
خاطرات سرتيپ خلبان شيرافكن همتي
فرمانده منطقه هوايي مهرآباد
به محض برخورد با او تمامي محاسبات و معادلات ذهنيم كه قبل از
انجام مصاحبه داشتم به هم ريخت , چهره بشاش , مهربان و خندان سرتيپ
خلبان همتي فرمانده منطقه هوايي مهرآباد به يك باره انجام مصاحبه را , به
گپي دوستانه و صميمانه تبديل كرد.
سرتيپ خلبان همتي متولد 1328 شهرستان رودهن است و در سن
طفوليت پدر را از دست داده پس از مرگ پدر , به اتفاق خانواده به محله
پاسداران امروز و ضرابخانه (ديروز) تهران نقل مكان كرده و در اين محل
ساكن شده اند.
وي از علاقه وافر خود به فن خلباني ميگويد :
به قدري به پرواز علاقه داشتم كه اگر يك فروند هواپيما را در آسمان
مي ديدم دقايق زيادي به آن چشم مي دوختم بطوريكه بعضي دفعات چشمانم
سياهي مي رفت و تا زماني كه هواپيما محو نشده بود چشم از آن
برنمي داشتم . وي در خصوص وضعيت تهران قديم مي گويد.
در سال هاي 1340 از پاسداران امروز تا تهران نو , همينطور تا خيابان
دماوند يكسره بيابيان بود تنها چند ده كوچك , نظير , ده سيدخندان ,
عباس آباد , انديشه , صالح آباد , زرين گلاب , ده كاظم آباد وجود
داشت .
نيروي هوايي در سالهاي 1341 در دوشان تپه يكدوره پرواز آموزشي و
تفريحي گلايدر گذاشته بود و من كه در آن زمان 12 سال بيشتر نداشتم به
بهانه بازي با بچه هاي محل , به عشق پرواز با گلايدر , با پول توجيبي كه همه
روزه مادر به من مي داد , و من پس انداز مي كردم در خفا و پنهان از چشم مادر
با پاي پياده و دوان دوان از « ضرابخانه » پاسداران فعلي , پس از پشت سر
گذاشتن از موانع مختلف مثل دشت , تپه , بيابان , رودخانه و چاه و قنات و
سگ و جانوران وحشي خود را به دوشان تپه مي رساندم و با پرداخت مبلغ
پنجاه ريال كرايه , سوار هواپيماي گلايدر مي شدم و بر فراز آسمان دوشان
تپه پرواز مي كردم و از اين كار لذت مي بردم , پس از پايان پرواز به جهت
اينكه مادر از غيبت طولاني من نگران نشود بلافاصله دوان دوان خود را به
منزل مي رساندم . او نمي دانست كه من ساعاتي قبل بر فراز آسمان چه
لحظات شيرين و هيجان انگيزي را پشت سر گذاشته ام . از آن زمان هر روز بر
ميزان علاقمندي من به پرواز بيشتر و بيشتر مي شد. زمان گذشت و من پاي
به دبيرستان گذاشتم در كلاس پنجم دبيرستان اطلاعيه اي را در روزنامه
خواندم مبني بر اينكه نيروي هوايي درنظر دارد از ميان دانش آموزان
واجدشرايط كلاس پنجم دبيرستان تعدادي را با سپردن تعهد خدمت به
صورت بورسيه استخدام كند تا پس از اخذ ديپلم به استخدام دانشكده
خلباني درآيند و من از آن دسته از علاقمنداني بودم كه به اين صورت به
استخدام دانشكده خلباني درآمدم و پس از گذراندن مراحل مقدماتي پرواز
در ايران جهت تكميل فن خلباني به آمريكا اعزام شدم و پس از اخذ نشان
خلباني در سال 1353 به ايران بازگشتم و با درجه ستوان دومي در كلاس
هواپيماي شكاري « اف ـ5 » كه در دزفول برگزار شده بود , مشغول انجام
وظيفه شدم .
با اوجگيري تظاهرات همه جانبه مردم عليه طاغوت , دزفول نيز سهم به
سزايي در پيروزي انقلاب داشت . فعال ترين عناصر انقلابي در دزفول جمع
شده بودند. كاركنان اين پايگاه اعم از افسران , درجه داران , كارمندان و
سربازان فعاليتهاي ارزشمندي در بحبوحه انقلاب داشتند. و شهداي زيادي
هم تقديم اسلام و انقلاب كردند.
به ياد دارم , از ميان جمع خلبانان , تعدادي بودند كه تصميم داشتند به
هنگام خروج هواپيماي شاه « شاهين » از كشور , اين هواپيما را تعقيب كرده و
سرنگون كنند گويا اين تصميم با مشورتي كه با تني چند از نزديكان امام
صورت گرفت با درنظر گرفتن اثرات سو آن منتفي گرديد.
كاركنان اين پايگاه , پس از پيروزي انقلاب هم , با همه ي توان به حفظ و
حراست از دستاوردهاي انقلاب همت گماشتند و از اين رو وحدت خاصي
در ميان كاركنان ايجاد شده بود به طوريكه هر يك براي انجام كار , از ديگري
پيشي مي گرفت . در ميان بچه هاي انقلابي متاسفانه تعدادي كمي از هواداران
گروهك ها نفوذ كرده و در صدد پياده كردن مقاصد خود بودند و اين افراد
متظاهر مرتكب خيانت هاي بزرگي هم در همان اول انقلاب شدند بطوريكه
دست به تصفيه حساب هاي شخصي زدند.
به علت شرايط خاص ناشي از پيروزي انقلاب و حساسيت آن , حركات
ناميموني نيز صورت گرفت , كه از جمله اخراج تني چند از خلبانان شريف و
صديق بود كه هدفي جز خدمت نداشتند , به بهانه هاي واهي با تهمت و افترا ,
در ليست پاكسازي قرار دادند. كه بعدها پس از اينكه ماهيت اين افراد برملا
شد تعدادي از همين خلبانان داوطلبانه به خدمت بازگشتند پس از
ايثارگريهاي زياد و زدن ضربات مهلك به دشمن غريبانه رفتند و مظلومانه به
شهادت رسيدند.
كاركنان پايگاه دزفول يكه تاز در عرصه منازعات داخلي بودند و به
خاطر همين اعتقادات خاص مذهبي و ميهني , پس از پيروزي انقلاب با تمام
توان به حفظ و حراست از دستاوردهاي انقلاب پرداختند در اوايل سال
1359 با شروع منازعات داخلي كه هر روز عده اي با طرح شعارهاي
فريبنده ي به ظاهر انقلابي تحت عنوان « ارتش خلقي ايجاد بايد گردد » يا از
ايجاد ارتش بي طبقه توحيدي داد سخن داشتند و مدام از انحلال ارتش
سخن مي گفتند آنان خوب مي دانستند كه با انحلال ارتش به مقاصد خود
دست خواهند يافت به همين خاطر همه روزه عده اي از خدا بي خبر
مشكلاتي را براي ارتش بوجود مي آوردند و اين موضوع تا جايي پيش رفت
كه مسئولين وقت هم تحت تاثير چنين القائاتي قرار گرفته و چندان حمايتي
از ارتش نمي كردند. امام راحلمان كه با ژرف انديشي خاص خود همواره
مسائل را با هوشياري زير نظر داشتند , اينبار ارتش را مورد حمايت قرار
دادند و با اين عمل مشت محكمي به دهان ياوه گويان كوبيده و توطئه شوم
آنان را نقش بر آب ساختند.
با انجام تحركات دشمن در فروردين سال 1359 در نوار مرزي , بمانيز
ماموريت داده شد تا با انجام پروازهايي گشت و شناسايي از شمال غرب تا
جنوب غرب كشور اوضاع احوال مناطق مرزي را به مسئولان گزارش كنيم و
ما نيز روزانه با چندين سورتي پرواز تحركات دشمن را از قبيل سنگرسازي ,
جابجايي , جاده سازي , پل سازي گزارش مي كرديم .
اما تني چند از مسئولين كه بعدها ماهيت اصلي خود را نشان دادند و به
گزارشات ارايه شده از سوي خلبانان پايگاه اهميتي داده نمي شد و
پيش بيني هاي لازم را در اين مورد انجام نمي دادند.
دزفول در همين مقطع , قبل از آغاز جنگ رسمي در مناطق اشغالي ايران
نيز شهداي گرانقدري را تقديم اسلام و انقلاب كرد.
فعاليت پايگاه دزفول نه تنها با شروع جنگ كه قبل از جنگ رسمي آغاز
شده بود.
امروز بعد از گذشت سالها وقتي به گذشته نگاه مي كنم افسوس مي خورم
چرا از غافله عقب افتادم از جمعي 30 نفره در كلاس امروز تعدادي به عدد
انگشتان دست باقي نمانده اند كه اكثرا در جنگ به شهادت رسيده اند و از
اين تعداد تني چند از آنان آزاده خلبانند , ابراهيم دلحامد , چنگيز سپهر و...
اكثر آنان در همان اوان جنگ تحميلي به شهادت رسيدند اينان از
برجسته ترين خلباناني بودند كه هر كدام با دنيايي از اميد و آرزو رفتند تا
پرچم اسلام و انقلاب همواره بر فراز اين مرز وبوم برافراشته باقي بماند.
پايگاه دزفول يكي از كانونهاي اصلي جنگ و درگيري بود , پايگاه دزفول
يكي از پايگاه هاي خط مقدم جبهه بود , كه از طريق هوايي 40 مايل و از
طريق زميني تقريبا 100 كيلومتر با مرز عراق فاصله دارد پايگاه هاي ديگر در
قياس با دزفول دورتر بودند اميديه در آن سالها هنوز عملياتي نبود و در
جنگ عملياتي شد.
عليرغم بي مهري هايي كه به گزارشهاي خلبانان مي شد , هيچ مايوس
نمي شديم و همچنان به وظايف خود عمل مي كرديم و روزانه با پروازهاي
گشت و شناسايي بر روي مناطق مرزي هشدارهاي لازم را به مسئولين
مي داديم كه منطقه آبستن حوادث مهمي است و به مسئولين امر اخطار
مي كرديم كه تحركات و حساسيت ها در مناطق مرزي بسيار جدي است و
سرانجام آنچه كه نمي بايست مي شد , اتفاق افتاد!
در واپسين دقايق روز 31 شهريور 1359 حدود ساعت 2 بعدازظهر
درست زماني كه پرسنل مي بايست محل كار را ترك مي كردند به پايگاه هاي
ايران از جمله دزفول حمله شد ما در آن لحظه در گردان نشسته بوديم و در
حال تماشاي بازي پينك پونك بوديم كه ناگهان زمين زيرپايمان لرزيد و
همه با شتاب گردان را ترك كرديم تا ببينيم چه اتفاقي افتاده هواپيماهاي
عراقي بخش هايي از باند و رمپ پرواز را مورد هدف بمب و راكت هاي خود
قرار داده بودند و ما تاسف مي خوريم , تاسف ما بيشتر ناشي از آن بود كه
حمله دشمن دور از ذهنمان نبود و ما پيش بيني چنين لحظاتي را مي كرديم و
دوست داشتيم اولين ضربه را ما به دشمن بزنيم درست است كه ما
جنگ طلب نبوده و نيستيم اما دشمن طي چند ماه گذشته ده ها بار مناطق
مرزي را مورد تجاوز قرار داده بود و تعدادي از ساكنان بي گناه منطقه را مورد
اذيت و آزار قرار گرفته بودند و تعدادي را نيز به شهادت رسانده بود , از اين
رو دوست داشتيم سيلي اول را ما به دشمن مي زديم و متاسفانه چنين نشد و
دشمن با همه توان نظاميش پس از بمباران پايگاه هاي هوايي ايران كه با تقليد
كوركورانه از جنگ اعراب و اسرائيل در ژوئن 1967 صورت گرفت قصد
نابودي ناوگان هوايي و توان رزمي نيروي هوايي ايران را داشت و ما مي بينيم
به فاصله كوتاهي بيش از 12 لشگر زميني عراق براساس يك طرح از پيش
تعيين شده پيشروي خود را در خاك ايران اسلامي آغاز كردند البته همه
مي دانستيم كه حمله اي صورت خواهد گرفت اما زمان وقوع آن برايمان
معلوم نبود لذا همكاران خلبانم خيلي هيجان زده بودند و غرور همه كاركنان
جريحه دار شده بود البته ما آن روزها خيلي جوان بوديم و شايد بعض اين
حرفها را از روي احساس و بدون تعقل مي زديم و ما در آن شرايط فكر
مي كرديم كه پايان دنياست درست در همين شرايط يكي از افسران ايمني
ستوان خلبان شيخ حسني كه براي بازديد و ميزان درصد تخريب , به باند
رفته بود در مرحله دوم بمباران خلبانان عراقي به شهادت رسيد اين اقدام
دشمن , حس انتقامجويي را در بچه ها به اوج خود رسانده بود و چيزي كه در
آن دقايق دست وپاگيرمان كرده بود همسر و فرزندانمان بودند كه مي بايست
تكليف آنان را مشخص كنيم لذا همگي براي تخليه خانواده ها اقدام كرديم و
جالب اينكه خود خانواده ها به يك طراحي خوب و حساب شده همگي با
چند دستگاه اتوبوس پايگاه را تخليه كرده و به انديمشك رفته بودند و ما از
اين بابت خيالمان راحت شد حالا ميتوانستيم با خاطري آسوده طرح ريزي
كنيم و همگي به سمت پست فرماندهي رفتيم تا در اين خصوص تصميمي
گرفته شود حالتمان حالت معمولي نبود و بيشتر حالت تهاجمي داشتيم
چون بارها اين مسئله را در گزارشاتمان به صراحت اعلام كرده بوديم و حمله
دشمن را قريب الوقوع مي دانستيم به هر حال ما جوان بوديم و احساساتي اما
مسئولين ما پخته تر عمل مي كردند و مي دانستند با هيجان مشكلي حل
نخواهد شد و با هيجان كاري ساخته نيست آنها در پاسخ به تقاضاي ما مبني
بر مقابله به مثل مي گفتند بايد از مركز كسب تكليف كنيم و سرانجام پس از
تماسهاي مكرر دستور حمله طي كدي به پايگاه از سوي مركز ابلاغ شد. آن
شب تمامي خلبانان در اطاق هدف گرد آمدند بر طبق نقشه دست هاي
پروازي به صورت چهار فروندي به ليدري يكي از باتجربه ترين خلبان
تشكيل شد و در هر گوشه اطاق هر ليدر به توجيه دسته پروازيش پرداخته
بود معمولا تمامي جزئيات و نكات پروازي كه سلامت پرواز را تهديد
مي كند در اين توجيه به دقت توسط ليدر گفته مي شود من هم در يك گروه
چهارنفره به ليدري شهيد « حق شناس » يكي از باتجربه ترين خلبان قرار
گرفتم حق شناس از افسران خوشنام , باسواد و معلومات بود شماره 2 شهرام
اويسي و شماره 3 محمود جديدي و شماره 4 من بودم
به خاطرم مي آيد 40 فروند هواپيما در 12 دسته 4 فروندي تا پاسي از
شب در پست فرماندهي به بررسي و تجزيه تحليل و طرح حمله بيدار
ماندند , زمان آن شب برايمان بسيار دير مي گذشت به خاطر اينكه يكي از
همكاران خوبمان را در آغازين روز حمله دشمن از دست داده بوديم در
شهوت آتش انتقام تا به صبح مي سوختيم حقيقتا غرورمان جريحه دار شده
بود لحظات برايمان سال مي گذشت و ما نمي توانستيم بخوابيم خواب به
چشمانمان نمي آمد صبح زود در حاليكه ستاره ها در آسمان سوسو مي زدند
از جا برخاستيم و ما اولين دسته پروازي بوديم كه به سمت شيلترهاي
هواپيما حركت كرديم بچه هاي گردان نگهداري نيز سراپا شور بودند آنان از
سر شب تا به صبح تمامي تلاششان را بكار گرفته بودند تا در آزموني بزرگ
تلاش و فعاليتشان را به محك تجربه گذارند از اين رو با تمام وجود
هواپيماها را متناسب با نوع ماموريت و به خواست معاونت عمليات مجهز
به انواع بمب و موشك كرده بودند اينك تمامي دسته هاي پروازي در پاي
هواپيماهاي آماده سرگرم آزمايش هاي خاص خود بودند دقايق به سرعت
سپري مي شد و لحظه موعود فرارسيد از پلكان هواپيما بالا رفتيم و در كابين
مخصوص خلبان قرار گرفتم يكي از كروي پروازي از نردبان بالا آمد و مرا در
بستن بندها و تسمه هاي چتر نجات به صندلي خلبان كمك كرد از وي تشكر
كردم و او نيز برايم آرزوي موفقيت كرد. اينك يك يك سيستم ها را چك
مي كنم و مهندسين پرواز نيز با علامات دست پاسخ مثبت مي دهد كاناپي
هواپيما را پايين مي دهم و با خزش زيبايي از آشيانه خارج مي شوم با علامت
خاصي برج مراقبت را از برخاستنم مطلع مي كنم از قبل شماره پرواز توسط
معاونت عمليات به برج مراقبت داده شده لذا برج كاملا در جريان است ,
دقايقي طول نمي كشد كه بر ابتداي باند پرواز قرار مي گيرم بر طبق زمانبندي
انجام شده ما اولين گروه از 12 دسته 4 فروندي از مجموع 140 فروندي
هستيم كه از زمين برخاستيم از آنجايي كه باند روز قبل مورد بمباران
هواپيماهاي دشمن قرار گرفته بود توسط بچه هاي گردان مهندسي شبانه
ترميم شده بود اما هنوز گرد و خاك ناشي از اين ترميم از روي باند زدوده
نشده بود از اين رو به هنگام برخاستن ليدر دسته (شهيد حق شناس ) گرد
خاك شديدي در آن هواي گرگ وميش صبح زود به هوا برخاست و آنچنان
جلو ديده مان را گرفت به طوري كه باند قابل رويت نبود هر آن احتمال
تصادم با هواپيماي جلويي مي رفت علاوه بر آن احتمال داشت هواپيما هر آن
از باند پرواز خارج شود به هر حال توكل بر خدا كرده و ترمزها را رها كرده و
حركت كرديم برحسب ثانيه اي كه مي بايست برخيزم عمل كردم و اين
برخاستن چيزي شبيه به معجزه بود و من به عين خدا را در كنار خود حس
مي كردم كه دستي ما را ياري مي دهد و لحظاتي بعد در يك فرميشن خاص در
كنار هم قرار گرفتيم ليدر دسته در سالن توجيه گفته بود بمحض رسيدن به
فلان نقطه نشاني برروي منطقه ... مي بايست فركانس را تغيير داده از آن لحظه
به صورت (هند سيگنال ) بااشاره به علامت دست با يكديگر ارتباط برقرار
كنيم هنوز دقايقي از برخاستن ما نگذشته بود و با سرعتي معادل 1000
كيلومتر به سمت هدف در حال حركت بوديم كه به يكباره با هواپيماهاي
دشمن مواجه شديم كه از مقابل و به سوي خاك ما مي آمدند براي لحظه اي
تصميم گرفتم با آن درگير شوم اما با يادآوري صحبت هاي ليدر كه در پاسخ
به پرسش من مبني بر اينكه , اگر به هنگام رفت با هواپيماهاي دشمن مواجه
شويم اولويت با كداميك از عمليات است گفت , معمولا با هواپيمايي كه
حامل چندين تن بمب و مهمات است درگيري هوايي امكان پذير نيست چرا
كه هواپيما انعطاف لازم را در آن شرايط ندارد در چنين مواقع راه حل منطقي
آن است كه از درگيري پرهيز و اولويت را به اجراي ماموريت داد لذا از اين
كار منصرف شدم .
براساس آنچه كه در اطاق توجيه , هدف مشخص شده بود هدف ما
پايگاه ناصريه و يكي از فرودگاه هاي دشمن بود اينك به نقطه نشاني هاي داده
شده رسيديم و مي بايست به صورت (هندسيگنال ) با تغيير فركانس با
يكديگر ارتباط برقرار كنيم از قضا ليدر تغيير فركانس را اعلان كرد شماره 2
به تبع او اينكار را انجام داد و من از شماره 3 علامتي نديدم و يا اگر چنين
تغيير سيگنالي انجام شده باشد من موفق به ديدن آن نشدم و يا چون اولين
تجربه جنگي ام بود بعضي چيزها را به طبع هيجاناتي كه داشتم شايد فراموش
مي كرديم برابر توجيه ليدر دسته مي بايست 2 فروند به سمت راست شمال
پايگاه ناصريه و 2 فروند به سمت جنوب فرودگاه حركت كنيم براساس اصل
غافل گيري از شمال و جنوب از دو سمت حمله كنيم كه ضربات كاري تر و
مهلكتر باشد و بلافاصله هر دو هواپيما مي بايست از هم جدا مي شدند كه
علاوه بر داشتن ديد مناسب در آتش بمب و تركش يكديگر قرار نگيرند و به
صورت چرخشي بمب ها را مي زدند از آنجا كه در جريان تغيير فركانس نبودم
به يكباره شماره 3 هواپيما را به حالت پس سوز قرار داد و به سرعت از من
فاصله گرفت و رفت تا جايي كه من او را در آسمان منطقه دشمن گم كردم و
ديگر موفق به ديدن هواپيمايش نشدم هرچه از طريق راديو هواپيما صدايش
مي زدم صدايم به جايي نمي رسيد چون تغيير فركانس داده بود و متقابلا
صداي آن هم به من نمي رسيد محل دقيق هدف در شرق رودخانه اي تعيين
شده بود قرار بر اين بود كه ما از وجود پايگاه اطمينان حاصل كنيم و دسته
پروازي بعدي كه به فاصله كمي بعد از ما در حركت بودند محل دقيق هدف را
به آنان بدهيم وقتي شماره 3 از من جدا شد من « پاپ » بالا كشيدم و سپس
« دايو » به شيرجه رفتم كه بمب هايم را رها كنم ديدم متاسفانه فرودگاهي در
بين نيست جايي است شبيه به گمرك ! و خودروهاي زيادي بود احساس
كردم بايد شركت يا كارخانه اي باشد لذا از بمباران منصرف شدم چرا كه
استراتژي دفاعي ما به ما اجازه چنين كاري را نمي دهد و ما با مردم كاري
نداريم و ما حق نداريم اماكن خصوصي را مورد هدف قرار دهيم هدف ما
فرودگاه نظامي بود و هرچه دنبال باند فرودگاه گشتم چيزي نديدم مانده بودم
چه كنم هرچه با ليدر هم تماس مي گرفتم پاسخي شنيده نمي شد احتمال
مي دادم ليدر و شماره يك و دو چون ديده بوده آنجا پايگاه نيست تغيير مسير
داده و به گروه پروازي بعد كه متعاقب ما مي آمدند از عدم وجود پايگاه در آن
منطقه مطلع ساخته بودند اطمينان داشتم آنان رفتند تا هدف ثانويه را هدف
قرار دهند من همچنان در منطقه به دنبال هدف مي گشتم بار ديگر مسير را
تغيير دادم و دروضعيت مناسبتر قرار گرفتم تا هدف را بهتر ببينم مجددا دلم
نيامد منطقه غيرنظامي را بمباران كنم چرا كه ممكن بود تعدادي بي گناه
جانشان را در اثر اين بمباران از دست بدهند و در آتش قهر انتقام من به خاك
و خون كشيده شوند هدف ديگري را نمي توانستم بزنم چرا كه مجاز به اين
كار نبودم از يك طرف هم هواپيما باداشتن چندين تن بمب بسيار سنگين بود
مي بايست اماكن نظامي را هدف قرار دهم تا هواپيما سبك شود با خود فكر
مي كردم آخر چطور مي توانستم به همكارانم بگويم من تا عمق صد كيلومتري
خاك دشمن رفتم اما بمب هايم را رها نكردم اينهمه تلاش كرده بودم تا به
صبح بيدار بودم به تلافي حمله ددمنشانه دشمن حداقل كاري انجام دهم
همين طور كه باخود كلنجار مي رفتم ناگاه در جاده عماره به بصره بود كه يك
محل نظامي از جلو ديدگانم گذشت كه برج ديدباني آنرا مي ديدم زاويه ديد
هواپيما را عوض كردم تا منطقه را بهتر در ديد خود بگيرم بله درست ديده
بودم منطقه نظامي بود كه به فاصله كمي از آن پاسگاهي ديده مي شد به يكباره
تمامي بمب هايم را رها كردم و پاسگاه و بخشهايي از پادگان نظامي به تلي از
آتش و دود مبدل شد و به سرعت اوج گيري كردم من آنقدر در آسمان عراق
به دنبال هدف گشته بودم كه آخرين دسته از گروه پروازي كه از پايگاه دزفول
هم برخاسته بود از مرز گذشته و وارد خاك عراق شده بودند و همين اتلاف
وقت باعث شده بود تا سوخت زيادي مصرف نمايم چون هواپيما سنگين
بود و با بمب اين گشت زني بر فراز منطقه صورت گرفته بود سوخت بيشتري
مصرف كرده بودم البته اينها بيشتر در اثر كم سن و سالي و نداشتن تجربه
جنگي بود علاوه بر آن اولين باري بود كه با يك كشور متخاصم مي جنگيديم
بالاخره پس از بمب باران سريعا اوج گيري كردم و در ارتفاع 25000 پايي
قرار گرفتم پدافند دشمن بي مهابا در حال شليك بود و چون دشمن هم تجربه
كافي نداشت گلوله هايشان به هدف نرسيده خنثي مي شد من با همين ارتفاع
وارد خاك خودمان شدم به محض برگشتن در اولين اقدام با رادار تماس
برقرار كردم , از راديو هواپيما ده ها صدا مي آمد رادار مرتب فرياد مي زد كه
باند فرود پايگاه دزفول مورد بمباران قرار گرفته و هيچ هواپيمايي قادر به
نشستن برروي باند پايگاه نيست لذا از تمامي هواپيماهاي اعزامي
مي خواست كه در پايگاه هاي ديگري بنشينند علاوه بر آن چون شناسايي
هواپيماي دوست از دشمن در آن شرايط امكان پذير نبود به كليه توپ ها
دستورداده شده بود به هر هواپيمايي كه قصد ورود به منطقه پايگاه را دارد به
اختيار شليك كنند از اين رو در پاسخ به تقاضاي همكاران خلبانم كه
سوخت كافي نداشتند و شرايط اضطراري برايشان پيش آمده بود مدام فرياد
مي زد باند قابل استفاده نيست و مدام تكرار مي كرد و از ما مي خواست در
پايگاه ديگري بنشينيم حالا تمام بچه ها هدف هاي مورد نظر را زده بودند و
سالم برگشته بودند و مي خواستند در پايگاه مبدا به نشينند به همين خاطر در
رادار صداهاي مختلفي به گوش مي رسيد و هر يك شرايط خود را به اطلاع
رادار مي رساند همه گروهاي پروازي با اخطارهاي رادار دچار سردرگمي
شده بودند و نمي دانستند با شرايط خاص خود در كدام پايگاه فرودآيند
تعدادي به طرف خرم آباد مي رفتند و تعدادي از هواپيماها هم كه به سرعت
رفته و از پس سوز استفاده كرده بودند سوخت چنداني براي فرودنداشتند لذا
مي خواستند در اولين فرصت در باند فرود آيند.
باند دهلران را روز قبل بدلايلي بسته بودند چون شايع شده بود كه
دشمن در نظر دارد در آن جا چترباز پياده كند به هر حال باند توسط انسان
خيرخواهي بازشده بود لذا تعدادي زيادي از هواپيماها در باند كمكي به
زمين نشستند و من چون چنين وضعي را ديدم نه رادار جوابگوست و نه
اپروچ , (تقرب ) حدود چهل مايلي جنوب دزفول كه تقريبا " 170 مايلي
اصفهان بود تصميم گرفتم خود را به پايگاه اصفهان برسانم و اين كار
خطرناكي بود و يك ريسك بود فورا باك مركزي را كه نيروي مقاومت ايجاد
مي كرد و خالي هم بود به جهت سبكترشدن هواپيما در همان بيابان هاي
اطراف رها كردم هواپيما تا حدودي سبك شد ارتفاع را به حدود 30000 پا
رساندم ديگه نشاندهنده ها از كمبود بنزين خبر مي داد شماره معكوس
شمارشگر بنزين به سرعت آغاز شده بود تعدادي از بچه ها به علت كمبود
بنزين نتوانستند در فرودگاه كمكي هم به نشينند لذا از هواپيما بيرون پريدند
مرحوم جواد « ورتوان » ازجمله آنان بود كه قبل رسيدن به باند كمكي به زمين
اصابت كرد و من بر طبق محاسبه دريافته بودم فاصله بين خرم آباد و اصفهان
از نقطه اي كه وارد مرز ايران شده ام تقريبا مساوي است لذا تصميم گرفتم در
پايگاه اصفهان بنشينم رفتم بالا و در همان ارتفاع فركانس را عوض كردم دلم
عين سير و سركه مي جوشيد و لحظه اي از نشاندهنده ها چشم برنمي داشتم
چراغهاي خطر بنزين روشن بود و هر آن از كمبود بنزين خبر مي داد با تقرب
اصفهان تماس گرفتم و وضعيت هواپيما را برايش تشريح كردم برج راهنمايي
لازم را كرد مجددا در ارتفاع 20000 تماس گرفتم تقرب با دلسوزي هرچه
تمامتر مرا راهنمايي كرد درحالي كه به شمارش گر درجه بنزين چشم دوخته
بودم صداي سوت ممتدي مرا به خود آورد و در همين لحظه موتور سمت
چپ با سوت مخصوص خاموش شد و از كار افتاد اينك هواپيما با يك
موتور در حركت بود از دست دادن هيدروليك اصلي مزيد بر علت شده بود
تعدادي از سيستمهاي هواپيما نظير پايين آوردن چرخها , كنترل فرامين ,
ترمزها و كنترل چرخ دماغ به منظور حركت روبه جلو از دست رفته بود و
اطمينان داشتم در صورت فرود نيز با مشكلات عديده اي روبرو خواهم بود و
اگر تا دقايقي ديگر در فاينال باند فرود قرار نگيرم مي بايست هواپيما را ترك
كنم در آن شرايط بحراني فكرهاي متعدي از مغزم گذشت فورا از دست دادن
يك موتور را به اطلاع برج مراقبت رساندم . برج ديگر منتظر نماند و اعلان
كرد كه مي توانم در وضعي كه بخواهم در هر جهت (ابتدا و يا انتهاي باند)
بنشينم و فورا باند را براي انجام فرود اضطراري (كلي ير) هموار كرد در حالي
كه شمارش گر بنزين آخرين قطرات بنزين را به موتور مي رساند چرخهاي
هواپيما باند را بوسه زد و موتور دوم نيز در همين لحظه خاموش شد و من با
سرعت اوليه هواپيما مسافتي را طي كردم و هواپيما در انتهاي باند متوقف
شد عوامل امداد و آتش نشاني كه از قبل در جريان قرار گرفته بودند به كمكم
آمدند.
بچه هاي گروه پروازي كه در اين ماموريت در بال يكديگر پرواز
مي كرديم بدليل آنكه از سرنوشت من هيچ گونه اطلاعي نداشتند و با اين
تصور كه حتما مورد اصابت قرار گرفته ام پس از بازگشت مرا جز شهدا
قلمداد كرده و به حزن و اندوه نشسته , برايم فاتحه خواندند و نمي دانستند
چگونه نحوه شهادتم را با همسرم در ميان گذارند از آنجايي كه همسر و
فرزندم در پايگاه نبودند و به انديمشك نقل مكان كرده بودند خوشبختانه
دسترسي سريع به آنان نبود , حدود ساعت يك بعدازظهر بود كه در يك
تماس تلفني از سلامت خود , پايگاه دزفول را مطلع ساختم همكاران خلبانم
با شنيدن خبر سلامتيم روحيه ايشان دوچندان شد.
سيدحكمت قاضي ميرسعيد
به علت شرايط خاص ناشي از پيروزي انقلاب و حساسيت آن , حركات ناميموني
نيز صورت گرفت , كه از جمله اخراج تني چند از خلبانان شريف و صديق بود كه
هدفي جز خدمت نداشتند. به بهانه هاي واهي با تهمت و افترا , در ليست پاكسازي
قرار دادند كه بعدها پس از اينكه ماهيت اين افراد برملا شد , تعدادي از همين
خلبانان داوطلبانه به خدمت بازگشتند و پس از ايثارگريهاي زياد و زدن ضربات
مهلك به دشمن , غريبانه رفتند و مظلومانه به شهادت رسيدند

|