
قسمت اول
دكتر غلامرضا رحمدل شرفشادهي
دانشيار دانشگاه گيلان
قسمت اول
مقدمه
مشتق شده Revolutio از ريشه لاتيني Revolution واژه انقلاب
است . اين واژه در اصل توسط اخترشناسان براي توصيف قانون حركت
جبري سيارات بكار برده شد , آنان حركت در ميان يك مدار و پيشروي از
يك نقطه و بازگشت مجدد آن را انقلاب مي گفتند. در قرن هفدهم اين واژه در
مورد پديده سياسي ـ اجتماعي در يك ارتباط تنگاتنگ با معناي اصلي علمي
مورد نظر به كار برده شد... پليب از نخستين انديشمنداني بود كه مفهوم
انقلاب را به معناي بازگشت امور به وضع متعادل و درست گذشته تغيير كرده
است . تا پيش از قرن نوزدهم بحث اصلي درباره انقلاب بحثي اخلاقي و
هنجاري بود (رهيافتي نو در تبيين چرايي انقلاب اسلامي ص 86 ـ 87 ) در
قرن نوزدهم در مورد ضرورت يا عدم ضرورت انقلابات اجتماعي دو نظريه
وجود داشت , عده اي مانند تامس هابز , انسان را ذاتا و طبيعتا موجودي
طغيانگر و متجاوز مي دانستند و لذا براي مردم حق اعتراض و انقلاب قائل
نبودند و حكومت مطلقه فردي را تنها نوع حكومت مطلوب تلقي مي كردند.
تامس هابز , ضروري ترين نياز بشر و طبيعي ترين حقوق انسان را امنيت
مي دانست . در پرتو امنيت , زمينه هاي تجاوز برچيده مي شود , ميل به طغيان
سركوب مي شود و مردم به نياز پايه اي و زيرساختي خود كه امنيت باشند
مي رسند. هابز معتقد بود , فساد ناشي از حاكميت مطلقه فردي از فساد و
فروپاشي ناشي از حكومت غيرفردي و غيراستبدادي كمتر است .
اواليگارشي مستبدانه فردي را نيز به دو دليل نفي مي كرد , يكي آنكه خوي
تجاوزگري و جاه طلبي موجب تفرق در تصميم گيري و عدم هماهنگي بين
حكام مي شود و ديگر اينكه از آنجا كه انسانها از جمله حكام خوي
تجاوزگري دارند , زيان ناشي از تجاوزگري يك حاكم , كمتر از چند حاكم
است . اما در مقابل , برخي انديشمندان هوادار حقوق طبيعي , حق شورش
مردم را به صراحت تائيد مي كردند. (همان منبع )
انقلاب , فرايندي است قهرآميز و بنيادستيزانه براي برقراري تحول و
دگرگوني عليه منافع كانونهاي حكومتي كه خواهان حفظ موقعيت موجود
هستند. كنش هاي اعتراض آميز مردم در مقابل حاكميت حفظ محور , شيوه ها
و راهكارهاي مختلفي دارد , اما همه آنها را مي توان به دو تيره عمده تقسيم
كرد.
Reformism 1 ـ شيوه هاي اصلاح گرا
Revolution 2 ـ شيوه هاي انقلابي
اصلاح طلبان خواهان حفظ حاكميت بوده و فقط خواستار اصلاحات
روبنايي در ساختار اقتصادي , سياسي و اجتماعي قدرت هستند. اما
انقلابيون حاكميت را درخت پوسيده اي مي دانند كه همه شاخه هايش
خشكيده است و جز با تبر اصلاح نمي شود. آنچنانكه ميرزا رضاي كرماني ,
در توجيه اقدامات خود در قتل ناصرالدين شاه گفته بود (او مملكت
مسلمانان را به دست بيگانگان سپرده چنين شجري بايد قطع شود تا چنان
ثمري ندهد) در اواخر دوره قاجار ميرزا تقي خان نقش اصلاح طلبانه
داشت , زيرا قائل به حفظ موجوديت دستگاه قاجار و اصلاح ساختارهاي
حكومتي بود.
اما سيد جمال الدين اسدآبادي معتقد به انقلاب بود زيرا زيرساختهاي
حكومتي قاجار را فاسد مي دانست و اصلاحات روبنائي را به منزله نقش
ديوار خانه اي مي دانست كه از پاي بست ويران است . در مورد انقلاب به
طور كلي دو نظريه وجود دارد , يك نظريه اين است كه همه انقلابات
اجتماعي عالم اگرچه در ظاهر ممكن است شكل هاي مختلف و متفاوتي
داشته باشند روح و ماهيتشان يكي است و همه اين نشانه ها و آثار كه بظاهر
مختلف اند يك ريشه بيشتر ندارند... تمام انقلاب هاي دنيا در واقع انقلاب
محرومان است عليه برخوردارها (پيرامون انقلاب اسلامي ص
33 )
ديدگاههاي دانشمندان غربي , خاصه تئوريسين هاي ساختارگرا اين گونه
است و آنها همواره مي كوشند براي شاخه ها و كنش هاي مختلف انقلاب يك
زيرساخت محوري و اساسي قائل شوند و انقلاب را درحد يك موجود تك
ياخته اي تقليل دهند و قائل به تك عاملي باشند. اين زيرساخت از ديدگاه
ماركس , اقتصاد است كه در ابزار توليد تعين مي يابد و تاريخ در روند رشد
خود را تداوم Determenism Histtoric ابزار توليد , حركت جبري
مي بخشد (از كمون اوليه تا كمون نهايي ).
از ديدگاه نيچه , اراده معطوف به قدرت است , از ديدگاه فرويد غريزه
جنسي , و...
ديدگاه دوم در تحليل ريشه شناختي انقلاب , معتقدند كه پديده هاي
اجتماعي به تنهائي معلول يك عامل نيستد. بلكه علل و عوامل اصلي و فرعي
متعددي به عنوان متغيرهاي تاثيرگذار مستقل بايد دست به دست هم دهند و
در كنار هم فراهم آيند , تا زمينه را براي ورود اراده انسان به عرصه انقلاب
هموار سازند. طبق نظر دوم , عوامل سياسي , اقتصادي , آرمانهاي
آزاديخواهي , بايد دست به دست هم دهند تا برروي هم شرايط انقلاب را
فراهم نمايند. علاوه بر آن انقلاب مي تواند ماهيتي اعتقادي و ايدئولوژيك
داشته باشد , بدين معني كه مردمي كه به يك مكتب ايمان و اعتقاد دارند و به
ارزشهاي معنوي آن مكتب شديدا وابسته اند وقتي كه مكتب خود را در
معرض آسيب مي بينند و وقتي كه آن را آماج حمله هاي بنيان برافكن
مي بينند... دست به قيام مي زنند (پيرامون انقلاب اسلامي ص
34 )
قرآن نيز براي انقلاب , علل و عوامل متعددي را ذكر مي نمايد كه از آن
جمله اند :
1 ـ حاكميت مترفين
مترفين (صاحبان ثروتهاي بادآورده و رفاه طلبان ) وقتي كه امارت
جامعه را به دست بگيرند با اتكا به ثروتهاي قاروني به اسراف و حيف ميل
و عياشي و تجمل طلبي روي مي آورند و زمين خدا را پي سپر فسق مي سازند
و زمينه هاي فروپاشي جامعه را فراهم مي نمايند : واذا اردنا ان نهلك قريه امر
نامترفيها فقسقوا فيها (آيه 16 سوره اسرا)
نمونه بارز امارت مترفين و فروپاشي جامعه , دوره حاكميت خليفه سوم بود.
در اين دوره بيت المال مملكت اسلامي به مركزيت مدينه از ثروتمندترين
خزانه هاي دنيا بود زيرا سرزمينهاي حاصلخيز روم شرقي (شامات ) ,
امپراطوري ساساني , مصر , آذربايجان , كرانه هاي قفقاز به مركزيت بلنجر
(استراخان فعلي ) و اقاليم ثروتمند ديگر فتح شده بود. در اين دوره صحابه
پرهيزگاري مانند ابوذر , عمار , ابن مسعود , زيدين ارقم و... با دسيسه
چيني هاي عناصر بد سابقه و نامه سياهي مانند مروان و حكم بن عاص
(طريد النبي ) وليد بن عقبه (فاسق نشاندار) و سعيد بن عاص , به جرم
حقگوئي شكنجه و تبعيد مي شدند و با سركوب آنها عرصه ريخت و پاش و
اسراف و عياشي هاي حاكميان نورسيده فراهم تر مي گشت . در اين ميان
جاذبه ثروت و قدرت نه تنها عناصر نامه سياه را به كام خود كشانيده بود
بلكه مسلمانان پيشكسوت و مجاهدان ميدان ديده اي مانند طلحه و زبير و
زيدبن ثابت و سعد وقاص و غيره نيز در باتلاق اتراف و اسراف و زراندوزي
و كنيزاندوزي فرو رفتند و امارت متقين جاي خود را به امارت مترفين داد و
در نتيجه , در نقطه اشباع و نقطه انفجار اتراف , دستگاه خلافت
فروپاشيد.
2 ـ ارتداد وانحراف از دين
و من يريد منكم عن دينكم فسوف ياتي الله بقوم يحبهم و يحبونه اذله
علي المومنين , اعزه علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله و لايخافون لومه
لائم (آيه 54 سوره مائده )
3 ـ ظلم
مالكم لاتقاتلون في سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النسا و
الولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القريه ظالم اهلها و اجعل لنا من
لدنك وليا اجعل لنا من لدنك نصيرا (آيه 123 سوره انعام )
انقلاب از ديدگاه قرآن منشعب از روح رسالت انبيا است .
انبيا دو هدف عمده را به اذن خدا , وجهه همت خود مي ساختند :
1 ـ فراخوان ناس به پرستش و عبادت خداي يگانه جهت تحقق فلسفه
هدف آفرينش انسان : ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون .
2 ـ تنظيم و اصلاح روابط انساني بر مدار عدالت و برقراري قسط : لقد
ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط .
(ايه 25 سوره حديد)
لذا اولين كساني كه در مقابل همه انبيا مي ايستادند , مترفين بودند ,
مترفيني كه مرده ريگ برده پرور آبا و اجدادي خود را بر اديان آزاده پرور
توحيدي كه براساس فطرت انسانها طراحي شده بود ترجيح مي دادند
وهمچنين احكام و فرامين عدالتخواهانه پيامبران را ناقص منافع ظالمانه و
ستم گسترانه خود مي دانستند :
و ما ارسلنا قريه من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون (آيه
34 سوره سبا)
آنها ثروت و قدرت (اولاد زياد) ر معيار ارزيابي انسانها مي دانستند و در
توجيهات برتري طلبانه , خود را به دليل داشتن ثروت و قدرت بيشتر , از
پيامبران برتر مي شمردند :
نحن اكثرا اموالاو اولادا , آنها پيروان نوح را به پابرهنگان حقير (اراذلنا
بادي الراي ) تعبير مي كردند و وقتي كه شعيب (ع ) از آنها مي خواست كه در
ترازو ناراستي نكرده و كم فروشي و گرانفروشي ننمايند , او را به باد تمسخر
مي گرفتند و مي گفتند انت الحليم الرشيد . (آيه 87 سوره هود)
آنها وقتي كه شعيب را در تداوم رسالت خود مبني بر فراخوان مردم به
خداي يگانه و تخدير مترفين از غش در معامله , ثابت قدم و استوار
مي يافتند , او را تهديد به سنگسار مي كردند و مي گفتند : لولا رهطك
لرجمناك (آيه 9 سوره هود) يعني اگر قبيله ات نبود ترا سنگسار مي كرديم .
آنها براي تخطئه ي رسالت پيامبر اسلام (ص ) او را سراينده افسانه هاي
قديمي مي خواندند , چنانكه مترف جهانگرد و جاه طلبي مثل نضر بن حارث
براي پهلو زدن به پيامبر افسانه رستم و سهراب را براي مردم مي خواند و
كتاب خدا را به اساطير الاولين نسبت مي داد : ان هذا الا اساطير الاولين (آيه
25 سوره انعام )
اسلام علاوه بر مترفين داخلي با مستكبرين جهاني نيز روياروي بود. از
ميان مستكبرين جهاني مي توان به امپراطوري ساساني اشاره كرد. مستكبرين
امپراطوري ساساني كه اقليتي متشكل از مغان و زمين داران و درباريان بودند
به مردم ظلم مي كردند و خزانه حكومتي را كه فراهم آمده از ماليات و حاصل
خون دل مردم بود مصروف عياشي ها و ولخرجي هاي خود مي كردند و جز
عياشي و شكار , كاري نداشتند , آنها شاه را سايه خدا و مشمول فره ايزدي
دانسته و مردم را بردگان شاه مي ناميدند. رستم فرخ زاد سردار شكست
خورده امپراطوري ساساني درتوصيف فر و شكوه شاهان ساساني از 12
هزار سگ و يوز و بازشاه سخن مي گويد كه قلاده طلا به گردن و گوشواره طلا
به گوش دارند او اينها را از مصاديق شكوه فرهي شاه مي دانست . در موقعيتي
كه شيرهاي پستان مادران از فرط گرسنگي خشكيده و حسرت يك لقمه نان
در چشمخانه كودكان گرسنه ماسيده بود , او به دندانهاي طلايي شاه
مي نازيد :
هر آنگه كه در بزم خندان شود
گشاده لب و سيم دندان شود
سگ و يوز و بازش ده و دو هزار
كه با زنگ زرند و با گوشوار
و فرمانده سپاه مسلمانان در مقابل تفرعن رستم فرخ زاد به او مي گويد :
ما براي ثروت و جاه شما نيامده ايم , ما آمده ايم شما را از بردگي خدايان به
بندگي خداي يگانه انتقال دهيم . او در پاسخ رستم فرخ زاد آنچنان افكار
بلندي را بيان مي كند كه تاريخ را شگفت زده مي كند و وجدان تاريخ شكوه
غلبه منطق ديني را بر تعصب مدني ! سردار امپراطوري ساساني به وضوح
مي بيند :
دو چشم تو اندر سراي سپنج
چنين خيره گشت از سر تاج و گنج
پس ايمن شدستي بدين تخت و تاج
بدين يوز و باز و بدين تخت و عاج
خردمند ننهد جهان را به هيچ
مشو غره وز راه دين سرمپيچ
هر آنكس كه پيش من آيده به جنگ
نبيند بجز دوزخ و گور تنگ
در نظام ساساني جز از « تحمه پاكان » يعني از نژاد و طبقه اشراف
هيچكس حق سروري ندارد. ديگر طبقات همه « ناپاك » و نجس اند. اما در
اسلام سيد قريشي را بر سياه حبشي هيچگونه امتيازي نيست جز به
پرهيزكاري و تقوا (ميلاد خورشيد , ناصر الدين صاحب الزماني ص 9 )
ابولهب , بزرگ خاندان قريش , و عموي پيامبر(ص ) مشمول آيه « تبت
يدا ابي لهب » قرار مي گيرد , اما بلال حبشي موذن مخصوص پيامبر مي شود.
در نگاه حاكمان ساساني , ايران و روش طاغوتي شاهنشاهي آن , به نظر آنان
همه اهورائي و روش اسلام همه اهريمني است بويژه كه مسلمانان همه از
طبقات مستضعف اند , نه توانگر , و اين در نظر اشراف و دولتيان ساساني
گناهي نابخشودني است كه مردمي از طبقات پائين اجتماع دعوي همسري و
هماورودي با آنان و رهبري جهان را دارا باشند (ميلاد خورشيد , ص 9 )
بنابراين نبرد با سيادت مشركانه مترفين واستكبار مستكبرين سرلوحه
آرمانهاي اجتماعي مسلمانان اصيل بوده است .
انقلاب از ديدگاه نظريه پردازان غربي : دانشمندان غربي انقلاب را از
زواياي مختلف تعريف كرده اند و براي آن خاستگاه هاي مختلفي قائل
شده اند. برخي انقلاب را شورش همراه با خشونت جهت بيرون راندن
حاكمان يك نظام مي دانند , يعني جابجايي حاكمان را از مصاديق انقلاب
مي شمارند.
برخي نيز انقلاب را امري فراگيرتر مي دانند و مي گويند انقلاب واقعي آن
است كه هم مهره هاي حكومتي تغيير كنند وهم ساختارهاي اجتماعي ,
اقتصادي و فرهنگي دگرگون شود.
برخي از اين تئوريسين ها , كاركردگرا هستند و انقلاب را در يك نظام
اجتماعي انداموار مورد تحليل قرار مي دهند و آن را مولود قصد و اراده
مي دانند , برخي نيز ساختارگرا بوده و معتقدند كه هر گاه يك سلسله علل و
عوامل مشخص كنار هم قرار گيرند شرايطي را فراهم مي آورند كه جامعه
جبران مبادرت به انقلاب مي كند . « نيومن » انقلاب را يك تحول جامع و
بنيادين عليه اسطوره مسلط نظم اجتماعي مي شناسد (تئوريهاي انقلاب ,
آلوين استانفورد كوهن ص 26 )
« لاسول » انقلاب را تغيير در تركيب طبقاتي نخبگان مي شمارد و مي گويد
مهم آن نيست كه در يك انقلاب چه تغييري در اشخاص حكومت كننده
ايجاد شده است , بلكه مهم اين است كه تغيير حاكمان نمايانگر چه تغييري
در مناسبات اجتماعي است (تئوريهاي انقلاب ص 34 )
« كالورت » انقلاب را صرفا به كارگيري عنصر خشونت تعريف مي كند و
مي گويد انقلاب , صرفا بگونه اي از تغيير حكومت با توسل به خشونت است
(منبع پيشين ص 36 )
« رابرت گر » در زمينه تحليل انقلاب مي گويد شكاف بين انتظارات و
تمايلات از يكسو و توانايي ها از سوي ديگر در جوامع گوناگون منبع بروز
انقلاب مي شود و بر همين اساس بروز خشونت را در جوامع جهان سومي كه
بيشتر از كشورهاي پيشرفته شاهد تعميق شكاف بين تمايلات و امكانات
بوده اند توجيه و تفسير مي كنند (نظريه انقلاب در اسلام ص
30 )
« ماركوزه » از تئوريسين هاي مكتب انتقادي فرانكفورت مي گويد :
احتمالا سرشت تعيين كننده انقلاب قرن بيستم با بيست و يكم بدين وسيله
معلوم مي شود كه در وهله نخست از تنگدستي زاده نمي شود بلكه بايد بگويم
از نامردي , بيزاري , اسراف , فراواني به اصطلاح جامعه مصرفي , اكراه از
قساوت و ناداني انسانها منتج مي شود , بهمين دليل خواست اصلي اين
انقلاب در واقع براي نخستين بار در تاريخ اين خواهد بود : يافتن هستي اي
كه به راستي در خور انسان باشد. (نظريه انقلاب در اسلام ص
32 )
« هانا آرنت » آزادي را بر عدالت ترجيح داده مي گويد جوهر انقلاب در
جهت دستيابي به آزادي است . او حتي معيار سنجش اساسي هر كشور را
آزادي مي داند نه عدالت و شرافت ... انقلاب چيزي بالاتر از يك شورش
موفقيت آميز است و حق نيست هر كودتا را انقلاب بخوانيم (نظريه انقلاب
در اسلام ص 34 ) .
انبيا الهي دو هدف عمده را وجهه همت خود
مي ساختند :
1 ـ فراخوان مردم جهان به پرستش و عبادت خداي يگانه جهت
تحقق و هدف آفرينش انسان
2 ـ تنظيم و اصلاح روابط انساني بر مدار عدالت و برقراري
قسط و عدل .
مردمي كه به يك مكتب ايمان و اعتقاد دارند و به ارزش هاي
معنوي آن شديدا وابسته اند وقتي مكتب خود را در معرض
آسيب مي بينند و آن را آماج حمله هاي بنيان برافكن مشاهده
مي كنند , دست به قيام مي زنند و بدين ترتيب انقلابي با ماهيت
اعتقادي و ايدئولوژيك به وجود مي آورند.

|