اسدالله شاكري
سال 62 در شلمچه سنگري داشتيم كسي جرات نمي كرد درون آن
بخوابد من مي رفتم و آنجا مي خوابيدم يك شب خواب ديدم سه بار از زمين
پرواز كردم و باز برگشتم به زمين بود بار سوم وقتي پرواز كردم و رفتم بالا و
برگشتم , بيدار شدم كمي سرم درد گرفته بود گفتم خدايا چرا برگشتم من كه
پرواز كردم چه حكمتي دارد وضو گرفتم و قرآن را درآوردم يك آيه خواندم
عجب آيه اي بود خيلي به دلم نشست خواستم بلند شوم و بروم بيرون با
خودم گفتم شاكري يك آيه ديگر بخوان بعد برو. و آيه دوم را هم خواندم
آمدم بروم بيرون تا دم سنگر هم آمدم گفتم شاكر حيف است يك آيه ديگر هم
بخوان باز قرآن را باز كردم يك آيه ديگر خواندم آمدم بروم بيرون متوجه
شدم يك خمپاره درست خورد همانجا كه قرار بود من بروم . رفتم بيرون دو
سه تا از بچه ها زخمي شده بودند اما خوب ما به بركت قرآن و تقدير الهي
اينجا توفيق خدمت بيشتري را پيدا نموديم . بعد پي بردم آن سه بار پرواز ما
هم همين سه آيه قرآن بود كه توفيق قرائت آنها را پيدا نمودم و مانع بيرون
رفتنم مي شدند.

|
هفت ماه بيهوشي
|

پاي صحبت جانباز شيميايي , منصور سلطاني از رزمندگان
لشكر41 ثارالله
اشاره :
خريدار جانهاي در طبق اخلاص نهاده شهدا بدن هاي
مجروح و شيميايي رزمندگان اسلام , جز خداوند تبارك و
تعالي نيست . اوست كه به قيمت واقعي مي خرد و بهاي آن را
در بهشت جاويد مي پردازد.
بعد از جنگ , ما بازماندگان , با يادگاران جنگ چه
معامله اي كرديم تا چه حد شعارهايمان را به شعور رسانديم
جانباز , بسيجي , آزاده و بازمانده عزيز شهيد را چگونه
پذيرفتيم آيا حقشان را آنگونه كه بايد و شايد ادا كرديم
اگر منصفانه بخواهيم پاسخ گوئيم , جواب منفي است . چرا
كه ما كوتاهي كرديم . اما آنها اجر و پاداش خود را از ما
نمي خواهند بلكه با خالق بي همتا سودا كرده اند.
نشستن پاي صحبت جانباز شيميايي كه با هزاران درد
جانكاه روزگار را سپري مي كند و در واقع شهيد زنده اي در
جامعه است و از خاطرات دوران دفاع مقدس مي گويد , بسيار
دلنشين است . جانبازي كه به تعبير همسر فداكارش بيشتر از
آنكه در خانه باشد در بيمارستان بستري است .
در اين شماره پاي صحبتهاي جانباز شيميايي برادر
منصور سلطاني مي نشينيم كه از اعلام درصد جانبازي
خودداري كرد . نامبرده از بسيجيان دفاع مقدس لشكر 41
ثارالله كرمان مي باشد كه در طول هشت سال نبرد سه بار
شيميايي گرديده است . اين خاطرات را با هم مرور مي كنيم .
7 ماه بيهوشي
بعد از عمليات والفجر 10 در حلبچه ماشيني را به غنيمت
گرفته بوديم كه بسيار مجهز بود. در حال انتقال آن به خطوط
خودي بوديم كه ناگهان يك هلي كوپتر عراقي ما را به رگبار
بست و همراهانم كه دو نفر بودند بنامهاي پوربهباني و
ياسوجي هر دو شهيد شدند.
از داخل هلي كوپتر آنقدر تير به ماشين زدند كه از سقف
ماشين , آسمان ديده مي شد به نزديكيهاي خرمال رسيديم . من
هم مجروح شده بودم . شدت گلوله باران به حدي بود كه يك
تكه از فرمان ماشين كنده شده بود. يك بار ديدم هلي كوپتر
روي آسمان مقابل من ايستاد. خودم را آماده جنگ تن به تن با
چتربازهاي عراقي كرده بودم كه ناگهان . ديدم يك آرپي جي به
طرف ماشين شليك شد و به ركاب سمت راننده اصابت كرد و
تركش آن دست يكي از همراهان را كه شهيد شده بود قطع و
سينه مرا مجروح كرد و همچنين پرده گوشم پاره شد. دوباره
حركت كردم يك دفعه صداي غرش يك هواپيما را بالاي سرم
شنيدم . شهادتين را خواندم . هواپيما در مقابل ماشين يك
گلوله شيميايي زد و رفت . پياده شدم از تپه اي بالا رفتم .
هواپيما در برگشت يك راكت به ماشين زد و ماشين منفجر شد.
از تپه بالا رفتم و بيهوش شدم . وقتي بهوش آمدم ماهها از آن
تاريخ مي گذشت در ذهن خودم فكر مي كردم شهيد شده ام
چشم كه باز كردم منتظر سئوال نكير و منكر بودم وقتي ديدم
دور و برم روشن است خوشحال شدم , دقت كردم ديدم لامپي
روي سرم روشن است و سرم به دستم وصل است در همين
حس كسي از من پرسيد حالت چطور است آنجا بود كه
فهميدم در همين دنيا هستم . در بيمارستان امام رضا(ع ) در
مشهد مقدس بستري بودم . تا مدتها اسم خودم را هم بياد
نداشتم . كم كم به لطف خدا و عنايت آقا امام رضا(ع ) حافظه ام
را باز يافتم و پس از دو ماه از بيمارستان مرخص شدم . در اين
عمليات من با گاز خردل شيميايي شدم . پيش از آن نيز دوبار
شيميايي شده بودم ولي اين بار خيلي فرق داشت .
تنه زدن شيطان
به اتفاق شهيد مغفوري و چند نفر از رزمندگان به اهواز
مي رفتيم . در مسير استهبان براي نماز و شام در كنار رستوراني
توقف كرديم . ابتدا به امامت شهيد مغفوري نماز خوانديم
سپس سفره جنگي و مختصري غذايي كه داشتيم آماده كرديم .
من به شهيد مغفوري گفتم تعجب مي كنم اين نمازخانه پنجره
ندارد ولي موكتش دو رنگ شده است .
شهيد مغفوري گفت : اعوذبالله من الشيطان الرجيم و ادامه
داد : دوباره نماز مي خوانيم چون شما در حين نماز حواستان به
موكت بوده و اين يعني اينكه شيطان به ما تنه زده پس نماز را
دوباره مي خوانيم و اينكار را كرديم .
امداد غيبي
در عمليات كربلاي 8 قرار بود ما از كانالي كه دشمن حفر كرده
بود جهت شناسايي و جمع آوري اطلاعات عبور كنيم . اين
كانال را دشمن براي نفوذ نيروهايش به جبهه ما حفر كرده بود و
قرار بود ما بيسيم را خاموش كنيم و طبق نقشه اي كه داشتيم
حركت كنيم .
داخل كانال سنگرهاي حفره روباهي ديده مي شد. سنگري
كه نيرو ايستاده در آن قرار مي گرفت و فقط سرش بيرون بود.
يكي يكي سنگرها را چك كرديم و جلو مي رفتيم . به يك سه
راهي رسيديم چون در نقشه ماسه راهي نبود نمي دانستيم از
كدام راه برويم . يكباره يكي سر از سنگر بيرون آورد و گفت :
برادرها از سمت راست برويد. ما كه حسابي مردد مانده بوديم
استخاره كرديم كه از سمت راست برويم كه خوب آمد و
حركت كرديم و به سنگر تجمعات دشمن رسيديم يادداشتهاي
لازم را گرفتيم و در حال برگشت بي سيم را روشن كرديم از آن
طرف خط تماس گرفتند و گفتند ما هر چه سعي كرديم با شما
تماس بگيريم و بگوئيم يك سه راهي در مسيرتان است كه بايد
به سمت راست برويد موفق نشديم و ما آنجا متوجه شديم كه
اين يك امداد غيبي بود كه راه را به ما نشان داد و ما را حمايت
كرد.
اهواز بجاي شيراز
در عمليات والفجر 8 مجروح شده بودم مرا با هلي كوپتر به
شيراز برده بودند ولي من نفهميدم و فكر مي كردم در
بيمارستاني در اهواز بستري هستم . نيمه شب مي خواستم از
بيمارستان فرار كنم و به جبهه بروم بالشتها را زير ملحفه
گذاشتم , لباسهايم را عوض كردم و لنگان لنگان بيرون رفتم .
نگهبان بيمارستان از من پرسيد كجا مي روي گفتم : همراه
مريض هستم مي روم آبميوه و كمپوت تهيه كنم . گفت : اين
موقع كه چيزي گير نمي آوري . گفتم : مي روم شايد پيدا كنم .
من كلا 70 تومان پول همراه داشتم . از بيمارستان خارج
شدم يك تاكسي رسيد , گفتم : سه راهي خرمشهر. راننده گفت :
من سالهاست اينجا كار مي كنم چنين آدرسي نشنيده ام . من هم
با تعجب گفتم حتما بچه اهواز نيستي .
او هم گفت نه . از لهجه اش هم معلوم مي شد كه اهوازي
نيست . گفتم پس در اهواز ازدواج كرده اي گفت : نه .
گفتم : پس در اهواز دانشجو هستي گفت : نه .
گفتم : پس در اهواز چكار مي كني
او كه تازه متوجه اشتباه من شده بود گفت : برادر اينجا اهواز
نيست , شيراز است و حتما تو هم از بيمارستان فرار كرده اي !
گفتم : آري ! من مجروح شدم و نفهميدم مرا به كجا
برده اند خلاصه او مرا به ترمينال برد و در اتوبوس گذاشت و
به اهواز فرستاد اتوبوس هم تا مقر لشكر مرا برد و كرايه هم
نگرفت .
عطر وصال
در يكي از عملياتها در محوري كه ما حضور داشتيم
تعدادي از بچه ها شهيد و مجروح شدند. شهيد محمد حسين
عدالت خواه جانشين گردان 411 سيدالشهدا(ع ) بود . براي
كسب تكليف نزد ايشان رفتم . به محض اينكه به او رسيدم بوي
عطر بسيار دلنشيني از او به مشامم رسيد بطوريكه صحبتهاي
خودم را فراموش كردم . از آنجا كه خيلي با محمد حسين
صميمي بودم به او گفتم اينجا هم در خاك مي غلطند آنوقت در
اين وضعيت شما به فكر عطر و ادكلن هستيد او گفت : آقاي
سلطاني اين عطر , عطر وصاله . در آن لحظه فكر كردم وصال
مارك يك نوع عطر است و به معناي حرف محمدحسين توجه
نكردم و از كنار او رد شدم . ده دقيقه بعد يكي از دوستانم گفت :
از محمد حسين خبرداري .
گفتم : ده دقيقه پيش ديدمش حالش خوبه و او گفت :
محمدحسين ده دقيقه پيش شهيد شد. لرزه بر تن من افتاد و
ياد عطر وصال افتادم .
بعد از شهادت او من موفق به حضور در تشييع جنازه و
مراسم او و ديدار با خانواده اش نشدم و از اين جهت بسيار
ناراحت و غمگين بودم . يكشب در مقر گردان در عالم خواب او
را ديدم كه جامي دردست داشت . پرسيدم : محمد حسين اين
جام چيست
گفت : جام شراب است , شرابي كه عاشق را به معشوق
مي رساند.
گفتم : حرفهاي عجيبي مي زني من درك نمي كنم .
گفت : عطر وصال را بيادداري
گفتم : آري ! گفت اين جرعه اي از عطر وصال است امروز
هم چون خيلي ناراحت بودي اين را براي شما آوردم . از خواب
بيدار شدم و متوجه شدم من سعادت نداشتم شراب عشق را
در بيداري بنوشم .
گلايه شهيد
اكثر دوستان من كه شهيد شدند در گلزار شهداي زرند
بخاك سپرده شده اند. معمولا شبهاي جمعه برايشان فاتحه اي
ميخوانم . در سال 75 اخوي بنده براثر حادثه رانندگي از دنيا
رفتند او را پائين تر از قطعه شهداي زرند دفن كرديم و معمولا
هر پنجشنبه از كرمان به زرند مي رفتم و اول بر قبور شهدا
حاضر مي شدم فاتحه مي خواندم سپس به مزار بردارم مي رفتم .
يك روز خيلي كار داشتم و وقت برايم تنگ بود ماشيني را
دربست كرايه كردم و به زرند رفتم واز مقابل قطعه شهدا عبور
كردم و به مزار برادرم رسيدم . پياده شدم فاتحه اي خواندم و
چون عجله داشتم برگشتم . شب در عالم خواب شهيد محمد
رضا قربانزاده را ديدم كه در اتاقي شيك و مرتب نشسته است .
وارد شدم و سلام كردم در حاليكه سرش پائين بود جوابم را
داد. فكر كردم نشناخته است , گفتم : سلطاني هستم , گفت :
شناختم . گفتم : چرا ناراحتي اتفاقي افتاده
گفت : شما الكي اسم خودتان را دوست گذاشته ايد شما
دوست نيستيد گفتم چرا
گفت : تا پيش از اينكه برادرت همسايه ما بشود از نيامدن و
سرنزدنت ناراحت نمي شدم ولي حالا كه او همسايه ماست تو
از مقابل خانه ما رد ميشوي و من هر چه سلام مي كنم جواب
نمي دهي و به سراغ برادرت مي روي و در بازگشت هم به ما
توجهي نداري از تو توقع نداشتم .
نيمه شب از خواب بيدار شدم . دلم شكست شروع به گريه
كردم . همسرم بيدار شد به او گفت : چنين خوابي ديده ام آيا
مي آيي همين الان به زرند و به زيارت شهدا برويم . گفت :
آري !
رفتيم و دعاي ندبه را بر مزار شهدا زرند خوانديم , نماز
صبح را هم بجا آورديم و موقع خواندن دعاي ندبه هر لحظه
احساس مي كردم شهيد قربانزاده همراه من دعا مي خواند.
شهدا تا اين حد بر اعمال ما نظارت دارند هر چند دستشان از
دنيا كوتاه است اما حاضر و ناظرند.
تهيه و تنظيم دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي كرمان
همتي

داستان كوتاه
چرا نمي ذاري برم جبهه
|

براساس خاطره اي از : شهيد محمد موحدي راد
چند روزي مي شد كه براي گفتن حرفي , دل دل مي كرد. مي آمد پيشم
مي نشست , اما عوض اين كه حرفش را بزند به در و ديوار نگاه مي كرد , در
آخر هم عين آدم هاي سرخورده از اتاق بيرون مي رفت . چيزي ازش
نمي پرسيدم . مي دانستم به وقتش مرا در جريان خواهد گذاشت . نمي دانم
چرا اين بار خيلي طول كشيد. ديگر صبرم تمام شده بود , گفتم : « محمدجان
چشمهات , لبهات , مي خوان چيزي بهم بگن چرا جلوشان را مي گيري »
گفت : « يعني نمي دوني چرا نمي زاري برم جبهه »
فكرش را هم نمي كردم , ناراحت شدم , قاطع تر از دفعات پيش گفتم :
« دوباره شروع نكن , بي فايده س . »
مي دانست نمي تواند مرا راضي كند , بنا كرد به گريه . تحمل ديدن اشك هايش
را نداشتم . روبرگرداندم طرف پنجره .
گفت : « مادر! چند شب پيش آقايي آمد بخوابم , نفهميدم كيه , ولي همش
مي گفت : عجله كن , برو جبهه , حالا نمي زاري برم ببينم اون جا چه خبره »
تا گفت آقا , برگشتم نگاهش كردم . تو نگاهش دنيايي از التماس بود.
دست و پايم به لرزه افتاده بود. گفتم : « آقا ! پس بالاخره آمد ! »
با چشم هاي گردشده فقط نگاهم مي كرد.
ادامه دادم : « پدرت هم نفهميد اون آقا كي بود » .
گفت : « معلوم هست چي مي گي مادر »
گفتم : « از وقتي جنگ شروع شد , اين كابوس رو با خودم يدك كشيدم . بار
اول و دوم كه رفتي جبهه زياد بهم سخت نگذشت , آخر مي دانستم
برمي گردي . اما از وقتي آمدي و پا تو يك كفش كردي كه بايد برم بدجور دلم
به شور افتاده .
همان طور با تعجب داشت نگاهم مي كرد , حق هم داشت .
گفتم : « سه روزه بودي كه پدرت خواب ديد. توي اون خواب هم سه
روزه بودي . »
گفت : « حرف تو عوض نكن مادر , من دارم از جبهه حرف مي زنم , اون
وقت شما از خواب بابا! »
پدرت مي گفت : محمود را پشتم بسته بودم ! يك هندوانه هم تو دستم
بود. همين طور داشتم مي آمدم كه رسيدم به يك بيابان . ديدم باغ سرسبزي
وسط بيابان است . آقايي هم دم در باغ ايستاده , يك چراغ نقره اي هم دستش
است , به در باغ كه رسيدم , محمود را از پشتم باز كردم . گذاشتم زمين تا
هندوانه بخورم , يك هو ديدم محمود نيست , با خودم گفتم , خدايا! يك بچه
سه روزه كجا مي تونه بره خوب كه نگاه كردم , ديدم وسط باغ نشسته ; با
گل ها و پروانه ها بازي مي كند. دويدم آوردمش . دوباره تا حواسم به هندوانه
پرت شد , ديدم رفته تو باغ . نگاهي به دربان باغ كردم كه مبادا جلويم را
بگيرد. اما چيزي نگفت , سريع تر از قبل آوردمش , ولي بار سوم ...
بار سوم چي مادر
پدرت گفت : بار سوم كه رفتم بيارمش , آن مرد جلويم را گرفت . بهش گفتم ,
من پدرشم , مي ترسم بزنه گل هاي مردمو خراب كنه . در جوابم گفت : اين باغ
و در و دشت رو كه مي بيني , همه مال خودشه . بذار هر كاري دلش مي خواد
بكنه .
طوري نگاهم مي كرد كه انگار متوجه منظورم نشده است . گفتم :
نمي فهمي ! نوبت به بار سوم رسيده , من نذاشتم بري , خودش آمده دنبالت !
دوباره گريه كرد , لبهايش مي خنديد اما اشك از چشمانش سرازير بود ,
گفت : « اونوقت تو نمي خواي بچه ات بره وسط باغ با گلها و با پروانه ها بازي
كنه » .
راضي نشدم دلش را بشكنم . خنديدم و او رفت تا باغ گلها و
پروانه هايش را پيدا كند.
ث زهرا فرخي
معاونت پژوهش و تبليغات بنياد شهيد انقلاب

|
| |