روزنامه جمهوري اسلامي 06/11/1383 صفحه جبهه و جنگ
وجودش فراتر از نيازهاي سپاه بود




گفت وگو با سردار سرتيپ دوم پاسدار « عليرضا شيخ رباط » معاونت هماهنگ كننده اطلاعات نيروي زميني سپاه در رابطه با سردار سرلشگر پاسدار شهيد « اسماعيل دقايقي » فرمانده لشكر 9 بدر
گفت و گو از : مهدي بابازاده
اشاره : سردار سرلشكر پاسدار شهيد « اسماعيل دقايقي » به سال 1333 هجري شمسي در بهبهان چشم به جهان گشود و سي و دو سال بعد در منطقه شلمچه (عمليات كربلاي پنج ) در حالي كه فرماندهي لشكر 9 بدر (مجاهدين عراقي ) را برعهده داشت جاودانه شد . بمناسبت هجدهمين سالگرد شهادت اين سردار دفاع مقدس با يكي از ياران و همرزمان ايشان سردار سرتيپ دوم پاسدار « شيخ رباط » معاونت هماهنگ كننده اطلاعات نيروي زميني سپاه گفت و گويي انجام داده ايم كه از نظر شما مي گذرانيم .
به عنوان اولين سوال بفرمائيد به لحاظ شخصيتي و خانوادگي , شهيد بزرگوار دقايقي , چه وضعيتي داشت
اسماعيل خانواده اي سنتي , بسيار مذهبي و قابل قبولي داشت . خانواده اش , خانواده معقولي بودند و از لحاظ عرفي و پيشينه مذهبي احترام خاصي در ميان مردم منطقه داشتند. من شنيدم كه گاها خود آقا محسن (رضايي ) هم در قضاياي قبل از انقلاب دوره هايي نزد خانواده اسماعيل مي آمد و ماندگار مي شد و پس از چندي به جاي ديگر مي رفت .
اساسا خانواده خوش نامي هستند. خود اسماعيل هم در برخورد با افراد , فوق العاده تاثيرگذار بود يعني جذبه عجيبي داشت و اين براي همه بود. يعني به نظر نمي آيد كه بتوان حد و مرزي براي آن قائل شد. چه براي كسي كه مخالف او بود و در آن اوايل جزو گروههاي چپ و التقاطي بود و چه بر افراد ديگر كه موافق وي بودند , تاثير مثبت مي گذاشت ; يعني در برخوردهايي كه من از اسماعيل مي ديدم او يك شخصيت مقدسي در نزد همه داشت . و هيچ خدشه اي نمي شد بر اسماعيل وارد كرد. حالا تا خود فرد در معرض چنين شخصيتي قرار نگيرد و احساسش نكند نمي تواند آن را بفهمد.
شخصيت تاثيرگذار شهيد دقايقي به چه نحوي بود و به نظر شما چگونه كسي داراي چنين ابعادي مي شود
يادم هست يك وقتي در سپاه نشسته بوديم و با اسماعيل تلويزيون تماشا مي كرديم . همان زمان چهره اي را در تلويزيون نشان دادند كه من گفتم : « نگاه كن به نظرم مي آيد مثلا اين شخص اينطوري باشد. »
تا اين جمله را گفتم , برگشت و به من گفت : « چرا اين حرف را زدي »
گفتم : « آخه قيافه اش اين طوري بود. »
اسماعيل گفت : « چرا به قيافه افراد قضاوت مي كني هيچ وقت روي قيافه افراد قضاوت نكن . »
اين خاطره براي سال 59 بود . اسماعيل راجع به اين قضيه خيلي با من صحبت كرد و حقيقتا روي من هم اثر گذاشت . خب نگاه كنيد وقتي تفكر يك فرد در سال 59 اين گونه باشد , آدمها را به يك نحو ديگري نگاه مي كند . شايد اين نگاه رمز اين بود كه او مي توانست با همه آدمها ارتباط برقرار كند و ارتباطي تاثيرگذار داشته باشد. گاهي آدم با فردي ارتباط برقرار مي كند اما معلوم نيست كه تاثير بگذارد يا پذيرفته شود. اما اسماعيل از آن دسته بود كه هميشه جريانش يك طرفه بود. يعني وقتي با شما ارتباط برقرار مي كرد. كاملا يك طرفه تاثير مي گذاشت و شما شيفته اين آدم مي شديد و اين حرف ها را آن موقع ايشان به من زد.
و حقيقتا او اينگونه بود; يعني اسماعيل فردي نبود كه روي آدمها پيش داوري كند. به دليل اينكه او پس از انقلاب در كوران مبارزه بود و كاملا به جريانات و مسائل گذشته آگاهي داشت .
اما در مورد قسمت دوم سوالتان بايد بگويم كه انسان ممكن است در مراحل رشد خود به يك معارفي هم برسد. ولي اينكه اين معرفت با شخصيت او عجين شود چيزي است كه فقط در بعضي از آدمها رخ مي دهد. طوري كه آنقدر معرفتش با اخلاق و رفتارش عجين مي شود كه اگر حرف هم نزند و افرادي در حوزه اي از ايشان قرار گيرند احساس مي كنند كه در حال تغيير هستند و خودشان را جمع مي كنند. مثلا حضرت امام (ره ) را در نظر بياوريد. آدم كه نزديك بيت امام (ره ) مي شد كم كم احساس مي كرد كه دارد يك اتفاقاتي برايش مي افتد. به نظرم ميزان اين تاثير فضاي وجودي آدمها , به ميزان معرفت و عجين شدن آن با شخصيت وجودي آن فرد برمي گردد. اسماعيل هم از اين شعاعهاي وجودي داشت . وقتي در مقابلش قرار مي گرفتي احساس مي كردي كه در يك فضاي قدسي قرار گرفته اي و واقعا اينطور بود من يادم هست آن موقع افرادي مثل آقاي خلخالي يا خود آقا محسن به لحاظ شخصيتي وزنه اي بودند كه وقتي به حريم اسماعيل مي رسيدند , احساس مي شد كه نوعي از تواضع در رفتارشان ايجاد مي شود. زماني هم كه اسماعيل شهيد شد. آقا محسن به منزلشان آمد و با ناراحتي گفت : « مگر من نگفتم كه نگذاريد او جلو برود , چرا گذاشتيد. »
حالات او طوري بود كه آدم احساس مي كرد كه گويي ثلمه اي بر او وارد شده است .
شهيد در ارتباط با خود شما به چه مواردي تاكيد داشتند
يادم هست كه آن موقع , ما به عنوان بچه هاي حزب اللهي خيلي به سر و وضع خودمان نمي رسيديم . چون فكر مي كرديم كه اگر خوش تيپ بگرديم يا لباس اتو كرده بپوشيم و عطر بزنيم , با توجه به تفكراتي كه آن موقع بود , به سمت ظواهر دنيايي كشيده مي شويم .
يك بار در مسجد بوديم كه اسماعيل راجع به اين قضيه با من صحبت كرد. او گفت : « چرا اين جوري لباس مي پوشي »
گفتم : « چطور »
گفت : « بچه مسلمان اين گونه لباس نمي پوشد! بايد به خودتان برسيد , مرتب و تميز بپوشيد , عطر بزنيد و.... »
آن موقع در ميان طيف صميمي بچه ها , چون بنده يك حالت سر گروه را داشتم , اسماعيل روي من تاكيد مي كرد كه اگر تغييري در رفتار من ايجاد شد , خود به خود روي بقيه هم يك اثراتي خواهد گذاشت . لذا شخصيت اسماعيل فوق العاده معنوي , ارزشي و بسيار تاثيرگذار بود.
از آنجائيكه شهيد دقايقي بنيانگذار سپاه اميديه بود چه تاثيراتي بر بچه هاي آنجا داشت
سپاهي كه در منطقه اميديه تشكيل شد و خيلي چيزهايي كه بعدها آن سپاه داشت و بچه هايي كه از آن زمان ماندند حاصل تلاش اسماعيل بودند. اسماعيل بود كه اينها را جمع كرد و بر روي آنها تاثير گذاشت . اگر در منطقه اميديه يك تحقيقي كنيد , به لحاظ آماري , تعداد شهدا , جانبازان و آزاده هاي آن به نسبت ـ كه قبل از جنگ بخش بود و زير نظر بهبهان قرار داشت ـ تنه به تنه يك شهرستان مي زند. از طرفي سپاه كه در اميديه ايجاد شد بعدها در تشكيل سپاه رامهرمز , رامشير و گچساران مشاركت كرد. و مي توان گفت سپاه اميديه اولين سپاهي بود كه به همراه سپاه خرمشهر و آبادان , پيش از شروع جنگ در خط مرزي حاضر شد. يعني عراق هنوز حمله نكرده بود كه سپاه اميديه در « خين » مرز گرفت و اولين شهيد جنگ تحميلي به لحاظ كتبي كه موسسه تحقيقات سپاه منتشر نموده است رزمنده اي بود از سپاه اميديه و در نوار مرزي « خين » , به نام شهيد دستياري .
اينها را مي گويم تا شما بفهميد كه اسماعيل چه چيزي را در آنجا پايه ريزي كرد. وقتي هم عراق حمله كرد و از سوي پل نور وارد « خين » شد. اولين نيروهايي كه جلوي عراقي ها ايستادند بچه هاي سپاه اميديه بودند كه اين را با اسناد و مدارك مي توان ثابت كرد. فرمانده آن بچه ها هم كه هنوز زنده است , برادر نساج است . در واقع يكي از مظلومترين بچه هايي كه در خرمشهر جنگيدند و در دل بچه هاي خرمشهر ثبت شده اند , بچه هاي اميديه بودند كه من شنيدم وقتي بحث يادواره شهداي خرمشهر مطرح شد , امام جمعه خرمشهر گفته بودند كه اگر در يادواره خرمشهر , بحث بچه هاي اميديه مطرح نشود , من قبول ندارم . يعني سهمي كه بچه هاي اميديه در خرمشهر داشتند به اندازه بچه هاي خرمشهر بود و خيلي قصه اين بچه ها زيباست .
نساج در كنگره شهداي خرمشهر به من گفت : « وقتي عراقي ها به سمت پل نور و خين آمدند , بچه هاي اميديه پل را منفجر كردند. بعد همان روز تحقيقات سپاه به منطقه آمد و آن حادثه را بعنوان گزارش روزانه جنگ گزارش نمود. »
نساج مي گفت : « با او هم مصاحبه كرده بودند و او گفت : يك تيپ جلودار هر لشكر عراق بود . و تيپ عراقي ها با بچه ها ـ كه بين 7 تا 10 نفر بودند درگير مي شد. »
به استناد شنود لشگر 92 اهواز در آن روز , تيپ عراقي وقتي با مقاومت بچه ها روبه رو مي شود با لشگرشان تماس مي گيرد كه : با مقاومت شديدي رو به رو شديم و امكان پيشروي نيست و درخواست تيپ كمكي مي كند و لشگر هم تيپ كمكي مي فرستد كه وقتي تيپ كمكي مي آيد , بچه ها به ناچار به طرف خرمشهر عقب نشيني مي كنند كه بعد از آن يك قصه خيلي قشنگي رخ مي دهد كه من هميشه مي گويم كه اين قصه ; قصه شب عاشورا و وداع امام حسين با نيروها و بيعت مجدد آنهاست .
نساج مي گفت كه بعد از دو روز درگيري , بچه ها خيلي خسته شده بودند. لذا با 10 , 15 تا از بچه ها به خرمشهر آمديم . نزديك غروب بود و وضع خيلي خراب بود. عراقي ها به شهر آمده بودند و هر آن احتمال سقوط خرمشهر وجود داشت . به مدرسه اي در خرمشهر رفته بوديم . بچه ها خسته بودند و دو روزي هم بود كه غذا نخورده بودند. يك قابلمه برنج بود كه همه دورش ريخته بودند و مي خوردند. جهان آرا هم در حياط مدرسه بود كه من پيشش رفتم . جهان آرا گفت : « عظيم خيلي زحمت كشيديد. مي دانم بچه هاي شما خيلي خسته شدند , شهيد داديد , مجروح داديد. ولي عراقي ها آمده اند و الان پشت گمركند. امشب نه , فردا شب , خرمشهر سقوط مي كند و هر كسي اينجا باشد شهيد مي شود. از نظر من شما كار خودتان را انجام داديد. امشب به سمت آبادان برويد و از آنجا به عقب برگرديد , از بابت من هم نگران نباشيد. »
عظيم مي گويد : اين را كه جهان آرا به من گفت , ياد امام حسين (ع ) و يارانش افتادم كه فرموده بود : « اينها با من كار دارند و شما برويد » خلاصه به اتاقي كه بچه ها در آن بودند رفتم . بچه ها گفتند : جهان آرا چه كار داشت وقتي قضيه را براي بچه ها گفتم , بچه ها يك نگاهي به يكديگر كردند. يكي از آنها گفت كه پس غيرت ما كجا رفته كه چنين كاري انجام دهيم . ديگري گفت : برگرديم چه كار كنيم اين چند روز مانديم و شهيد داديم حالا مي خواهيم برگرديم . آن يكي گفت : بچه هاي شهيد را چه كار كنيم
واقعا صحنه عجيبي بود. بعد عظيم بوديد كه اين گونه است پيش جهان آرا رفت و گفت : (بچه ها برنمي گردند.)
جهان آرا هم او را بغل مي كند و مي گويد : « عظيم ! زنده ام كردي . »
در همان شب هم بچه ها نزديك گمرك رفتند و چون هوا تاريك بوده و جايي را نمي ديدند , نزديك عراقي ها مستقر مي شوند كه فرداي آن روز صحنه هاي عجيبي رخ مي دهد و بچه هاي زيادي شهيد مي شوند.
خب ! اين سپاه را اسماعيل تشكيل داد و به اعتقاد من اين بچه ها , بچه هاي اسماعيل بودند و از روح و معنويت اسماعيل , اين سپاه تشكيل شد. من يادم هست وقتي كه آزادگان به كشور برگشتند بچه هاي اميديه به دليل اينكه اميديه بخش بود و چندان به آن توجه نمي شد به استانداري رفتند. آن روز آقا رحيم هم آنجا بود , وقتي آقا رحيم متوجه آنها شد به استاندار گفته بود كه : اينها بچه هاي اميديه اند و به اميديه اين طوري نگاه نكن . من مي دانم كه اميديه چه كار كرد. بعد دست بچه ها را در دست استاندار گذاشت .
لذا تاثيراتي كه اسماعيل در منطقه گذاشت تا مدتها ماند و حداقل بچه هايي كه آنجا بودند بعدا تاثيراتش را در جاهاي ديگر گذاشتند.
قبل از تشكيل و بنيانگذاري سپاه اميديه , شهيد دقايقي در كجاها فعاليت مي كرد
اسماعيل در قبل از جنگ به همراه آقاي شمخاني , در سپاه خوزستان بود و كار ستاد را انجام مي داد و در بحرانهاي خلق عرب در خوزستان خيلي زحمت كشيد. يك دوره اي هم از جبهه جدا شد و به قم رفت و مسئول حفاظت شخصيتها شد. او در اين مدت به سراغ مطالعه رفت و به تحقيق پرداخت . يعني احساس مي كنم كه اين دوره هم يك تحولي در او ايجاد كرد. و به هر حال روي خودش كار علمي و معرفتي انجام داد. بعد از آن , دوره مالك اشتر كه شبيه دوره دافوس ارتش بود را پشت سر گذاشت كه اين اولين دوره اي بود كه تشكيل شد . بعد از آن به لشكر 17 رفت و با شهيد زين الدين همراه شد كه پس از چندي با مجاهدين عراقي كار كرد.
مجاهدين عراقي چه كساني بودند
نطفه اصلي آنها , معارضين عراقي بودند كه به ايران آمده بودند و به عنوان مخالفين رژيم عراق و تحت نام مجلس اعلا شناخته مي شدند و شاخه اي نظامي تشكيل داده بودند. آنها هم به لحاظ حوزه تفكرات سياسي شان اختلاف نظر زيادي داشتند و ادعاهاي خاصي مطرح مي كردند و اين اختلافات در حوزه تفكرات نظامي شان هم سرايت كرده بود. اسماعيل آنها را جدا كرد و شكل نظامي به آن ها داد. كاري هم كه اسماعيل كرد به نظر من كار ساختاري شديدي نبود و چيزي كه باعث شد اين انسجام شكل بگيرد شخصيت اسماعيل بود. به طوري كه وقتي اسماعيل پيام مي داد و حرف مي زد , كسي روي كلام او حرفي نمي زد. در واقع در آن زمان , اسماعيل نطفه نظامي لشگر بدر را پايه ريزي كرد.
قبل از اسماعيل هم بدريون بودند اما واقعا نتوانسته بودند به يك انسجام درست و حسابي برسند و روزي كه اسماعيل آمد هيچ چيزي نداشتند و به شدت درگير اختلافات بودند كه اسماعيل آنها را سازماندهي كرد و در عمليات كربلاي 2 تحت عنوان لشگر بدر از توابين عراقي استفاده نمود. بطوريكه همين الان كساني كه از لشگر بدر مانده اند به تشبيه در حد يك پيغمبر ايشان را مي پرستند.
در آن زمان من به مرخصي رفته بودم كه يك پيامي از اسماعيل رسيد كه فلاني جايي نرود تا من بيايم . من هم در خانه ماندم و ايشان آمد و گفت كه در پيران شهر بودم و كسي نيست كه كمكم كند , لذا پيش من بيا.
من هم با اينكه برنامه هايي در جاهاي ديگري داشتم , موافقت كردم و با يكي از دوستان به نام شهيد علي دادي ـ كه از نيروهاي قديمي بود ـ قصد رفتن كرديم . همان شب اعزام , خانم علي دادي وضع حمل كرد اما او بدون اينكه بچه اش را ببيند وصيت نامه اي نوشت و اسم او را تعيين كرد و با من به پيران شهر آمد و بصورت بسيار مظلومانه به شهادت رسيد.
اينها صحنه هايي است كه در جنگ اتفاق افتاد و گاهي كه به آن فكر مي كنم قلبم درد مي گيرد. خلاصه اسماعيل واقعا دست تنها بود و به تنهايي 2 گردان عراقي را جمع كرده بود كه از توابين بودند و بابت آنها خيلي نگراني وجود داشت . در نظر بگيريد كه اسير عراقي را آزاد بكني , سازماندهي كني , اسلحه به او بدهي و او را به عمليات ببري . كه اسماعيل اين جسارت را داشت كه الحمدالله هم مشكلي به وجود نيامد.
يادم هست آقا رحيم يك روز قبل از عمليات كربلاي 2 آمده بود تا وضعيت را چك كند. من و اسماعيل هم رفتيم تا وضعيت را گزارش دهيم . من گزارش وضعيت اطلاعاتي منطقه را دادم و اسماعيل هم مانور لشگر را توضيح داد. تنها لشگري كه آماده بود , ما بوديم . شهيد كاوه هم آنجا بود كه در همان عمليات شهيد شد . از طرفي لشگر 10 هم با سردار فضلي آمده بود ولي تنها يگاني كه هم شناسايي معابر را انجام داده بود و هم گردانها را آماده كرده بود ما بوديم و از نظر آقا رحيم هم ما بدون نقص بوديم و شب بعدش هم عمليات شروع شد . اما نكته جالب اينجا بود كه 5 , 6 روز قبل از عمليات , 2 سرباز عراقي كه راننده بودند از همان محوري كه ما كار مي كرديم به ما پناهنده شدند كه من نگذاشتم آنها را تحويل دهند. چون اطلاعاتشان از مسير جبهه ها و سنگرها خوب بود.
شب قبل از عمليات هم به اسماعيل گفتم كه يكي از آنها را مي خواهم به عمليات ببرم كه او هم قبول كرد ولي آن عراقي را مختار گذاشتم , كه او هم با شوق فراوان پذيرفت . دو نارنجك دستي يك كلاشينكف با جيب خشاب به او دادم و گفتم : « هر جا من رفتم پشت من باش تا جايي كه من بگويم . »
يكي دو تا از بچه ها كه آنجا بودند گفتند كه اين اسير عراقي است , نكند اتفاقي بيافتد
ولي دلم راه داده بود او واقعا به سمت ما برگشته است .
عمليات ساعت 1,10 بامداد شروع شد و جهنم باران آتش از سوي دشمن سرازير شد. يادم هست هر جا كه مي رفتم همين طور مي دويد و پشت سرم مي آمد. تا اينكه در يك گردنه اي گير كرديم . آتش خيلي سنگين بود. لذا وارد كانالي شديم كه چند دقيقه بعد ديگر او را نديدم . فردا صبح , حول و حوش ساعت 11 به قرارگاه برگشتم ولي از هر كسي سراغ او را گرفتم كسي او را نديده بود . خيلي دلم شور مي زد . تا اينكه ساعت 4 و 5 بعدازظهر بود كه با 7 و 8 نفر افسر عراقي كه جلويشان انداخته بود و با كلاشينكف پشت سرشان مي آمد , پيدايش شد. سپس مرا در بغل گرفت و با من روبوسي كرد.
يك مقداري هم در مورد ابعاد نظامي شهيد دقايقي صحبت بفرمائيد.
به نظر من اگر به تفاوت ميان فرمانده و مدير برسيم راحت تر مي توانيم اين مفهوم را درك كنيم . در وهله اول به نظر مي رسد كه عملكردشان تقريبا به لحاظ ساختار سازماني يكي باشد. يعني هر دو , هدف گذاري , برنامه ريزي , نظارت , كنترل و هدايت مي كنند ولي وقتي مقداري مطالعه كردم به مفهومي رسيدم كه آن را در جامعه شناسي « نفوذ قدرت » مي گويند.
هم مدير و هم فرمانده قدرت را اعمال مي كنند. مدير به لحاظ ساختارهاي سازماني و امكاناتي كه در اختيارش است قدرت را اعمال مي كند ولي اعمال قدرت فرمانده از جنس معنوي است . صدام مردم عراق را براي جنگ بسيج كرد ولي شما نوع كاركرد بسيج مردمي در عراق را با ايران مقايسه كنيد. الان هم به مانند گذشته كسي در عراق از صدام خوشش نمي آيد ولي هنوز امام (ره ) در قلوب مردم ايران جا دارد.
فرق فرمانده با مدير تقريبا از همين نوع است . يعني فرمانده نوع كارش از جنس رهبري است . رهبري با دلها كار دارد و نوع اعمال و اراده اش از نوع نفوذ معنوي است . اما صدام براساس قواعد مديريتي , مردم عراق را مجبور به جنگ كرد.
به نظر من فرماندهاني در جنگ ما موفق بودند كه توانستند در اين سطوح كارآمدتر باشند. يعني توانستند در قلبها نفوذ كنند مثل شهيد باكري , زين الدين و حاج همت . ولي آن فرماندهاني كه به اين جنبه فرماندهي توجه نكردند و يا در كار كرد كلاسيك مديريتشان جلو رفتند به نظر من نتوانستند ماندگار شوند.
در فرماندهان عراقي هم همين طور بود. شما اگر بعضي از فرمانده هان عراقي را نگاه كنيد كه اسمشان ماندگارتر است مانند (ماهر عبدالرشيد) مي بينيد كه توان شخصيتي بالايي داشتند يا در غرب « رومل » و « مونت گومري » كه ماندگار شدند.
بخشي از ماندگاري اينها به توفيقات نظامي شان برمي گردد ولي بخش زيادي از توفيقات نظامي شان , به توان شخصيتي شان برمي گردد.
اسماعيل هم در فرماندهي اش به شدت اين عامل را در اختيار داشت و آن عاملي كه باعث مي شد كه به خوبي سازمان را به حركت درآورد و مجموعه را داراي انگيزش كند و به سوي هدفي كه تعيين شده بود سوق دهد همان توان نفوذ معنوي (كاريزماتيك ) او بود. يعني اسماعيل در هر تشكيلاتي كه وارد مي شد به خوبي مي توانست در مجموعه روحيه ايجاد كند.
براي مثال در كربلاي 4 ما تقريبا اهداف نظامي مان را از دست داده بوديم و فقط جزيره مينو مانده بود. وضعيت پايداري جزيره نيز بسيار سست بود. يعني شايد خيلي فكر نشده بود كه جزيره حفظ شود و بيشتر تلاش اين بود كه طلائيه از دست نرود كه اين طور هم شد.
اسماعيل در مورد عمليات خيبر مي گفت : واقعا صحنه وحشتناكي بود و حقيقتا آنهايي كه در آنجا ماندند را بايد اصحاب امام حسين بناميم . يعني زمين و زمان با آتش دوخته مي شد و بچه ها هم پشتيباني نداشتند.
او مي گفت : در اين وضعيت پيام امام رسيد كه جزيره را نگه داريد. وقتي اين پيام به گوش بچه ها رسيد تانكهاي عراقي به صورت دشتبان آرايش گرفته بودند و شليك مي كردند. من هراسان مي دويدم كه يك بسيجي را پشت يك خاكريز ديدم كه وضو مي گيرد. گفتم : تانكها دارند مي آيند. با يك حالتي سرش را از خاكريز بالا آورد. نگاهي كرد و گفت : هنوز زود است , نزديك نشده اند. يعني با پيام امام آرامش عجيبي در بچه ها ايجاد شده بود كه اسماعيل مي گفت : اين صحنه هيچ وقت از ذهنم خارج نمي شود.
شاخصه ديگر اسماعيل در فرماندهي , مشورت گرفتن بسيار خوب او از عناصر نزديكش بود. يعني وقتي كه من به عنوان مسئول اطلاعات در خدمت ايشان بودم , واقعا احساس خوشايندي داشتم . چون اسماعيل خوب حرفم را مي گرفت و به خوبي مشورت مي كرد. حالا ما فرماندهاني در جنگمان داشتيم كه يك مقداري تكروي داشتند. يعني اجازه اظهارنظر به بقيه نمي دادند. اما اسماعيل اين حالت عزت نفس و رضايتمندي را به خوبي با آنهايي كه به عنوان عناصر اول با او كار مي كردند , ايجاد مي كرد.
وقتي به اسماعيل توضيح مي دادي هيچ چيز نمي گفت , آرام مي نشست و كاملا به كلام شما گوش مي داد و بعد هم اگر حرف و نظري داشت , مي داد. شايد يكي از علل توفيقاتي كه با عراقي ها داشت اين بود كه واقعا به آنها احترام مي گذاشت . در واقع مديريت مشاركتي را خيلي خوب اعمال مي كرد , هر چند كه در آخر , نظر خودش را مي داد ولي در اين فرآيند , عناصر خود را به خوبي درگير مي كرد و مشاركت مي داد و خروجي كار هر چه بود و به هر تصميمي مي رسيد , همه احساس رضايت مي كردند. و اين واقعا تاثير مثبتي داشت .
از طرفي چون فرمانده براي آن عناصري كه با او كار مي كنند هم به لحاظ اخلاق و رفتار و هم در خصوص حضور در صحنه هاي نبرد بايد الگو باشد , شجاعت او بسيار تاثيرگذار بود. بارها اسماعيل را ديده بودم كه در زير باران آتش خمپاره و گلوله با صلابت و سر پا حركت مي كرد كه گويا همه چيز در امنيت و آرامش است در حاليكه حتي خود عراقي ها هم در زير آتش خودشان در كانالهاي موجود به هم فشرده مي شدند.
اسماعيل در كربلاي 5 شهيد شد و جنگ هم تمام شد اما گاها كه با بعضي از دوستان صحبت مي كنيم , فكر مي كنم كه اگر امثال شهيد زين الدين , باكري , همت و دقايقي مي ماندند خيلي از خلاها را در مجموعه كشور خوب پر مي كردند و وجودشان فراتر از نيازهاي سپاه بود , اما باز به اين مي رسم كه جاي آنها همانجايي بود كه خدايشان برد.
تهيه و تنظيم : مديريت حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس
معاونت فرهنگي نيروي سپاه
بارها اسماعيل را ديده بودم كه در زير باران آتش خمپاره و گلوله با صلابت و سر پا حركت مي كرد به گونه اي كه گويا همه چيز در امنيت و آرامش است . در حاليكه حتي خود عراقي ها هم در زير آتش خودشان , در كانالهاي موجود به هم فشرده مي شدند.
اسماعيل مي گفت : من هراسان مي دويدم كه يك بسيجي را پشت يك خاكريز ديدم كه وضو مي گيرد. گفتم : تانكها دارند مي آيند. با يك حالتي سرش را از خاكريز بالا آورد , نگاهي كرد و گفت : هنوز زود است , نزديك نشده اند.