
علي معصومي (وزوايي )
اشاره
امروز 26 دي و روز فرار شاه از ايران است . 26 سال پيش
در چنين روزي شاه پس از 37 سال جنايت از ايران فرار كرد و
با فرار او مردم ايران در تهران و ساير شهرستان ها جشن
مفصلي برپا كردند. به مناسبت روز فرار شاه كه در پي آن , روند
پيروزي انقلاب اسلامي تسريع شد , مقاله حاضر را تقديم
خوانندگان مي نماييم .
26 دي , روز فرار محمدرضا پهلوي از ايران است . در اين
روز محمدرضا پهلوي پس از 37 سال جنايت , در اثر اوج
گرفتن و عموميت يافتن مبارزات ملت مسلمان ايران , مجبور به
فرار شد. فرار مفتضحانه محمدرضا خان كه در اوج نفرت مردم
از وي صورت گرفت , نتيجه 37 سال جنايت و تبهكاري هاي او
بود.
محمدرضا پهلوي در طول 37 سال سلطنت جابرانه , با
مخالفت ها و مخالفان زيادي روبه رو شد , ولي به غير از امام
خميني (ره ) و پيروان مكتب امام كه عموم ملت مسلمان و
مومن ايران شامل مي شد , هيچ يك از مخالفان رژيم محمدرضا
پهلوي , مخالف جدي و اساسي محسوب نمي شدند. به عبارت
ديگر , به غير از امام خميني (ره ) و پيروان مكتب امام و بعضي
مبارزان مسلح مسلمان هم عصر با نهضت ملي كه مخالفتشان با
رژيم پهلوي و شخص شاه , بنيادي و اساسي بود , بقيه مخالفان
چيزي غير از اين نمي خواستند كه با حفظ رژيم پهلوي ,
تغييراتي در حكومت ايجاد شود و حداكثر اين كه اصلاح
مختصري صورت گيرد. بنابراين , انتقادها , خرده گيري ها و نوع
اعتراضات آن ها به شاه و رژيم شاه نيز نه جدي بود و نه
اساسي . البته حساب عناصر وابسته اي كه به عنوان مهره هاي
بيگانگان عمل مي كردند و در صدد تحكيم سلطه قدرتهاي
خارجي بودند , جداست . كار آنها اصولا مبارزه نبود بلكه
نوكري بيگانگان بود. همان طور كه مخالفت و مبارزه امام
خميني با شاه و رژيم شاه , جدي و اساسي بود , انتقادات و
اعتراضات معظم له نيز جدي و اساسي و گسترده بود. به همين
دليل اگر بخواهيم ديدگاه امام خميني را نسبت به شاه و رژيم
او توضيح دهيم و محورها و سرفصل هاي اعتراضات و
انتقادات امام خميني را در اين باره بيان كنيم , بسيار مفصل
خواهد شد. بنابراين , به مناسبت روز فرار شاه , ابتدا فهرستي
از ديدگاه ها و انتقادات امام خميني (ره ) نسبت به محمدرضا
خان را ارائه مي دهيم و سپس پيرامون دو ـ سه نمونه از
انتقادات و ديدگاه هاي امام خميني نسبت به محمدرضا
پهلوي , مطالبي ذكر مي كنيم .
اگر به سخنان امام خميني درباره محمدرضاخان و رژيم او
توجه كنيم , پيرامون تبهكاري ها و جنايت ها و اعمال نادرست
محمدرضاخان , گزاره ها و عناوين ذيل را
مي يابيم :
محمدرضا خان وابسته به بيگانه بود و متفقين او را به ملت
ايران تحميل كردند. رژيم محمدرضا خان با سرنيزه آمريكا و
انگليس در ايران شكل گرفت . محمدرضا خان مامور نابودي
فرهنگ و اقتصاد و زراعت ايران بود , ابزاري براي غارت منابع
ملي و ذخاير ايران بود , مامور پايمال كردن شرف ملي و
سرمايه هاي انساني ايرانيان بود , مامور بر باد دادن استعداد
جوانان ايران و جلوگيري از شكوفايي توانايي هاي نسل
مسلمان ايراني بود , عامل پياده كردن طرح ها و برنامه هاي
استعماري در ايران بود و به وسيله او ايران آزمايشگاهي شده
بود تا برنامه هاي استعماري در ميهن ما مورد آزمايش قرار
بگيرد , عاملي براي ورود ده ها هزار مستشار بيگانه به ايران بود ,
عاملي بود كه همه امور نظامي و غيرنظامي ايران را كاملا در
اختيار مستشارات بيگانه قرارداد , با كرنش بسيار ذليلانه در
برابر بيگانگان , موجب سرافكندگي ايرانيان شد. او ذهني خالي
داشت و كودن به معني واقعي بود , دركي پايين داشت و سقف
درك او از امور دنيايي فراتر نمي رفت , شيطان بود و دوستان او
نيز جنود شيطان بودند , چاپلوس پرور و دلقك پرور بود , به هيچ
وجه ملت را به حساب نمي آورد و چيزي به نام خدمت به ملت
و مملكت نمي دانست . او به نوعي بيماري روحي گرفتار بود كه
گمان مي كرد همه چيز را مي داند , آزادي را به طور كامل از
رخسار جامعه ايران زدود و مطبوعات را ثناخوان خود كرد ,
جنايتكار و مستبد بود , انتقاد از نظر محمدرضاخان معني
نداشت و اگر كسي يك كلمه انتقاد و يا يك سطر انتقاد
مي نمود , نابود مي شد , از مردم جدا بود و به همين دليل از مردم
مي ترسيد , دستگاه عريض و طويل شكنجه و وحشت به وجود
آورده بود و مردم را با بي رحمانه ترين و حيواني ترين شكل
ممكن شكنجه مي كرد. كشتار و خونريزي اساس حكومت
محمدرضاخان را تشكيل مي داد , انديشه و انديشمند و كتاب و
كتاب نويس را كاملا در بند كرده بود تا هيچ كس ذره اي برخلاف
ميل او نگويد و ننويسد , ايران را به زنداني بزرگ تبديل كرده و
در زمان او اختناق همه زواياي كشور را درنورديده بود , عامل
سلطه صهيونيسم در ايران بود , عامل قدرت گرفتن فرقه هاي
منحرف مثل بهائيت و فراماسوني و.... در ايران بود , عامل
رواج فرهنگ استعماري غرب در ايران بود , منشا همه مفاسد
در ايران بود. محمدرضا خان عامل اضمحلال فرهنگ ديني و
ملي ايران بود , مبارزه با دين و ارزش ها و نهادهاي ديني
سياست محوري اش محسوب مي شد , عامل اجراي توطئه
استعماري جدايي دين از سياست بود , ايران را در هر زمينه
وابسته به بيگانگان كرد , ايران را بازار مصرف كالاي جهان
غرب كرد , فاسد كردن زنان و جوانان را محور قرار داده بود , در
هجوم به مدارس ديني و خون ريزي در اين اماكن مقدس
پروايي نداشت , وسيله تحميل كاپيتولاسيون بر ايران شد و.....
آن چه ذكر شد , مواردي است كه برگرفته از سخنان امام
خميني درباره محمدرضا خان مي باشد. گرچه اين موارد , فقط
بخشي از ديدگاه هاي امام خميني درباره محمدرضا خان است ,
ولي اگر قرار باشد همين عناوين تبيين شود و مصاديق زيادي
كه هر يك دارند , بازگو گردد , سخن بسيار طولاني خواهد شد.
همچنان كه نويسندگان مختلف با الهام از همين سخنان امام
خميني , درباره شاه و رژيم او كتاب ها و مقالات فراوان
نوشته اند; به طوري كه با قاطعيت مي توان گفت همه آنچه كه
تاكنون نويسندگان در قدح و انتقاد از محمدرضا خان و رژيم
او نوشته اند , در كل چيزي بيرون از عناوين انتقادي امام
خميني نسبت به محمدرضا خان و رژيم او نيست و ديگران در
اين باره تقريبا به شرح جزئيات و ذكر مصاديق اكتفا كرده اند و
در حالت كلي چيز جديدي كشف نكرده اند , زيرا امام خميني با
تيزبيني هاي خاص خود از همان ابتدا كليت شخصيت
محمدرضا خان و نوع اهداف و نگرش هاي او و حاميان او را به
خوبي شناخت و براساس همين شناخت بود كه مبارزه جدي و
بي چون و چرايي را با محمدرضا خان و رژيم او آغاز كرد.
اكنون درباره نمونه هايي از آنچه ذكر شد , توضيح بيشتري
ارائه مي دهيم .
يكي از انتقاداتي كه امام خميني همواره درباره محمدرضا
خان مطرح مي كرد , ذلت پذيري و خاكساري و احساس
حقارت كامل او در برابر بيگانگان بود. امام خميني در اين باره
مي گويد : شاه در برابر بيگانگان , به ويژه آمريكا , بله قربان گو بود
و اين را من مكرر گفته ام , از بس كه از اين متاثرم باز هم پيش
شما عرض مي كنم كه من وقتي عكس شاه را پهلوي عكس
جانسون رئيس جمهور آمريكا ديدم . در اين عكس جانسون
عينكش را برداشته و از اين طرف دارد چشمهايش آن طور
مي كند و نگاه مي كند و به او (شاه ) نگاه نمي كند و او آن طرف
ميز او سر جاي خودش ايستاده بود , او آن طرف ميز او ايستاده
بود مثل يك بچه مكتبي كه پيش معلمش ايستاده است . من از
ديدن اين عكس همچو متاثر شدم كه ما در حالي هستيم كه اين
شخص اول مملكت ما به اصطلاح هست , در مقابل او
(جانسون ) اين طوري ايستاده و آن هم اين طور بي اعتنا ,
چشمهايش را آن طرف گذاشته و در روزنامه انداخته بود.
گمانم اين عكس را تحميل هم كرده بودند تا در روزنامه هاي
ايران منعكس شود ..... (1 )
درباره احساس حقارت شاه در برابر آمريكايي ها و
وابستگي روحي و رواني او به روساي جمهور آمريكا , مطالب
فراواني وجود دارد. مطالبي كه سخن مذكور امام خميني را به
نوعي ديگر بيان و توضيح مي دهد. يكي از نويسندگان خارجي
(ماروين زونيس ) در اين باره مي نويسد : شاه وابستگي شديد
روحي و رواني به روساي جمهور آمريكا داشت . او (شاه )
روساي جمهور آمريكا را در حكم پدر خود مي دانست . به
همين دليل هر گاه دست آن ها را پشت سر خود مي ديد و هر گاه
احساس مي كرد از عملكردش راضي هستند , احساس نشاط
مي نمود و در يك حالت تعادل رواني قرار مي گرفت , ولي هر گاه
استنباط مي كرد كه عملكردش نتوانسته است آمريكايي ها را
كاملا راضي كند , تعادل رواني اش به هم مي خورد. به همين
دليل بود كه در روزهاي آغاز انقلاب و در زماني كه اولين
شعله ها در قم پديد آمد , شاه به يكي از دوستان نزديكش گفت :
« مادام كه آمريكايي ها از من حمايت مي كنند , مي توانيم هر چه
مي خواهيم بگوييم و هر كاري كه مي خواهيم انجام بدهيم .
بنابراين , مرا نمي توان تكان داد! »
البته شاه ابله نمي دانست كه هرگاه خدا بخواهد و ملت
متحد شوند , نه تنها او بلكه كاخ همه اربابانش نيز به لرزه
مي افتد , همچنان كه چنين امري اتفاق افتاد.
نويسنده ديگري چنين مي نگارد : شاه , شخصيتي كاملا
وابسته داشت . وابستگي سياسي و رواني او به شخصيت ها و
روساي جمهوري غرب (به ويژه به روساي جمهور آمريكا)
خيلي شديد بود. به همين دليل اگر در پناه قدرت آن ها قرار
نمي گرفت , به هيچ وجه نمي توانست حيات سياسي داشته
باشد. شخصيت شاه طوري سامان يافته بود كه حتما مي بايست
به يك شخص قوي مثل روساي جمهور آمريكا وابسته باشد.تا
زماني كه يك شخص قوي مثل روساي جمهور آمريكا از او
حمايت نمي كرد , نمي توانست در برابر مشكلات و بحران ها
تاب مقاومت داشته باشد. شاه در برابر غربي ها (به ويژه در
برابر آمريكايي ها) شديدا احساس كوچكي مي كرد , به همين
دليل پيوسته سعي مي نمود رضايت كامل آن ها را جلب كند ,
وحشت از بيگانه سراسر وجود شاه را گرفته بود و در
كوچكترين كارها منتظر تاييد آمريكايي ها بود..
نويسنده ديگري مي نگارد : شاه در برابر آمريكايي ها , كاملا
بي اراده بود. روساي جمهور آمريكا نيز به خوبي اين موضوع
را درك كرده بودند. به همين دليل , هر درخواستي از او به عمل
مي آوردند و شاه در برابر درخواست آمريكايي ها , حتي به خود
اجازه تامل نمي داد و فورا « بله » و « چشم » مي گفت . اگر
آمريكايي ها مي گفتند چنين و چنان اصلاحات بكن , شاه بدون
تامل و بدون آن كه لحظه اي درباره آن انديشه كند , مي پذيرفت
و بالاتر از سطح درخواست آن ها عمل مي كرد. اگر آمريكايي ها
مي گفتند كشتار راه بينداز , شاه بيش از آن كه آمريكايي ها انتظار
داشته باشند خونريزي و كشتار به راه مي انداخت . اگر
آمريكايي ها كاپيتولاسيون مي خواستند , شاه بدون تامل اقدام
مي كرد و به خاطر رضايت آمريكايي ها , حيثيت يك ملت را
لگدكوب مي كرد , كشتار به راه مي انداخت , انبوهي از مردم را به
زندان ها مي فرستاد , بزرگترين شخصيت ديني و محبوب ترين
مرجع را تبعيد مي كرد تا آمريكايي ها از او خشنود شوند. اگر
آمريكايي ها مي گفتند به ظفار نيرو بفرست و نفت را چنين و
چنان بفروش و در جنگ اعراب و صهيونيست ها چنين كن و...
شاه بدون آن كه پيرامون اين مسائل فكر كند , فورا دست به كار
مي شد و مثل يك سرباز ساده , كاملا به چگونگي اجراي فرمان
فكر مي كرد , نه به ماهيت و عواقب فرمان .

يكي ديگر از ويژگي هاي منفي كه امام خميني براي
محمدرضاخان ذكر مي كند , موضوع جهالت و كودني شاه
است . امام خميني در اين باره مي فرمايد : شاه رامي گفتند كه آدم
با ذكاوتي است , اگر ذكاوت داشت , مبتلا نمي شد به اين ابتلايي
كه الان مبتلا شده است . اگر ذكاوت داشت . به نصيحت علماي
اسلام گوش مي كرد تا به اين بليات مبتلا نشود. او به اين بليات
مبتلا شد براي اين كه كودن بود و ذهنش صاف و خالي بود2.
درباره ابلهي شاه نيز سخن فراوان گفته اند و همه
تصميمات جنايتكارانه و سياست هاي تبه كارانه او را نشانه
جهالت او دانسته اند , نوشته اند بلاهت شاه به قدري بود كه اگر
بيگانگان براي او برنامه ريزي نمي كردند و دست بيگانگان او را
مثل عروسك نگه نمي داشت , اصلا تدبيري نداشت كه حتي
بتواند چند ماهي در صحنه سياست بماند. اساسا يكي از
دلايلي كه متفقين او را به شاهي برگزيدند , اين بود كه ذهن
خالي داشت و كودن بود و در نتيجه به راحتي مي توانستند او را
به هر كاري وادار كنند.
يكي ديگر از نشانه هاي كودني شاه اين بود كه گمان مي كرد
خيلي مي داند و وابسته شدن به آمريكا و ساير سياست ها و
روش هايش را نشانه ذكاوت خود مي دانست . يكي از
نويسندگان مي نويسد : شاه به جهلي بيمارگونه مبتلا بود. در
حالي كه در تمام دوران حكومتش , ابلهانه ترين روش ها و
بدترين تصميم ها را به كار مي گرفت و عاقبت نيز نتيجه اش را
ديد , ولي با اين حال گمان مي كرد در ميان فرمانروايان همه
كشورها , بهترين روش ها و عالي ترين تصميم ها را دارد. به
دليل همين جهل بيمارگونه بود كه تمام جنايت ها و همه
خيانت هاي خودش را تدبير عالي ذكر مي كرد. او گمان داشت
كه وابسته شدن به غرب , بهترين تدبير براي اداره كشور است .
او مي پنداشت مبارزه اش با دين , پذيرفتن سلطه صهيونيسم ,
بي اعتنايي به مردم , اجرا كردن طرح هاي آمريكايي و... همگي
عالي ترين تصميم و بهترين روش براي استمرار سلطنت است .
امام خميني در اين باره مي فرمايد :
اين بيماري تا يك اندازه اي هم در محمد رضا بود و همين
بيماري اسباب اين شد كه از بين رفت او. اين بيماري كه
خودش را ببيند و چند تا از اين تملق گوهايي كه اطرافش
هستند و آن دلقكهايي كه دور و برش هستند , همينها را ببيند و
ملت را اصلا به حساب نياورد , نفهمد كه هر مملكتي ملتش
اساس هستند , دولتها يك اقليتي هستند كه بايد براي خدمت
اين ملت باشند و اينها نمي فهمند كه دولت خدمتگزار ملت
بايد باشد , نه حاكم بر ملت , اين بيماري در آن آدم هم بود كه
خودش را همه چيز مي دانست و خودش را فرمانفرما و خودش
را همه ملت مي دانست , ديگر براي ديگران اصلا چيزي قائل
نبود و همين اسباب اين شد كه به اين ملت اين خيانتها را كرد3.
هيچ يك از ويژگي هاي شاه با ويژگي كسي كه بخواهد در
جايگاه اداره جامعه قرار بگيرد , مطابقت نداشت . سقف فكري
او از حد مسائل پست دنيايي فراتر نمي رفت . به همين دليل , او
حاضر بود ذلت نوكري را بپذيرد , كشور را در اختيار بيگانگان
قرار بدهد , حيثيت ملي و جمعي را پايمال بنمايد , كشتار و
خونريزي به راه بيندازد , دستور بيگانگان را كاملا اجرا بنمايد ,
همه ذخاير اقتصادي و انساني را به هدر بدهد , دين و فرهنگ را
منكوب بنمايد , ولي به منافع دنيايي اش لطمه اي نخورد ,
نوشته اند شاه مثل حيواني بود كه همه چيز را با مسائل دنيايي
و شهواني عوض مي كرد. كسي كه دركي فراتر از امور مادي و
دنيايي داشته باشد , هرگز حاضر نمي شود همه چيز و حتي
شخصيت خودش را در برابر مسائل دنيا قرباني كند , ولي
واقعيت زمان محمدرضا خان نشان مي دهد كه او به خاطر
مسائل دنيايي و مادي , دست به هر جنايتي زد و هر پستي و
ذلتي را پذيرفت و هر كار تباه و باطلي را انجام داد. امام خميني
معتقد است همه مفاسد و جنايتي كه محمدرضاخان مرتكب
شد , سرمنشاش تعلق دنيايي و درك محض دنيايي او بود. امام
خميني در اين باره مي فرمايد :
محمد رضا پهلوي به واسطه تعلقي كه به دنيا داشت ,
نفسش غير از دنيا چيزي نمي فهميد , سرمنشا اين همه فساد
براي ملت و اين همه بدبختي براي خودش شد. دوستان او كه
جنود شيطان بودند , براي تعلقي كه به دنيا داشتند كه نفوسشان
غير از دنيا ادراك نمي كرد , به واسطه همين تعلق , منشا اين همه
بدبختي براي ملت و بدتر آنكه براي خودشان شدند , هم
بدبخت كردند ملت را و به باد دادند همه چيز ملت را و هم
بدبخت كردند خودشان را . (4 )
محمدرضا خان با اين همه حقارت و ذلتي كه داشت ,
خودش را شاه شاهان , شاهنشاه , آريا مهر و... مي دانست . البته
او آريامهر و شاهنشاهي بود كه حتي زير دست سفير آمريكا و
زير دست يك مامور معمولي آمريكا ذليل بود.
مآخذ :
1 ـ صحيفه امام , جلد 8 , ص 100
2 ـ صحيفه امام , جلد 11 , ص 82
3 ـ صحيفه امام , جلد 11 , ص 89
4 ـ صحيفه امام , جلد 8 , ص 268
امام خميني : محمد رضا پهلوي به واسطه تعلقي
كه به دنيا داشت , نفسش غير از دنيا چيزي
نمي فهميد , سرمنشا اين همه فساد براي ملت و اين
همه بدبختي براي خودش شد. دوستان او كه جنود
شيطان بودند , براي تعلقي كه به دنيا داشتند كه
نفوسشان غير از دنيا ادراك نمي كرد , به واسطه
همين تعلق , منشا اين همه بدبختي براي ملت و بدتر
آنكه براي خودشان شدند , هم بدبخت كردند ملت
را و به باد دادند همه چيز ملت را و هم بدبخت كردند
خودشان را.
امام خميني : اين بيماري تا يك اندازه اي هم در
محمد رضا بود و همين بيماري اسباب اين شد كه از
بين رفت او. اين بيماري كه خودش را ببيند و چند تا
از اين تملق گوهايي كه اطرافش هستند و آن
دلقكهايي كه دور و برش هستند , همينها را ببيند و
ملت را اصلا به حساب نياورد , نفهمد كه هر مملكتي
ملتش اساس هستند , دولتها يك اقليتي هستند كه
بايد براي خدمت اين ملت باشند و اينها نمي فهمند
كه دولت خدمتگزار ملت بايد باشد , نه حاكم بر ملت ,
اين بيماري در آن آدم هم بود كه خودش را همه
چيز مي دانست و خودش را فرمانفرما و خودش را
همه ملت مي دانست , ديگر براي ديگران اصلا چيزي
قائل نبود و همين اسباب اين شد كه به اين ملت اين
خيانتها را كرد.
امام خميني : شاه رامي گفتند كه آدم با ذكاوتي
است , اگر ذكاوت داشت , مبتلا نمي شد به اين
ابتلايي كه الان مبتلا شده است . اگر ذكاوت داشت .
به نصيحت علماي اسلام گوش مي كرد تا به اين بليات
مبتلا نشود. او به اين بليات مبتلا شد براي اين كه
كودن بود و ذهنش صاف و خالي بود.

|