روزنامه جمهوري اسلامي 23/09/1383 صفحه حوزه
دين منهاي روحانيت ; پيام ها و پيامدها


مقدمه
« اسلام منهاي روحانيت » , نظريه اي است كه در چند دهه اخير , عده اي از نويسندگان كشور ما را به شدت تحت تاثير قرار داده و به خود جذب كرده است . دكتر عبدالكريم سروش نيز از كساني است كه به دفاع از اين نظريه وارد بحث شده است . او اخيرا در يك جمع دانشجوئي اظهار داشته است : « هيچ كس نمي تواند در اسلام به نام روحانيت بين مردم و خدا واسطه باشد و كسي به اسم روحاني نمي تواند به عنوان شرط صحت انسان باشد. يكي از بنيان هاي سكولاريسم , كوتاه كردن دست روحانيت از واسطه گري بين مردم و خداست . در اسلام هم هيچ عمل و قانوني نداريم كه براي اجراي آن حضور روحاني شرط لازم باشد , اگرچه ممكن است در عمل اينگونه اعمال ديده شود , ولي در تئوري چنين چيزي نداريم . »
شگفت آور است كه وي قبلا نقل مي كرد : وقتي استاد مطهري به لندن آمد , مرا از منهائيون (طرفداران اسلام منهاي روحانيت ) برحذر داشت . اين نقل و قول نشان مي دهد كه آن استاد شهيد , در شناخت افراد و ريشه هاي فكري آنان , از چه نگاه تيز و ديد نافذي برخوردار بوده است !
بهرحال طرح مجدد اين نظريه كه در اين ايام , ديده مي شود , فرصتي دوباره براي بررسي اين موضوع پديد مي آورد و ما را به تامل درباره اين موضوع مهم , فرا مي خواند. آنچه در اين مقاله مورد نظر است , بررسي سه پرسش است :
1 ـ خاستگاه اين نظريه كجاست
2 ـ اين ديدگاه متضمن چه آموزه ها و پيام هايي است
3 ـ اين نظريه چه پيامدها و نتايجي به دنبال دارد
در اين مقاله , با « نگاه تاريخي » به اين مسائل پرداخته شده است . انتخاب اين شيوه , از آن روست كه اين موضوع پيش از آنكه در جوامع اسلامي مطرح شود , در ميان مسيحيان سابقه داشته است و پس از گذشت چهار قرن در ميان برخي مسلمانان پذيرفته شده است . و البته طرفداران آن هم , صرفا به تكرار و الگوئي بسنده كرده اند و هيچ يك , از اقتباس و تقليد پا را فراتر نگذاشته اند تا جائي كه در نوشته هاي نويسندگان كشورمان , هيچ مطلب تازه اي در اين باره به چشم نمي خورد. و آنان بدون آنكه تصرفي در اين نظريه وارداتي بوجود آورند و يا تفاوتهاي جوامع اسلامي و مسيحي , و نيز ويژه گيهاي روحانيت شيعه را , مدنظر قرار دهند , همان شعار را تكرار كرده اند.
قابل ذكر است كه ما در اين جا , با توجه به محدوديت هاي صفحه حوزه , مجال بررسي همه جانبه مساله را نداريم , ولي اميدواريم با اين نگاه تاريخي كوتاه , بخشي از زوايايي موضوع , آشكار گردد , تا بار ديگر و در فرصت ديگري , به بررسي مساله براساس مستندات اسلامي بپردازيم .

1 ـ خاستگاه نظريه
تاريخ كليسا نشان مي دهد كه در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادي , شرايط زندگي و اجتماعي اروپا , بگونه اي بود كه با ايده « حذف روحانيت » كاملا مساعدت داشت و طلايه داران جرياني كه بعدها « اصلاح ديني » نام گرفت , به دنبال اين شعار , راه افتادند. الهيدان معاصر « آليستر مك كراث » در كتاب « نهضت اصلاح ديني » فصلي را تحت عنوان « ظهور پديده روحاني ستيزي » قرار داده و به بررسي عوامل ضديت با روحانيت در پايان قرون وسطي پرداخته است . او از بحراني كه در اثر جنگ هاي صد ساله فرانسه و انگلستان , گريبان مردم فرانسه را گرفته بود و در پي آن طاعون , قحطي و مهاجرت تهيدستان از روستا به شهر , اوضاع را آشفته كرده بود , نام مي برد ولي توضيح مي دهد كه همان شرايط سخت , روحانيون , در وضع اشرافي قرار داشتند و به مردم به چشم « منابع مالي خود » مي نگريستند.
از سوي چنين القا مي شد كه كليسا با علوم بشري , به شكل خصومت آميزي برخورد مي كند , هم چنين روحانيون از امتيازات خاصي مانند معافيت مالياتي در جامعه برخوردار بودند و در برخورد با مخالفان خود , از شيوه هاي سركوب گرانه استفاده مي كردند.
« تجارت آموزش نامه » هم كه در اختيار روحانيون بود , عكس العمل هاي ناخوشايندي در بين مردم داشت ولي بالاخره آنان مجبور بودند براي عبور سريع مردگان خود از برزخ , وجوهي را به كليسا بپردازند و اوراق آمرزش را تهيه كنند , تلخ تر آنكه اين وجوه , به ايتاليا سرازير مي شد , و به مصرف ريخت و پاش هاي پاپ مي رسيد!
ويل دورانت هم در تاريخ تمدن خود (ج 6 , اصلاح ديني ) فصلي را به « اقامه دعوا عليه كليسا » اختصاص داده است و دردناك ترين مساله را , پول دوستي و زراندوزي بيش از حد آنان دانسته است . در لايحه صد شكايت كه ديت نورنبرگ (1522 ) عليه كليسا جمع آوري و اقامه كرد , ادعا شده بود كه كليسا نيمي از ثروت آلمان را در اختيار دارد. به علاوه گفته شده كه سه چهارم همه ثروت فرانسه , از آن كليسا بوده است .
مشكل ديگر , تنزل روحانيت از شان و منزلت واقعي خود بود. بسياري از آنان , از طرف مقامات غيرروحاني منصوب مي شدند و خود از اشراف زادگاني بودند كه غرق در تجملات و عشرت بودند و آنچه را كه به نام كليسا مي گرفتند , هزينه عياشي خود مي كردند. انتخاب كاردينال هابندرت براساس دينداري بود , آنها بيشتر به لحاظ ثروت يا وابستگي به يك مقام سياسي , برگزيده مي شدند , و در يك كلمه « كليسا فقر مسيحي را فدايي قدرت كرد » . در دستگاه پاپ , رشوه كاملا رواج داشت , و افراد با استفاده از زدوبندهاي ارباب كليسا , به ثروت و قدرت مي رسيدند , در تاريخ تمدن ويل دورانت و تاريخ عمومي آلبرماله , فهرست هايي از اينگونه مفاسد ارائه شده است . بخشي از اين كارنامه سياه , به فساد اخلاقي و بي بندوباري جنسي آنان مربوط مي شود از قبيل آنكه : درحالي كه تعداد كشيشان در انگلستان 2 درصد كل جمعيت بود , ولي 29 درصد از مجرمين را آنها تشكيل مي دادند!و ...
اينگونه شرايط اجتماعي , اوضاع را براي تحولي بزرگ در رهبري كليسا آماده ساخته بود , آلبرماله كه بحث از « علل اصلاح مذهب » پرداخته , پس از اشاره به اينكه در نيمه اول قرن شانزدهم , يكي از مهم ترين نهضت هاي مذهبي كه در تاريخ دنيا مشهور است , رخ داد , مي نويسد :
در ميان موجبات اين اصلاح , دو سبب , مهم تر است , يكي وضع خود مذهب در آن زمان و ديگري انتشار كتاب مقدس به وسيله فن چاپ . كار اوضاع مذهبي در ابتداي قرن شانزدهم به جائي كشيد كه اصلاح اساس و بنيان آن لازم آمد. فروش املاك و متعلقات كليسا , حرص و آز و فساد اخلاق در ميان روحانيان راه يافت . مناصب روحاني به كساني كه بيشتر پول ميدادند سپرده مي شد , چنين كشيشي , براي بازيافت پولي كه شغلش را بآن مي خريد , خلق را مي دوشيد. يكي از مردم آن عصر در اين باب مي گويد : « گله از چوپاني كه جز چيدن پشم گوسفندان خود انديشه اي نداشت خسته شد » در فرانسه , شاه به پاپ پول فراوان داده بود و حق اعطاي شغلهاي مذهبي را دريافت كرده بود و در نتيجه تمام مشاغل و مناصب كليسا , به كساني كه روحاني نبودند , سپرده شد. جمع كثيري از كشيشان پيوسته در جوار پادشاه عمر بسر مي بردند. بنابر اين مردم ديندار با تقوي و بسيار كس از روحانيون آرزو مي كردند كه اين مفاسد از ميان برخيزد. » (تاريخ قرون جديد , ج 1 , ص 131 )
در اين اوضاع , حذف روحانيت و مقابله با آن , نه تنها عكس العملي پديد نمي آورد. بلكه همراهي مومنان و غيرمومنان را به همراه داشت . بدبيني و نفرتي كه رواج يافته بود , زمينه هاي طبيعي كنار گذاردن متوليان مذهب را فراهم ساخته بود و انتظار اينكه آنان بتوانند موقعيت و جايگاه خود را حفظ كنند , كاملا بي مورد بود. حذف روحانيت و نفي مرجعيت ديني آنان , مولود يك « نظريه علمي » و « استدلال نظري » نبود كه برخي به دفاع برخاسته , و اين نظريه را ابطال كنند , بلكه چنين فكري , ناشي از نوعي عملكرد بود كه عوام را هم به عكس العمل وا مي داشت و امكان هرگونه دفاع را از مومنان سلب مي كرد.
2 ـ مدلولات و پيام ها
درحالي كه زمينه هاي حذف روحانيت , فراهم آمده بود , ولي اين نگراني هم وجود داشت كه با خلع يد از كشيشان , مسئوليت آنان , چه وضعي پيدا مي كند و اين خلا را چگونه مي توان پر كرد آيا جامعه مسيحي مي تواند بي نياز از روحانيون باشد كساني كه اين مبارزه را رهبري مي كردند , راه حل را در اين مي ديدند كه نقش « كشيشان » به گونه اي به خود « مومنان » منتقل شود تا عموم مسيحيان احساس كنند كه در انجام وظايف ديني , با كمبود و مشكل مواجه نيستند و با « اتكا به خود » مي توانند به احتياجات مذهبي خويش , پاسخ دهند. از اين رو تز « هر مومن كشيش است » القا گرديد تا به جاي « انكار اين نقش » و نفي نياز بدان , طرفداران خود را در موقعيت كشيشي ديده , و نيازي براي مراجعه به غير احساس نكنند. در انگلستان لولاردي مي گفت : « هر شخص غيرروحاني , خود كشيش است » . منتقدان , با اين عقيده به همه افراد غيرروحاني حق دادند كه خود را كشيش بنامند تا موقعيت « خاص » كشيشان , عملا از بين برود. « هر مومني كشيش است » از آموزه هاي لوتر نيز به شمار مي رفت . او در سال 1520 در رساله « خطاب به اشراف مسيحي ملت آلمان » نوشت :
« اين مطلب كاملا ساختگي و جعلي است كه پاپ , اسقف , كشيش هاو راهبان « مقام معنوي » هستند... همه مسيحيان « مقام » هستند , و هيچ تفاوتي در اين موضوع ميان آنها نيست , مگر در پستي كه در آن قرار دارند , همه ما به خاطر انجام غسل تعميد كشيشان منصوب و رسمي هستيم . »
با اين آموزه , به جامعه چنين القا ميشد كه مومنان براي رسيدن به نجات , نيازي به كشيش نداشتند و خود مي توانستند از آمرزش و مغفرت الهي برخوردار شوند.
در گام بعد , مساله مهم و حياتي « آمرزش گناه » شكل ديگري پيدا كرد و ضرورت مراجعه به كليسا و روحاني ضرورت خود را از دست داد. زيرا براساس تفكر جديد , آمرزيدگي , به وسيله « ايمان » صورت مي گرفت , و براي طلب آمرزش گناه , نيازي به آن كه به گونه اي مشهود , و در نزد كشيش , اعتراف صورت گيرد , نبود. با اين نگرش , توبه يك موضوع كاملا شخصي بين انسان و خدا تلقي مي شد كه نياز به واسطه ندارد و براي آن , پرداخت مادي به ارباب كليسا , نقشي ندارد.
موضوع مهم ديگر , فهم و « تفسير كتاب مقدس » بود كه از مسئوليت هاي كشيشان به حساب مي آمد و مي بايست از آنان گرفته شده , و به عموم مومنان , سپرده شود. اين كار نيز عملي شد , و لذا اعلام گرديد :
« هر مسيحي از آن رو كه خود يك كشيش است , حق دارد مضامين كتاب مقدس را به « تشخيص و سليقه خود » , تعبير كند » (ويل دورانت ج 6 , ص 421 )
آنچه در اين باره به خصوص از اهميت مضاعفي برخوردار است و كاملا شگفت آور مي نمايد , اعتبار بخشيدن به « سليقه » و « تشخيص هاي فردي » در تفسير كتاب مقدس است . آلبرماله هم كه به اين موضوع پرداخته است , از تعبير مشابهي در اين باره استفاده مي كند. او مي گويد :
« هركسي , مي توانست كتاب مقدس را مطابق « وجدان خويش » , تفسير كند » . (آلبرماله , ج 1 , ص 132 )
اين گونه تعبيرات , گواه آن است كه تفسير كتاب مقدس , مقيد به هيچ قاعده و ضابطه مشخصي نبوده و كاملا جنبه شخصي به خود گرفته بود , و بر اين اساس « هركس » براي ارائه « هرگونه تفسيري » صرفا به استناد سليقه و وجدان خويش , آزاد و محق بوده است !
برخي محققان بر اين باورند كه نهضت اصلاح ديني در اروپا , با اعلام موكد اين كه « همه » حق دارند به تفسير كتاب مقدس بپردازند و آموزه ها و آئين موجود كليسا را زير سئوال ببرند , حركت خود را آغاز كرد. (اليستر مك كراث , 321 ) . لوتر هم در رساله خطاب به اشراف , نوشته بود كه اصحاب كليسا به اين بهانه كه تنها پاپ مي تواند كتاب مقدس را تفسير كند , جلوي سرزنش و اعتراض ديگران را گرفته بودند. او مي خواست با انكار حق تفسير پاپ , امكان اعتراض به او را فراهم آورد. لوتر نوشت :
« اين ادعاي آنها كه تنها پاپ مي تواند كتاب مقدس را تفسير كند , افسانه اي تخيلي و توهين آميز است ... طرفداران كليساي كاتوليك روم بايد بپذيرند كه در ميان ما نيز مسيحيان واقعي وجود دارند كه برخوردار از ايمان , روح , درك , كلام و انديشه واقعي مسيح هستند , پس چرا ما بايد كلام و درك مسيحيان واقعي را كنار نهيم و پيرو پاپ باشيم همو كه نه ايمان دارد , و نه برخوردار از فيض روح القدس است ! » (همان 323 )
يكي از پيام هاي تعميم « حق تفسير كتاب مقدس » به همه مسيحيان , رسميت كشيدن به تفاسير مختلف و متعارض از كتاب مقدس بود كه به « كثرت گرائي عقيدتي » مي انجاميد. بي جهت نيست كه در آن دوره , شاهد ظهور و اعلام شمار زيادي از « مكتب هاي الهياتي » هستيم و انشعابات فراواني در ميان اتباع كليسا بوجود مي آيد. اين نحله هاي فكري كه هر يك « برداشت خاصي » و « قرائت ويژه اي » از كتاب مقدس داشتند , از روش پذيرفته شده و معيار قابل قبولي براي تفسيرهاي خود , استفاده نمي كردند و قهرا ديدگاههايشان , بدون آنكه مورد جرح و تعديل علمي قرار گيرد , در سطح مومنان شيوع مي يافت . « تعدد قرائت ها » و مشروعيت آن محصول اين اوضاع آشفته بود و بالاخره اين شعار مقبوليت و اعتبار پيدا كرد كه در برابر اظهارات نامربوط و تفاسير من درآري و حتي بدعت آميز گفته مي شد : « هركس راي و عقيده خاص خودش را دارد! » (همان ص 103 ) و با چنين شيوه اي , عملا خطر نفوذ انديشه هاي بيگانه و القا تفسيرهاي انحرافي , ناديده انگاشته مي شد و هركس حق داشت هرچه را كه مي پسندد به مسيح نسبت دهد به قول مك گراث , در آن زمان , اصلاح گران به خطرات بالقوه اي كه از اين ناحيه , اعتقادات ديني را تهديد مي كرد , توجه نداشتند و بالاخره مرز بين راست كيشي و غير راست كيشي , چنان بهم ريخته و آشفته بود كه عملا ممكن نبود كسي چون تو را « بدعت گذار » دانست , ولي وقتي كه اين كار ضروري شد , اين جريان چندان سرعت و شتاب گرفته بود كه ديگر سد كردن راه آن , آسان نبود.
تعدد قرائت ها و تفسيرها از كتاب مقدس , متضمن اين مطلب هم بود كه كليسا نمي تواند « تفسير مقبري » از كتاب مقدس ارائه كرده و به يك قرائت « رسميت » ببخشد و آن را مبناي عمل خود قرار دهد , زيرا بر مبناي حق عام مومنان براي تفسير , امتيازي براي هيچ كس وجود ندارد , از اين رو « مرجعيت پاپ » بي معناست !
انديشمنداني كه تحولات ديني قرن پانزدهم اروپا را مورد بررسي قرار داده اند , از « بحران مرجعيت » به عنوان يكي از ابعاد اين تحولات نام برده اند. اين بحران از آن رو اتفاق مي افتاد كه براي اظهارنظر معتبر در باب عقايد و آداب , مراجعه به هيچ كس , ارزش نداشت , و مرجعيت ديني روحانيون و شخص پاپ , الغا شده بود. و بالاخره با نفي مرجعيت عالي هر مقام كليسائي براي ارائه تعاليم مسيح , همگان ترغيب به اظهارنظر مي شدند , و بالاتر آنكه هيچ نظريه و تفسيري هم , از جهت صحت و اعتبار , مورد سئوال قرار نمي گرفت .
روشن است كه اين رويه افسارگسيخته , تا چه حد به مباني ديني , آسيب مي رساند و اصالت و سلامت آن را نابود مي سازد. مخالفان اصلاحات , هرچند كاستيهاي روحانيت را مي پذيرفتند , ولي بر ضرورت وجود سازماني متشكل از كساني كه عمر خود را وقف تحصيل و عبادت كرده باشند , تاكيد داشتند تا بوسيله آنان , تعبير و تفسير كتاب مقدس سامان يابد و از اظهارنظرهاي جاهلانه و مغرضانه مصون بماند. استدلال آنها اين بود كه اگر بناست قسمت هاي به ظاهر متناقض يا مبهم كتاب مقدس , به وسيله سليقه افراد مختلف , تفسير شود , چنان بلوائي در ديانت مسيح رخ مي دهد كه كتاب مقدس در كشاكش مغزها , پاره پاره , و مسيحيت در جدال سليقه ها , متلاشي مي شود . (ويل دورانت 1117,6 )
پيام ديگر منها كردن روحانيون , حذف آنان از صحنه سياست و امور دنيوي بود. ارباب كليسا نمي بايست در كار سلاطين دخالت كنند و در عزل و نصب فرمانروايان و يا وضع قوانين نقشي داشته باشند. كليسا مي بايست از زندگي سياسي كناره گيري كند و انسانها را در زمينه فعاليت هاي سياسي و اقتصادي آزاد گذشته و به امور حكومتي وارد نشود , چرا كه « حكام فقط در برابر خدا مسئول اعمالشان مي باشند , نه در برابر كليسا » (جهان مسيحيت , اينارمولند , 276 )
جان كلام آنكه , « منها كردن روحانيون » را در حد « يك اقدام » و يا مبارزه با يك صنف و مانند آن نبايد ارزيابي كرد , و حتي آن را در محدوده تلاشي براي از بين بردن انحرافات ارباب كليسا , نبايد به حساب آورد , زيرا اين عمليات , با اينگونه شعارها آغاز شده بود , بلافاصله مدلولات كلامي و معرفتي فراواني را در درون خود رشد داد و به شكل يك جريان فرهنگي ـ اجتماعي , كه طيف وسيعي از پيام ها را بهمراه دارد , درآمد. نفي مرجعيت ديني , حق عام همه افراد براي تفسير كتاب مقدس , مشروعيت قرائت هاي متعدد از دين , ترجيح ناپذيري يك قرائت خاص , و تفكيك حوزه امور ديني از امور دنيوي , بخشي از اين مدلولات است .
3 ـ نتايج و پيامدها
همانگونه كه اشاره شد , حذف روحانيت , با ايده اصلاح كليسا و از بين بردن انحرافات اخلاقي , اعتقادي و اقتصادي , انجام گرفت , ولي جامعه مسيحي با اين منها , به چه نتايجي دست يافت تاريخ اصلاحات ديني در اروپا , گواه آن است كه محصول اين حذف , هيچ تناسبي با شعارهاي آن نداشت و آنچه در آينده اتفاق افتاد , ايده هاي گذشته را ابطال كرد. شرايط جديد با اين ويژه گيها شناخته مي شود :
الف ) جايگزيني مرجعيت جديد
كساني كه براي حذف مرجعيت كشيشان , به طرح و القا « حق همگاني در تفسير كتاب مقدس » مبادرت كردند , بلافاصله پس از حذف رقيبان , خود منصب « مرجعيت ديني » را تصاحب نموده و رسما خود را سخنگوي ديانت معرفي نموده و همگان را به تبعيت از خود , فرا خواندند! بلكه تا آنجا پيش رفتند كه گفتند : توده هاي مردم , بجاي « مطالعه » كتاب مقدس بايد به مطالعه كتاب لوتر بپردازند , يعني , نه در فهم و تفسير , بلكه در حد مطالعه و قرائت هم آزادي را از آنان سلب كرده و حتي كلام خدا را بر كتاب مقدس , حاكم نمودند » , آنان نگران آن بودند كه مبادا تفسيري , بجز تفسير خود آنان , مورد توجه و قبول مردم قرار گيرد . (مك گراث 328 ) آلبرماله در اين باره مي نويسد :
لوتر كه منكر قدرت وسلطه پاپ بود در ابتدا هركس را مجاز مي دانست كه انجيل را برحسب ضمير و وجدان خود تفسير كند اما پس از اندك زماني عقيده اي مستبدانه در او پيدا شد و به تحميل اعتقادات خود روي آورد , و نظر به عقيده او امراي پروتستان الان هم خود را محق و مكلف مي دانستند كه مذهبشان را به رعايا تحميل كنند و اين موضوع خود يكي از مباني و اركان حقوق آلمان گشت . (آلبرماله ج 1 , ص 139 )
ب ) جايگزيني استبداد جديد
با به قدرت رسيدن آزاديخواهان , شيوه هاي نابردبارانه , مجددا احيا شد , و بار ديگر استبداد در شكل جديدي زنده گرديد. آنان به سرعت , توصيه هاي گذشته خود را درباره فضيلت مدارا , فراموش كردند , ويل دورانت كه تحت عنوان « بدعت گذاران نابردبار » فصلي را به اين موضوع اختصاص داده است , مي گويد آنان در گذشته به مقامات كليسا پيشنهاد مي كردند كه « بدعت گذاران را نه با آتش , بلكه كتاب بايد مجاب كرد » و مي گفتند : « اسقفان نبايد عقيده خاصي را به مردم تحميل كنند » و مدعي بودند : « با زور نبايد از انجيل دفاع كرد » و... ولي پس از تثبيت موقعيت خويش , شيوه مدارا را كنار گذاشتند. لوتر درباره يهوديان مي گفت : « آنان را با گوگرد و نفت آتش زنيد و هرگاه از دستتان برآيد , آتش جهنم بر سرشان فرود آوريد » . و در نهايت , سخن ويل دورانت واقعا شنيدني است كه مي گويد :
كاش لوتر به سن پيري نمي رسيد , در سال 1522 كه از پاپ مستبدتر شده بود نوشت : « اجازه نمي دهم كه كسي حتي فرشتگان درباره عقايد من داوري و اظهارنظر كنند » آن كه « عقايد مرا » نپذيرد , نجات نخواهد يافت » (ويل دورانت ج 6 , ص 498 تا 503 )
ج ) جايگزيني استكبار جديد
درهم شكستن قدرت كشيشان , آزادي اجتماعي و سياسي هم به دنبال نداشت . اگرچه تلاش براي نابود كردن آنان با اين شعار انجام گرفت و وعده داده شد كه حاكمان مدتي , با رهائي از قدرت كليسا , حقوق مردم را رعايت خواهند كرد , ولي آنچه اتفاق افتاد , افسارگسيختگي حكام بود كه اينك بدون هيچ گونه مانع و رادعي , جبارانه حكمراني مي كردند و خود را در برابر قدرت معنوي كليسا , پاسخگو نمي دانستند. تا پيش از منها كردن روحانيون , با همه ضعف هايي كه در اين طبقه وجود داشت , ولي بهرحال حكام نمي توانستند , گرايشات اخلاقي و اعتقادي جامعه ايماني را ناديده گرفته و اقتدار معنوي كليسا را به حساب نياورند , از اين رو همان كليساي بي رمق , مانع بزرگي براي لجام گسيختگي درباريان به حساب مي آمد و آنان را از قرار گرفتن در موقعيت « قدرت مطلقه » باز مي داشت و بالقوه اين تهديد برايشان وجود داشت كه ممكن است مراجع ديني , بساطشان را به هم ريخته و آنها را رسوا كنند ولي با الغا مرجعيت و روحانيون , اين مانع , فرو ريخت . بي جهت نيست كه آلبرماله وقتي درباره « نتايج سياسي اصلاح مذهبي » بحث مي كند , يك نتيجه مهم آن را « افزايش قدرت پادشاهان » مي داند و مي افزايد : « پادشاهان , گذشته از قدرت سياسي , تسلط روحاني هم به دست آوردند و در آن حد « سلطان » و « پاپ » هر دو بودند. و بالاخره استنتاج نهائي اين مورخ اروپائي كاملا تامل برانگيز است :
« خلاصه مي توان گفت كه اصلاحات مذهبي قرن شانزدهم به آزادي مردم قائده اي نبخشيد , بلكه سلطنت استبدادي را سودمند افتاد » . (آلبرماله ص 147 )
ر) جايگزيني فساد جديد
جريان خلاف روحانيت , خود را مخالف فساد اخلاقي معرفي مي كرد و براين نقطه ضعف انگشت مي گذاشت , ولي واقعيت هاي بعدي نشان داد كه در وراي اين مخالفت ها , انگيزه ديگري وجود داشته است , زيرا مخالفان , خود از طرفداران جدي عياشي و بي بندوباري اخلاقي بودند و در حقيقت درصدد بودند , تا باحذف مرجعيت ديني , و سپردن شريعت به سليقه و ميل اشخاص , راه هرگونه عياشي را رسما باز گذارند! و براي رفتار متعفن خود , به تفسير جديدي از كتاب مقدس , متوسل شوند! اگر تا ديروز سخن از اعتراف به گناه , رهايي از عقاب , و دريافت آمرزش نامه بود و بهرحال گناهكاران به پشيماني و نفرت از گناه دعوت مي شدند , ولي امروز سخن لوتر اين بود كه :
« با ياران خوش گذران خويش معاشرت كنيد , بنوشيد , بازي كنيد , سخنان ركيك برزبان رانيد و خوش باشيد. » (ويل دورانت 446,6 )
و در اثر اين القاات بود كه عده اي از طرفداران وي , ارتكاب فحشا , زنا , آدم كشي را ناچيز و اغماض پذير پنداشتند. او به مريدانش توصيه مي كرد كه روزهاي يكشنبه , به بزم و رقص روي آوريد و بخصوص در روابط دختران و پسران , به رقص سفارش مي كرد , و حتي از نمايش هاي مستهجن كه مشتمل بر اعمال منافي عفت بود , حمايت مي نمود . (همان 497 )

در نقد و بررسي آرا كساني كه با « نگاه غربي » به مسائل جامعه اسلامي مي نگرند و همان نسخه ها را دائما تكرار مي كنند , ضرورت دارد كه آرا و افكارشان , رديابي شده وريشه هاي وارداتي آن نشان داده شود , كمترين آگاهي از تحولات مسيحيت در اروپا گواه آن است كه شعار « اسلام منهاي روحانيت » برگرفته از الگوي « مسيحيت بدون روحانيت » است , و براساس همين كپي برداري مي توان تشخيص داد كه در پس اين شعار , چه پيام ها و پيامدهائي نهفته است . البته كشف اين پيام ها و مدلولات , كار دشواري نيست , زيرا كساني كه از اين شعار طرفداري مي كنند , نشان داده اند كه به لوازم آن نيز ملتزم بوده و نسبت به پيام هاي آن حاشا ندادند. در فرصت ديگري به بررسي اين موضوع خواهيم پرداخت . انشاالله .
نهضت اصلاح ديني در اروپا , با اعلام موكد اينكه « همه » حق دارند به تفسير كتاب مقدس بپردازند و آموزه ها و آئين موجود كليسا را زير سئوال ببرند , حركت خود را آغاز كرد. چنين شيوه اي باعث شد هركس هرچه را ميخواست و مي پسنديد نسبت ميداد
منها كردن روحانيون مسيحي از دين را نبايد در حد مبارزه با يك صنف ارزيابي كرد زيرا اين اقدام , مدلولات كلامي و معرفتي فراواني را در درون خود رشد داد كه نفي مرجعيت ديني , حق داشتن همه براي تفسير كتاب مقدس , مشروعيت قرائت هاي متعدد از دين , ترجيح ناپذيري يك قرائت خاص و تفكيك حوزه امور ديني از امور دنيوي بخشي از اين مدلولات بود
كساني كه براي حذف مرجعيت كشيشان به طرح و القا « حق همگاني در تفسير كتاب مقدس » مبادرت كردند , بلافاصله پس از حذف رقيبان , خود منصب « مرجعيت ديني » را تصاحب نموده و رسما خود را سخنگوي ديانت معرفي نموده و همگان را به تبعيت از خود فرا خواندند!