روزنامه جمهوري اسلامي 08/11/1383 صفحه جبهه و جنگ

* خاطره
بشاش اما جدي

* او اعدامي زمان شاه بود
خاطره
بشاش اما جدي




سردار شهيد عيسي ذوالفقاري فرماندهي بشاش , خندان و شوخ طبع بود و علي رغم اينكه با نيروهايش « رفيقي صميمي » بود ولي در كار بسيار با جديت برخورد مي كرد; يعني رفيق بودنش با نيروها در فرماندهي اش هيچ خللي ايجاد نمي كرد.
يك روحيه ديگر هم داشت كه به نظر من در موفقيتش بسيار موثر بود. او با هر كسي در شان خودش برخورد مي كرد.
در دژباني يك جانبازي بود بنام « حلجاني » كه يكي از مبارزين قبل از انقلاب بود و در تروري تير به سرش اصابت كرد و يك مقدار از سرش كنده شد و اين مسئله مشكلات روحي و رواني و همچنين اعصاب برايش ايجاد كرد كه هر وقت به سرش مي زد محوطه دژباني را به هم مي ريخت بطوريكه كسي جرات نمي كرد به نزديكي اش برود يا چيزي به او بگويد.
يك روز كه شهيد ذوالفقاري در مقر بود , همين اتفاق افتاد و اين جانباز با حالت روحي بسيار مشوش و اعصاب خراب رفت به اتاق شهيد ذوالفقاري .
خب ! مي دانيد شهيد ذوالفقاري از يك ابهت و جذبه خاصي برخوردار بود و همانطور كه عرض كردم در كار بسيار جدي بود اما از آنجائيكه روحيه اين بنده خدا را مي دانست , خيلي آرام با لب هاي خندان از جايش بلند شد و بي هيچ مقدمه اي خطاب به او گفت : « برادر حلجاني ! چه شده اتفاقي افتاده است اگر اتفاقي افتاده به من بگو. اصلا چرا ناراحتي . بيا اين ميز را با هم بيندازيم بيرون و.... »
آن روز من شاهد اين ماجرا بودم . تا شهيد ذوالفقاري حرفش تمام شد « برادر حلجاني » در حالي كه مي خنديد و قهقهه مي زد , از اتاق فرماندهي خارج شد.
يعني اين كلام به موقع سردار ذوالفقاري , حلجاني را از اين رو به آن رو كرد و عصبانيت جاي خودش را به خنده و آرامش داد.
راوي : سرهنگ پاسدار كريم اميري

او اعدامي زمان شاه بود




گفت وگو با حجت الاسلام سيدحميد علم الهدي ; استاد دانشگاه تهران و برادر و همرزم شهيد بزرگوار سيدحسين علم الهدي
اشاره :
چهره اش كاملا شبيه به برادرش بود , با همان مهرباني و سادگي در كمال صميميت ما را پذيرفت و در نهايت حوصله به سئوالات ما پاسخ گفت .
حجت الاسلام سيدحميد علم الهدي , استاد دانشگاه تهران در رشته معارف و دوست , برادر و همرزم شهيد بزرگوار سيدحسين علم الهدي كه نامش با واقعه هويزه عجين شده است . با ما همراه شد تا گوشه هايي از دوران پربار زندگي اين شهيد عزيز را به تحرير درآوريم .
خالي از لطف نيست تا در ابتداي گفت وگو خلاصه اي از زندگي شهيد علم الهدي را براي خوانندگان بيان فرمائيد.
شهيد در سال 1337 در منزل روحاني مبارز و پرهيزگار; آيت الله سيدمرتضي علم الهدي در اهواز به دنيا آمد و از نوجواني با قرآن انس داشت , در مدرسه بسيار فعال بود و در سال 56 در رشته تاريخ دانشگاه فردوسي مشهد پذيرفته شد. در آن سال كه دوران دانشجويي خويش را آغاز كرد يك جهشي از نظر فكر و انديشه داشت و با حضوري بسيار فعال در جريانات فرهنگي و سياسي , پابه پاي حركت انقلاب اسلامي از خود رشادتها و شجاعت هاي فراوان نشان داد و چندين بار به زندان افتاد و شكنجه هاي ماموران شاه را تحمل كرد.
سرانجام با پيروزي انقلاب اسلامي بار ديگر به عنوان معلم قرآن و نهج البلاغه و تاريخ اسلام تلاش فرهنگي خود را آغاز كرد و با آغاز جنگ تحميلي به صف رزمندگان اسلام پيوست و در حماسه نابرابر هويزه همراه جمعي از دانشجويان پيرو خط امام (ره ) در 16 دي ماه 59 به شهادت رسيد.
شهيد از جهت ارتباط با رجال سياسي درچه سطحي بودند
ايشان در زماني كه دانشجوي مشهد بود به لحاظ اينكه عنصري اجتماعي بود پس از يك سال تحصيل به خاطر فعاليتهاي فكري و فرهنگي و برخوردهاي بسيار صميمي اجتماعي بين بسياري از دانشجويان دانشگاه مشهد معروف شد. بازاريهاي مشهد را مي شناخت . با روحانيون انقلابي مشهد ازجمله شهيد هاشمي نژاد و آيت الله خامنه اي ارتباط بسيار صميمي و رفت وآمد داشت . « آقا » زماني كه در مشهد حضور داشتند حسين در درسهايش شركت مي كرد.
از مبارزات شهيد در قبل از انقلاب بفرماييد.
خداوند متعال در قران مي فرمايد : مومنان دو دسته اند , برخي مجاهد و برخي غيرمجاهد.
حسين و شهداي ما از عناصري بودند كه به جهاد در راه خدا برخاستند. نكته مهم اين است كه جهاد تنها به معناي نبرد مسلحانه نيست . جهاد به معناي تلاش عاشقانه و خالصانه در راه خداست . اين تلاش در هر زمان متناسب با شرايط شكل مي گيرد.
دقيقا زندگاني حسين هم چنين است . مثلا در مبارزه با رژيم شاه در ايام حكومت نظامي فعاليتهاي فراواني داشت كه عملياتي كه بعد از واقعه مسجد كرمان انجام داد از آن جمله است . قضيه مسجد جامع كرمان يكي از فجايعي بود كه در زمان شاه اتفاق افتاد كه مامورين رژيم شاه به داخل مسجد حمله كردند و عده زيادي را به شهادت رساندند قرآنها را آتش زدند كه جو رعب و وحشتي در آن مسجد ايجاد شد. خيلي ماجراي دردناكي بود در پي اين حادثه حسين و رفقايش تصميم مي گيرند ضربه اي به رژيم شاه بزنند. لذا با چند نفر از دوستان كه اهل كرمان بودند هماهنگ مي كنند و بالاخره با طرز بسيار شجاعانه و شگفتي مقداري مواد منفجره را در يك گوشه اي از مقر حكومت نظامي به كار مي گذارند و آن را منفجر مي كنند. البته به هيچ فردي آسيبي نرسيد اما همين انفجار در درون مقر حكومت نظامي , سبب افزايش روحيه مردم و ترس و ضعف نيروهاي حمله كننده به مسجد كرمان شد. از اين گونه عملياتها چندين مورد در فعاليت هاي سياسي ايشان وجود دارد.
در سال 53 يك راهپيمايي از نوجوانان تشكيل شد كه از مبتكرين و برپاكنندگان اصلي آن خود شهيد بود . 200 نفر دانش آموز را جمع كرده بودند كه اينها در روز عاشورا در شهر حركت مي كردند.
در هر 100 متر حسين بالاي يك صندلي مي رفت و جملات كوبنده اي از حضرت اباعبدالله (ع ) را بيان مي كرد : من مرگ را جز در راه سعادت خدا نمي بينم و زندگي با ظالمان را جز ننگ نمي بينم .
اين جملات را با بلندگوي دستي اعلام مي كرد و وقتي كه به مركز شهر كه مجسمه شاه در آنجا بود رسيدند جمعيت را طوري منحرف كردند كه به دور مجسمه نگرديم و از سمت چپ مجسمه مسير را منحرف كرديم . در آن روز من قرآن مي خواندم و حسين ترجمه مي كرد . اين واقعه در سال 53 رخ داد كه هنوز اوج اختناق رژيم شاه بود و بعد از اين ماجرا حسين توسط ساواك دستگير شد.
مامور شكنجه او , وي را بسيار شكنجه داد كه حكم اعدام حسين را هم صادر كرده بودند كه انقلاب اسلامي پيروز شد و حسين آزاد شد و مامور شكنجه اش كه بسيار او را آزار داده بود را با تحليل سياسي كه در دادگاه مطرح كرد بخشيد.
قضيه و جريان رسوايي مدني توسط شهيد از چه قرار بود
در قضاياي انقلاب اسلامي ماجراهايي كه مي خواست انقلاب را از مسير منحرف كند فراوان داشتيم . ازجمله عناصري كه در دولت موقت نفوذ كرده بودند و به هر حال علاقه اي به انقلاب نداشتند , آقاي مدني ; استاندار خوزستان بود كه در يكي از سخنراني هايش به عرب ها اهانت كرد و وقتي عرب ها تظاهرات كردند او دستور تيراندازي داد. يعني كاملا برنامه داشت تا خوزستان را به آشوب بكشد. آقاي بازرگان هم به شدت ايشان را قبول داشت و تاييدش مي كرد ما هر مقدار تلاش كرديم تا مقداري ماهيت مدني را افشا كنيم نتوانستيم . چون خيلي مرموز بود. سرانجام وقتي زمان انتخابات رياست جمهوري رسيد بني صدر و مدني هر دو كانديدا شدند. حسين ديد چاره اي نيست و بايد چهره مدني را براي مردم بيان كند و اين درحالي بود كه در تمام كشور چهره مدني به عنوان يك انسان خدمتگزار و متفكر معرفي شده بود.
سپس ايشان يكي از خواهران را مامور كرد كه به لانه جاسوسي برود و هر چيزي كه در مورد مدني وجود دارد را پيدا كند. آن خواهر حدود يك ماه در لانه جاسوسي فعاليت كرد و مداركي را پيدا نمود حسين اين مدارك را تنظيم كرد و روي برگه هاي بزرگ چاپ كرد و سعي كرد تا آنها را در سراسر كشور توزيع كند تا ماهيت مدني روشن شود سرانجام بني صدر 9 ميليون راي آورد و مدني 7 ميليون راي . اگر اين كار نمي شد احتمال اين وجود داشت كه مدني راي بياورد و رئيس جمهور شود كه در اين صورت قطعا جريانات پيچيده تر و بدتر از زمان بني صدر اتفاق مي افتاد. چون مدني يك عنصر نظامي بود و وقتي ديد پرونده اش رو شده از كشور فرار كرد.
اگر ممكن است از زمان جنگ و فعاليت هاي حسين در آغاز و تداوم جنگ صحبت كنيد
عراق با صدها تانك حمله مي كرد و ما حتي اسلحه عادي براي مقابله با نفرات دشمن نداشتيم چه رسد به تانك . حسين در نامه اي به آيت الله خامنه اي و دكتر چمران مي نويسد يك تعداد اسلحه مي خواهيم .
من به عنوان فرمانده سپاه هويزه با 62 نفر پاسداري كه 22 نفر آنها غيرمسلح اند تا آخرين قطره خون با همان ژـ3 و كلاش دفاع خواهيم كرد . مهمات ما دو عدد آرپي چي كه يكي خراب است . و يك عدد تيربار ژـ3 و 40 عدد كلاش و ژـ 3 است .
حسين مدتي مشغول اعزام نيروها بود. آن زمان نيروهاي مردمي از سراسر كشور به صورت اندك مي آمدند كه نه اسلحه داشتند و نه لباس نظامي . تا چند ماه وضعيت دفاع ما اين چنين بود. چون هنوز تيپ و لشكرها تشكيل نشده بودند. حسين در يك دبيرستان مستقر شده بود و نيروهايي كه از سراسر كشور مي آمدند دسته بندي و تنظيم مي كرد و به نقاط مختلف جبهه مي فرستاد.
در جلساتي كه آيت الله خامنه اي , دكتر چمران و فرماندهان نظامي كه حسين هم حضور داشت تعيين مي شد كه در فلان محور نياز به نيرو است و ايشان هم نيروها را اعزام مي كرد تا زماني كه يكي از شاگردان خوب حسين بنام « اصغر گندمكار » در هويزه به شهادت رسيد لذا حسين تصميم گرفت كه خودش به هويزه بيايد. هويزه آن زمان نقطه حساس نظامي بود. چون ارتش عراق هويزه را دور زده بود و تا اهواز پيش آمده بود. در حقيقت شهر هويزه حدود 60 كيلومتر پشت نيروهاي عراقي بود . خيلي موقعيت مهمي از لحاظ نظامي داشت .
حسين با حضورش , هويزه را ساماندهي كرد و وقتي به او گفتند : اينجا بمان و به هويزه نرو كارهاي مهمي است كه شما بايد انجام دهيد. گفت : نه ! من تا به حال نهج البلاغه مي خواندم و درس مي دادم حالا مي خواهم بروم و به نهج البلاغه عمل كنم . او حدود 45 روز در شهر هويزه بود و واقعا در اين مدت سعي كرد كه خودش را عملا به نهج البلاغه « علي (ع ) » نزديك كند.
رفتارش با مردم بسيار متواضعانه و مهربانان بود. شب زنده داري هاي بسيار عجيب و غريبي داشت . در روز تلاشهاي بسيار خستگي ناپذيري براي ضربه زدن به عراق انجام مي داد ازجمله آن برنامه ديدار امام را به راه انداخت كه حركت بسيار مهمي بود. چون صدام مي گفت : من براي نجات مردم عرب حمله كردم .
حسين و شهيد فردوسي عشاير را با زحمت فراوان هماهنگ كردند. چون آن زمان اتوبوس , بنزين و گازوئيل نبود. همه جا تاريكي مطلق بود. آنها حدود 1000 نفر را به ديدار امام بردند و امام برايشان صحبت كرد و اين در حقيقت يك عمليات سياسي عليه صدام بود. از طرفي بني صدر بارها گفته بود كه شهر هويزه را خالي كنيد و بياييد عقب . ولي ايشان با اصرار فراوان در جلساتي كه بني صدر داشت و حضرت آيت الله خامنه اي هم حضور داشتند استدلال كرد كه اتفاقا هويزه مكان مناسبي براي انجام عمليات است . چون در دل ارتش عراق است و بسيار موقعيت خوبي دارد بالاخره اصرار ايشان باعث شد عمليات نصر انجام شود.
ما تجربه عمليات نداشتيم بچه ها جلو رفته بودند و نيروهاي پشتيبان عمليات نداشتند. رهبر معظم انقلاب نقل مي كند كه : « من سوار يك نفربر شدم تا به نيروهاي خودمان سري بزنم . حسين و رفقايش را ديدم . از حسين پرسيدم شما با چه وسيله اي به اينجا آمديد
حسين گفت : پياده ! ما وسيله اي نداشتيم . من خيلي متاسف شدم كه بچه ها حدود 25 كيلومتر را پياده آمدند , آن هم با مقدار زيادي اسلحه و بسيار متاسف تر كه يك عدد كاميون نبود كه در اختيار آنها قرار دهند. »
اين عمليات درست است كه به شهادت بچه ها ختم شد ولي بچه ها حدود 1000 نفر از نيروهاي عراق را اسير گرفتند اما چون ارتش عراق قوي بود بچه ها را دور زد و پس از تنگ كردن حلقه محاصره آنها را به شهادت رساند. اين عمليات تجربه بسيار مهمي براي دفاع ما ايجاد كرد. اما معلوم شد كه ما مي توانيم بجنگيم . چون اينها مي گفتند كه ما نمي توانيم . و بعد معلوم شد كه ارتش و سپاه با هم مشكل ندارند و مي توانند با هم هماهنگ بشوند.
پس از اين عمليات , چهره بني صدر رو شد و او از كشور فرار كرد. نتيجه اين عمليات هم در حقيقت چندماه بعد در عمليات بيت المقدس مشخص گرديد كه آزادسازي خرمشهر را به دنبال داشت اگر ما يك چنين تجربه اي را نداشتيم شايد نمي توانستيم براي خرمشهر برنامه ريزي كنيم و آن پيروزي عظيم را بدست آوريم و 19000 نفر از دشمن را اسير بگيريم .
از مواضع سياسي شهيد علم الهدي بيشتر صحبت كنيد.
اواخر دوران شاه كم كم گروههاي مجاهدين خلق , فرقان , پيكار و كمونيست فعال شدند و انقلاب كه پيروز شد اينها هر كدام صاحب ادعا شدند . تجمعات داشتند و عده اي را جذب كرده بودند . در سال 56 يكي از رهبران گروه فرقان سخنراني داشت و بسياري از بچه ها هم شركت كردند. حسين و برادرش سيدكاظم در يك سفري به مشهد در آن جلسه شركت كردند وقتي جلسه تمام شد سيدكاظم به حسين مي گويد : چطور بود , نظرت چيه
حسين هم خيلي قاطع و صريح مي گويد : او فرد دروغگويي است .
اين مسئله مهمي بود كه كسي در آن زمان آنها را بشناسد. بله , حدود سال 60 و 59 كم كم چهره آنها رو شد كه مثلا آقاي مطهري را گروه فرقان به شهادت رساندند. اما شناختن آن افراد در آن زمان نشان از بينش والاي شهيد داشت .
شهيد در مباحث سياسي خيلي موضع گيري هاي دقيقي داشت . آن زمان كه ايشان در زندان بود گروههاي مجاهدين خلق بسيار فعال بودند و بچه ها را جذب مي كردند. به خصوص بچه هايي كه يك مقدار روحيه انقلابي داشتند ولي ايشان هرگز با آنها دوست نشد و سعي داشت آنها را هم هدايت كند.
آيا نسبت به مسائل فرهنگي هم نظريه خاصي داشت
شهداي ما اصولا فرهنگي بودند و به لحاظ شرايط خاصي كه دشمن براي ما فراهم آورده بود مجبور شدند كه اسلحه به دست بگيرند. متاسفانه گاهي اوقات به شكلي از شهدا سخن گفته مي شود كه گويا اينها انسانهاي جنگجويي بودند. از آن طرف فكر نكنيم آنها با يك يا حسين « ع » به جنگ مي رفتند. نه ! آنها برنامه ريزي مي كردند حساب شده عمل مي كردند و طراحي هاي بسيار عالي داشتند.
شهيد به نهج البلاغه انس مي ورزيد و بچه ها را به مطالعه اين كتاب تشويق مي كرد. به طوري كه در زمان تعطيلي , در هويزه با زحمت فراوان به خانه كتاب فروشيها مراجعه مي كرد تا چند جلد نهج البلاغه تهيه كند تا نهج البلاغه را همراه اسلحه به بچه ها بدهد. مي گفت : ما در فرصتهايي كه داريم نبايد بيكار بنشينيم . ما مجبور شديم بجنگيم ولي كار خودمان را ادامه مي دهيم .
شهيد طرحي را براي تنظيم نهج البلاغه براساس تاريخ بيان خطبه ها داشت كه به همراه شاگردانش شهيدان گندمكار , رضا پيرزاده و چند تن از دوستان اين كار را انجام داد. همچنين در بحث تاريخ اسلام غزوات پيامبر را دسته بندي كرد و بعد از پيروزي انقلاب معلم نهج البلاغه و تاريخ اسلام بود و برنامه سخنراني پيرامون نهج البلاغه و جنگهاي پيامبر را در راديو اهواز با بياني بسيار شيوا اجرا مي كرد كه هم زمان اين برنامه در تمام جبهه ها پخش مي شد.
از علايق شخصي شهيد هم مطالبي بيان فرمائيد.
ايشان بسيار ورزش و به شكل خستگي ناپذيري نرمش مي كرد. كوهنوردي و دويدن را دوست داشت . بسيار با بچه هاي كوچك و بزرگترها صميمي بود. طوري كه همه احساس مي كردند محرم راز آنهاست . بسيار متواضع بود. اصلا كسي تصور نمي كرد كه اين فرد اين همه معلومات و سوابق مبارزاتي داشته باشد. وقتي در جلسات ابتدايي جنگ با حضور دكتر چمران و حضرت آيت الله خامنه اي شركت مي كرد با موتور گازي رفت وآمد مي كرد و هرچه قدر به او اصرار مي كردند كه ماشين در اختيارت قرار دهيم قبول نمي كرد و با همان موتور گازي كه خودش تهيه كرده بود به راديو مي رفت و سخنراني مي كرد. من خودم چندين بار خاطرم هست كه در راه وقتي با بمباران عراق مواجه مي شد موتور را رها مي كرد و به كمك مجروحان مي شتافت .
اهل فكر بود در بسياري از مواقع در اتاق كوچكي كه داشتيم مي ديدم كتابها را كنار گذاشته و همين طور نشسته است . به او مي گفتم : حسين ! چكار مي كني
مي گفت : دارم فكر مي كنم .
نسبت به مستضعفين بسيار متواضع و دلسوز بود. بارها آن اوايل انقلاب نيمه شب در حالي كه خسته بود به خانه برمي گذشت . مي گفتيم : كجا بودي
مي گفت : براي كمك به مستضعفين رفته بودم .
از آن طرف در مقابل رژيم شاه و ظالمين بسيار محكم بود. يعني هر مقدار رژيم ساواك او را شكنجه كردند تا دوستانش را معرفي كند هرگز معرفي نكرد. واقعا اينها مي تواند براي نسل جوان ما الگو باشد.
حسين در نامه اي كه در سال 56 نوشته است مي گويد : مشكل ما با غربي ها اين است كه آنها مي خواهند ما نوكرشان باشيم و هر كاري كردند ما بله قربان بگوييم . كه ما هرگز زير بار نخواهيم رفت .
در پايان چه صحبتي براي جوانان داريد
غربيها هيچ وقت براي ما خوبي نخواستند و نخواهند داشت . آنها براساس تز سرمايه داري كه هابز مي گويد : انسان گرگ است . گرگند. آنها به دنبال دوشيدن ملت ها هستند. حالا يك وقت حمله مي كنند و غارت مي كنند يك وقتي نفوذ مي كنند. مد ايجاد مي كنند. با همين بازار مد و فرهنگ سازي سروري و بزرگي خوشان را به بعضي ها غالب مي كنند. در حاليكه اگر غربي ها لباس آن چناني بپوشند و ما هم بپوشيم آيا شخصيت پيدا مي كنيم ما از علوم آنها بهره مند مي شويم اين چه نوع جهالتي است كه قبل از انقلاب بود و الان هم هست .
همانهايي كه 50 سال قرار است براي فلسطين فكر كنند مي خواهند براي عراق هم فكر كنند. اينها براي نجات ملت ها نيامده اند اينها جنايتكارند آفرين بر ملت ايران و شهدا و امام ما كه سرپا ايستادند و كشور را نجات دادند.
انشاالله با عنايات خداوند و با هدايت هاي رهبر معظم انقلاب و تلاشهاي جوانان حاضر در صحنه اين راه آبرومند و عزتمند را تا سرانجام خواهيم پيمود.
گفت وگو از : مهدي بابازاده
تهيه و تنظيم : مديريت حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس
معاونت فرهنگي نيروي زميني سپاه
وقتي به حسين گفتند به هويزه نروو اينجا بمان , گفت : من تا به حال نهج البلاغه مي خواندم و درس مي دادم حالا مي خواهم بروم و به نهج البلاغه عمل كنم . او حدود 45 روز در شهر هويزه بود و واقعا در اين مدت سعي كرد كه خودش را عملا به نهج البلاغه علي « ع » نزديك كند.
همانهايي كه 50 سال قرار است براي فلسطين فكر كنند مي خواهند براي عراق هم فكر كنند. اينها براي نجات ملت ها نيامده اند اينها جنايتكارند آفرين بر ملت ايران و شهدا و امام ما كه سرپا ايستادند و كشور را نجات دادند.