روزنامه جمهوري اسلامي 01/10/1383 صفحه جبهه و جنگ
سفر به دور چزابه




خاطره اي خواندني از برادر اكبر جواني از رزمندگان لشكر 14 امام حسين (ع )
مرحله اول عمليات چزابه تمام شده بود. تپه هاي « نبعه » به دست ظفرمندان اسلام فتح و ثبت گرديده بود. براي مرحله دوم آماده شديم و به سمت مواضع دشمن بعثي پيش رفتيم در بين راه جنازه هاي زيادي از عراقيها روي زمين ريخته شده بود. از طرفي پيكر پاك بعضي از رزمندگان كه براي پاكسازي منطقه از تپه هاي نبعه عبور كرده و به شهادت رسيده بودند , همچون شهيدان عابديني 1 و طاهري در آنجا به چشم مي خوردند .
ساعت حدود 3 الي 4 صبح بود كه به خط عراقيها رسيديم . ما جزو اولين نفرات و نوك پيكان گردان بوديم . نگهبان عراقي متوجه ما شد و ضمن داد و فرياد شروع به تيراندازي نمود. رزمندگان اسلام نيز با فرياد « الله اكبر » و شليك گلوله به سمت آنان يورش بردند و خط دشمن شكسته شد.
شروع به پاكسازي منطقه كرديم . يك دسته 30 نفري بوديم كه مستقيم حركت كرديم و بقيه نيروها به همراه فرمانده گروهان به سمت چپ منطقه كه هدف اصلي « تپه هاي رملي » بود , حركت كردند.
همه سنگرها يكي پس از ديگري پاكسازي مي شد و به پيش مي رفتيم . گامهايمان استوار و عزمي راسخ داشتيم . رملها و گلوله هاي سبك و سنگين دشمن , هيچ خللي در پيشروي وارد نمي كرد ولي در مقابل , نيروهاي بعثي داخل سنگرهاي خودشان رفته بودند و جرات بيرون آمدن نداشتند. ما به ناچار با توجه به اينكه شب بود مجبور بوديم , توسط سلاحهاي سازماني يا نارنجك , سنگرها را پاكسازي كنيم . از داخل بعضي از سنگرها پس از انفجار نارنجك صداي فرياد عراقيها به گوش مي رسيد. در بعضي از سنگرها نيز همزمان با صداي انفجار نارنجك , شعله هاي آتش و انفجار گلوله ها به چشم مي خورد و ما متوجه مي شديم كه اين سنگرها زاغه مهمات بوده اند.
حدود دو كيلومتر به جلو رفته بوديم , گويا به يكي از مقرهاي دشمن رسيديم , درگيري ما تازه شكل جدي به خود گرفته بود. داخل كانالي موضع گرفتيم و با آرايشي منظم به سمت عراقيها آتش گشوديم . تيربار يكي از تانكهاي عراقي به سمت ما در حال شليك بود. يك نفر با اولين گلوله آر.پي .چي , با وجود تاريكي شب و اينكه تانك در دور دست قرار داشت , دهانه تيربار را مورد هدف قرار داد و برجك تانك را به هوا پرتاب كرد و تانك منهدم گرديد. درگيري شديد و شديدتر مي شد. عراقيها ما را محاصره كرده بودند. از هر طرف گلوله مي آمد , مهمات ما تمام شد. از مهمات شهدا و مجروحان استفاده كرديم . آنها نيز رو به اتمام بود . فرمانده دسته 2 را ديدم و گفتم : « فكري بكن , عراقيها در حال نزديك شدن به ما هستند. »
هر لحظه صداي تانكهاي دشمن به وضوح به گوش مي رسيد او به بچه ها گفت : « برويد عقب , من مي مانم و عراقيها را سرگرم مي كنم ! » به او گفتم : من هم كنار تو مي مانم . بچه ها را به عقب فرستاديم , همچنان از هر طرف به عراقيها تيراندازي مي كرديم . سعي بر اين بود كه آتش , پرحجم باشد تا دشمن متوجه عقب رفتن نيروهاي ما نشود. مهماتي كه جمع كرده بوديم رو به اتمام بود. من دو خشاب و يك نارنجك بيشتر نداشتم . فرمانده دسته نيز وضعيتش بهتر از من نبود. ماندن در آن منطقه و در حلقه محاصره نتيجه اي نداشت . با همديگر از داخل محاصره خارج شديم . در حالي كه به سمت نيروهاي خودي مي آمديم , در بين راه نيز با عراقيها درگيري داشتيم . اغلب عراقيها كه ما را مي ديدند , شك مي كردند كه آيا ما نيروهاي عراقي هستيم يا ايراني ! 3 ما از اين فرصت استفاده مي كرديم و آنها را به هلاكت مي رسانديم . در بين راه به يك نفر برخورد كرديم كه لباس بلند عربي سفيد بر تن كرده بود و به سمت ما در حال حركت بود. بلافاصله به طرف او موضع گرفتيم , در همان لحظه از رزم « ژاله ـ ژيان )4 استفاده كرديم و هر چه ژاله ـ ژيان گفتيم , جوابي نشنيديم . به سوي او تيراندازي كرديم و به راه خود ادامه داديم .
از در يكي از سنگرها كه تقريبا " داخل زمين بود , عبور مي كرديم . يكي از عراقيها از داخل سنگر گفت : « تعال » 5 من كه معني آن را نمي دانستم فكر كردم آنها نيز مثل ما رمزي براي خودشان دارند. من هم ضمن موضع گرفتن جواب آنها را با تعال دادم . عراقيها وقتي متوجه شدند كه ما ايراني هستيم , شروع به تيراندازي كردند اما موضع گرفته بوديم و بلافاصله با نارنجك و اسلحه كلاشينكف به طرف آنها آتش گشوديم . اين عمل مدتي به طول انجاميد تا اينكه صداي شليك آنها قطع شد. آن لحظه من و برادر اميني هر كدام يك خشاب نيمه پر بيشتر نداشتيم .
به حركت خود ادامه داديم , صدايي به گوشمان رسيد , صداي آشنا بود . صداي ژاله ـ ژيان 6 بچه هاي گردان بود . به آنها نزديك شديم پيش آنها رفتيم . اولين كسي كه به استقبال ما آمد برادر شهسواري 7 بود كه روي تپه قدم مي زد .
تعدادي از بچه هاي همرزمم را ديدم . روي آن تپه به قدري جنازه عراقي ريخته بود كه به سختي مي توانستيم پايمان را روي زمين بگذاريم . برادر اميني روي تپه ديگري رفت . طي نبردي دلاورانه توسط نارنجك عراقيها به نداي « هل من ناصر حسين » لبيك گفت . و به ديدار معشوق شتافت . دوباره نزد برادر شهسواري برگشتم , او مرا به داخل يكي از سنگرهاي عراقي فرستاد. تاريكي شب به روشني تبديل مي شد. عراقيها پاتك خودشان را شروع كرده بودند. بچه هاي ما به لحاظ موقعيتي كه آن تپه داشت مجبور بودند آنها را رها كرده و روي تپه هاي عقب تر مستقر شوند. روي آن تپه جز من و دو نفر مجروح و تعداد زيادي جنازه عراقي كسي نبود , هر چه زمان مي گذشت آتش جنگ در آن سرزمين شعله ورتر مي شد و جنگ احزاب ديگري در آن ميدان شكل مي گرفت .
دو نفر مجروح از همان آغاز صبح مي گفتند : « عراقيها در حال پيشروي هستند. » سعي من براي تقويت روحيه آنها بود , تا اينكه ناگهان گفتند : « عراقيها الان مي رسند. »
سرم را از سنگر بيرون آوردم , عراقيها را ديدم . كه به صورت صف دشتبان به سمت تپه پيشروي مي كردند. بلافاصله اسلحه ام را برداشتم و بيرون پريدم و به بچه هاي مجروح گفتم : سريع خودتان را به پشت تپه برسانيد.
در حالي كه فاصله ما با عراقيها بسيار كم بود , با اسلحه كلاشينكف به سمت آنها تيراندازي كردم . آنها نيز تيراندازي مي كردند. آر.پي .جي زن آنها قبضه آر.پي .جي را روي شانه اش گذاشت و در حال هدفگيري بود كه من بلافاصله تغيير موضع دادم . ناگهان آر.پي .جي شليك شد , از كنار صورتم گذشت و به ديواره يكي از سنگرها اصابت كرد و باعث شد تعدادي تركش به دستم برخورد كند. صورتم مجروح و چشمهايم نيز خاك آلود شد. اين وضع باعث محدوديت ديد من گرديد. به هر شكلي بود خودم را پشت تپه كشاندم و تا پايين تپه به سرعت دويدم .
آنجا تجهيزات و وسايل اضافه چون اوركت و... را رها كردم و تنها يك نارنجك داخل جيبم قرار دادم . اسلحه ام نيز هنگام شليك آر.پي .جي از دستم رها شده بود. با توجه به محدوديت ديد , خودم را سريع نزديك راس تپه بعدي رساندم , عراقيها به جاي قبلي من رسيدند و به سمت من شروع به تيراندازي كردند. هيچ راهي وجود نداشت , ساعت تقريبا 7 صبح بود .
فاصله من باعراقيها بسياركم بود.ناچار خودم را به مردن زدم تا عراقيها فكر كنند من كشته شده ام . وقتي خودم را روي زمين انداختم , عراقيها همچنان به سمت من تيراندازي مي كردند , رگبار گلوله ها از فاصله 10 تا 20 سانتي بدنم روي زمين مي نشست و رملها را روي بدنم مي پاشيد اين كار مدتي طول كشيد , همه تيرها با وجود فاصله كمي كه با عراقيها داشتم به خطا مي رفت , پس از مدتي تيراندازي قطع شد.
به آرامي بدون اينكه عراقيها بفهمند , پشت سرم (تپه قبلي ) را نگاه كردم و متوجه شدم كه عراقيها سرگرم جمع كردن كشته هاي خود هستند. در همان لحظه به ياد مجروحان افتادم كه هم اينك به دست عراقيها يا به شهادت مي رسند , يا به اسارت درمي آيند. آخر هم نفهميدم چطور شدند. آرام آرام با توجه به اينكه چند قدمي تا راس تپه بيشتر باقي نمانده بود , خودم را به آنجا رساندم . عراقيها شروع به تيراندازي كردند ولي ديگر موثر نبود. به حركت ادامه دادم گلوله هاي توپ و خمپاره قلب زمين را مي شكافت , تنهاي تنها بودم . در طول عمليات به ياد جمله « حاج آقا وجعلنا » (8 ) بودم كه در پادگان دو كوهه مي گفت : « بچه ها وجعلنا را بخوانيد و هيچ ترسي از عراقيها به دل راه ندهيد كه آنان كور مي شوند. » من اين آيه را مكرر قرائت مي كردم تا از ديد دشمن محفوظ بمانم .
هر چه جلوتر مي رفتم , گلوله هاي بيشتري بر زمين مي خورد.
پيشاني بندم را باز كردم و خاكهايي كه به چشمانم وارد شده بود را بيرون آوردم . بدون اسلحه و تجهيزات به پيش مي رفتم . تقريبا ظهر يا كمي از ظهر گذشته بود كه ناگهان گلوله هاي توپ را مشاهده كردم . خيلي خوشحال شدم كه به نيروهاي خودي رسيدم . خستگي , حركت از صبح تا ظهر و از دست دادن آب بدن به واسطه عرقي كه مي كردم , عطش مرا تشديد مي كرد.
نزديك و نزديكتر شدم . درست نمي توانستم ببينم و تشخيص بدهم كه چه كساني هستند. فاصله ام با آنان يكي دو متر بيشتر نبود. سلام كردم و دستم را براي دست دادن دراز كردم كه ناگهان از لباسها و صورتهاي تيغ زده و سبيلهايشان متوجه شدم عراقي هستند.
همه مثل مجسمه ايستاده بودند و گويا با چشماني نابينا و كور متوجه من شده اند. آنان تازه آمده بودند. هنوز اين توپخانه , كاملا مستقر نشده بود , اكثر آنها بيل دستشان بود. تا آن لحظه فكر نمي كردم مسير حركت من اشتباه باشد. و باعث شود توپخانه دشمن را دور بزنم . همان طور كه در حال دست دادن بودم , بدون فوت وقت و هيچ گونه نگراني , دستم را كشيدم و مسيرم را حدود 90 درجه تغيير دادم و شروع به حركت نمودم . آنان همچنان مثل اينكه به پاهايشان قفل زده باشند ايستاده بودند و فقط نگاه مي كردند. حركتم را سريع و سريعتر كردم , اما گلوله هاي توپي كه از طرف نيروهاي خودي بر زمين مي خورد و با توپخانه عراق نيز فاصله داشت , امان را از انسان مي گرفت .
فاصله ام با آنان زياد شده بود , بعد از مدتي مثل اينكه تازه به خود آمده و موضوع را فهميده باشند , شروع به تيراندازي كردند. به هر شكلي كه بود از انبوه آتش سنگين خودي و آتش دشمن از آن منطقه خارج شدم . در طول مسير احساس مي كردم كه شايد گروهي از عراقيها به دنبال من بيايند و بخواهند مرا اسير كنند. در بين راه سعي مي كردم اثر رد پاهايم را كه روي زمين نقش بسته بود از بين ببرم و يا مسير حركت را تغيير بدهم , ولي اين كار بسيار مشكل بود. بعدازظهر شده بود و از فرط تشنگي و خستگي , رمقي در وجودم نمانده بود. پشت سر گذاشتن تپه هاي رملي براي من بسيار سخت بود. در حال حركت بودم , گهگاهي خوابم مي برد و خوابهاي مختلف مي ديدم . از جمله يك مرتبه خواب ديدم كه يك نفر با لباسي سفيد آب روي دستهاي من مي ريزد و مي گويد : « بخور تا عطشت كم شود. »


و يا اينكه ماشين در كنارم مي ايستاد و مي گفت : « بيا بالا تا برويم . » وقتي سوار ماشين مي شدم از خواب مي پريدم و احساس مي كردم كه مسير زيادي را پشت سر گذاشته ام .
كاملا در منطقه گم شده بودم تنهاي تنها بودم . با مشاهده لاشخورها يك چوب براي حفاظت از خود در دست گرفتم , اما بعضي مواقع كه در بين راه خوابم مي برد از دستم مي افتاد.
هر لحظه به سمتي حركت مي كردم , هيچ شانسي براي نجات نداشتم . از گلوله و توپ و خمپاره هم خبري نبود بيابان بود و سكوت محض . از تپه هاي رملي به سختي بالا مي رفتم , اما براي پايين آمدن از تپه ها به راحتي سر مي خوردم و پايين مي آمدم . گاهي چند كيلومتر جلوتر انبوه درختان را مي ديدم . به اميد آنكه به جايي مي رسم , خودم را با زحمت فراوان به آن درختان مي رساندم , اما فقط درخت بود و هيچ خبري از موجود زنده نبود.
نااميد شده بودم . تشنگي تاب و توانم را ربوده بود , يادم به اين مطلب افتاد كه از پوست درختان مي شود آب گرفت و تشنگي را برطرف كرد. قسمتي از پوست درختچه اي را جدا كردم , وقتي لبهايم را به پوست درخت گذاشتم , مثل زهري تلخ , تشنگيم را تشديد كرد و لبهايم را به يكديگر دوخت .
در بين راه دو آهو ديدم كه به اين طرف و آن طرف مي رفتند. آنها را قسم مي دادم , كه مرا راهنمايي كنند. آنها قسمتي از راه را با من ادامه دادند و پس از آن فرار كردند. هوا رو به تاريكي مي رفت از شدت سرما نمي دانستم چه كنم . گودالي حفر كردم مقداري شاخه درخت را شكستم و روي خود كشيدم كه شايد از شدت سرما كاسته شود. از فرط خستگي بيهوش شدم . در دل شب احساس كردم بدنم خيس شده است . هنگامي كه من به خواب رفته بودم باران رحمت الهي شروع به باريدن كرده بود. آن شب طولاني و جانفرسا رو به پايان و صبح صادق در حال طلوع بود. چشمهايم را آرام آرام گشودم , مقدار آبي كه پايين تپه جمع شده بود را براي رفع تشنگي نوشيدم , كمي جان گرفتم و به راه خودم ادامه دادم . باز هم بيابان بود و تنهايي , بيابان بود و نوجواني پانزده ساله با جثه اي ضعيف كه فقط به اميد الطاف الهي زنده بود. تشنگي و خستگي توانم را ربوده بود. لحظه اي توقف نمي كردم . ظهر شده بود ولي باز هم خبري نبود , نه خبري از جبهه جنگ بود و نه از موجودي زنده و نه از آبادي .
ساعتها به كندي مي گذشت . بعد از ظهر شده بود , صداي انفجار گلوله اي توجهم را جلب كرد , به آن جهت دويدم , نزديك و نزديكتر شدم . تا جايي كه در هنگام شنيدن سوت خمپاره روي زمين مي خوابيدم تا از تركشهاي آن در امان باشم . يكي دو ساعت گذشت تا خودم را به خاكريز جديد رساندم معلوم نبود از عراقيهاست يا از خودمان .
آرام آرام جلوتر آمدم از فارسي صحبت كردن آنها متوجه شدم كه ايراني هستند , نور اميدي در دلم درخشيد. خودم را به آنها رساندم . درست بود , بچه هاي گردان زرهي تيپ امام حسين (ع ) آنجا بودند. تازه متوجه شدم كه جبهه چزابه را دور زده ام و پشت خط دوم خودي رسيده ام . بچه هاي زرهي اطرافم را گرفتم و از من پذيرايي كردند . برادر رضا عسگري (9 ) مرا پيش برادر رداني پور (10 ) برد . من يك گزارش كامل به حاج آقا مصطفي دادم و نقطه دقيق استقرار توپخانه دشمن را جهت اجراي آتش به او گزارش كردم و ايشان نيز مرا تشويق نمودند.
بدين گونه سفر من به دور منطقه چزابه به پايان رسيد. اين گونه خودسازي نه تنها براي من كه براي اكثر برادران گردانهاي مختلف پيش مي آمد. اما تفاوت آن با ديگران , در آن بود كه اين سرگرداني باعث شد , من به درون خود نزديكتر شوم و دريافتم كه « انسان اين موجود مغرور و فريفته نفس , در برابر عظمت و قدرت بي انتهاي الهي , هيچ و پوچ است . »
تهيه و تنظيم : روابط عمومي لشكر 14 امام حسين (ع )
پانوشت ها :
1 ) شهيد حاج علي عابديني معروف به حاجي وجعلنا
2 ) دقيقا يادم نيست , ولي احتمالا شهيد اميني بود .
3 ) چون در اين منطقه نيروهاي عراقي و ايراني مخلوط شده بودند و سازمان ارتش عراق در هم ريخته شده بود.
4 ) رمز شناسايي نيروهاي خودي از دشمن بود و عراقي ها به واسطه نداشتن (ژ) در الفباي عربي نمي توانستند آن را درست تلفظ كنند.
5 ) يعني بيا .
6 ) ژاله ـ ژيان اسم رمز گردان بود .
7 ) معاون گروهان بود كه در همان عمليات به اسارت عراقي ها درآمد.
8 ) شهيد حاج علي عابديني معروف به حاج آقا وجعلنا
9 ) شهيد رضا عسگري بنيانگذار زرهي و فرمانده زرهي لشكر امام حسين (ع )
10 ) شهيد حجت الاسلام حاج مصطفي رداني پور معاون لشكر امام حسين (ع )
رملها و گلوله هاي سبك و سنگين دشمن , هيچ خللي در پيشروي وارد نمي كرد ولي در مقابل , نيروهاي بعثي داخل سنگرهاي خودشان رفته بودند و جرات بيرون آمدن نداشتند.
نزديك و نزديكتر شدم . درست نمي توانستم ببينم و تشخيص بدهم كه چه كساني هستند. فاصله ام با آنان يكي دو متر بيشتر نبود. سلام كردم و دستم را براي دست دادن دراز كردم كه ناگهان از لباس ها و صورت هاي تيغ زده و سبيلهايشان متوجه شدم عراقي هستند.