
پاي صحبت هاي همسر , فرزند و برادر شهيد علي چيت سازيان , فرمانده
واحد اطلاعات و عمليات لشكر 32 انصار الحسين (ع )
اشاره :
خورشيد شخصيت نظامي شهيد علي چيت سازيان فرمانده دلاور و
بي باك واحد اطلاعات و عمليات لشگر 32 انصارالحسين (ع ) از 5 آذرماه
1358 با صدور فرمان تاريخي حضرت امام (ره ) مبني بر تشكيل بسيج
مستضعفين , طلوع كرد , مردي كه از لابه لاي نيزارهاي حادثه , سوار بر قايق
تجربه و پشتكار و توكل , گذشت و خود را به خدا رساند.
علي , طلايه دار سپاه ايمان از آغازين روزهاي دفاع مقدس در سنگرهاي
دفاع از كيان و شرف ايران سبز و سفيد و سرخمان حضور داشت .
او از 17 سالگي آغاز كرده بود , خلوص و صفاي باطنش در آسمان
نگاهش درخشش خاصي داشت و او را به معلمي بي بديل تبديل كرده بود.
مردي كه همه مخصوصا زمينيان اهل آسمان شيفته و مريدش بودند و
هم نشيني وهم صحبتي با او برايشان آرزو شده بود.
جوانمرد 17 ساله اي كه 7 سال بندگي و عشق را در كلاس اخلاص
گذارند و به مرتبه اي رسيد كه با رفتنش ملتي سياه پوش شدند.
علي چيت سازيان سيم خاردارهاي نفس خويش را با سيم چين صبر و
بندگي معبود بريده بود كه توانست از سيم خاردارهاي دشمن عبور كند. او
رها از هر چه تعلق بود , در متن حادثه خط به خط نوشته مي شد.
او فرمانده اي بود كه تمام سنگرهاي غرب و جنوب گواه شهامت و ايثار
اويند. مردمي كه استواري , شهامت و شجاعتش , حنجره دشمن را پر از
عطش حسادت و وجودش را پر از آتش كينه و عداوت كرده بود عطشي كه
جز با ريختن خونش بر طرف نمي شد و آتشي كه جز با ديدن قلب خاموشش
فرو نمي نشست .
يك افسانه بود كه دستيابي به او براي خفاشان خون آشام آرزويي دست
نيافتني شده بود و اعطاي مدال رافدين مشوقي بود كه يزيديان را به كام خطر
مي كشاند تا شايد اين آهوي تيز و گريزپاي را به دام بياندازد. اما زهي تصور
باطل , زهي خيال محال !
مردي كه راه زرين رسيدن به خدا را به آسمان هاي زميني غرب و جنوب
طي كرد و در روز 4 آذر ماه 1366 همزمان با سالگرد گراميداشت بسيج , در
همان نقطه اي كه آغاز كرده بود به انتها رسيد و غروب كرد , غروب سرخي كه
او را براي هميشه جاودانه ساخت .
شهيد علي چيت سازيان , در روز 21 آذر ماه 1341 در همدان بدنيا
آمد , در روز 5 آذر ماه 1358 به عضويت بسيج در آمد و در روز چهارشنبه ,
چهارم آذر ماه 1366 در سن 25 سالگي در منطقه عملياتي نصر 8 (ماووت )
به درجه رفيع شهادت نائل آمد و 4 روز بعد , پس از برگزاري مراسم يادبودي
در مناطق مرزي و عملياتي كشور , در روز هشتم آذرماه . در همدان به خاك
سپرده شد.
ما براي آشنايي بيشتر با اين شخصيت بزرگ و هميشه جاويد عرصه هاي
رزم و پيكار به سراغ خانواده و جمعي از ياران ايشان رفته و در يك فضاي
بسيار معنوي پاسخ سئوالاتمان را گرفتيم .
سعي وافر داشتيم گزارش مورد نظر را در روزهاي آغازين آذرماه همزمان
با هفته بسيج در روزنامه چاپ كنيم كه متاسفانه بدليل مشكلاتي كه در زمينه
هماهنگي با افراد مورد اشاره پيش آمد به تاخير افتاد. در اينجا ضمن پوزش
از خانواده محترم شهيد چيت سازيان , ما حصل اين گفتگوها در دو بخش از
نظر شما خواننده گرامي مي گذرد.
گفتگو با همسر شهيد علي چيت سازيان : خانم پناهي , مدير
دبيرستان طالقاني
براي آشنايي بيشتر با شهيد علي چيت سازيان , به سراغ همسر فداكار
ايشان , خانم پناهي رفتيم و با ايشان در يك فضاي صميمي به گفتگو
نشستيم . در اين گفتگوي صميمانه , ايشان را همسري يافتيم كه با وجود
مدت كمي كه در كنار اين شهيد بزرگوار زيسته , سالهاست كه با ياد و خاطره
ايشان زندگي مي كند و به تنهايي در برابر حوادث و مشكلات زندگي , ايستاده
و با عزم راسخ , در عرصه اجتماعي مشغول به فعاليت مي باشد.
خانم پناهي در سال 65 , با شهيد علي چيت سازيان ازدواج كرد و
حاصل اين ازدواج تولد فرزندي بود كه 40 روز پس از شهادت پدر , پا به
عرصه وجود گذاشت . ضمن تشكر بخاطر فرصتي كه ايشان در اختيارمان
گذاشتند , توجه شما خوانندگان عزيز را به حاصل اين گفتگو جلب مي كنيم .
از من خواست مثل زينبي باشم كه تمام هستيش را بر سر نيزه ديد , اما
بغض را ميان گلو كشت و اشكهايش را در دلش ريخت . رفت و من ماندم و
يك دنيا غربت , يك دنيا دلتنگي , دنيايي كه همه در آن بودند و انگار هيچ كس
نبود. او كه بايد مي بود , نبود. هر وقت مي آمد , گرد و غبار يك عمر تجربه
زندگي با خاك و فرشتگاني كه هيچ يك اهل زمين نبودند , روي چهره اش
خودنمايي مي كرد. مردي كه پير تجربه بود و هنوز سني نداشت كه آسماني
شد.
من طعم با تو بودن را درست نچشيده بودم , اما بي تو بودن را سالهاست
در زندگي تدريس مي كنم . ثانيه ثانيه بودنت را در كنارم دفتري كرده ام و ميان
ذهنم از خاطراتت كتابخانه اي ساخته ام .
گفت : عجيب است امسال بعد از هجده سال دوباره چهارم آذر ماه ,
چهارشنبه است . چهارشنبه , چهارم آذرماه هشتاد و سه , مرا به چهارم آذر
ماه 66 مي برد , چهارشنبه اي كه علي مرا بدرقه بهشت كرد . آنقدر علي را
دوست داشتم كه هر وقت مجروح ميشد , دقيقا در خواب نحوه مجروحيتش
را مي ديدم .
آخرين باري كه به مرخصي آمد , گفتم به خاطر تولد فرزندمان كمي
زودتر بيايد. اول گفت كه اينبار بر عكس هميشه ديرتر مي آيد , اما وقتي
ناراحتيم را ديد با خنده گفت : بعد از يك هفته باز مي گردد.
آن شب ... خوب به خاطر دارم تا صبح خوابم نبرد. احساس عجيبي
داشتم . حس غريبي در درونم فرياد مي زد كه حادثه اي رخ داده ... اشتباه
نكرده بودم . علي من , آن روز براي هميشه پرواز كرده بود.
علي هميشه حرف قشنگي داشت , اين جمله اش را آويزه گوشهايم
كرده ام : « از اين دنيا بايد پلي زد و از روي آن عبور كرد. نبايد گرفتار ظواهر
دنيوي شد » خوب به خاطر دارم تمام خريد عروسي ما يك حلقه و يك
دست لباسي ختم شد كه براي سفره عقد لازم بود و اين اولين و آخرين
خريد ما بود.
گفتم : « هنوز هم خوابش را مي بيني به ميهماني روياهايت مي آيد
جواب داد : با روياهايش زنده ام . هميشه هم با همان لباس خاكي مي آيد و با
همان چشمها كه آخرين بار در نگاهم گره خورد. اما قفل چشمانش جاي
ديگر بسته شده بود. و اين را خوب مي دانستم كليد قفل بسته چشمانش
دست كسي بود كه تربتش را گرو گرفته بود و از من خواست روزي فرزندمان
را با اين تربت پاك آغاز كنم . اين قفل بسته وقتي باز شد كه چشمهايش را
براي هميشه بست و من به همان نام و نشانش در آسمان قسمش دادم كه
شفاعتم يادش نرود. »
پرسيدم : هميشه موقع سفر به سرزمينهاي آفتاب , آخرين كلامي كه
ميانتان رد و بدل مي شد چه بود گفت : هميشه آخرين كلامش حلالم كن بود
و آخرين كلامم شفاعت يادت نره . »
گفتم : از ويژگيهاي اخلاقيش بگوييد گفت : يك ماه از ازدواجمان
گذشته بود كه در عمليات كربلاي 4 به سختي مجروح شد . در بيمارستان
ساسان تهران بستري بود. وقتي روي تخت بيمارستان ديدمش ... چگونه
مي شود توصيف كرد كه آن لحظه بر من چه گذشت . خنديد و با عجله
دلداريم داد كه چيز مهمي نيست و زود باز مي گردد. حرفش حرف بود. دو
هفته بعد از ترخيص از بيمارستان با آنكه پزشكان برايش استراحت مطلق
تجويز كرده بودند , به جبهه رفت . روحيه اش برايم ستودني بود. مردي كه
درد را به زانو در آورد و اجازه نداد هيچ گاه درد , خانه نشينش كند. انگار نه
انگار كه ميهمان ناخوانده اي در بدنش جا خوش كرده بود , ميهماني كه ميان
كمرش شكسته بود و اين اواخر اذيتش مي كرد و پزشكان گفته بودند كه براي
خارج ساختنش نياز به گذشت زمان دارند. پرسيدم : « جانبازيشان چند
درصد بود گفت : اصلا دنبال اين چيزها نبود . بعد از ازدواج 6 ماهي را در
دزفول گذرانديم . درست است كه خطرات زيادي از سرمان گذشت , اما براي
من خوشايند بود. چون علي را خوب شناختم . رفتارش با دوستانش برايم
ديدني بود . علي براي پير مرد 70 ساله دوست 70 ساله و براي نوجوان 18
ساله يك دوست 18 ساله بود . لياقت و شخصيت دوست داشتني علي جذبه
و ابهت و جذابيتي به او بخشيده بود كه خيلي ها كه با او رابطه داشتند , با
وجود سن بيشتر مطيع اوامر و دستوراتش بودند.
گفتم : وقتي دلتنگش مي شوي , چه مي كني گفت : به سراغش مي روم در
منزلگاه هميشگي اش . خانه اي كه در آن تنها سكني گزيد.
پرسيدم : خاطره جالبي از ايشان نداريد , خاطره اي كه ميان تمام
خاطرات شما برجستگي خاصي داشته باشد گفت : از نظر من هيچ كدام از
اين خاطرات برجستگي خاصي ندارد. چون مدت زيادي از بودنش در كنارم
نمي گذشت كه تنهايم گذاشت , لحظه به لحظه بودنش را در كنارم به خاطر
دارم , زمانيكه مي رفت , مي آمد , مي گفت , مي خنديد و... هر صحبتي كه با هم
داشتيم برايم خاطره اي فراموش نشدني است . من 17 سال است كه با
خاطرات علي زندگي مي كنم و فكر مي كنم به همين خاطر است كه تا بحال
دوام آورده ام . چون فكر مي كنم علي واقعا در كنارم است خوب بياد دارم
زمانيكه دزفول بوديم چند توپ پارچه مشكي آورد و گفت : مي خواهد تمام
اين پارچه ها , شالهايي بشوند تا زينت گردن , قدسيان خاكي پوشي باشند كه
او را هميشه و همه جا داشتند , حتي در خواب ! و من آنها را شالهايي كردم
كه چشمانشان را به دستان اباعبداالله دوختند. از آن پس هيچ گاه علي و
دوستان علي را بدون آنها نديدم , حتي ميان خواب !
گفتم : « در مورد لقب « عقرب زرد » توضيح بدهيد. گفت : « بعد از
شهادتش اينها را شنيدم . با توجه به شجاعت و كارايي واضح شناسائيهاي
دقيق , عملياتهاي وسيعي كه به واحدش محول مي شد و موفقيت هاي پياپي
در ماموريتهايش , بعثي ها لقب « عقرب زرد » را بدليل موها و محاسن بور به
او داده بودند. عراق از اينكه علي از سختترين موقعيت ها جان سالم به در
برده و هفت سال ميان جبهه ها از پا نيفتاده مي ترسيد. براي كشتنش جايزه
تعيين شده بود. و يكي از اين جوايز وعده اعطاي مدال « رافدين » عالي ترين
نشان لياقت عراق بود.
پرسيدم : محمد علي چيت سازيان , پسري كه 38 روز پس از پرواز پدر
به بهشت , بدنيا آمد , چقدر شبيه اوست گفت : به قول تمام آنهايي كه او و
پدرش را مي شناسند , نه تنها بي شباهت به پدر نيست كه تمام رفتار و اخلاق
و حتي حركاتش نيز به او رفته است .
گفتم الان مشكلات زندگي بدون حضور ايشان چگونه پشت سر گذاشته
ميشود و مي خواهم بدانم با علي , علي 17 ساله اي كه پدر را نديده , پدري كه
شخصيت بزرگي دارد , چگونه كنار مي آيد به هر حال فقدان پدري مثل
ايشان سخت است به لحاظ مشكلات روحي و عاطفي فضاي منزل بدون
حضور او چگونه است گفت : « سئوال سختي است . سخت است . سخت تر
از چيزي كه زبان قادر به گفتنش باشد. اما همانطور كه علي در وصيتش
خواسته بود , من هم از خدا مي خواهم كه زينب گونه باشم .
اما با توكل به خدا و اطمينان قلبي به اينكه شهدا ناظرند و دست ما را
مي گيرند در تربيت فرزندمان نهايت تلاشم را مي كنم تا علي 17 ساله من
هماني شود كه پدر خواسته بود; نان را از راه حلال كسب كند و سر جلوي
زورگويان خم نكند.
پرسيدم : خانم چيت سازيان در مورد توجه ويژه ايشان به خانواده شهدا زياد شنيده ايم .
لطفا از اين ويژگي اخلاقيشان برايمان بگوييد.
گفت : به خانواده شهدا علاقه خاصي داشت . بچه هايي كه پدرانشان
ميهمان آسمان شدند , گرماي آغوش علي را به ياد دارند و دستهاي
نوازشگري را كه بر سرشان كشيده مي شد. وقتي به مرخصي مي آمد , سريع به
خانواده دوستان شهيدش سر مي زد و از آنها دلجويي مي نمود. ميان
ملاقات ها و مجالس خداحافظي با ياران پير جماران , كودكاني را مي ديدي
كه در آغوش علي نوازش مي شوند و علي چشمانش كه بي اختيار مي باريد.
مي گفت : اگر روزي اين بچه ها بزرگ شوند و از ما بپرسند , زمانيكه پدرانمان
شهيد مي شدند , شما كجا بوديد , چه جوابي داريم « بچه هاي اطلاعات و
عمليات كه با او بودند سفارشاتش را درباره سر زدن به خانواده شهدا و
جانبازان , مخصوصا آنهايي كه در آسايشگاهها به سر مي برند , شايد هنوز به
خاطر داشته باشند!! هميشه به سراغشان مي رفت . مي گفت : مبادا مجروحين
زماني احساس ناراحتي بكنند از اينكه مجروح شده اند فكر كنند كه ديگر
فراموش شده اند. علي مرد دورانديشي بود , حتي زمانيكه مي خواستيم
ازدواج كنيم از من خواست هيچ وقت از او نخواهم كه وقتي در همدان است
با هم بيرون برويم . نگران بود , مبادا خانواده شهيدي , مادري , همسري ما را
با هم ببينند و حسرت بخورند كه ايكاش فرزندشان يا همسرشان زنده
مي بود.
گفتم : « رابطه خانواده شما خصوصا مادرتان با شهيد چيت سازيان چگونه بود گفت :
مادرم علي را خيلي دوشت داشت . حتي حالا هم گهگاهي كه مادر مشكل يا
مسئله اي پيدا مي كند علي فورا به خوابش مي آيد.
پرسيدم : زيباترين جمله اي كه از شهيد چيت سازيان شنيديد , چه بود گفت : براي
خودش زيبا بود اين آخري ها خواست برايش دعا كنم شهيد شود. چيزي كه
هرگز از من نخواسته بود و من هرگز فراموش نمي كنم . مي گفت ديگر روي
ديدن خانواده شهدا را ندارد . گفتم : « زيباترين جمله اي كه از ديگران در اين مدت 18
سال در مورد ايشان شنيديد , جمله اي كه عمق شخصيت او را مي رساند , چه بود گفت : « اين
جمله را از خيلي ها شنيدم « علي مردي آسماني بود , هر چند لباس خاكي بر
تن داشت , اما مردي آسماني بود »
گفتم : آخرين سئوال : يك سئوال تكراري , مشكلي هست كه بشود با گفتن و نوشتن حل
شود گفت : شكر خدا , نه ! از پس مشكلات زندگي مي توانم بربيايم .
بعد از شنيدن صحبتهاي همسر شهيد چيت سازيان , براي گفتگو در
مورد ايشان به سراغ برادرشان حاج آقا صادق چيت سازيان و جمعي از
همرزمانشان به تهران سفر كرديم . حاصل اين گفتگو را در دو بخش خدمت
شما خوانندگان محترم ارائه مي دهيم .
پاي صحبتهاي حاج صادق چيت سازيان مي نشينيم
موقعيكه به ديدار امام رفته بود , پارچه اي را از دست ايشان تبرك كرده
بود , با شور و حال خاصي اين پارچه را بين افراد , دوستان , فاميل و
همرزمانش توزيع مي كرد و مي گفت : « امام تبرك كرده , باعث شفاي
مريضهاست . »
علي عملا نشان داده بود كه مطيع امام و ولايت فقيه است , اما بعد از
ديدار با امام حال خاصي پيدا كرده بود. هميشه مي گفت : نبايد كاري كنيم كه
امام مجبور شود دوباره به پاي تريبون برود و از مردم بخواهد كه به جبهه
بروند.
اخلاق علي در خانواده درست همان اخلاقي بود كه در بين بسيجيها
داشت . احترام خاصي براي بزرگترها خصوصا پدر قائل بود. هميشه در
خانواده با اعضاي خانواده مانند يك دوست رفتار مي كرد و همين اخلاق
دوريش را برايمان بسيار مشكل كرده بود.
زمانيكه امير اخوي بزرگترشان به شهادت رسيد , علي هميشه تاسف
مي خورد و مي گفت : « من شرمنده مردمم , شرمنده شهدا هستم , هميشه
مي گفت : « چرا بعد از 4 , 5 سال حضور در جبهه هنوز زنده ام . امير چه كرده
بود كه بعد از 4 ماه آمدن به جبهه ; شهيد شد! » .
گفتگو با محمدعلي چيت سازيان
پاي صحبت هايش نشستيم . حرف زدن از كسي كه عمري حضور غايبش
را در آشيانه سبز زندگيش احساس مي كند , برايش سخت تر از سخت بود.
گفتيم : خودت را برايمان معرفي كن و از پدرت بگو; از غزل دلتنگي
برايمان بگو , غزلي كه براي پدري سروده مي شود كه او هم مسلما پسرش را
دوست دارد; حتي حالا كه از بالا; از آسمان به او نگاه مي كند. گفت :
محمدعلي هستم ; پسر شهيد چيت سازيان . درست است ; گاهي حجمي از
لحظه هاي زندگيم جعبه اي مي شود پر از احساس دلتنگي كه كنار آن سنگ
مرمر مشكي باز مي شود. بغضي كه شكسته مي شود و كوله بار غم فراقش را از
روي دوشم برميدارد . 17 بهار از سالهاي زندگيم مي گذرد و من در تمام اين
17 سال پدر را ديده ام احساسش كرده ام ; حضورش را , حتي احساسش را
نسبت به خودم . من هميشه در اتاق تاريك تنهائيم با او درد دل كرده ام و او را
هميشه كنار خود داشته ام . جاهايي كه گره كور مشكلاتم را فقط دست تواناي
اوست كه باز مي كند و دست ياريش كه بر شانه ام گذاشته مي شود گفتم : پدرت را
چگونه مردي مي بيني در اين 17 سال كه فقط او را در تعاريف ديگران , نوشته ها و عكسها و
سخنان خودش ديده اي , او را چگونه شناخته اي مي تواني توصيفش كني
گفت : از نظر من شهيد چيت سازيان مردي واقعي بود. مردي كه راه
مولايش را در پيش گرفته بود و در جاده اي قدم گذاشته بود كه به خدا ختم
مي شد. مردي كه سيرت و زندگي حسين (ع ) را سرلوحه كار خود كرد و براي
رسيدن به خدا , حجاب تن را كنار زد.
گفتم : خوابش را مي بيني ميهمان روياهايت مي شود
گفت : آري , گهگاهي خوابش را مي بينم . يادم هست , 12 , 13 ساله بودم .
شب جمعه اي به خوابم آمد. وارد اتاق كه شد مرا در آغوش كشيد. آغوش
گرمش را خيلي خوب احساس مي كردم در عالم خوب فكر مي كردم مدت
زيادي است كه او را نديده ام . خواب قشنگي بود به زيبايي زلالي آب . در
خواب چند نكته را برايم يادآوري كرد. يكي از آنها تاكيد بر بجا آوردن نماز
در اول وقت و ديگري توجه بيشتر به مادر بود.
پرسيدم : وقتي از خواب بيدار شدي و فضاي خانه را بدون پدر ديدي , چه احساسي
داشتي
گفت : بعد از اينكه بيدار شدم و ديدم تمام اين ماجرا در عالم رويا بر من
گذشته , احساس كردم كوله بار دلتنگي روي دوشم سنگيني مي كند. آن روز
بيشتر به پدر احساس نزديكي مي كردم و سعي مي كردم بيشتر كنار مادرم
باشم ; مادري كه برايم هم پدر و هم مادر و قدرداني از زحماتش برايم خيلي
دشوار است .
پرسيدم : وقتي بچه ها متوجه نسبت شما با شهيد چيت سازيان
مي شوند , چه عكس العملي نشان مي دهند
گفت : امسال روز اول مدرسه وقتي معلم صدايم و بچه ها نام چيت
سازيان را شنيدند , خيلي تعجب كردند. يكي از دوستان از نسبتمان با
يكديگر پرسيد و وقتي فهميد من فرزند ايشان هستم , با خوشحالي گفت كه
پدر او نيز همرزم پدرم بوده .
سپس گفت : دوست دارم از دوستان پدر , بيشتر در مورد خاطرات و
خصوصياتش بشنوم . به هر حال آنها پدرم را خوب مي شناسند , چون مدت
زيادي را در كنارشان بودند , اما آنها خيلي كم به سراغمان مي آيند!!!
از او خواستيم از انتظاراتي كه پدر از پسرش داشته برايمان بگويد.
گفت : چند نكته را در وصيت نامه اش قيد كرده و از مادر خواسته اگر
فرزندش پسر شد او را مانند امام حسين (ع ) آزادمرد پرورش دهد و روزي
فرزندش را با تربت امام حسين (ع ) آغاز كند. روي اين سفارش تاكيد زيادي
داشته اند كه فرزندشان نان را از راه حلال بدست بياورد و سر در برابر
زورگويان خم نكند و من سعي مي كنم تا جايي كه مي توانم به نصايحش
جامه عمل بپوشانم .
زيباترين جمله اي كه در مورد پدرتان شنيديد , چه بود
گفت : « جمله علمدار نور » بود كه زير تصوير نقاشي شده ايشان در يكي
از خيابانها ديدم .
گفتم : چه حرفي براي دوستان هم سن و سال خود داريد
گفت : تا آنجا كه مي توانند راه پدر و مسافران خورشيد را با درس
خواندن و گوش سپردن به فرامين ولايت فقيه ادامه دهند.
(علي خيلي زود خود را نشان داد. شخصيت نهفته درونش خيلي زود بروز
كرد . از همان سالهايي كه در سن 17 سالگي فرمانده پادگان قدس شد و
تعليمات نظامي مي داد . علي پير تجربه شده بود . مردي كه در سن 24
سالگي , گرد و غبار سالها تجربه را بر چهره اش مي ديدي .)
(شهيد علي چيت سازيان در روز چهارشنبه , چهارم آذر 1366 در سن
25 سالگي در منطقه عملياتي نصر 8 (ماووت ) به درجه رفيع شهادت نائل
آمد و 4 روز بعد از برگزاري مراسم يادبودي در مناطق مرزي و عملياتي
كشور در روز شنبه هشتم آذر ماه در همدان به خاك سپرده شد.)
آخرين باري كه به مرخصي آمد , گفتم به خاطر تولد
فرزندمان كمي زودتر بيايد. اول گفت كه اينبار بر عكس هميشه
ديرتر مي آيد , اما وقتي ناراحتيم را ديد با خنده گفت : بعد از
يك هفته باز مي گردد. آن شب ... خوب به خاطر دارم تا صبح
خوابم نبرد. احساس عجيبي داشتم . حس غريبي در درونم
فرياد مي زد كه حادثه اي رخ داده ... اشتباه نكرده بودم . علي
من , آن روز براي هميشه پرواز كرده بود
با توجه به شجاعت و كارايي واضح شناسائيهاي دقيق ,
عملياتهاي وسيعي كه به واحدش محول مي شد و موفقيت هاي
پياپي در ماموريتهايش , بعثي ها لقب « عقرب زرد » را بدليل
موها و محاسن بور به او داده بودند. عراق از اينكه علي از
سختترين موقعيت ها جان سالم به در برده و هفت سال ميان
جبهه ها از پا نيفتاده مي ترسيد. براي كشتنش جايزه تعيين شده
بود. و يكي از اين جوايز وعده اعطاي مدال « رافدين »
عالي ترين نشان لياقت عراق بود

|