خواهم از قلب ها سخن بگويم و با اشك ها حرف بزنم !
اشك هائي كه در نيمه هاي شب , در داخل چادرهاي گردان , از
گونه هاي سجاده نشينان عارف سرازير مي شد و زمين را نمناك
مي كرد. قلب هائي كه در شب هاي وصل ياران به عشق
اباعبدالله مي تپيد.
مي خواهم از شمع هاي نوراني تپه هاي رقابيه و ميشداغ
و... سخن بگويم كه چگونه در شب هاي تاريك و ظلماني , در
بيابانهاي سوزان كربلاي خوزستان سوختند!
مي خواهم از شهاب ها و ستارگان پر فروغي سخن بگوم كه
شبها , چگونه در خيمه هاي هفت تپه و شلمچه درخشيدند!
ترسم اين است كه از اشكهائي سخن بگويم كه شايد در
فرداي قيامت , شهدا جلوي مرا بگيرند , كه چرا فرياد استغاثه ,
اشك ها و ناله هاي شبانه شان را فاش كردم !
امالله قلبهايمان كه امروز مرده است و سوز و گدازي ندارد
و خيمه ها و چادرهاي بظاهر كوچك جبهه ها و سنگرهاي
شهدا , خالي از اشك هاست !
حال , نمي دانم در رثاي مسلخ نشينان عشق , از خيمه هاي
تركش خورده و خونين هفت تپه بگويم يا از خيمه هاي پاك و با
صفا و خالي از اشك شلمچه !
اكنون در جلوي سيم هاي خاردار طلائيه و زيد , پشت
خاكريزهاي كوتاه و خاك غربت اين كوير زيبا و دل انگيز , كه در
خاموشي نشسته , همانند بسيجيان مظلوم و گمنام و پاسداران
جان بر كف ميدانهاي عشق وحماسه اي كه اين روزها يكي پس
از ديگري به فراموشي سپرده مي شوند , دل پر دردم را به عمق
خاكهاي گرم و سوزان اين بيابان مي برم و به گونيهاي سنگرهاي
شهدا , تكيه مي زنم و به اطراف خيره مي شوم . و بياد آن
لحظه هاي خونين , تك تك سنگرهاي خالي شهدا را در ذهنم
مجسم مي كنم .
شايد در همين نقطه اي كه در آن قرار دارم , در آن غروب
خونين , آن بسيجي مظلوم بعد از خستگي و كار كردن از آن
كانال كه مي رفت تا به سنگرهاي كمين دشمن برسد , بهمراه
ديگر همرزمانش كه امروز همه آن بر اثر وضعيت جوي و
گذشت سالهاي جنگ , كمتر اثري باقي مانده است , پشت
خاكريزها مشغول خوردن « چاي » بودند , اما همينكه ليوان
پلاستيكي قرمز رنگ را به جلوي دهانش برد , نمي دانم
جرعه اي از چاي را نوشيد يا نه , كه در همين لحظه خمپاره
(60 م . م ) كنارش منفجر مي شود و درست يكي از تركشهاي
خمپاره 60 به لبانش اصابت مي كند . ليوان از دستانش رها
مي شود و اين بسيجي مظلوم و عاشق با همان لباسهاي خاكي و
صورتي آغشته به خون , در ميان خاكهاي گرم و سوزان
پرپرمي شود.
به سمت چپم خيره مي شوم , نگاهم به همان قيافه گرد
وخاكي و لبهاي هميشه خندان شهيد حسينعلي عظيمي
مي خورد كه در نيمه هاي شب در زير آن مهتاب , آرام آرام از
كنار خاكريزهاي عشق قدم برمي دارد و تيربار بدست , دور كمر
و گردنش پر از نوارهاي فشنگ تيربار , خوشحال و خندان
است . حسين آقا چه خبر با عراقيها خوش و بش كرديد !
مي گفت رفتيم تا چند قدمي سنگرهاي كمين
دشمن .
حدود ساعت 2 نيمه شب نيروهايش را به چند گروه
تقسيم كرد و هر گروه مجهز به تيربار و آرپي جي هفت و
كلاشينكفت , پشت بوته ها و قله هاي خاكهاي انباشته و بطور
هماهنگ و هم صدا فرياد « الله اكبر » « الله اكبر » و « يا
حسين (ع ) » « يا حسين (ع ) » آنچنان در آن نيمه هاي شب در
پشت سنگرهاي كمين دشمن فرياد برآوردند كه شايد چندين
كيلومتر عقبه هاي خاكريزهاي دشمن به لرزه درآمد و عراقيها به
خود لرزيدند و در آن ساعات شب گمان مي بردند كه عمليات
شده است و ايرانيان رسيده اند!
به جاي خواب به خود مي لرزيدند شايد حدود نيم
ساعت , آتش دشمن يك لحظه قطع نشد. شهيد عظيمي ادامه
داد و گفت هدف ما , يك حركت ايزائي بود و اينكه خواب
راحت را از دشمن بگيريم . و بعد از مدت كوتاهي به عقب
برگرديم . مي گفت بعد از فرياد « الله اكبر » و « يا حسين (ع ) » از
چندين قسمت , آر پي جي و تيربار به سردشمن كوفتيم و
تيراندازي كرديم و بعد از خاموش شدن آتشهاي دشمن به
عقب آمديم . اين كار دو سه شب گردان شهيد عظيمي بود.
اين بيابان خاطرات فراوان دارد , جبهه طلائيه , جبهه
جفير , زيد , كوشك , شلمچه , جبهه فاو و نخلستانهاي آن ,
اروند رود و صداي ناله هاي سوزناك بسيجيان , پاسداران
ميدانهاي عشق و حماسه ...
نمي توانم از اين بيابان دل بكنم , لحظه به لحظه خاطره ها
جلوي چشمانم ظاهر مي شود. ياد آن عزيز دلاور , فرمانده و
مرشد بسيجيان , علي اصغر خنكدار , از آنجائي كه از جلوي
پادگان امام حسن (ع ) نيروهاي گردان خود را به نور و كلام
خدا , اين كتاب آسماني متوجه مي ساخت و تا جبهه هدايت
كرد و در آن شب تاريك و لحظه هاي نزديك به عمليات محرم ,
گردانش را در پشت يكي از تپه ها جمع كرد , در شب تنهائي و...
دلها به عشق اباعبدالله الحسين (ع ) مي تپيد. همه نيروهاي
گردانش را دعوت كرد تا بنشينند , اما خود ايستاده , توجيهات
لازم را به نيروها مي كرد.
مي گفت : برادران , شمائي كه فرشتگان خدائي بالهاي خود
را به تنتان مي مالند و شمائي كه عازم عمليات هستيد , مواظب
كلاه آهني , بند حمايل , و سرنيزه و خشاب هاي خود باشيد و
سعي كنيد در هنگام راه رفتن , سر و صدا نكند و اگر همين امر
موجب شود كه دشمن متوجه شود و خمپاره اي بزند و همرزم
شما بشهادت برسد , شما مسووليد و در فرداي قيامت بايد
جوابگو باشيد!
آفرين و صد مرحبا به دقت و توجه يك فرمانده مخلص كه
تا لحظه هاي نزديك به عمليات چقدر توجه به نيروهايش دارد
و چقدر صميمي است . حال آن بسيجيان باقي مانده از آن
عمليات كجا خاموش نشسته اند و انيس ومونسشان كيست !
در انتهاي اين بيابان حزن انگيز , ياد آن دلاور تنها! عارف
خاكريزهاي جنوب شهيد صادق فردستان , فرمانده تيپ
سرافراز جنگ را مي بينم كه بعد از خستگي و تلاش و كوشش
طاقت فرسا , روي خاكهاي گرم و سوزان مي نشست و تك تك
نيروهاي خود را روحيه مي داد و با آنها لبخند مي زد و در
لحظه هاي سخت درگيري , سنگر نيروها مي شد و روح خستگي
را به خود را نمي داد.

در نيمه هاي شب , آرام از سنگر بيرون مي آمد و در ميان و
لابلاي خاكريزها , آنچنان گم مي شد , تا در شب هاي مهتابي ,
نيروهاي گردانش متوجه سايه اش نشوند.
نمازهاي شبانه و ناله ها جان سوزش را در ميان آن
خاكهاي پاك و با صفا و اشك هاي بي ريا و عارفانه اش را فقط
دوربين هاي خدائي به تصوير كشيدند و خاضعانه جسم پاك و
مطهرش تقديم آستان الهي شد. اما امروزه در گوشه و كنار
شهرها و استانها مي بينيم كه براي تشييع آن پيكرهاي معنوي و
استخوان هاي شهدائي كه سالهاي سال در جبهه ها تنها مانده و
توسط همرزمانشان براي خانواده هايشان كه بوي حسين (ع ) و
زهرا(س ) مي دهد , چه بهره برداري ها كه نمي كنند!
هنوز نيمه هاي شب است , شبهاي كوير خاطرات تلخ و
شيرين بهمراه دارد. ياد دلاور مردان و سرخ پوشان قهرماني كه
آن روزها , خون سرخشان را در نبرد با دشمن بر زمين جاري
ساختند تا از خاك و مكتب دفاع كنند , براي نسل جوان
امروزي كه پاس بدارند آن خونها را و بدانند كه چگونه نهال
اسلام را آبياري كردند.
ياد آن ساعاتي كه قبل از عمليات , سجده برخاك و تربت
آن مي گذاشتند و زار زار مي گريستند و از محاسنشان اشك
جاري بود و به درگاه خداوند طلب عفو و بخشش مي كردند.
ياد آن سرخ لاله هائي كه در شبهاي خونين شلمچه و
زيدند و خواب راحت را از بعثيها گرفتند. آناني كه عشق را يك
لحظه هم رها نكردند! آناني كه از شور گذشتند و به شعور
معرفت دست يافتند و به عرفان رسيدند.
اما هنوز تابلوي زيباي « لبخند بزن رزمنده » و
« ياحسين (ع ) » در ابتداي اين خاكريز كوتاه در زير اين مهتاب ,
فضاي خاصي به اين دل كوير مي دهد. روزها و شبهائي فرياد
« يا حسين (ع ) » , « ياحسين (ع ) » رزمندگان , اين بسيجيان و
پاسداران عاشق امام (ره ) , به تمام سنگرها و خاكريزها و
صحراها و بيابانهاي گرم خوزستان حالت خاصي مي داد. ياد
صحراها و بيابانهاي نينوا و زمين گرم و سوزان كربلا , ياد آن
لحظه هاي پاك و بي ريا بخير!
از دل كوير بيرون نمي روم , همچنان بغض كرده , ياد آن
لحظه ها و ساعات عمليات فاو , آن روحاني شهيدي كه در
جاده آسفالته فاو ـ البهار , عمامه خونينش بخشي از آسفالت
داغ و سوزان آنرا به خون پاك خود آغشته كرد , عمامه اش به
يكطرف و جسم پاكش به طرف ديگر آغشته به خون بود , هرگز
از ذهن رزمندگان آن عمليات محو نخواهد شد كه چگونه
مظلومانه همانند سرور و سالار شهيدان حضرت اباعبدالله در
خون خود غلطيد و بشهادت رسيد و تقديم آستان دوست
گرديد.
مگر مي شود يادي از خيمه هاي پاك و تركش خورده هفت
تپه نكنيم آن فرمانده گردان عارف و عاشق , كه يك لحظه قرآن
را از دستان خود خارج نمي كرد.
هر صبح يك آيه از قرآن مي خواند و به عمق معاني آن
مي رفت تا با شناخت جنگيده باشد. حاج جعفر شيرسوار.
در آن بمباران خوشه هاي هفت تپه , وقتي هواپيماهاي
جنگنده دشمن با كاليبر « 75 م . م » و بمب هاي خوشه اي چادرها
و خيمه هاي گردان را به آتش مي كشيدند , شير سوار به درون
يكي از سنگرها رفت و با پرتاب يكي از بمب هاي خوشه اي
دشمن به درون همان سنگر , شيرسوار به ديار حق شتافت .
جبهه زيد هم خاطرات شيريني در خود دارد كه اگر زبان
باز كند خواهد گفت كه آن شيرمردان خاكي , شب ها تا به صبح
با آن دستان طاول زده و با آن بيلچه هاي جنگي كانال و تونل
زيرزميني مي كندند و آنرا تا نزديكيهاي سنگر كمين دشمن
وصل مي كردند و با نصب بلندگوها در چند قدمي سنگرهاي
كمين عراقيها. با پخش صداي صوت قرآن و الله اكبر در
نيمه هاي شب , رعب و وحشت در دل عراقيها مي انداختند!
و پس از آن بارش باران رحمت و بركات خداوند چنان
سيلي را در منطقه جاري كرد كه حد فاصل يك گروهان بكلي
ويران گرديد و تونلي كه احداث مي كردند هر 20 متر به اندازه
يك دسته بيل سوراخ مي كردند تا بصورت هواكش استفاده
كنند. در آن باران رحمت الهي , آب باران در ميان اين كوير
جمع شده و تبديل به سيل گرديد و از داخل سوراخ ها به
اينطرف خاكريز سرازير شد و همانند دهانه چاه , سيل
تجهيزات و امكانات گروهان در خط را بكلي ويران , و دو طرف
خاكريز تا ساعتها ارتباط قطع شد و اين دهنه را عرقيها با تانك
و كاليبر تحريك و به آتش مي كشيدند.
وقتي در آن گير و دار سيل و باران و لغزندگي ها , همه
خودروهاي در خط و عقبه زمين گير شده بودند , براي
جابجائي نيروها فاصله چند كيلومتري را به اتفاق يكي از
فرماندهان عاشق و ديگري روحاني دلاوري كه با لباس رزم
خاكي و عمامه به سر در جبهه ها قدم مي گرفت در شرايطي قرار
گرفتيم كه مي بايست از داخل اين آب گل آلود كه تا بالاي كمر
ما را فرا مي گرفت عبور كنيم . خصوصا شبهاي كويري كه
سرماي بسيار شديدي داشت , گذشتيم , احساس بسيار زيبا و
لطيفي به ما دست داد بطوريكه آن فرمانده دلاور در آن لحظه
بسيار معنوي و فراموش نشدني اينطور بيان داشت , « من امشب
آنقدر لذت بردم كه ...! »
مي خواست آن را با يكي از لذات دنيوي مقايسه كند تا
بلكه خواسته باشد و بگويد كه اين عشق معنوي چقدر شيرين
است . اما همه يك صدا شديم كه اگر تمام لذت هاي دنيا جمع
شوند ارزش يك لحظه اينجا را نخواهند داشت .
اگر چه امروزه اين بيابان سوزان و صحراها و كوير
خوزستان را مي بينيم كه همه سنگرها و خاكريزهايش خاموش
و آرام نشسته اند ولي روزها و شبهائي يادآور رشادتها.
ايثارگري ها و حماسه هاي خونين بود كه شعله هاي آتش
مسلسلشان يك لحظه هم قطع نمي شد و مناجات و ناله هاي
شبانه شان در داخل چادرها و خيمه هاي پاك و با صفاي
گردان ها , حال و هواي ديگري به اين بيابان گرم و سوزان
مي داد.
روزي مسلسل رزمندگان تبديل به قلم هاي مقدسي شدند
كه تاريخ آينده انسانها و بشريت را بر صفحات زمين و زمان
نوشتند و امروز همين بيابان گرم وسوزان را مي بينيم با همه
خاكريزهاي خاطره انگيز و سنگرهايش , ديگر عارفاني در آن
نيست و خيمه هاي پاك شهدا خالي از اشك هاست !
تقديم به همه دلسوختگان و خاك خورده هاي
جنگ
جانباز مهدي بساوند ـ بهشهر
شهيد صادق مزدستان درنيمه هاي شب , آرام از سنگر بيرون
مي آمد و در ميان و لابه لاي خاكريزها , آنچنان گم مي شد , تا
درشب هاي مهتابي , نيروهاي گردانش متوجه سايه اش نشوند
مگر مي شود يادي از خيمه هاي پاك و تركش خورده هفت
تپه نكنيم آن فرمانده گردان عارف و عاشق , كه يك لحظه قرآن
را از دستان خود خارج نمي كرد

|