روزنامه جمهوري اسلامي 06/10/1383 صفحه جبهه و جنگ

* معرفي كتاب
* سختگير اما دوست داشتني
لزوم حفظ ارزشهاي دفاع مقدس
معرفي كتاب




دفتر آبي
« دفتر آبي » كتابي است از منظومه هاي « اتل متل » ابوالفضل سپهر شاعر فقيد دفاع مقدس كه توسط فرهنگسراي پايداري منتشر شد.
اين كتاب كه به مناسبت چهلمين روز درگذشت سپهر منتشر شد از 27 بخش تشكيل شده كه 23 قسمت آن از منظومه هاي « اتل متل » اين شاعر دفاع قدس و 4 قسمت باقي مانده عبارتند از : مقدمه كتاب , نوشتاري از وحيد چهره خند , يادداشتي از سپهر و مقدمه ناتمام سپهر براي اين كتاب .
در بخشي از مقدمه اين كتاب كه توسط « گلعلي بابايي » به رشته تحرير در آمده مي خوانيم « ... حالا من مانده ام با يك « دفتر آبي » از شعرهاي سپهر و آن حرف هاي آخري كه حكم وصيت نامه ادبي اش را داشت و باعث شد مسئوليت چاپ اين دفتر را به گردن بگيريم ... »
گفتني است كه دفتر آب سپهر با مقدمه گلعلي باباي و كنترل و تاييد محتوا رحيم چهره خند در تيراژ 3300 نسخه و قيمت 1200 تومان توسط فرهنگسراي پايداري و با همكاري موسسه فرهنگ محمد رسول الله (ص ) منتشر شده است .

سختگير اما دوست داشتني




پاي صحبت و خاطرات سردار سرتيپ دوم پاسدار « وجيه الله مرادي » جانشين سردار شهيد ذوالفقاري در دژباني كل جنوب و قرار گاه خاتم الانبيا » (س )
بخش دوم و پاياني
اشاره بخش اول خاطرات سردار مرادي در مورد سردار شهيد عيسي ذوالفقاري فرمانده حفاظت و دژباني كل سپاه و قرارگاه خاتم الانبيا (ص ) را در روز پنجشنبه 83,10,3 در همين صفحه خوانديد آنچه در پي مي آيد بخش دوم و پاياني اين خاطرات است كه مربوط مي شود به نحوه شهادت اين شهيد والا مقام كه از نظر شما مي گذرانيم اميد است در نظرتان مقبول افتد.
اختفا و استتار
كار ديگري كه از وظايف دژباني به شمار مي رفت اين بود كه بحث استتار و اختفا را جدي بگيرد و قبل از شروع عمليات مي بايست عناصري از سوي دژبان انتخاب مي شدند كه در منطقه عمليات ابزار استتار امكانات و تجهيزات و نيز اختفا نفرات را معين مي نمودند و اصول استتار و اختفا را رعايت مي كردند. مثلا كسي حق نداشت با چراغ روشن در شب حركت نمايد.
چون ما هم به دليل كمبود تجهيزات مي بايست از اصل غافلگيري استفاده مي كرديم و اگر اصل اختفا و استتار رعايت نمي شد طبيعتاعمليات لو مي رفت و ما نمي توانستيم به اهداف از پيش تعيين شده دست پيدا كنيم يعني در واقع دژبان يگانها را ملزم مي كرد كه بحث استتار و اختفا را جدي بگيرند و آن را رعايت نمايند.
به همين خاطر حساسيتهاي خاص دژباني افراد زيادي آمدند و مسئوليت دژباني را پذيرفتند اما نتوانستند وظايف خود را به نحو احسن انجام دهند. من چند سالي در رسته دژباني خدمت كردم اما كسي را همتر از و همسنگ شهيد ذوالفقاري نديدم زيرا او در ابتدا با وجود اينكه تجربه اي در اين زمينه نداشت با مديريتي بسيار قوي توانست نقش دژبان را در منطقه دژباني جنوب خوب ايفا نمايد.
يادم هست كه ما در محور خسرو آباد بوديم . اين محور , محوري بود كه در تير رس دشمن قرار داشت لذا به دستور سردار ذوالفقاري قرار شد كه از اين محور كمتر تردد صورت گيردتا اولا تلفاتي صورت نگيرد و در ثاني منطقه ناامن نشود و نيز درواقع بسيار اضطراري گه گاهي بتوان از اين محور استفاده نمود.
يك روز يكي از گردانها مي خواست از اين محور عبور كند فرمانده اين گردان جلو آمد و به شهيد ذوالفقاري گفت : ما بايد از اين محور عبور كنيم . سردار ذوالفقاري به ايشان گفت : به خاطر برخي مسائل امنيتي و به دستور فرماندهي قرار عبور و مروراز اين محور ممنوع مي باشد. فرمانده گردان خيلي اصرار كرد اما سردار ذوالفقاري نپذيرفت تا اينكه آن فرمانده ايشان را تهديد كرد كه اگر اجازه ندهيد چنين مي كنيم و چنان مي كنيم . درواقع آنها تعدادشان هم زياد بود يعني يك گردان كاملا مسلح در مقابل ما قرار داشت . شهيد ذوالفقاري گفت : مگر اينكه از جنازه من عبور كنيد. من اگر مي گويم و نمي گذارم به خاطر هواي نفسم نيست , به خاطر اين نيست كه عشقم نمي كشد و نمي گذارم بلكه نمي خواهيم اين محور ناامن گردد چون براي عملياتها و مواقع ضروري به امنيت اين محور نيازمنديم . فرمانده گردان با شنيدن اين حرفها چند سيلي محكم به صورت شهيد ذوالفقاري زد و گفت : ما بايد از اين محور عبور كنيم بچه هاي ما با ديدن اين صحنه به خشم آمدند. لااقل تعداد ما هم كم نبود.بچه ها خواستند اين فرمانده را بگيرند و بزنند كه سردار ذوالفقاري فرياد زد : كسي از جايش تكان نخورد اگر اومرا زد به من و خودش ربط دارد اينها خسته اند و تازه از منطقه برگشته اند عيبي ندارد من او را بخشيدم و...
فرمانده گردان با ديدن اين صحنه هاج و واج ماند يعني چه من او را بخشيدم .
ناگهان همه با تعجب ديديم فرمانده گردان شروع كرد به گريه كردن و خود را به پاي شهيد ذوالفقاري انداخت و از ايشان معذرت خواهي كرد. سردار ذوالفقاري او را در اغوش گرفت و پيشاني او را بوسيد. اگر خاطرتان باشد عرض كردم كه شهيد ذوالفقاري زود دوست پيدا مي كرد در اينجا هم همينطور شد بعد ها طوري شد كه اين فرمانده از دوستان صميمي عيسي گرديد واقعا وقتي آن لحظه و صحنه به يادم مي آيد بغض گلويم را مي فشارد. كار بسيار دشواري است فرمانده دژباني جنوب باشي عضو شوراي فرماندهي قرار گاه كربلا كه همه كاره جنگ بودند باشي و اما يك نفر بيايد سيلي به صورتت بزند و پيش سربازانت تو را ضايع كند اما تو بگويي اشكالي ندارد خسته بودي و من تو را بخشيدم . اين كار هنر والايي را مي خواهد تا نفس خود را لگد كوب نكني هيچ وقت نمي تواني چنين عكس العملي از خود نشان دهي .
پايان سفر
پيرامون شهادت ايشان بايد بگويم كه ما در آن ايام در دژباني جنوب در خدمت ايشان بوديم قرارگاه كربلا كه خط عرضي آن از چنگوله تا راس البيشه و حتي تا خليج فارس امتداد داشت نيز توسط نيروهاي دژباني و با فرماندهي ايشان اداره مي شد.
قبل از عمليات كربلاي 4 ايشان زحمات بسياري را متحمل شدند حتي در مدت 10 , 20 روز فعاليت يك بار راحت نخوابيدند . 10 روز قبل از عمليات كربلاي 4 تصميم گرفتيم كه 48 ساعت من به خانه برگردم و بعد 48 ساعت ايشان به خانواده سري بزنند. اما چون خانواده ايشان در اهواز بودند ايشان تصميم داشت در اين 48 ساعت به بابلسر بيايد و به والدين خود سري بزند و برگردد اين كار براي ايشان عادت شده بود كه 48 ساعت قبل از عمليات به والدين خود سرمي زد و از آنها حلاليت مي طلبيد اين بار كه من به شهرستان برگشتم به سراغ والدين اورفتم موقع برگشتن پدر ايشان به من گفت : من مي خواهم با شما به اهواز بيايم و من چون مي دانستم با وضعيت جسماني كه ايشان دارند كار بسيار سختي است سعي كردم كه ايشان را منصرف كنم اما ايشان مصر بودند كه حتما همراه من به اهواز بيايند . مادر ايشان هم دو تا اردك درست كرده بود و گفت بعيد مي دانم عيسي به سراغم بيايد شما اين دو اردك را ببريد و يك شب دور هم باشيد و آن را ميل كنيد. خب ! من هم به اتفاق پدر عيسي آن اردكها را گرفتم و به سمت اهواز حركت كرديم . وقتي به اهواز رسيديم پدر ايشان را به منزل شان بردم و خودم را به دژباني رساندم و به ايشان گفتم : پدر شما از شمال به اهواز آمد. او با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شد و گفت : به روي چشم خيلي خوش آمدند « . گفتم : بهتر است يك سري به ايشان بزنيد. » ايشان گفتند : مي بينيد كه كار زياد است در فرصتي مناسب خدمت ايشان مي روم .
حول و حوش ساعت 12 شب بود كه به من گفت : آقاي مرادي ! بيا برويم اهواز. گفتم : من همين جا مي مانم شما خودتان برويد اهواز و ايشان هم قبول كردند و به سوي اهواز حركت كردند وقتي از اهواز برگشتند برايم تعريف كرد و مي گفت : وقتي به منزل رسيدم ساعت حدود 1 نيمه شب بود و پدرم خوابيده بود من چون ديدم او خوابيده است او را بيدار نكردم . كف پايش را بوسيدم و كنارش خوابيدم تا اذان صبح وقتي براي نماز بيدار شد با او سلام و احوالپرسي كردم و بعد از نماز هم حول و هوش نيم ساعت كنارشان نشستم و بعد هم خداحافظي كردم و به اينجا آمدم . با خنده به ايشان گفتم : پس لااقل يك برنامه ريزي كن ترتيب آن اردكها را بدهيم و قبل از عمليات كلك اين اردكها را بكنيم . اما باور كنيد آنقدر كار سرمان ريخته بود كه حتي فرصت نكرديم به اهواز برگرديم و دور هم باشيم و آن اردكها را بخوريم , تا اينكه عمليات شروع شد.
وقتي عمليات شروع شد فكر كنم ايشان حدود 1 ساعت يا كمتر فرصت پيدا كرده بود تا با خانواده اش ديداري داشته باشد شما مي توانيد اين موضوع را از خانواده اش بپرسيد تا به گفته من يقين پيدا كنيد.
شب عمليات از قرار گاه تماس گرفتند و گفتند : در يكي از مناطق مشكلي پيش آمده و شما بايد به قرارگاه برگرديد من در آن موقع جانشين سردار ذوالفقاري بودم لذا به اتفاق هم به قرار گاه برگشتيم بعد من و ايشان به اتفاق چند از تن از فرماندهان و مسئولين قرارگاه به طرف آن منطقه حركت كرديم و پس از چند ساعت حول و هوش نيم ساعت قبل از اذان صبح به قرار گاه برگشتيم تا وارد شديم ديدم حاج آقا مصلحي ( مسئول نمايندگي قرارگاه ) حاج آقا فاضلي , حاج آقا سميري , و حاج آقاي نيازي مشغول خواندن نماز شب هستند. عيسي علاقه زيادي به روحانيت داشت و با اين آقايان هم رابطه بسيار نزديكي داشت . تا وارد مقر قرارگاه شد و ديدآقايان مشغول اقامه نماز شب هستند خنديد و به شوخي به آقاي مصلحي گفت : اين قدر در روز گناه نكنيد كه در شب اين طور (العفو العفو) بگوئيد. بعد كمي باآنها شوخي كرد و خودش هم به نماز ايستاد. موقع نماز صبح جلوتر از همه ايستاد و رو به ما كرد و خنديد و گفت : من به عدالت شما شك دارم پس نمي توانم پشت سر شما نماز بخوانم . درواقع در آن موقعيت حساس (شب عمليات ) اين شوخي ها در روحيه افراد تاثير بسزايي داشت . به هر ترتيب ما نماز صبح را به جماعت اقامه كرديم . در قرار گاه ما يك آبدارچي پيرمردي بود كه براي بچه هاي رزمنده چاي آماده مي كرد و كارهايي از اين قبيل را انجام مي داد. عيسي بعد از نماز صبح چند تخم مرغ گرفت و نيمرو درست كرد و با مقدار كمي نان آورد و جلوي ما گذاشت و گفت : بخوريدبخوريد و اين قدر نگوئيد پاسدار ها بد هستند . ما نگاه كرديم و ديديم تعداد ما 14 , 15 نفر است و تعداد تخم مرغها 5 , 6 تا يعني به هر كدام 3,1 تخم مرغ هم نمي رسيد . بعد از صرف نيمرو سردار ذوالفقاري بادگيرش را پوشيد و ماسكش را گرفت گفتم : كجا گفت : كار دارم . گفتم : پس بيا با هم برويم . گفت : نه بايد تنها بروم . گفتم : تو كه از ديشب تا صبح بيرون بودي الآن كجا مي روي خنديدو گفت : كار دارم آقا ! بايد تنهايي بروم . من به يكي از بسيجيان كه راننده ما بود گفتم : شما با موتور همراه ايشان برويد. ديدكه شهيد ذوالفقاري دست روي شانه هايم گذاشت و گفت : آقاي مرادي ! بايد تنها بروم . ناگهان حاج آقا فاضلي آمد. چون ايشان با شهيد ذوالفقاري رابطه حسنه اي داشت يقه ايشان را گرفت و گفت : من بايد با شما بيايم و اغلا نمي گذارم كه بروي .
شهيد ذوالفقاري حرفي نزد اما پس از مدتي كه ما مشغول كارمان شديم به دور از همه موتورش را روشن كرد و از پيش ما رفت .
بعد ها فهميديم كه ايشان به پايگاههاي كه در مسير قرارگاه قرار داشت رفت و بچه ها را جمع كرده به آنها شكلات مي داد و با لبخند و شوخي از آنها حلاليت مي طلبيديكي از بچه ها مي گفت : اين كار هميشگي ايشان قبل از هر عمليات بود اما اين بار روحياتش خيلي با دفعات قبل فرق مي كرد.
آن شب وضعيت طوري بود كه ما از حال كسي باخبر نبوديم و هر كدام مشغول انجام وظايفي بوديم كه به ما محول شده بود. حول و حوش ساعت 4 بعد از ظهر بود كه ديدم هيچ خبري از ايشان نشده است . ديگر نگران شده بودم . چون از اذان صبح تا حالا هيچ خبري از ايشان نداشتيم با قرارگاه تماس گرفتيم كسي از او خبر نداشت هر كسي را مي ديدم از او مي پرسيدم اما همه اظهار بي اطلاعي مي كردند. ديگر شب شده بود با بي سيم با بقيه مسئولين تماس گرفتيم . اما آنها هم هيچ خبري از ايشان نداشتند. ديگر ناچار شديم به بيمارستانها سربزنيم . به بيمارستان صحرايي علي بن ابيطالب (ع ) كه در چند كيلومتري آبادان بود رفتيم .اما آنجا هم نبود ناچار شديم چند اكيپ را سازماندهي كرده و به بيمارستانهاي اهواز بفرستيم اما متاسفانه حول و هوش ساعت 30,9 صبح وقتي اكيپ به قرارگاه برگشتند هيچ كس از او خبري نداشت . ناچارا يكي از دوستان رامامور كرديم تا با چند نفر ديگر به معراج شهدا بروند بعد از مدتي كه اين دوستان از معراج برگشتند خبر آوردند كه سردار رشيد سپاه اسلام شهيد عيسي ذوالفقاري به شهادت رسيده است .
حدود ساعت 11 صبح با قرارگاه تماس گرفتيم و به سردار غلامپور گفتيم كه سردارذوالفقاري به شهادت رسيده است .
آقاي ارگاني رئيس ستاد قرارگاه هم آنجا بود و گفت : اتفاقا من ايشان را در بيمارستان علي بن ابيطالب (ع ) ديدم . ايشان از ناحيه ران و كمر مجروح شده بود و به پشت خوابيده بود وقتي خواستم از بيمارستان بيرون بيايم پيراهنم را گرفت و گفت : آقا مجتبي ! كجا مي روي تشنه ام كمي به من آب بده . برايش آب آوردم .گفت : خسته شده ام كمكم كن بنشينم . به محض اينكه او را تكان دادم فريادش بلند شد. از پايش خون زيادي مي رفت , گوشت پايش كنده شده بود. پزشك معالج ايشان گفت : ايشان را بايد به اهواز برسانيد وگرنه اگر اينجا بماند كارش تمام است . كه متاسفانه همين طور هم شده بود و در همانجا تمام كرد و او را به معراج شهدا منتقل كردند.
تهيه وتنظيم : مديريت حفظ آثار ونشر ارزشهاي دفاع مقدس
معاونت فرهنگي نيروي زميني سپاه

ايشان همان روز به پايگاههاي در مسير رفت و بچه ها را جمع كرد و به آنها شكلات داد و با لبخند و شوخي از آنها حلاليت طلبيد. يكي از بچه ها مي گفت : اين كار هميشگي ايشان قبل از هر عمليات بود اما اين بار روحياتش خيلي با دفعات قبل فرق مي كرد.

لزوم حفظ ارزشهاي دفاع مقدس


وقتي صحبت از ارزشهاي دفاع مقدس پيش مي آيد , كلمه ايثار در قله بلند اين ارزشها چشمها را خيره مي كند. همان ايثاري كه ريشه در فرهنگ انقلاب اسلامي دارد. فرهنگي كه جنگ براي مقابله با ارزشهاي آن به ملت ايران تحميل شد.
از همان روزهاي اول پيروزي انقلاب , دشمنان اسلام دريافتند كه گوشهاي شنواي بسياري در دنيا توجه خود را به دعوت اين انقلاب الهي معطوف ساخته است . دعوتي كه بدون زور و تهديد مرزها را درهم كوبيد و در آنسوي درياها و كوهها و در باتلاق فساد غرب و زندگي بدون حيات كفر شرق , چهره منتظران را برافروخته مي سازد و پيامهاي آن را چون آب زندگاني به گوش جان مي پذيرد.
دشمنان اسلام كه آثار و تبعات روح بخش انقلاب را مورد ارزيابي دقيق قرار داده بودند , براي مقابله و متوقف كردن اين موج بنيان كن ظلم و استثمار , جنگ را بر ملت بزرگ ايران تحميل كردند. اما دلير مردان اين سرزمين الهي تصوير جديدي را برروي جهانيان گشودند و نشان دادند كه انقلاب اسلامي براي جنگ هم فرهنگ و آئين خاصي دارد. ايثار و شهادت و تحمل سختيها تا سرحد جانفشاني , واژه هايي بودند كه تا قبل از جنگ تحميلي براي دنيا مفهوم حقيقي خود را نداشتند. تزوير و دورويي همه عالم را فرا گرفته بود. اما عملياتهاي پيروز و پي در پي رزمندگان اسلام دنياي استكبار را در مقابل يك فرهنگ جديد متعجب ساخت به گونه اي كه تمام تحليل ها و برنامه ريزي ها را برهم زد و جنگ طرح ريزي شده براي چند روز , به يك رسوايي بزرگ تبديل شد. و اين شعار سنگرنشينان اسلام كه « چه كشته شويم و چه بكشيم در همه حال پيروزيم » سلاح ها را از كار انداخت و طرح هاي نظامي را با بن بست روبرو كرد و نواي تكبير را جايگزين هر سلاح مادي ديگر نمود , به گونه اي كه بزرگترين ترس نيروهاي دشمن از همين تكبيرها بر بالاي خاكريزها بود و اثرات اين دفاع مقدس به قدري براي ملت مسلمان ايران ارزنده و باشكوه بود كه امام امت (ره ) از جنگ تحميلي به عنوان الطاف خفيه الهي ياد كردند.
جبهه هاي حق عليه باطل در واقع ترسيم كننده تجلي نور حق در چهره مردان خدا بود و همين پرواز بلند بود كه چهره قيامها و حركات مسلمانان را در جهان تغيير داد و قيام اسلامي ملت فلسطين را از خود برجاي گذاشت و روح اسلامي را در كالبد مبارزه مسلمانان جهان دميد . حال بعد از 8 سال دفاع مقدس ما وارث آثار و ارزشهاي سازنده اي هستيم كه دفاع از آنها , دفاع از اسلام و انقلاب است . اگر ارزشهاي دوران جنگ تحميلي و ياد ياران آن دوره به فراموشي سپرده شود و اگر آن روحيات جانبخش بسيجي از جامعه ما رخت بربندد و ايثار و از خودگذشتگي آزادگان ما در طول مدت اسارت فراموش شود , آن روز ديگر انقلاب از اصولش كه همانا مطابقت با موازين اسلام است دور شده و قدرت اصلي خويش را از دست مي دهد. فرهنگ دفاع مقدس به ما آموخته است كه اسلام و پيروي و دفاع از آن , از همه چيز مهمتر و با ارزش تر است و اگر دشمنان اسلام هرروز حيله اي نو براي مقابله بااسلام ناب محمدي (ص ) به بازار آورند , تنها سلاح كارساز براي سركوب كردن اين هجوم گسترده , حفظ ارزشهاي انقلاب و دفاع مقدس است , زيرا دشمنان اسلام , از ايران منهاي ارزشهاي اسلامي اصلا وحشتي ندارند و چيزي كه ساليان سال آنها را به وحشت انداخته و تمام ابزارو آلات نظامي خويش را در مقابل آن بسيج كرده و هر روز بر حيله ها و نيرنگها و تبليغات خود مي افزايد , همين ارزشهاست . دنيا تابحال به چشم خويش نديده است كه براي مقابله با انقلابي يا نهضتي , استكبار اينگونه به تلاش و توطئه بپردازد. وجود صدها ايستگاه راديو و تلويزيون و هزاران نشريه بيگانه و ضدانقلاب و انبوهي از توطئه هاي جديد , هر روز مسئله اي نو براي مقابله با انقلاب است و همه اين ها را تنها براي نبرد با ارزشهاي انقلاب و دفاع مقدس به صحنه مي آورد. جنجال تبليغاتي استكبار جهاني درباره احكام الهي , تصويري گويا از اين مقابله فرهنگي با ارزشهاست . سير تحولات و دامن زدن به توطئه ها در سراسر عالم , نه تنها در برابر ملت ايران , بلكه براي مسلماناني كه اين نداي حق را به گوش جان خريدارند , حكايت از تلاشي دارد كه مي خواهند با ارزشهاي انقلاب مقابله كنند. از اين رو مي بايست در صدر تمام برنامه ها , سياستها , طرح ها و نظرات مختلف , شعار حفظ ارزشهاي اسلامي حفظ شده و نبايستي به خاطر خوشامدگويي عده اي و خوشحال شدن گروهي كه هيچ گاه گرمي آتش جنگ تحميلي را لمس نكرده اند , ارزشها را كمرنگ كنيم . زيرا كه اگر چنين شود تلاش 8 ساله يارانمان , خون دل خوردن اماممان , اسارت فرزندان انقلابمان , زخمي و مجروح و مفقود شدن رزمندگانمان و صبر و استقامت مادران و پدران شهيد و رزمنده از بين خواهد رفت . در پايان بدانيم كه دفاع ارزشهاي دفاع مقدس دفاع از اسلام و انقلاب است .
ث مهدي واحديان اردكاني