مقدمه
غفلت با علائمي از اين قبيل شناسائي مي شود :
1 ـ انسان غافل از « حوادث » و رخدادهائي كه در اطرافش مي گذرد ,
بي خبر است و از اوضاع زمان و محيط خود درك درستي ندارد . 2 ـ انسان
غافل از « حساسيت » لازم در برابر حوادث برخوردار نيست و حتي وقتي از
تهديدات خبردار مي شود , عكس العمل لازم , نشان نمي دهد . 3 ـ انسان غافل ,
« سرگرم » است يعني هوش و حواسش , گرم مسائل پيش پا افتاده و كم اهميت
است و به مسائل مهم بي اعتناست . 4 ـ انسان غافل مبتلا به « نزديك بيني »
است , به فكر فردا نيست , نه آينده را تشخيص مي دهد و نه براي آن طرحي
دارد.
غفلت براي همه زيان بار است , ولي براي كساني كه در موقعيت مرزباني
قرار گرفته و بايد سريع تر از ديگران , خطرات را احساس كنند , زيان بارتر
است . اگر رسالت اصلي عالمان دين و حوزه هاي علميه را حراست از مباني
ديني و ارزش هاي الهي بدانيم , قهرا خطر بزرگ براي حوزه , غفلت از
تهديداتي است كه در چنين حوزه هائي وجود دارد. متاسفانه تشخيص
« غفلت » يا « هوشياري » و نيز تعيين ميزان و موارد هر يك , از مسائل مورد
غفلت ماست و درباره « غفلت حوزه » و « حوزه غفلت آن » تحليل و درك
روشني در اختيار نداريم . يكي از راههاي ورود به چنين مسائلي آن است كه
به جاي بررسي هاي كلان و تحليل هاي كلي , به بررسي جزئي و موردي روي
آوريم و باتوجه به التفات نسبت به برخي مصاديق , كاستيهاي خود را بيابيم .
اين مقاله از زاويه « بررسي موردي » , به تبيين يكي از آرائي كه در سالهاي
اخير در زمينه معنويت مطرح شده و وضع دينداري را كاملا تغيير مي دهد ,
مي پردازد.
در پايان , مجددا به اين درد باز مي گرديم و نكاتي را درباره غفلت حوزه
متذكر مي شويم .
« معنويت منهاي دين » , نظريه اي است كه آقاي مصطفي ملكيان , در
سالهاي اخير در آثار خود مطرح كرده و در باب تبيين و تثبيت آن ,
مصاحبه ها و مكتوبات متعددي , ارائه كرده است . برخي از طرفداران وي نيز
به اين ديدگاه دامن زده و در شرح و بسط , و نيز تبليغ و ترويج آن قلم زده و
منتشر ساخته اند. در اينجا ابتدا اصل نظريه تقرير مي شود , و سپس لوازم و
پيامدهاي آن , مطرح مي گردد :
در دنياي مدرن , دين سنتي را نمي توان حفظ كرد , زيرا مدرينته داراي
مولفه هائي است كه با دين ناسازگار است . در عين حال « معنويت » از
ضرورت هاي زندگي بشر است و مدرينته هم با آن موافقت دارد. از اين رو ,
بجاي دين , بايد به معنويت روي آورد. در روي كرد معنوي , « تعبد » حذف
مي شود , و براي نگاه معنوي , اعتقاد به « جهان غيرمادي » , ضرورتي ندارد و
« عالم آخرت » مبناي سعادت بشر قرار نمي گيرد. انسان معنوي , به دنبال
« كاهش آلام و جذب لذائذ » است .
البته « معنويت منهاي دين » , يك نظريه ابتكاري از سوي آقاي ملكيان
نيست , بلكه وي واسطه انتقال آن از غرب به كشور ماست . خود او در جائي
تصريح مي كند كه « مويد » دون كيوپيت است كه گفته : پست مدرنيسم چيزي
از دين باقي نگذاشته , ولي انسان مي تواند از دين « بگذرد » , و معنويت برايش
« باقي » بماند , تجربه عرفاني , نياز به هيچ پيش فرض مابعدالطبيعي ندارد.
(تاملات ايراني , ص 152 ) .
مساله مهم در اين جا , فهم مولفه هاي معنويت است , معنويتي كه با
عقلانيت , هم ساز مي شود و از دين , فاصله مي گيرد.
1 ـ تفكيك معنويت از متافيزيك : معنويتي كه در اين نظريه مطرح مي شود ,
معنويتي است كه مبتني بر بعدالطبيعه نيست و در محدوده طبيعت , قابل
تبيين است . مبناي اين تفكيك آن است كه آقاي ملكيان , مابعدالطبيعه را
« غيرقابل اثبات » مي داند و به هيچ دليل عقلي براي « موجود غيرمادي » باور
ندارد , از اين رو دينداري مبتني بر چنين اعتقادي را نفي مي كند :
« از نيمه دوم قرن نوزدهم روشن شد كه متافيزيك « هيچ كدام » از اديان
قابل اثبات نيست , يكي از جهات دگماتيزمي كه در اديان وجود دارد اين
است كه شخص صاحب دين فكر مي كند , متافيزيك دين او را مي شود اثبات
كرد , ولي « هيچ يك » از متافيزيك ها قابل اثبات نيست و همه متافيزيك ها يا
به يك مقدار بي دليل اند يا به يك مقدار مدلل » (سنت وسكولاريسم , ص
368 )
ممكن است بپرسيد با اين مبنا , تكاليف مسائل اعتقادي مسلمانان از
قبيل وجود خدا , وحي , عالم آخرت و... چه مي شود پاسخ وي اين است
كه اين نوع گزاره ها , « غيرقابل تحقيق اند » , يعني راهي براي « اثبات » آنها
وجود ندارد. و بلكه نه تنها مانند قضاياي منطقي و رياضي « اثبات »
نمي شوند , بلكه مانند قضاياي تجربي , قابل « تائيد » هم نيستند , ملكيان به
شاگردان خود مي گويد : « آيا به نظر شما تاكنون دليل قاطعي بر وجود خدا
اقامه شده كه كسي نتواند در آن مناقشه كند » (همان ص 256 , 404 ) وي
در جاي ديگر از سه قضيه « خدا وجود دارد » , « وجود شر با عدل الهي
منافات ندارد » و « آدمي داراي نفس مجرد است » را از گزاره هاي « محرز
نشده » مي نامد . (راهي به رهايي , ص 308 )
2 ـ تفكيك معنويت از حقانيت : در اين مولفه دوم , دو ادعا مورد نظر است يكي
آنكه , اديان « مطلق انديش » اند , و هر دين خود را « حق مجسم » مي داند , ديگر
آنكه , در معنويت , سخن از « حقانيت » نيست .
« انكار حقانيت عقيده ديني » , نتيجه همان مولفه اول است كه چنين
مسائلي غيرقابل تحقيق اند , ولذا نمي توان درباره « مطابقت آنها با واقع »
داوري كرد. و از همين روست كه علماي دين با هم اختلاف دارند , و از سوي
ديگر , انسانهاي بزرگ و معنوي , در اديان ديگر هم وجود دارند , و لذا ادعاي
حقانيت يك دين خاص را بايد كنار گذاشت (فصل نامه گزارش گفتگو ,
شهريور 81 ) براين اساس , طرفداران هر دين , بايد ادعاي برحق بودن خود
را , و نيز ادعاي باطل بودن مخالفان خويش را ناديده بگيرند. و در اين
صورت , معنويت , جاي دين را مي گيرد , چون معنويان , هرچند اختلافاتي با
هم دارند , ولي داعيه حقانيت ندارند و لذا با هم سازگارند و هيچ كس را
« منكر و معاند حق » نمي دانند.
3 ـ معنويت بدون وحي : درحاليكه در دين و شريعت , ممكن است به
« وحي » استناد شود , و كتاب آسماني , ارائه كننده « وحي » است , ولي براي
معنوي بودن , به چنين مبنائي نياز نيست , بلكه اساسا اثبات چنين مبنائي ,
امكان پذير نيست , زيرا :
« دليلي براي آنكه وحي منبع شناخت است , نداريم , و نبايد گفت كه
« براي منبع شناخت بودن حس و عقل هم دليلي نداريم و وحي هم مانند
آنهاست » , زيرا درباره حس و عقل , اگر دليل نداريم , معارض هم نداريم و
فهم عرفي , تسليم اين منابع شده است . ولي فهم عرفي تسليم منبع وحي
نشده است و لذا فراوانند كساني كه منكر آنند و ديگر آنكه در اين منبع
چيزهائي نقيض پيدا مي شود كه منطقا هم نمي توان حجيت آن را پذيرفت »
(سنت و سكولاريسم ص 357 )
روشن است كه در اين داوري , بين « وحي حقيقي » از سوي انبيا با
« وحي دروغين » از سوي كذابين فرقي گذاشته نمي شود و تفكيكي صورت
نمي گيرد , و اعتبار همه , يك جا مخدوش اعلام مي شود , چون بهرحال
مشتمل بر « تناقض » است و حجيت ندارد.
4 ـ معنويت بدون متن مقدس : دين خاص , مانند اسلام داراي متن مقدس
است (قرآن ) و قهرا كسي كه اسلام را مي پذيرد , آن متن را نيز مي پذيرد , و
اساسا دين به يك معني , مجموعه تبيين هائي است كه در متن مقدس آن آمده
و يا درباره آن صورت گرفته است . ولي انسان معنوي خود را در اختيار يك
متن قرار نمي دهد و عقيده و عمل خود را برمبناي متن تنظيم
نمي كند :
« نمي شود گفت كه فرد معنوي از آن نظر كه معنوي است همه آنچه را كه
در يك متن مقدس آمده است . تعبدا مي پذيرد , فرق است بين انسان معنوي
و انساني كه متن مقدس يك دين را دربست پذيرفته , لذا بايد بگوئيم .
معنويت « بديل » دين است , انسان معنوي « متن محور » نيست . » (سنت و
سكولاريسم ص 356 )
دليل ديگر آنكه انسان معنوي , تسليم متن مقدس نمي شود آن است كه او
مي خواهد به « رضايت باطن » برسد يعني به شادي , آرامش و اميد. و تاريخ
نشان مي دهد كه دين و مذهب خاصي در اين زمينه دخالتي نداشته است .
مگر غير مسلمانان , از شادي و آرامش بي بهره بوده اند
پذيرش يا وازنش هيچ دين و مذهب خاصي تاثيري در اين مولفه ها
(شادي , آرامش و اميد) ندارد , يعني در درون هر ديني و مذهبي مي توان به
اين سه رسيد. بنابر اين , نوعي بي تفاوتي در اديان و مذاهب نسبت به اين سه
مولفه وجود دارد . (همان ص 309 )
نتيجه آن است كه انسان معنوي مي تواند متدين به يكي از اديان باشد يا
نباشد (همان 339 )
5 ـ معنويت بدون شريعت : با فرو ريختن اعتقاد به وحي و متن مقدس , چه
جائي براي « شريعت الهي » باقي مي ماند و مگر امكان دارد كه احكام و
دستوراتي را به خداوند نسبت دهيم و مگر مي توان اثبات كرد كه خدائي
هست تا دستوري داشته باشد از اين رو , حتي اگر « حكم صريحي » هم در
متن كتاب آسماني آمده باشد , چون اصل كتاب , حجيت ندارد , احكام آن
هم فاقد حجيت است , از اين رو لازم نيست كه با استناد به مباحث
هرمونيك , در دلالت متن , مناقشه كنيم , زيرا پيش آن , حجيت متن مردود
است و نوبت به دلالت نمي رسد.
البته ملكيان مستقيما وارد بحث شريعت نشده است , و پس از
اثبات ناپذيري وحي و متن آسماني , نيازي به اين بحث نديده است , شايد
توضيح اين نتيجه بين و آشكار را لازم نديده است . هر چند برخي از
اصحاب وي , به اين لازمه هم تصريح كرده اند.
6 ـ معنويت بدون يقين و اطمينان : انسان معنوي كه راهي به اثبات جهان
غيرمادي ندارد و به هيچ موجودي فراتر از عالم طبيعت نمي تواند معتقد
شود , پس چگونه « ايمان » خود را حفظ مي كند پاسخ اين است كه ايمان
مبتني بر « يقين » و حتي « اطمينان » به صدق هيچ گزاره اي نيست . وقتي يك
عقيده و نيز نقيض آن , از نظر صدق و كذب , با يكديگر برابرند , جاي
« ايمان » است . لذا انسان معنوي نه تنها به يك گزاره غير مادي , « اعتقاد »
ندارد , بلكه آن را « راجح » هم نمي داند , و درحالي كه احتمال صدق و كذب ,
كاملا مساوي است , از « حكم كردن » به « وجود » و « عدم » , واقعيت داشتن يا
نداشتن , دست برمي دارد و به آن گزاره « ايمان » مي آورد. اين ايمان , مبتني بر
« آثار مثبت رواني » گزاره هاست , هر گزاره اي كه از نظر كاهش آلام و افزايش
شادي ها , بر ديگري رجحان داشته باشد , متعلق ايمان قرار مي گيرد. پس
انسان معنوي , به چيزي كه باور به آن , نتايج مثبت رواني دارد , باور دارد , و
لذا در عين « بي يقيني » و « بي اطميناني » , به « طمانينه » مي رسد. (همان , ص
397 تا 399 )
7 ـ معنويت بدون آخرت : چون هدف اساسي در معنويت , كاهش درد و رنج
است و انسان , ذاتا بدنبال دفع ضرر و جلب منفعت مي باشد , از اين رو , روي
كرد انسان معنوي « نتيجه گروانه » , و نه « وظيفه گروانه » است . او از اعمال
خود , غاياتي براي همين جا (دنيا) مي خواهد , و اين غايت , آرامش و شادي
دنيوي است , نه پاداش اخروي , لذا هر عملي بايد « در اينجا » سودش ظهور
وبروز داشته باشد , و انسان معنوي بايد شخصا اين « سود » را تجربه كند و
بدون اعتماد به گفته ديگران , مستقيما آن را حس كند , « كانون توجه » او
دنياست . و به همين دليل است كه چنين گرايشي به معنويت , با تعاليم ديني ,
كاملا متفاوت است و اساسا با اين نگاه , سعادت و رستگاري , معناي ديگري
پيدا مي كند و نبايد آن را مانند دينداران در دست يابي به « عنايتي در آينده »
تلقي كرد :
« مفهوم رستگاري , در تلقي انسان معنوي , يا نبايد به كار رود و يا بايد به
معناي رسيدن به غايت در نقدالحال وضع كنوني به كار رود. وقتي ما
مي گوئيم « رستگاري » معمولا چيزي را در نظر داريم كه نسبت به زندگي اين
جهاني ما تاخر دارد , چنين چيزي در تلقي انسان معنوي وجود ندارد »
(همان , ص 341 )
و دقيقا به همين جهت كه تصريح شده است اين معنويت با سكولاريسم
جمع مي شود , ولو انسان معنوي , منكر زندگي پس از مرگ نباشد. (همان
316 )
8 ـ معنويت بدون تعبد : معنويتي كه با مدرنيته كنار مي آيد , « بدون تعبد »
است و اين هم يكي ديگر از وجوه افتراق آن از دين است . انسان معنوي
(بدون دين ) فرمان هيچ كس را نمي پذيرد و تن به فرمان برداري احدي
نمي دهد , او تنها وقتي دليل چيزي را بفهمد , آن را مي پذيرد , در غير اين
صورت فرمان هيچ كس را نمي پذيرد « آن كس ديگر , هركس كه باشد » (همان
ص 275 )
در يك نگاه كلي , نظريه « معنويت منهاي دين » از آن رو درصدد حذف
دين است كه معتقد است دين در حوزه « انفسي » و در تبيين نظري , توفيقي
نداشته است و هر جا مومنان خواسته اند يك واقعيت عيني را « مويد » دين
بگيرند , واقعيت ديگري به معارضه برخاسته است و مدعاي دين را نقض
كرده است , از قبيل نقض هائي كه در مشوش بودن عالم در برابر دليل نظم
وجود دارد , و لذا بايد به معنويتي جداي از تعاليم ديني روي آورد , ا لبته
دين در ساحت آفاقي و در حوزه دروني انسان موفق بوده و در غلبه بر
اضطراب ها و رسيدن به آرامش انسان را كمك كرده است (مجله كيان شماره
52 , ص 35 )
ملكيان , علاوه بر آنكه تلاش مي كند تا از جنبه معرفت شناسانه , به حذف
دين برسد , در تلاش ديگري نيز وارد مي شود تا بااستناد به قرآن و سنت ,
دينداران را به شك و ترديد در مباني اعتقادي خودشان وادار سازد. مثلا
وقتي مي گويد « هيچ يك » از ادعاهاي دين , دليل ندارد و قابل اثبات نيست ,
به سراغ قرآن مي رسد كه درباره مسائل مابعدالطبيعه , قرآن هم از تغييراتي
مانند « شايد » و « گمان » استفاده مي كند , مثلا به پيامبر فرموده است : ومن
الليل فتهجد به نافله لك عسي ربك ان يبعثك مقاما محمودا , « عسي » به
معني شايد , يعني « يقين » در كار نيست , و از آيه « يظنون انهم ملاقوا ربهم »
نتيجه مي گيرد كه چون « ظن » به معني گمان است , پس قرآن هم مسائل
مابعدالطبيعي را در حد شايد و گمان , مطرح مي كند (مجله طبرستان سبز ,
دي ماه 80 )
غفلت حوزه
آنچه در اينجا آورديم تنها « بخشي » از « گفته هاي » آقاي مصطفي ملكيان
است , البته او « ناگفته ها » ئي هم دارد كه در اينجا مورد استناد قرار نگرفته
است . روشن است همانگونه كه خود او تصريح كرده است , اين گونه
معنويت , به عنوان بديل و جايگزين دين , مطرح شده است . اين نظريه در
طيف وسيعي از نشريات , از نشريات حوزوي , تا نشريات سكولار , مطرح
شده است ولي حوزه در برابر اين گونه مسائل فكري بنيادي , كه با اساس دين
و دينداري در ارتباط است , چه موضعي داشته است آيا اساسا نسبت به
« حضور » چنين جريان خطرناكي , « توجه و التفات » داشته است آيا نسبت
به « تبليغ و ترويج » آن , « عكس العمل مناسب » نشان داده است آيا به نقد آن
توجه داشته , و اذهان جستجوگر را هدايت كرده است و آيالله
در اين « مطالعه موردي » به نكات زير , بايد اشاره كرد :
1 ـ غفلت حوزه گاه در حدي است , كه انحرافي ترين نظريات , در خود
حوزه , فرصت « مانور » پيدا كرده و براي ترويج و طرح آن , از امكانات حوزه ,
استفاده مي شود.
2 ـ نمي توان انكار كرد كه در اين غفلت , كسانيكه در مديريت فكري
حوزه مي يابند و بصيرتي در مقوله فكر و انديشه ديني ندارند , شريك و
سهيم اند. چرا بايد كساني كه اهل تشخيص مسائل فكري نيستند , در اينگونه
مسئوليت ها , حضور داشته و موجبات غفلت حوزويان را فراهم آورند
3 ـ گاه امكانات و فرصت هائي كه بايد براي تحكيم مباني استفاده شود ,
در جهت معكوس , هزينه مي شود , نمونه آن روحانيوني هستند كه در كنار
اشتغالات صرفا اجرائي خود , مسئوليت اين امكانات را در اختيار دارند ولي
هرگز حق آن را ادا نمي كنند , بي جهت نيست كه در آخرين شماره مجله
راهبرد كه مدير مسئول آن يك روحاني است و با بودجه بيت المال اداره
مي شود , 4 مقاله در تعريف و تمجيد از آقاي ملكيان و نظريه انسان معنوي او
بچاپ رسيده , در كنار يك مقاله ديگر از دكتر نصر (رئيس دفتر فرح پهلوي )!
و بي جهت نيست كه مجله هفت آسمان كه مديريت آن با يك روحاني است .
از ملكيان الهام مي گيرد! و بي جهت نيست كه ...
4 ـ در حوزه نسبت به برخي موضوعات و رخدادها , حساسيت هايي
وجود دارد , و به عكس در برابر موضوعات ديگري حساسيتي بچشم
نمي خورد , گاه مساله اي چنان مهم و حياتي تلقي مي شود كه برخي بزرگان
نسبت به آن موضع گيري مي كنند و في المثل عده اي را « پفيوز » مي خوانند!
ولي آيا مسائل اساسي تر و بنيادين تري در جامعه اسلامي اتفاق نمي افتد كه
حداقل گاه و بيگاه , نيم نگاهي نسبت به آن وجود داشته باشد
5 ـ درباره مشكل « غفلت » نمي توان نقش « اخلاق » را ناديده گرفت . به هر
حال گاه دغدغه « نام » انسان را از مسائل ديگر غافل مي شود , چه اينكه
دغدغه « نان » هم ممكن است موجب سرگرم شدن به « خود » شده , از اين رو ,
تا وقتي كه به « وارستگي » نرسيم , از « غفلت » « رهائي نداريم . از اين روست
كه درباره علامه طباطبائي گفته شده است كه علامه , « تضحيه » كرد يعني با
حضور در صحنه تحكيم مباني فكري و اعتقادي اسلام , ولي صرف نظر از
موقعيت هائي كه مي توانست براي او نام و نان به ارمغان آورد , به همه
امتيازات مربوط به خود , پشت پا زد.
معنويتي كه درنظريه تفكيك معنويت از متافيزيك مطرح
مي شود , معنويتي است كه مبتني بر مابعدالطبيعه نيست و در
محدوده طبيعت , قابل تبيين است .
براساس تفكيك معنويت از حقانيت , طرفداران هر دين ,
بايد ادعاي بر حق بودن خود را , و نيز ادعاي باطل بودن
مخالفان خويش را ناديده بگيرند
نظريه « معنويت منهاي دين » از آن رو درصدد حذف دين
است كه معتقد است دين در حوزه « انفسي » و در تبيين نظري ,
توفيقي نداشته است
غفلت حوزه گاه در حدي است , كه انحرافي ترين نظريات ,
در خود حوزه , فرصت « مانور » پيدا كرده و براي ترويج و طرح
آن , از امكانات حوزه , استفاده مي شود

|