
« ...سازمان ملل تحت نفوذ قدرتهاي استعماري است ... قدرتهاي بزرگ براي
ايجاد حكومت تك قطبي در فكر تغيير قوانين سازمان ملل هستند... مقررات
سازمان ملل بايد اصلاح شود. اما نه در جهت تقويت قدرت
استعمارگران .... »
عبارات فوق بخش هائي از اظهارات آيت الله هاشمي رفسنجاني رئيس
مجمع تشخيص مصلحت نظام جمهوري اسلامي است كه در خطبه هاي
نمازجمعه چهارم دي ماه جاري در تهران ايراد گرديد.
اينكه سازمان ملل تحت سلطه و نفوذ قدرتهاي استعماري است و اينكه
قدرتهاي مزبور در فكر تغيير قوانين سازمان ملل به سود منافع خود هستند و
نام اين تلاش و تغيير را « اصلاح » نهاده اند , سالهاست فكر و ذهن
انديشمندان و سياسيون جهان را به خود مشغول داشته است . نكته حائز
اهميت در اين است امروز هر يك از قدرتهاي سلطه گر كه از ضرورت اصلاح
قوانين سازمان ملل سخن به ميان مي آورد و خود را مدافع « اصلاحات » در
اين سازمان مي شمارد , در صدد بوجود آوردن سلطه بيشتر خويش بر اين
سازمان است . اصلاحاتي كه اين گونه دولتها و قدرتها در سازمان ملل دنبال
مي كنند همان اصلاحاتي است كه نسخه آن را براي خاورميانه نيز
پيچيده اند. همانطور كه آنان به دنبال ايجاد تغييرات سياسي و فرهنگي و
اقتصادي در خاورميانه با هدف گستراندن سلطه و نفوذ خود در كشورهاي
اين منطقه هستند و نام اين حركت را « اصلاحات » نهاده اند , در سازمان ملل
نيز از همين حركت حمايت مي كنند و اصلاحاتي كه آنان از ضرورت ايجاد
آن در سازمان ملل دم مي زنند , ايجاد زمينه براي توسعه قلمرو نفوذ و سلطه
خويش بر سازمان ملل و اركان و كارگزاريها و مصوبات آن است .
اگرچه سازمان ملل با شعار از بين بردن زمينه هاي جنگ و برقراري صلح
پايدار در جهان شكل گرفت ولي در تحقق اين شعار توفيقي نداشت . زيرا اين
سازمان و سياست حاكم بر آن و نوع تفكر دولتهاي بوجود آورنده آن فقط
توانست زمينه هاي وقوع جنگ جهاني جديد را از بين برده و آن را به صدها
جنگ منطقه اي مبدل سازد , جنگهائي كه مجموعا به همان اندازه از ملتها
تلفات گرفته , به همان اندازه ويراني هائي برجاي گذاشته و به همان اندازه
بذر دشمني و كينه توزي و زمينه هاي عداوت و تجاوز به حاكميت ملي و
تماميت ارضي در دل كانونهاي بحراني جهان نگاه داشته است .

دولتهاي سلطه گر , با تاسيس سازمان ملل از شكل گيري يك جنگ ديگر
مشابه جنگهاي خانمان برانداز اول و دوم قرن بيستم ميلادي جلوگيري
كردند ولي دخالت و دست اندازيهاي مستقيم و غيرمستقيم آنها در امور
داخلي كشورها , حمايت آنها از حكومت هاي دست آموز و ديكتاتوري و
مسلط ساختن اين گونه حكومتها بر مقدرات مردم , سرنوشت اسفبارتري
است كه طي نيم قرن اخير دامنگير همه ملتهاي جهان شده و سازمان ملل نيز
در متوقف ساختن اين وضعيت توفيقي نداشته است .
سازمان ملل در شرائط سلطه نيرومند قدرتهاي سلطه جو به ويژه در
شرائط اعمال نفوذ دائمي و دخالتهاي آمريكا در مصوبات و اقدامات اين
سازمان , به ندرت توانسته است منشا خدمتي عادلانه به جامعه بشري باشد.
به ندرت مي توان قضاوتي رسمي را در شوراي امنيت سازمان ملل يافت كه
از گزند دخالت و اعمال نفوذ آمريكا در امان بوده باشد.
در نتيجه سازمان مزبور جز در مواردي كه كه منافع اعضاي دائمي خود
را مدنظر قرار داده , نتوانسته است بيطرفانه , در جهت رفع ريشه هاي بحرانها
در جامعه جهاني توفيقي داشته باشد. شايد اشاره به چند مثال بتواند به
روشن ساختن اين موضوع كمك كند.
رژيم صهيونيستي در حال حاضر با كشورهاي عربي در حال جنگ
نيست اما دشمني با اين رژيم , با گوشت و پوست و خون مردم خاورميانه
عجين شده است . يكي از علل عمده اين پديده آن است كه در خلال هر يك
از جنگهائي كه ميان صهيونيستها و كشورهاي اسلامي به وقوع پيوسته ,
شوراي امنيت سازمان ملل در جهت تامين منافع قدرتهاي بوجود آورنده
اسرائيل و در شرائط غصب اراضي اشغالي اعراب خواستار برقراري
آتش بس گرديده و در نتيجه آرامش ناپايداري كه از اين طريق در منطقه شكل
مي گرفت . كينه ها و دشمني هاي موجود بين صهيونيستها و مردم مسلمان
منطقه را همچنان باقي گذارده و بر عمق اين اختلافات دائما افزوده است .
چهار جنگ عمده صهيونيستها عليه كشورهاي اسلامي كه بترتيب در
سالهاي 1948 , 1956 , 1967 و 1973 به وقوع پيوست با فشار آمريكا بر
سازمان ملل و سپس با درخواست شوراي امنيت اين سازمان به پايان
مي رسيد. سازمان ملل با دخالت در اين منازعات در حقيقت به اشكال
ظاهري اين جنگها پايان داد. ليكن هيچگاه سعي نكرد زمينه هاي وقوع جنگ
و اجزا و عوامل فتنه و آتش افروزي در منطقه را كه در وجود غير قانوني
صهيونيستها خلاصه شده است , برچيند. در نتيجه هر چند سال يكبار آتش
جنگي كه قبلا به صورتي ناپايدار توسط سازمان ملل خاموش شده بود.
مجددا شعله ور مي گرديد.

سياست غلط سازمان ملل در بحران سال 1950 شبه جزيره كره نيز
متاثر از فشار صاحبان حق وتو در شوراي امنيت اين سازمان بود. اعزام
يكصد هزار نيروي نظامي سازمان ملل به جنگ خونين دوكره نيز نتيجه
تلاش هماهنگ و اعمال نفوذ سه عضو دائم شوراي امنيت يعني آمريكا ,
انگليس و فرانسه بود. اين اعزام و تلفات بسيار سنگين نيروهاي سازمان ملل
در جنگ كره با آنچنان افتضاحي همراه بود كه پاره اي از دولتهاي صاحب
نيروي حافظ صلح اين سازمان ادامه عضويت خود را در اين نيرو را به زير
سوال بردند. شوراي امنيت سازمان ملل به جاي آنكه به ريشه يابي بحران دو
كره بپردازد و درصدد حل و فصل عادلانه آن برآيد , آلت دست جناح غالب
شوراي امنيت يعني آمريكا و متحدين غربيش شد و به وسيله اي براي
انتقامجوئي شخصي آمريكائيها از كمونيستهاي كره شمالي تبديل گرديد. در
نتيجه نه تنها بحران دو كره هرگز خاتمه نيافت بلكه نيمي از سربازان سازمان
ملل كه از كشورهاي فرانسه , آمريكا , استراليا , كاندا , انگليس و تركيه اعزام
شده بودند كشته , مجروح و معلول گرديدند و بسياري شان نيز به بيماريهاي
لاعلاج رواني مبتلا شدند.
در جنگ 10 ساله ويتنام كه از 1964 در زمان حكومت جانسون آغاز
شد و تا پايان سال 1974 ادامه يافت مجموع قطعنامه هائي كه از سوي
شوراي امنيت سازمان ملل در خصوص اين جنگ صادر شد , از 10 مورد
تجاوز نكرد و در هيچيك از اين قطعنامه ها نيز سياستهاي تجاوزكارانه و
رفتار جنايت بار آمريكائيها محكوم نشده بود.
از اين گونه ضعفها , بي عدالتي ها , دخالتهاي بي دليل يا بي تفاوتي هاي
بي دليل و غير قابل توجيه كه فلسفه سازمان ملل و انتظارات جهاني از آن را
زير سوال برده , در بسياري ديگر از مواضع اين سازمان در قبال بحرانهاي
سياسي كوچك و بزرگ جهان مي توان يافت . بحران قبرس ميان تركيه و
يونان , بحران كشمير ميان هند و پاكستان , بحران قره باغ ميان ارمنستان و
آذربايجان و بسياري ديگر از بحرانهاي ارضي , قومي ونژادي در آفريقا , آسيا
و آمريكاي لاتين را مي توان يافت كه در آنها سازمان ملل بدون تامين منافع و
مطامع قدرتهاي ذي نفوذ در بحران , قادر به فيصله عادلانه آن نبوده و به
همين دليل اجزا و ريشه هاي اصلي بحران را در بستر كانونهاي مناقشه باقي
گذارده است . مقامات و رهبران سازمان ملل در گذشته و حال , بارها به اين
ضعفها و به تداوم بحرانها و مناقشات منطقه اي و جهاني عليرغم فعاليت
سازمان ملل اعتراف كرده اند « خاوير پرزدكوئه يار » دبير كل اسبق سازمان
ملل در يكي از اظهارات سياسي خود در سال 1987 به وجود رو به توسعه
بحرانها و ناتواني سازمان ملل در حل و فصل آنها اشاره كرده است . وي در
اين سخنراني كه در موسسه بين المللي صلح استكهلم ايراد كرد , به طور
ضمني به ضعف و ناتواني سازمان ملل متحد در مهار نمودن و متوقف
ساختن روند جنگها و بحرانها اشاره كرده است . وي مي گويد : « جنگهاي
گذشته و حال كه پس از جنگ دوم جهاني به وقوع پيوسته , تاكنون 17
ميليون قرباني برجاي گذاشته است . تعداد درگيريهاي مسلحانه تا پايان سال
1986 بالغ بر 36 مورد بوده كه جمعا 5 ميليون سرباز از 41 كشور جهان در
اين درگيريها شركت داشته اند. سازمان ملل نيز همواره تحت فشارهاي
شديد رواني , سياسي و عملي بوده است . تحريم تسليحاتي و تعليق كمكهاي
مالي به عنوان يك مجازات , تاثير اندكي بر كشورهاي متخاصم داشته است .
چرا كه هم اكنون كشورهاي بسياري خود توليد كننده سلاح و فروشنده آن
هستند و از بسياري از جنگها نيز حمايت مالي به عمل مي آورند. با در نظر
گرفتن تضادهاي موجود , راه آينده سازمان ملل چندان هموار نيست . در
آينده نيز به دلائل متعدد , سازمان ملل متحد و شوراي امنيت نخواهد
توانست متجاوزين به صلح و امنيت بين المللي را تنبيه نمايند. اينكه
سازمان ملل تنها زماني موفق و فعال است كه عملكردش مورد توافق
قدرتهاي بزرگ باشد , نامطلوب ترين وضعيت براي سازماني است كه
مسئولين حفظ صلح و امنيت بين المللي را برعهده دارد. چندان هموار
نيست » (1 )
سازمان ملل براساس تعريفي كه در منشور اين سازمان ارائه شده , معتقد
به ختم جنگ و اشاعه صلح در جهان است . ولي حاكميت نظام ظالمانه
« وتو » بر آن , زياده طلبي و سلطه جوئي ارضي و سياسي قدرتها و بويژه
استيلا طلبي آمريكا و اعمال نفوذ اين كشور براي به زير سلطه درآوردن اركان
اصلي و تصميم گيرنده سازمان ملل به شكل زننده اي خود نمائي كرده و تا
سرحد امكان اين سازمان را در انجام وظائفي كه بخاطر آن بوجود آمده بود ,
ناتوان ساخته است . اين سلطه جوئي سبب گرديده كه طي نزديك به 60
سال اول پس از تاسيس سازمان ملل حدود 200 قطعنامه اين سازمان به
دليل آنكه تامين كننده منافع اعضاي دائم شوراي امنيت نبوده است , وتو
گردد. اين وضعيت يعني نگاه يكسو نگرانه اعضاي دائم شوراي امنيت بويژه
از زمان فروپاشي اتحاد جماهير شوروي كه تفكر حاكم ساختن جهان تك
قطبي فكر و ذهن زمامداران مستبد آمريكا را به خود مشغول داشت , به شكل
بارزي خود را نشان داد و زمينه هرگونه عدالت و برابري و ثبات را كه در
منشور سازمان ملل تصريح شده از بين برده است .

« پطروس غالي » دبير كل پيشين سازمان ملل متحد در مورد بي عدالتي در
اين سازمان مي گويد :
« سازمان ملل براين اساس ايجاد شد كه به صورت يك سيستم چند
قطبي عمل كند. اما در خلال جنگ سرد , اين سازمان , يك نظام دو قطبي
بوده و از زمان پايان جنگ سرد عملا تحت سلطه يك ابرقدرت در آمد » (2 )
سازمان ملل با شعار پرچمداري صلح در جهان شكل گرفت ولي به دليل
همين وابستگي , خود در بسياري از موارد ابزار پيشبرد سياست جنگ طلبانه
دولتهاي متعرض و متجاوز گرديد. به طوريكه اين دولتها گاها عملكرد
خويش را در پوشش قطعنامه هاي سازمان ملل توجيه كرده و مي كنند ,
قطعنامه هائي كه غالبا بااعمال نفوذ خود آنها به تصويب مي رسد. بسياري از
قطعنامه نيز كه به دور از شعاع دخالتها و اعمال نفوذ آنها به تصويب رسيده ,
اساسا اجرا نشده و همانگونه كه گفته شد بسياري از اجلاسيه هاي اين
سازمان نيز كه مي توانست تعيين كننده سرنوشت بحرانها باشد , به دليل
بي اعتنائي قدرتهاي صاحب نفوذ در آن , اساسا تشكيل نشد و سازمان ملل را
در مقاطع مختلف فعاليتهايش از درج اعتبار ساقط نمود.
پاورقي :
1 ـ شوراي امنيت و جنگ تحميلي ـ عباس هدايتي خميني ـ انتشارات دفتر
مطالعات سياسي و بين المللي چاپ دوم ـ 1374 ـ ص 263
2 ـ مصاحبه پطروس غالي با شبكه تلويزيون چين : روزنامه اطلاعات ـ
1378,7,25
آيت الله هاشمي رفسنجاني : سازمان ملل تحت نفوذ
قدرتهاي استعماري است . قدرتهاي بزرگ براي ايجاد حكومت
تك قطبي در فكر تغيير قوانين سازمان ملل هستند. مقررات
سازمان ملل بايد اصلاح شود. اما نه در جهت تقويت قدرت
استعمارگران
سازمان ملل در شرائط سلطه نيرومند قدرتهاي سلطه جو به
ويژه در شرائط اعمال نفوذ دائمي و دخالتهاي آمريكا در
مصوبات و اقدامات اين سازمان , به ندرت توانسته است منشا
خدمتي عادلانه به جامعه بشري باشد
خاوير پرزدكوئه يار دبيركل اسبق سازمان ملل : راه آينده
سازمان ملل هموار نيست . به دلائل متعددي اين سازمان
نخواهد توانست متجاوزين به صلح و امنيت بين المللي را تنبيه
كند. اينكه سازمان ملل فقط در صورت توافق قدرتهاي بزرگ
مي تواند فعال باشد , نامطلوب ترين وضعيت براي اين سازمان
است
پطروس غالي دبيركل سابق سازمان ملل : سازمان ملل بر
اين اساس ايجاد شد كه به صورت چند قطبي عمل كند. اما در
دوران جنگ سرد , دو قطبي عمل مي كرد و پس از پايان جنگ
سرد تحت سلطه يك قدرت درآمد!

|