
عشق را حسرتيست كه در زمان هجرت و فراق , دل را متالم
ساخته و اشك حرمان غم و اندوه را بر روي غنچه ناشكفته وصال
مي نشاند. غنچه اي كه در هر آدينه مشرف به زيارت جمال باهرالنور
آقا اباصالح (عج ) گرديده و عطر خوش وصلت را در فضاي غمبار
فراق پراكنده مي سازد و روح را منبعث مي گرداند.
در روز آدينه زمان , زمان وجود است و عالم , عالم معني , زمان
و عالمي كه خود منبعث وجود مقدسي است كه قداست در وجود
ايشان معني يافته و منزه مي گردد.
دل , محمل خويش باز مي يابد و به سير در آفاق آدينه مي پردازد
تا شايد خود را به جامه واصل ملبس ساخته و با واصلين اين روز
محشور گردد.
در روز آدينه , دل را خلوتيست شكوهمند , كه مرزوقين ,
صيانت از اين خلوت را تنها و تنها در معاشقه با صاحب اين روز
مي بينند و براي رسيدن به آن , خود را از بند تعلقات و تمنيات
دنيوي مي رهانند.
تن عالم صغير است و روح عالم كبير , آن گاه كه مقام يابيم و به
ديار حبل المتين درآييم .
مهدي جان (عج ) به تو كه آخرين احتجاج واهب العطيايي ,
سوگند كه مجاهدتم در راه خروج از حضيض مذلت به بار ننشست
مگر آنگاه كه به بلاد مقدس آدينه درآمدم و بر كجاوه عشقت سوار
گشتم .
مهدي جان (عج ) نمي گفتم چرا كه از تو گفتن را نياموخته بودم
و آنگاه كه آموختم , گفتن يعني از تو گفتن , ديگر زبانم الكن بود و
گناهان بي شمارم آن را محصور خويش ساخته بود. نمي دانستم كه
كهكشان وجود را اختر شبگرد و تابناكيست به نام مهدي (عج ) كه
كوير و برهوت دل را به زير انوار پرفروغ خويش كشانيده و بهاري
مسيحايي بر انفاسش مي دمد و احيايش مي سازد.
نازنينا , به تو سوگند كه دل را شوق مرگ است تا شايد دم
مسيحيايي را باز بيند و چشم حياتش منور به جمال باهرت گردد.
مهدي جان (عج ) تو خود خوب مي داني كه اينجا شهر
آلاله هاي سرخ است .اينجا مرز بين خود و خداست .اينجا ديار
واصلين به حبل الله است . تو خود شاهدي كه صداي
يالثارت الحسين خونخواهان سرور آزادگان در اين ديار بلند است و
تربت پاك كربلاي ايران مفروش از خون اين عزيران است .
ما باور داريم كه يكي از علائم ظهورت , همين صداي
يالثارات الحسين است , چرا كه الهامات و روايات متواتر دال بر اين
مدعاست .
مهدي جان (عج ) آنجا كه سخن از مسانخ « ذاكر » و « مذكور »
است , كدامين ندائيست كه ذكر فرجت را در نزد ما منسوخ سازد و
ذاكر را قومي ديگر برشمارد , در صورتي كه نص صريح عشق را ما
در طول هشت سال دفاع مقدس در منظور و منثور خويش
سراييديم .
ما « ذاكر » و تو « مذكور » , اما كدامين است كه نداند تو خود
ذاكري و ذكر عشاق خويش با اوليا و اوصيا مي نمايي .
كدامين است كه بر حرمان تو در زمان غياب صحه نگذارد و
شوق ظهورت را براي نجات عالم بشريت كتمان نمايد.
مهدي جان (عج ) قصه تنهايي ما و شوق گذشتن از بلاد سراسر
خون آلود و غمگنانه فراق و هجرت , قصه ايست كه روايتگرش تويي
و اين تنها بر تو سزاست و بس ...
عمري به خزان رفت و نديديم گل و گلزار
رفت عمر گران بي نگه اندر رخ مهيار
بلبل به سكوت و دف مطرب شده خاموش
جام بي مي و ني بي دم هر دو پي غمخوار
در راه وصال از غم هجران همه دل خون
خون مي چكد از بقعه دل در پي دلدار
شب مست و سپيده ندميد از رخ مشرق
چون سر رسد آن باد صبا كو دل بيدار
در وصف جمالش نتوان ذكر دو عالم
عالم همه مدهوش جمالش شده اذكار
ساقي ندهد مي , شده خالي همه جامش
لولي به خراب و خم مي در پي هوشيار
ما زاده زعشق و به هوايت همه مستيم
در ندبه عشقت شده ايم زار و گرفتار
« گنجي » به خلاف و همه عمرش به معاصي
با اين همه او دل به تو دارد , نه به اغيار
محمد تقي گنجي واحد

|
معرفي دعاي در زمان غيبت
|
عالم بزرگ شيعه جناب « سيدبن طاووس » در كتاب « جمال الاسبوع »
مي نويسد :
« اگر تعقيبات نماز عصر روز جمعه را به هر دليل يا به جهت عذري بجا
نياوردي , خواندن اين دعا را ترك مكن , چرا كه ما براستي آنرا از فضل
خداوند جل جلاله شناختيم كه ما را بدان اختصاص داده , پس بر آن اعتماد
كن . (1 )
دعايي كه سيد بن طاووس اينگونه از آن به بزرگي ياد مي كند , دعايي
است به نام « دعا در زمان غيبت » كه در كتاب شريف مفاتيح الجنان در
قسمت ملحقات آمده است . اين دعا را « عثمان بن سعيد » نايب اول از نواب
چهارگانه امام عصر عليه السلام روايت كرده است . اين شخص بزرگوار
محضر امام هادي و امام عسگري عليهماالسلام را درك كرده بود. در عظمت
ايشان همين بس كه سه امام معصوم يعني امام دهم , يازدهم و دوازدهم او را
از مقربان و محرمان راز خود قرار داده اند.
دعاي عصر غيبت با اين عبارات آغاز مي شود :
« اللهم عرفني نفسك , فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف رسولك »
اللهم عرفني رسولك , فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك .
اللهم عرفني حجتك , فانك ان لم تعرفني حجتك ظللت عن
ديني »
خدايا خود را به من بشناسان زيرا اگر خود را به من نشناساني من
پيامبرت را نمي شناسم .
خدايا پيامبرت را به من بشناسان زيرا اگر پيامبرت را به من نشناساني
حجتت را نخواهم شناخت .
خدايا حجت خود را به من بشناسان كه اگر حجتت را به من نشناساني از
دينم گمراه مي گردم » .
هدف خلقت و پايه بندگي , معرفت ذات منزه پروردگار عالم است .
معرفت خدا آنگونه كه در كلام حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام آمده ,
پايه دين و دينداري است .
حضرت در خطبه اول نهج البلاغه مي فرمايند :
« اول الدين معرفته »
« پايه و اساس دين معرفت خداست » .
از منظر عقل نيز اين سخن بسيار دلنشين و پذيرفتني است زيرا دينداري
و عبادت آنگاه معنادار و ثمربخش و مورد قبول درگاه ربوبي است كه انسان
بداند چه كسي را مي پرستد و سر بر آستان عبوديت چه كسي مي سايد. اگر
هدف دينداري , قرب خداست پس مي بايست شروع آن دين , شناخت
معبودي باشد كه مي خواهيم در طريق قرب او قدم برداريم .
امام صادق عليه السلام در اهميت « شناخت خدا » مي فرمايند : « اگر مردم
فضيلت معرفت خدا را مي دانستند هرگز به شاديها و نعمتهاي دنيوي كه به
دشمنانشان رسيده چشم نمي دوختند و دنياي آنها در نظرشان از چيزهايي
كه قدم بر آن مي نهند كمتر جلوه گر مي شد و در عوض از معرفت الله بهره مند
مي شدند و از آن لذت مي بردند , همانند كسي كه در باغهاي بهشت با اولياي
خدا همنشين بوده و در آنجا در خوشي و لذا به سر مي برد.
همانا معرفت خدا , انيس انسان در هر وحشت , مصاحب و همنشين او
در هر تنهايي , روشنايي در تاريكي , توانايي در هرگونه ناتواني و شفا و
تندرستي از هر نوع بيماري است . (2 )
آري ! انساني كه متولد گشته و با نعمت خدادادي « وجود » , از « عدم » پا
به دنياي پررمز و راز خلقت نهاده است و با نعمت خدايي عقل و نعمت هاي
ديگر الهي همچون تندرستي و توانايي , زندگي را از ضعف كودكي به قدرت
جواني رسانده است , سزاوار اين است كه اولين سوال زندگي خويش را
اين گونه آغاز كند :
« خالق من و همه آنچه با من است كيست و چگونه مي توان او را
شناخت »
با اين سئوال , كتاب تمايز انسان و حيوان ورق مي خورد و فصل تفاوتي
ميان آدمي و حيوانات رقم زده مي شود.
پروردگار متعال , از راههاي مختلف خود را به بندگانش مي شناساند.
سير در آفاق عالم و مشاهده نظم خلقت و اجرام و سازه هاي موجود در
هستي , راهي است كه عقل در آن به وجود خالق و صانع حكيم پي مي برد.
انسانها وقتي مظاهر قدرت خدا را در طبيعت و انسان مشاهده كنند و
جهان هستي را از دريچه عقل بنگرند حتما وجود آفريدگاري مدبر و حكيم
را در وراي اين جهان منظم خواهند يافت . مانند زماني كه مشاهده يك بنا ما
را به وجود سازنده اش رهنمون مي كند.
اثبات وجود خدا , انتهاي راهبرد و توان عقل است اما معرفت مقوله اي
فراتر از اثبات وجود است .
خدايي كه نه جسم است و نه روح , نه در وهم مي آيد و نه عقل مي تواند
به ذات مقدس او احاطه يابد , بعد از تجلي به عقول كه همان اثبات وجود
باري تعالي است , ذات مقدسش معرفتي از خود به بندگان فرمانبردار خويش
مي دهد كه دين و عبادت برپايه آن قرار مي گيرد.
اين كه خداوند بنا به فضل , معرفت خويش را به بندگان عطا كند در
بسياري از روايات بر آن صحه گذاشته شده است چرا كه بشر ابزاري براي
احاطه و شناخت بر خالق خود ندارد.
اين شناخت كه نتيجه آن عبوديت بيشتر است , نه مادي است و نه حسي
و نه وهم در آن راه دارد.
به ديگر سخن آنچه از احاديث ائمه هدي عليهم السلام برمي آيد اين
است كه :
معرفت خدا شناختي حسي و در محدوده حس و عقل نيست بلكه نوري
است كه خداوند در قلب بندگان خويش قرار مي دهد كه راه دست يافتن بدان
نور , عبوديت و بندگي و عبادت خداوند است .
هر چه انسان بندگي و عبادت خويش را در درگاه الهي بالاتر برد و هر چه
در راه اطاعت از دستورات الهي كه اطاعت ائمه هدي عليهم السلام گام
بردارد , و هر چه شرط تقوا را بيشتر بجا آورد , خداوند عبادت خويش را
وسيله اي براي افزايش معرفتش قرار مي دهد و نور معرفت الرب در قلب او
بوسيله خداوند هر روز افزون تر مي شود.
و دعا يكي از مصاديق عبادت است . كه با خواندن دعا نور معرفت
خداوند در نهاد انسان روشنتر مي گردد.
ما در اينجا فقط به تبيين فقره اول دعا كه در باب معرفت پروردگار است
پرداختيم و علاقمندان را به مطالعه ساير فقرات دعا در مفاتيح دعوت
مي كنيم .
پاورقي :
1 ـ مفاتيح الجنان
2 ـ كافي ج 8 ص 247 ح 347
به نقل از نشريه نرگس انتظار
حسين بشارت

|
|