
شاهد
سيصد و پنجاه و ششمين شماره نشريه « شاهد » ماهنامه
سياسي , اجتماعي , علمي , ادبي و هنري بنياد شهيد انقلاب اسلامي منتشر
شد.
اين شماره از « شاهد » كه ويژه دي ماه در پيشخوان روزنامه فروشي ها
قرار گرفت . مطالب زير را در خود گنجانده است .

سخن نخست ـ دريچه اي به صبح ـ بيانات ـ سياسي (از دلالي تا
ماجراجويي ) ـ گفت و گو(جنگ براي نسل امروز چيز آشنايي نيست ) ـ
مقاله وارده (شهيد و شهادت ) ـ گزارش ويژه (تحسين نشر شاهد در سومين
جشنواره ادبيات پايداري ـ جبهه و جنگ (كربلاي پنج ) ـ لحظه هاي
ارغواني ـ ادبيات ديني ـ ديدار سبز ـ آموزش و پرورش (نقش تربيت در
پيشبرد علم ـ اجتماعي (زبان و شوخي زياد) ـ از قلم شما (به استقبال
دعاي عرفه ـ هواي ديگر(چاپار رسيدند) و همدل
شاهد نوجوان
سيصد و شصت و يكمين شماره نشريه « شاهد نوجوان ) ماهنامه
فرهنگي , اجتماعي بنياد شهيد انقلاب اسلامي منتشر شد.
بعد از سلام (نسلي آماده پيكار , در وقت حادثه ) كلمات سبز(خيلي
كارها هست ) ـ در سايه سار ولايت ( سقوط فرهنگ غرب و حاكميت جهاني
اسلام ) ـ تقويم سرخ ـ يادهاي ماندگارـ داستان ـ مردي از تبار شهداي
بدر ـ مسابقه قرآني ـ حرفي از آن هزاران (زمزمه عشق در هنگامه نبرد ـ
داستان (زينت پدر) ـ دانستني هاي علمي ـ كوتاه , جالب , خواندني ـ پاسخ
به نامه ها ـ از قلم شما(درك حضور معبود ـ اراده كن و وارد عمل شو و
دوستان مجله و برندگان مسابقات عناوين مهم اين شماره از « شاهد
نوجوان » مي باشد كه ويژه دي ماه بر روي پيشخوان روزنامه فروشي ها به
چشم مي خورد.

|
هفده سال درد و رنج را تحمل كرد اما هرگز شكايتي نكرد
|

گفت وگو با مادر جانباز شهيد « حسين دخانچي »
به روز جمعه به ما مرحمت نمود يزدان
يگانه طفل تشنگي چو يوسف كنعان
اين بيت شعري بود كه آخرين جمعه مرداد ماه 1344 براي طفلي سروده شد
كه همانند ديگر نوزادان چشمش را به دنيايي رنگارنگ مي گشود و شهيد حسين
دخانچي اين دنياي رنگارنگ را با خداي خود معامله كرده و اين معامله زيباترين
و پرسودترين معامله بود. در چهارده سالگي عازم جبهه شد. در نوزده سالگي از
ناحيه گردن قطع نخاع شد و پس از هفده سال تحمل درد و رنجي شيرين , شب
هجران به سر آمد و عاشقانه ترين وصل را لبيك گفت تا به ما خفتگان گم كرده
راه , عاشقانه زيستن و عاشقانه رفتن را ثابت كند.
شهيد حسين دخانچي جانبازي كه بيست سال قبل از ناحيه گردن قطع نخاع
شد كسي بود كه در صبر و استقامت زبانزد خاص و عام بود. شهيد دخانچي از
جمله جانبازاني بود كه به مقام رضا رسيده بود. صبوري و شكرگزاري را سرلوحه
زندگي خود قرار داد و پس از هفده سال صبر عاشقانه به آرزوي ديرينه خود يعني
شهادت رسيد.
در آستانه سومين سالگرد شهادت ايشان و برگزاري يادواره شهداي جانباز
قم پاي صحبت هاي مادر شهيد حسين دخانچي مي نشينيم .
ث بعنوان اولين سوال بفرمائيد بارزترين خصوصيت حسين آقا چه بود
صبر و تحمل حسين مهم ترين خصوصيت اخلاقي او بود. حسين هميشه
صبور بود. از همان ابتداي تولد اين خصيصه با او همراه بود. پس از تولد به انواع
بيماري ها مبتلا شد اما با وجود كمبود امكانات درماني همه آن بيماري ها را تحمل
كرد و جان سالم به در برد. حتي دكتر « حسين » هم به اين قضيه پي برده بود به
طوري كه هر وقت مراجعه مي كردم مي گفت : « باز هم حسين مظلوم را آورديد » و
اين صبوري و مظلوميت تا آخرين لحظه زندگي با او بود. هفده سال رنج و درد را
تحمل كرد اما هرگز شكايتي نكرد و هميشه راضي بوده و خدا را شكر مي كرد.
ث ايشان چقدر درس خوانده بود
حسين كلاس سوم راهنمايي بود كه جنگ شروع شد. با آغاز جنگ درس را
رها كرد و رفت جبهه , مي گفت : « الان وظيفه ما دفاع از كشور است » . رفت و عضو
بسيج شد و پس از گذراندن دوره هاي آموزشي عازم جبهه شد.
اما بعد از جانبازي به تحصيلات خود ادامه داد. پس از اخذ ديپلم در آزمون
ورودي به دانشگاه شركت كرد و در رشته زبان قبول شد. اما چون رفت و آمد
برايش مشكل بود و نمي توانست سركلاس حاضر شود انصراف داد و مشغول
كارهاي كامپيوتري شد. حسين هرگز نمي خواست براي ديگران ايجاد زحمت كند
به همين دليل هم از ادامه تحصيل منصرف شد.
ث اولين باري كه حسين را بدرقه كرديد
اولين باري كه حسين را بدرقه كردم , چهارده ساله بود. البته روزهاي اول
جنگ همه رزمندگان كم سن و سال بودند. وقتي به ايستگاه راه آهن رسيديم روي
تكه كاغذي كه همراه داشتم آيه سوم سوره مباركه ياسين را نوشتم و به حسين
دادم . همين كه اين كار را كردم . بچه هايي كه آن جا بودند يكي يكي اطرافم جمع
شدند و گفتند براي ما هم بنويس . رفتم و مقداري كاغذ تهيه كردم و براي همه
آن ها نوشتم . حسين اعتقاد خاصي به اين آيه داشت و مي گفت : بارها به خاطر
وجود اين آيه از ديد دشمن پنهان مانديم .
حسين آنقدر مشتاق رفتن بود كه خودم را آماده شهادت او كردم و هميشه
آماده شنيدن اين خبر بودم .
ث مرخصي هاي حسين آقا به چه شكلي بود
وقتي به مرخصي مي آمد , روز دوم و سوم كه مي شد عزم رفتن مي كرد. پدرش
مي گفت : « بيش تر بمان , ديگران هم نوبت دارند. »
اما حسين مي گفت : « من كاري به نوبت و ديگران ندارم . بايد بروم » همان چند
روزي را هم كه مي ماند همه وقتش را در پايگاه هاي بسيج مي گذراند و كم تر او را
مي ديديم . حتي چند باري را هم كه مجروح شده بود حاضر نشد تا بهبودي كامل
در خانه بماند. وقتي مجروح مي شد براي اين كه ما نگران نشويم حاضر نمي شد
در بيمارستان بماند و قبل از آن كه با خبر شويم به خانه مي آمد اما قبل از بهبودي
دوباره بر مي گشت .
ث مسووليتشان در جبهه چه بود
حسين در جبهه هميشه به عنوان خط شكن و تك تيرانداز فعاليت مي كرد و
هرگز حاضر به قبول پست و مسووليتي نشد. مي گفت : « ما براي دفاع از كشور و
شهادت آمده ايم . »
تنها چيزي كه حسين را ناراحت مي كرد اسارت بود. هميشسه مي گفت كه
دلش نمي خواهد اسير شود. از قضا در عمليات رمضان چنين موقعيتي برايش
پيش مي آيد به اين ترتيب كه تير مي خورد به طوري كه قادر به حركت نبوده اما
وقتي خود را تنها مي بيند به راه مي افتد و از آن جا كه دشمن به صورت مثلثي
حمله كرده بود در تيررس دشمن قرار مي گيرد و به زمين مي افتد و گم مي شود. بعد
صداي عده اي را مي شنود كه به او نزديك مي شدند. با خود مي گويد : « بالاخره
اسارت قسمت ما شد. » اما وقتي افراد نزديك مي شوند متوجه مي شوند كه ذكر يا
اباصالح را سر مي دهند و خودي هستند و بالاخره نجات پيدا مي كند.
ث از چگونگي جانباز شدنشان چقدر مطلع هستيد
قبل از عمليات يك سري دوره آموزشي شناور غواصي را در قزوين و قم
گذراندند. زمان عمليات هم كه براي سوار شدن به قايق ها مي روند. فرمانده كه
شهيد مصطفي كلهر بوده از حسين مي خواهد كه بماند اما وقتي نگاه هاي مشتاق
حسين را مي بيند به او هم اجازه رفتن مي دهد و او هم با خوشحالي به استقبال
قسمت مي رود. در همين عمليات مجروح مي شود و از ناحيه گردن قطع نخاع
مي شود. شدت جراحات آنقدر زياد بوده كه اطرافيانش فكر مي كنند حسين
لحظه هاي آخر را مي گذراند و از او درخواست شفاعت مي كنند.
ث لحظه اي كه خبر جانبازي حسين آقا را شنيديد
زماني كه خبر مجروح شدن حسين را شنيدم به سرعت خود را به بيمارستان
رساندم . حسين را به بيمارستاني در اصفهان منتقل كرده بودند. تا آن زمان با يك
قطع نخاعي روبه رو نشده بوديم و شايد يكي از خطاهاي ما هم همين بود كه
ملاقات چنين كسي نرفته بوديم و به هيچ عنوان وضعيت يك فرد قطع نخاعي
براي ما قابل درك نبود.
حسين مرتب به هوش مي آمد و از هوش مي رفت . چند روزي طول كشيد تا
پزشكان نظر قطعي خود را اعلام كردند.
زماني كه به بيمارستان رسيديم . همه اتاق ها را گشتم اما حسين را پيدا
نكردم . خون و خاك و شن به طوري سرتا پاي او را پوشانده بود كه من هم او را
نشناختم . همه صورتش پوشيده از خون بود. تعداد مجروحان خيلي زياد بود و
رسيدگي به خوبي صورت نمي گرفت . بعد از گذشت سه روز حتي خون هاي
خشك شده صورت حسين را هم پاك نكرده بودند.
وقتي رسيديم گفتند خودتان بايد پرستاري كنيد. آن وضعيت به هيچ عنوان
برايم قابل درك نبود و از خدا تنها همين را خواستم كه همانطور كه قدرت
امضاي رفتن حسين را به من داد. قدرت درك و تحمل آن وضعيت را هم به من
بدهد.
ث پرستاري از حسين چگونه بود
با يك پارچه و مقداري آب گرم خون و خاك خشك شده صورتش را پاك
كردم . لب هايش كاملا خشك شده بود. وقتي به هوش آمد فقط مي گفت : « آب . »
اما پرستاران اجازه نمي دادند. تقريبا همه مجروحان همين وضعيت را
داشتند اما به علت خونريزي هاي داخلي اجازه آب خوردن را نداشتند. وقتي كه
اصرار و تشنگي آن ها را ديدم . مقداري آب ليموي شيرين را به دور از چشم
پرستاران به لب هاي آن ها زديم و همين باعث شد كه سرحال شوند.
ث عكس العمل شما وقتي كه شنيديد حسين قطع نخاع شده چه بود
حسين هميشه مي گفت تا زماني كه جنگ تمام نشده در جبهه خواهد ماند. به
همين علت ما هم هميشه منتظر خبر شهادت يا مجروحيت او بوديم و در واقع
خود را آماده كرده بوديم اما هرگز تصور نمي كرديم ممكن است روزي برسد كه
فقط سرش را بتواند حركت دهد. اما خداوند قدرتي عطا كرد تا با وضعيت حسين
كنار آييم .
ث عكس العمل خود حسين چه بود
حسين هيچگونه عكس العملي در برابر اين مساله نداشت . او از مدت ها قبل
خودش را براي هر وضعيتي آماده كرده بود و در مدت هفده سال درد و رنج هرگز
گله اي نكرد و هميشه خدا را شكر مي كرد و اگر كسي دعا مي كرد كه شفا يابد
مي گفت من با خدا معامله كرده ام و حاضر به پس گرفتن آن نيستم .
ث از وضعيت حسين آقا بعد از مجروحيت بگوئيد
بعد از بيمارستان , حسين را به آسايشگاه منتقل كردند. ما راضي
نمي شديم .اما پزشك او معتقد بود كه حسين حتما بايد مدتي را در آسايشگاه
كنار ديگر جانبازان بگذراند.
حسين فقط قادر به حركت سرش بود. مرتبا عرق مي كرد , حتي نفس كشيدن
هم برايش مشكل شده بود و گاهي براي بازدم بايد كمكش مي كرديم . هفت نقطه از
بدنش دچار زخم بستر شده بود و به دشت عفونت كرده بود بايد عمل مي شد اما
اجازه اعزام به خارجش را نمي دادند. عفونت به همه بدنش سرايت كرده بود و از
شدت عفونت دست و پايش جمع شده بود و ديگرقدرت خوردن را هم نداشت .
دو ماهي بود كه آنقدر عرق مي كرد كه تمام بالش و رختخوابش خيس مي شد
وضعيت حسين آنقدر ناراحت كننده شده بود كه بچه هاي آسايشگاه تصميم
مي گيرند براي اعتراض با ويلچر به منزل امام بروند كه حسين اجازه نمي دهد و
مي گويد : « من اجازه نمي دهم امام را ناراحت كنيد »
تا اين كه هنگام تحويل سال نو مهندس ميرحسين موسوي براي ديدن
جانبازان مي رود و وقتي وضعيت حسين را مي بيند , پرس و جو مي كند و از
مسوول اعزام به خارج جانبازان مي خواهد كه به سرعت ترتيب اعزام حسين را به
آلمان بدهند.
ث از آنجا چيزي برايتان تعريف كرده اند
وقتي حسين را به آلمان مي برند از شدت عفونت بيمارستان حاضر به
پذيرش نمي شود و مي گويند « مرده براي ما آورده ايد. كسي كه چند ماه است هيچ
ويتاميني به بدنش نرسيده چگونه معالجه شود.
بالاخره مي گويند : « ما از رگ گردن او را تغذيه مي كنيم . اگر جواب داد شروع
مي كنيم به معالجه . »
بالاخره با اين شرط پذيرفتند و تا سه ماه اين كار ادامه داشت و بدون
بي هوشي گردن حسين را سوراخ كرده بودند و از طريق رگ گردن تعذيه مي كردند
و حسين در اين مدت درد شديدي را تحمل مي كرد. اگر بيهوش مي كردند ممكن
بود ديگر به هوش نيايد.
بعد از سه ماه شروع كردند و عمل هاي جراحي مختلفي را روي او انجام
دادند.بالاخره زخم ها بهبود يافت . دست و پايش باز شد و قادر به حركت دست
چپ شد و بالاخره بعد از يك سال به ايران بازگشت . حالش خيلي خوب شده
بود به همين دليل ديگر اجازه نداديم به آسايشگاه برود.
ث از ازدواج ايشان بگوئيد
زماني كه حسين در جبهه بود هر چه اصرار مي كرديم حاضر نمي شد ازدواج
كند. بعضي مي گفتند برايش زن بگيريد تا دست از جبهه بردارد. اما مي گفت : « به
اين فكرها نباشيد تنها وظيفه من در حال حاضر دفاع از كشور است » .
قبل از مجروح شدنش بالاخره راضي شد اما به من گفت : « هرجا كه
خواستگاري رفتيد بايد بگوييد كه من مرد جنگم و اگر شب عقد كنم , صبح در
جبهه خواهم بود » .
اما طولي نكشيد كه قطع نخاع شد. نوزده ساله بود كه قطع نخاع بود و
داوطلباني راهم براي ازدواج داشت اما حاضر به ازدواج نبود . تا اينكه سال 76 با
خانمي كه داوطلب ازدواج با جانبازي با درصد بالا بود ازدواج كرد. قبل از
ازدواج هم وضعيت خود را كاملا براي همسرش تشريح كرد و به خواست و اصرار
خانم با او ازدواج كرد و حدود سه سال و نيم باهم زندگي كردند. دو سال با ما و
يك سال و نيم مستقل از ما زندگي كردند و به اين ترتيب حسين ما را , آرام آرام
براي جدايي آماده كرد.
ث توصيه براي جوانان امروز داريد
راه شهدا را ادامه دهند و پيرو خط امام و رهبري باشند.حسين علاقه خاصي
به ولايت و رهبري داشت و توصيه مي كرد كه همه به فرامين « آقا » عمل كنند.
هميشه پشتيبان ولايت باشند. همچنين حجاب و عفاف را رعايت كنند. روزهاي
آخر ناراحتي حسين از وضعيت نامناسب جامعه و جوانان بود و مي گفت : تحمل
اين وضعيت براي من سخت تراز اين هفده سال است وقتي بيرون مي رفت و
وضعيت ظاهري جوانان را مي ديد خيلي ناراحت مي شد.
ث از لحظه شهادت او بگوئيد
حسين بسيار آرام و پر غرور دعوت حق را لبيك گفت . آخرين باري كه در
بيمارستان به هوش آمد. سرش را به حالت تعظيم پائين آورد گويي براي كسي كه
ما نمي ديديمش اداي احترام مي كرد. آخرين جمله اي هم كه گفت اين بود : « دارند
جايگاهم را نشانم مي دهند. »
و اين مقامي است كه خداوند تنها به اوليا خود داده است كه قبل از مرگ
جايگاه ابدي آن ها را به آنان نشان مي دهد و حسين به چنين جايگاهي رسيده بود
و بالاخره در اولين روز اسفند 80 به آرزويش رسيد .
گفت و گو از : فاطمه عسگري
حسين آنقدر مشتاق رفتن بود كه خودم را آماده شهادت او كردم
و هميشه آماده شنيدن اين خبر بودم .
روزهاي آخر ناراحتي حسين از وضعيت نامناسب جامعه و
جوانان بود. او مي گفت تحمل اين وضعيت براي من سخت تر از اين
هفده سال است . و وقتي بيرون مي رفت و وضعيت ظاهري جوانان
را مي ديد , خيلي ناراحت مي شد.

معرفي كتاب
چشمي در آسمان
|

« چشمي در آسمان » عنوان كتابي است كه شامل خاطرات امير سرتيپ
خلبان شهيد « جواد فكوري » وزير دفاع كابينه شهيد رجايي است و توسط
انتشارات سازمان عقيدتي سياسي ارتش جمهوري اسلامي ايران به زينت
طبع آراسته گرديد.
سيد حكمت قاضي مير سعيد » محقق و مولف اين كتاب 49 خاطره ,
زندگي نامه , ديدگاههاي شهيد , مطالب مختلف حول محور شهادت شهيد
فكوري را در 224 صفحه قطع وزيري جمع آوري و به هشت فصل متنوع به
نام هاي شهيد به روايت ياران ـ شهيد و رويدادهاـ شهيد و عمليات هاـ
ديدگاههاي شهيد ـ شهادت ـ نتايج كميسيون بررسي سوانح ـ شهيد در
آينه مطبوعات و شهيد به روايت تصوير تنظيم و تقسيم نموده و ناشر آن را
در شمارگان سه هزار نسخه و به قيمت 1900 تومان به بازار نشر دفاع مقدس
عرضه نموده است .
آنچه در زير مي آيد مطلبي است از فصل چهارم كتاب كه مربوط است به
ديدگاههاي شهيد فكوري : اين جنگ نشان داد كه :
اگر ايران قوي نباشد به خصوص قدرت دفاعي مطمئن نداشته باشد اين
عدم كارآيي رزمي عامل بزرگي است كه هر متجاوزي رامي تواند جري
كند.
اين جنگ نشان داد كه سلطه گران شرق و غرب براي جلوگيري از تحقق
نظام جمهوري اسلامي جو سازي خواهند كرد تا ملت ايران را درگير نمايند
و منظور آنها از كشاندن ملت ايران به اين درگيري ها اين است كه فرصت
تحقق قوام نظام جمهوري اسلامي را كه به دست ملت و با بهره گرفتن از
مجموع قابليت ها از توان ملت بايد محقق شود از او سلب نمايد و در طي اين
درگيري ها , ملت را هم از نظر رواني و توانايي هاي اقتصادي و هم در ساير
ابعاد به حدي تضعيف نمايند كه ملت ايران قادر به پياده كردن نظام مطلوب
خود نشود.
جنگ , اهميت وحدت فرماندهي و توجه به واقعيت هاي عيني را به ما
نشان داد. جنگ , اهميت حياتي به كار گرفتن مجموعه امكانات ملت , قدرت
بسيج كليه استعدادها را نشان داد و لزوم خودكفايي و متكي به خود بودن را
آشكارتر ساخت .
اين جنگ نشان داد كه يك رهبري صحيح در به كارگرفتن مجموعه
عواطف , چه عواطفي كه داراي پايه هاي ايدئولوژي هستند و چه عواطفي كه
همگام با محتواي ايدئولوژي حاوي وطن دوستي نيز باشند چگونه مي تواند
نيروي لازم را براي مقابله با تجاوز فراهم آورد.
اين جنگ نشان داد ارزش دادن به كار انسانها و اعتماد به مردم , سعي در
جذب آنان , در امر بسيج استعدادها چه قدر مفيد و ضروري مي باشد.
اين جنگ زمينه هايي را فراهم آورد تا استعدادها و اشخاص فرصت پيدا
كنند كه طبيعت و قدرت خلاقه واقعي خود را نشان داده و صميميت و
صداقت خودشان را به نظام جمهوري اسلامي ثابت نمايند كه در غير اين
صورت امري نزديك به محال مي نمود.
اين جنگ نشان داد كه چگونه مي توان با برخورد صادقانه با انسانها ,
ماهيت آنان را دگرگون كرد و جذب نظام جمهوري اسلامي كرد.
در اين جنگ ماهيت برخورد با دنياي خارج با نظام جمهوري اسلامي
دقيقا مشخص شد و دوستان و دشمنان اين ملت خود را با تمام رخ نشان
دادند.
اين جنگ نشان داد كه ما در برخورد با دنياي خارج , اشتباهات بسياري
داشته ايم و بر واقعيتها كمتر تكيه نموده ايم ونيز تاكنون خط مشي روشن و
سياست مشخصي را دنبال نكرده ايم .

|
|
|