مقدمه
« اسلام منهاي روحانيت » , نظريه اي است كه در چند دهه
اخير , عده اي از نويسندگان كشور ما را به شدت تحت تاثير قرار
داده و به خود جذب كرده است . دكتر عبدالكريم سروش نيز از
كساني است كه به دفاع از اين نظريه وارد بحث شده است . او اخيرا
در يك جمع دانشجوئي اظهار داشته است : « هيچ كس نمي تواند در
اسلام به نام روحانيت بين مردم و خدا واسطه باشد و كسي به اسم
روحاني نمي تواند به عنوان شرط صحت انسان باشد. يكي از
بنيان هاي سكولاريسم , كوتاه كردن دست روحانيت از واسطه گري
بين مردم و خداست . در اسلام هم هيچ عمل و قانوني نداريم كه
براي اجراي آن حضور روحاني شرط لازم باشد , اگرچه ممكن
است در عمل اينگونه اعمال ديده شود , ولي در تئوري چنين چيزي
نداريم . »
شگفت آور است كه وي قبلا نقل مي كرد : وقتي استاد مطهري به
لندن آمد , مرا از منهائيون (طرفداران اسلام منهاي روحانيت )
برحذر داشت . اين نقل و قول نشان مي دهد كه آن استاد شهيد , در
شناخت افراد و ريشه هاي فكري آنان , از چه نگاه تيز و ديد نافذي
برخوردار بوده است !
بهرحال طرح مجدد اين نظريه كه در اين ايام , ديده مي شود ,
فرصتي دوباره براي بررسي اين موضوع پديد مي آورد و ما را به
تامل درباره اين موضوع مهم , فرا مي خواند. آنچه در اين مقاله
مورد نظر است , بررسي سه پرسش است :
1 ـ خاستگاه اين نظريه كجاست
2 ـ اين ديدگاه متضمن چه آموزه ها و پيام هايي است
3 ـ اين نظريه چه پيامدها و نتايجي به دنبال دارد
در اين مقاله , با « نگاه تاريخي » به اين مسائل پرداخته شده
است . انتخاب اين شيوه , از آن روست كه اين موضوع پيش از آنكه
در جوامع اسلامي مطرح شود , در ميان مسيحيان سابقه داشته
است و پس از گذشت چهار قرن در ميان برخي مسلمانان پذيرفته
شده است . و البته طرفداران آن هم , صرفا به تكرار و الگوئي بسنده
كرده اند و هيچ يك , از اقتباس و تقليد پا را فراتر نگذاشته اند تا
جائي كه در نوشته هاي نويسندگان كشورمان , هيچ مطلب تازه اي در
اين باره به چشم نمي خورد. و آنان بدون آنكه تصرفي در اين نظريه
وارداتي بوجود آورند و يا تفاوتهاي جوامع اسلامي و مسيحي , و
نيز ويژه گيهاي روحانيت شيعه را , مدنظر قرار دهند , همان شعار را
تكرار كرده اند.
قابل ذكر است كه ما در اين جا , با توجه به محدوديت هاي
صفحه حوزه , مجال بررسي همه جانبه مساله را نداريم , ولي
اميدواريم با اين نگاه تاريخي كوتاه , بخشي از زوايايي موضوع ,
آشكار گردد , تا بار ديگر و در فرصت ديگري , به بررسي مساله
براساس مستندات اسلامي بپردازيم .
1 ـ خاستگاه نظريه
تاريخ كليسا نشان مي دهد كه در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادي ,
شرايط زندگي و اجتماعي اروپا , بگونه اي بود كه با ايده « حذف روحانيت »
كاملا مساعدت داشت و طلايه داران جرياني كه بعدها « اصلاح ديني » نام
گرفت , به دنبال اين شعار , راه افتادند. الهيدان معاصر « آليستر مك كراث » در
كتاب « نهضت اصلاح ديني » فصلي را تحت عنوان « ظهور پديده
روحاني ستيزي » قرار داده و به بررسي عوامل ضديت با روحانيت در پايان
قرون وسطي پرداخته است . او از بحراني كه در اثر جنگ هاي صد ساله
فرانسه و انگلستان , گريبان مردم فرانسه را گرفته بود و در پي آن طاعون ,
قحطي و مهاجرت تهيدستان از روستا به شهر , اوضاع را آشفته كرده بود ,
نام مي برد ولي توضيح مي دهد كه همان شرايط سخت , روحانيون , در وضع
اشرافي قرار داشتند و به مردم به چشم « منابع مالي خود » مي نگريستند.
از سوي چنين القا مي شد كه كليسا با علوم بشري , به شكل
خصومت آميزي برخورد مي كند , هم چنين روحانيون از امتيازات خاصي
مانند معافيت مالياتي در جامعه برخوردار بودند و در برخورد با مخالفان
خود , از شيوه هاي سركوب گرانه استفاده مي كردند.
« تجارت آموزش نامه » هم كه در اختيار روحانيون بود , عكس العمل هاي
ناخوشايندي در بين مردم داشت ولي بالاخره آنان مجبور بودند براي عبور
سريع مردگان خود از برزخ , وجوهي را به كليسا بپردازند و اوراق آمرزش را
تهيه كنند , تلخ تر آنكه اين وجوه , به ايتاليا سرازير مي شد , و به مصرف
ريخت و پاش هاي پاپ مي رسيد!
ويل دورانت هم در تاريخ تمدن خود (ج 6 , اصلاح ديني ) فصلي را به
« اقامه دعوا عليه كليسا » اختصاص داده است و دردناك ترين مساله را ,
پول دوستي و زراندوزي بيش از حد آنان دانسته است . در لايحه صد شكايت
كه ديت نورنبرگ (1522 ) عليه كليسا جمع آوري و اقامه كرد , ادعا شده بود
كه كليسا نيمي از ثروت آلمان را در اختيار دارد. به علاوه گفته شده كه سه
چهارم همه ثروت فرانسه , از آن كليسا بوده است .
مشكل ديگر , تنزل روحانيت از شان و منزلت واقعي خود بود. بسياري
از آنان , از طرف مقامات غيرروحاني منصوب مي شدند و خود از
اشراف زادگاني بودند كه غرق در تجملات و عشرت بودند و آنچه را كه به نام
كليسا مي گرفتند , هزينه عياشي خود مي كردند. انتخاب كاردينال هابندرت
براساس دينداري بود , آنها بيشتر به لحاظ ثروت يا وابستگي به يك مقام
سياسي , برگزيده مي شدند , و در يك كلمه « كليسا فقر مسيحي را فدايي
قدرت كرد » . در دستگاه پاپ , رشوه كاملا رواج داشت , و افراد با استفاده از
زدوبندهاي ارباب كليسا , به ثروت و قدرت مي رسيدند , در تاريخ تمدن ويل
دورانت و تاريخ عمومي آلبرماله , فهرست هايي از اينگونه مفاسد ارائه شده
است . بخشي از اين كارنامه سياه , به فساد اخلاقي و بي بندوباري جنسي آنان
مربوط مي شود از قبيل آنكه : درحالي كه تعداد كشيشان در انگلستان 2 درصد
كل جمعيت بود , ولي 29 درصد از مجرمين را آنها تشكيل مي دادند!و ...
اينگونه شرايط اجتماعي , اوضاع را براي تحولي بزرگ در رهبري كليسا
آماده ساخته بود , آلبرماله كه بحث از « علل اصلاح مذهب » پرداخته , پس از
اشاره به اينكه در نيمه اول قرن شانزدهم , يكي از مهم ترين نهضت هاي
مذهبي كه در تاريخ دنيا مشهور است , رخ داد , مي نويسد :
در ميان موجبات اين اصلاح , دو سبب , مهم تر است , يكي
وضع خود مذهب در آن زمان و ديگري انتشار كتاب مقدس به
وسيله فن چاپ . كار اوضاع مذهبي در ابتداي قرن شانزدهم به
جائي كشيد كه اصلاح اساس و بنيان آن لازم آمد. فروش املاك و
متعلقات كليسا , حرص و آز و فساد اخلاق در ميان روحانيان راه
يافت . مناصب روحاني به كساني كه بيشتر پول ميدادند سپرده
مي شد , چنين كشيشي , براي بازيافت پولي كه شغلش را بآن
مي خريد , خلق را مي دوشيد. يكي از مردم آن عصر در اين باب
مي گويد : « گله از چوپاني كه جز چيدن پشم گوسفندان خود
انديشه اي نداشت خسته شد » در فرانسه , شاه به پاپ پول فراوان
داده بود و حق اعطاي شغلهاي مذهبي را دريافت كرده بود و در
نتيجه تمام مشاغل و مناصب كليسا , به كساني كه روحاني نبودند ,
سپرده شد. جمع كثيري از كشيشان پيوسته در جوار پادشاه عمر
بسر مي بردند. بنابر اين مردم ديندار با تقوي و بسيار كس از
روحانيون آرزو مي كردند كه اين مفاسد از ميان برخيزد. » (تاريخ
قرون جديد , ج 1 , ص 131 )
در اين اوضاع , حذف روحانيت و مقابله با آن , نه تنها عكس العملي
پديد نمي آورد. بلكه همراهي مومنان و غيرمومنان را به همراه داشت . بدبيني
و نفرتي كه رواج يافته بود , زمينه هاي طبيعي كنار گذاردن متوليان مذهب را
فراهم ساخته بود و انتظار اينكه آنان بتوانند موقعيت و جايگاه خود را حفظ
كنند , كاملا بي مورد بود. حذف روحانيت و نفي مرجعيت ديني آنان , مولود
يك « نظريه علمي » و « استدلال نظري » نبود كه برخي به دفاع برخاسته , و اين
نظريه را ابطال كنند , بلكه چنين فكري , ناشي از نوعي عملكرد بود كه عوام را
هم به عكس العمل وا مي داشت و امكان هرگونه دفاع را از مومنان سلب
مي كرد.
2 ـ مدلولات و پيام ها
درحالي كه زمينه هاي حذف روحانيت , فراهم آمده بود , ولي اين نگراني
هم وجود داشت كه با خلع يد از كشيشان , مسئوليت آنان , چه وضعي پيدا
مي كند و اين خلا را چگونه مي توان پر كرد آيا جامعه مسيحي مي تواند
بي نياز از روحانيون باشد كساني كه اين مبارزه را رهبري مي كردند , راه حل
را در اين مي ديدند كه نقش « كشيشان » به گونه اي به خود « مومنان » منتقل
شود تا عموم مسيحيان احساس كنند كه در انجام وظايف ديني , با كمبود و
مشكل مواجه نيستند و با « اتكا به خود » مي توانند به احتياجات مذهبي
خويش , پاسخ دهند. از اين رو تز « هر مومن كشيش است » القا گرديد تا به
جاي « انكار اين نقش » و نفي نياز بدان , طرفداران خود را در موقعيت
كشيشي ديده , و نيازي براي مراجعه به غير احساس نكنند. در انگلستان
لولاردي مي گفت : « هر شخص غيرروحاني , خود كشيش است » . منتقدان , با
اين عقيده به همه افراد غيرروحاني حق دادند كه خود را كشيش بنامند تا
موقعيت « خاص » كشيشان , عملا از بين برود. « هر مومني كشيش است » از
آموزه هاي لوتر نيز به شمار مي رفت . او در سال 1520 در رساله « خطاب به
اشراف مسيحي ملت آلمان » نوشت :
« اين مطلب كاملا ساختگي و جعلي است كه پاپ , اسقف ,
كشيش هاو راهبان « مقام معنوي » هستند... همه مسيحيان « مقام »
هستند , و هيچ تفاوتي در اين موضوع ميان آنها نيست , مگر در
پستي كه در آن قرار دارند , همه ما به خاطر انجام غسل تعميد
كشيشان منصوب و رسمي هستيم . »
با اين آموزه , به جامعه چنين القا ميشد كه مومنان براي رسيدن به
نجات , نيازي به كشيش نداشتند و خود مي توانستند از آمرزش و مغفرت
الهي برخوردار شوند.
در گام بعد , مساله مهم و حياتي « آمرزش گناه » شكل ديگري پيدا كرد و
ضرورت مراجعه به كليسا و روحاني ضرورت خود را از دست داد. زيرا
براساس تفكر جديد , آمرزيدگي , به وسيله « ايمان » صورت مي گرفت , و براي
طلب آمرزش گناه , نيازي به آن كه به گونه اي مشهود , و در نزد كشيش ,
اعتراف صورت گيرد , نبود. با اين نگرش , توبه يك موضوع كاملا شخصي
بين انسان و خدا تلقي مي شد كه نياز به واسطه ندارد و براي آن , پرداخت
مادي به ارباب كليسا , نقشي ندارد.
موضوع مهم ديگر , فهم و « تفسير كتاب مقدس » بود كه از مسئوليت هاي
كشيشان به حساب مي آمد و مي بايست از آنان گرفته شده , و به عموم
مومنان , سپرده شود. اين كار نيز عملي شد , و لذا اعلام گرديد :
« هر مسيحي از آن رو كه خود يك كشيش است , حق دارد
مضامين كتاب مقدس را به « تشخيص و سليقه خود » , تعبير كند »
(ويل دورانت ج 6 , ص 421 )
آنچه در اين باره به خصوص از اهميت مضاعفي برخوردار است و كاملا
شگفت آور مي نمايد , اعتبار بخشيدن به « سليقه » و « تشخيص هاي فردي » در
تفسير كتاب مقدس است . آلبرماله هم كه به اين موضوع پرداخته است , از
تعبير مشابهي در اين باره استفاده مي كند. او مي گويد :
« هركسي , مي توانست كتاب مقدس را مطابق « وجدان
خويش » , تفسير كند » . (آلبرماله , ج 1 , ص 132 )
اين گونه تعبيرات , گواه آن است كه تفسير كتاب مقدس , مقيد به هيچ
قاعده و ضابطه مشخصي نبوده و كاملا جنبه شخصي به خود گرفته بود , و بر
اين اساس « هركس » براي ارائه « هرگونه تفسيري » صرفا به استناد سليقه و
وجدان خويش , آزاد و محق بوده است !
برخي محققان بر اين باورند كه نهضت اصلاح ديني در اروپا , با اعلام
موكد اين كه « همه » حق دارند به تفسير كتاب مقدس بپردازند و آموزه ها و
آئين موجود كليسا را زير سئوال ببرند , حركت خود را آغاز كرد. (اليستر مك
كراث , 321 ) . لوتر هم در رساله خطاب به اشراف , نوشته بود كه اصحاب
كليسا به اين بهانه كه تنها پاپ مي تواند كتاب مقدس را تفسير كند , جلوي
سرزنش و اعتراض ديگران را گرفته بودند. او مي خواست با انكار حق تفسير
پاپ , امكان اعتراض به او را فراهم آورد. لوتر نوشت :
« اين ادعاي آنها كه تنها پاپ مي تواند كتاب مقدس را تفسير
كند , افسانه اي تخيلي و توهين آميز است ... طرفداران كليساي
كاتوليك روم بايد بپذيرند كه در ميان ما نيز مسيحيان واقعي وجود
دارند كه برخوردار از ايمان , روح , درك , كلام و انديشه واقعي
مسيح هستند , پس چرا ما بايد كلام و درك مسيحيان واقعي را كنار
نهيم و پيرو پاپ باشيم همو كه نه ايمان دارد , و نه برخوردار از
فيض روح القدس است ! » (همان 323 )
يكي از پيام هاي تعميم « حق تفسير كتاب مقدس » به همه مسيحيان ,
رسميت كشيدن به تفاسير مختلف و متعارض از كتاب مقدس بود كه به
« كثرت گرائي عقيدتي » مي انجاميد. بي جهت نيست كه در آن دوره , شاهد
ظهور و اعلام شمار زيادي از « مكتب هاي الهياتي » هستيم و انشعابات
فراواني در ميان اتباع كليسا بوجود مي آيد. اين نحله هاي فكري كه هر يك
« برداشت خاصي » و « قرائت ويژه اي » از كتاب مقدس داشتند , از روش
پذيرفته شده و معيار قابل قبولي براي تفسيرهاي خود , استفاده نمي كردند و
قهرا ديدگاههايشان , بدون آنكه مورد جرح و تعديل علمي قرار گيرد , در
سطح مومنان شيوع مي يافت . « تعدد قرائت ها » و مشروعيت آن محصول اين
اوضاع آشفته بود و بالاخره اين شعار مقبوليت و اعتبار پيدا كرد كه در برابر
اظهارات نامربوط و تفاسير من درآري و حتي بدعت آميز گفته مي شد :
« هركس راي و عقيده خاص خودش را دارد! » (همان ص 103 ) و با چنين
شيوه اي , عملا خطر نفوذ انديشه هاي بيگانه و القا تفسيرهاي انحرافي ,
ناديده انگاشته مي شد و هركس حق داشت هرچه را كه مي پسندد به مسيح
نسبت دهد به قول مك گراث , در آن زمان , اصلاح گران به خطرات بالقوه اي
كه از اين ناحيه , اعتقادات ديني را تهديد مي كرد , توجه نداشتند و بالاخره
مرز بين راست كيشي و غير راست كيشي , چنان بهم ريخته و آشفته بود كه
عملا ممكن نبود كسي چون تو را « بدعت گذار » دانست , ولي وقتي كه اين كار
ضروري شد , اين جريان چندان سرعت و شتاب گرفته بود كه ديگر سد كردن
راه آن , آسان نبود.
تعدد قرائت ها و تفسيرها از كتاب مقدس , متضمن اين مطلب هم بود كه
كليسا نمي تواند « تفسير مقبري » از كتاب مقدس ارائه كرده و به يك قرائت
« رسميت » ببخشد و آن را مبناي عمل خود قرار دهد , زيرا بر مبناي حق عام
مومنان براي تفسير , امتيازي براي هيچ كس وجود ندارد , از اين رو
« مرجعيت پاپ » بي معناست !
انديشمنداني كه تحولات ديني قرن پانزدهم اروپا را مورد بررسي قرار
داده اند , از « بحران مرجعيت » به عنوان يكي از ابعاد اين تحولات نام برده اند.
اين بحران از آن رو اتفاق مي افتاد كه براي اظهارنظر معتبر در باب عقايد و
آداب , مراجعه به هيچ كس , ارزش نداشت , و مرجعيت ديني روحانيون و
شخص پاپ , الغا شده بود. و بالاخره با نفي مرجعيت عالي هر مقام
كليسائي براي ارائه تعاليم مسيح , همگان ترغيب به اظهارنظر مي شدند , و
بالاتر آنكه هيچ نظريه و تفسيري هم , از جهت صحت و اعتبار , مورد سئوال
قرار نمي گرفت .
روشن است كه اين رويه افسارگسيخته , تا چه حد به مباني ديني , آسيب
مي رساند و اصالت و سلامت آن را نابود مي سازد. مخالفان اصلاحات ,
هرچند كاستيهاي روحانيت را مي پذيرفتند , ولي بر ضرورت وجود سازماني
متشكل از كساني كه عمر خود را وقف تحصيل و عبادت كرده باشند , تاكيد
داشتند تا بوسيله آنان , تعبير و تفسير كتاب مقدس سامان يابد و از
اظهارنظرهاي جاهلانه و مغرضانه مصون بماند. استدلال آنها اين بود كه اگر
بناست قسمت هاي به ظاهر متناقض يا مبهم كتاب مقدس , به وسيله سليقه
افراد مختلف , تفسير شود , چنان بلوائي در ديانت مسيح رخ مي دهد كه كتاب
مقدس در كشاكش مغزها , پاره پاره , و مسيحيت در جدال سليقه ها , متلاشي
مي شود . (ويل دورانت 1117,6 )
پيام ديگر منها كردن روحانيون , حذف آنان از صحنه سياست و امور
دنيوي بود. ارباب كليسا نمي بايست در كار سلاطين دخالت كنند و در عزل و
نصب فرمانروايان و يا وضع قوانين نقشي داشته باشند. كليسا مي بايست از
زندگي سياسي كناره گيري كند و انسانها را در زمينه فعاليت هاي سياسي و
اقتصادي آزاد گذشته و به امور حكومتي وارد نشود , چرا كه « حكام فقط در
برابر خدا مسئول اعمالشان مي باشند , نه در برابر كليسا » (جهان مسيحيت ,
اينارمولند , 276 )
جان كلام آنكه , « منها كردن روحانيون » را در حد « يك اقدام » و يا
مبارزه با يك صنف و مانند آن نبايد ارزيابي كرد , و حتي آن را در محدوده
تلاشي براي از بين بردن انحرافات ارباب كليسا , نبايد به حساب آورد , زيرا
اين عمليات , با اينگونه شعارها آغاز شده بود , بلافاصله مدلولات كلامي و
معرفتي فراواني را در درون خود رشد داد و به شكل يك جريان فرهنگي ـ
اجتماعي , كه طيف وسيعي از پيام ها را بهمراه دارد , درآمد. نفي مرجعيت
ديني , حق عام همه افراد براي تفسير كتاب مقدس , مشروعيت قرائت هاي
متعدد از دين , ترجيح ناپذيري يك قرائت خاص , و تفكيك حوزه امور ديني
از امور دنيوي , بخشي از اين مدلولات است .
3 ـ نتايج و پيامدها
همانگونه كه اشاره شد , حذف روحانيت , با ايده اصلاح كليسا و از بين
بردن انحرافات اخلاقي , اعتقادي و اقتصادي , انجام گرفت , ولي جامعه
مسيحي با اين منها , به چه نتايجي دست يافت تاريخ اصلاحات ديني در
اروپا , گواه آن است كه محصول اين حذف , هيچ تناسبي با شعارهاي آن
نداشت و آنچه در آينده اتفاق افتاد , ايده هاي گذشته را ابطال كرد. شرايط
جديد با اين ويژه گيها شناخته مي شود :
الف ) جايگزيني مرجعيت جديد
كساني كه براي حذف مرجعيت كشيشان , به طرح و القا « حق همگاني
در تفسير كتاب مقدس » مبادرت كردند , بلافاصله پس از حذف رقيبان , خود
منصب « مرجعيت ديني » را تصاحب نموده و رسما خود را سخنگوي ديانت
معرفي نموده و همگان را به تبعيت از خود , فرا خواندند! بلكه تا آنجا پيش
رفتند كه گفتند : توده هاي مردم , بجاي « مطالعه » كتاب مقدس بايد به مطالعه
كتاب لوتر بپردازند , يعني , نه در فهم و تفسير , بلكه در حد مطالعه و قرائت
هم آزادي را از آنان سلب كرده و حتي كلام خدا را بر كتاب مقدس , حاكم
نمودند » , آنان نگران آن بودند كه مبادا تفسيري , بجز تفسير خود آنان , مورد
توجه و قبول مردم قرار گيرد . (مك گراث 328 ) آلبرماله در اين باره
مي نويسد :
لوتر كه منكر قدرت وسلطه پاپ بود در ابتدا هركس را مجاز
مي دانست كه انجيل را برحسب ضمير و وجدان خود تفسير كند اما
پس از اندك زماني عقيده اي مستبدانه در او پيدا شد و به تحميل
اعتقادات خود روي آورد , و نظر به عقيده او امراي پروتستان الان
هم خود را محق و مكلف مي دانستند كه مذهبشان را به رعايا
تحميل كنند و اين موضوع خود يكي از مباني و اركان حقوق آلمان
گشت . (آلبرماله ج 1 , ص 139 )
ب ) جايگزيني استبداد جديد
با به قدرت رسيدن آزاديخواهان , شيوه هاي نابردبارانه , مجددا احيا
شد , و بار ديگر استبداد در شكل جديدي زنده گرديد. آنان به سرعت ,
توصيه هاي گذشته خود را درباره فضيلت مدارا , فراموش كردند , ويل
دورانت كه تحت عنوان « بدعت گذاران نابردبار » فصلي را به اين موضوع
اختصاص داده است , مي گويد آنان در گذشته به مقامات كليسا پيشنهاد
مي كردند كه « بدعت گذاران را نه با آتش , بلكه كتاب بايد مجاب كرد » و
مي گفتند : « اسقفان نبايد عقيده خاصي را به مردم تحميل كنند » و مدعي
بودند : « با زور نبايد از انجيل دفاع كرد » و... ولي پس از تثبيت موقعيت
خويش , شيوه مدارا را كنار گذاشتند. لوتر درباره يهوديان مي گفت : « آنان را
با گوگرد و نفت آتش زنيد و هرگاه از دستتان برآيد , آتش جهنم بر سرشان
فرود آوريد » . و در نهايت , سخن ويل دورانت واقعا شنيدني است كه
مي گويد :
كاش لوتر به سن پيري نمي رسيد , در سال 1522 كه از پاپ
مستبدتر شده بود نوشت : « اجازه نمي دهم كه كسي حتي فرشتگان
درباره عقايد من داوري و اظهارنظر كنند » آن كه « عقايد مرا »
نپذيرد , نجات نخواهد يافت » (ويل دورانت ج 6 , ص 498 تا
503 )
ج ) جايگزيني استكبار جديد
درهم شكستن قدرت كشيشان , آزادي اجتماعي و سياسي هم به دنبال
نداشت . اگرچه تلاش براي نابود كردن آنان با اين شعار انجام گرفت و وعده
داده شد كه حاكمان مدتي , با رهائي از قدرت كليسا , حقوق مردم را رعايت
خواهند كرد , ولي آنچه اتفاق افتاد , افسارگسيختگي حكام بود كه اينك بدون
هيچ گونه مانع و رادعي , جبارانه حكمراني مي كردند و خود را در برابر قدرت
معنوي كليسا , پاسخگو نمي دانستند. تا پيش از منها كردن روحانيون , با همه
ضعف هايي كه در اين طبقه وجود داشت , ولي بهرحال حكام نمي توانستند ,
گرايشات اخلاقي و اعتقادي جامعه ايماني را ناديده گرفته و اقتدار معنوي
كليسا را به حساب نياورند , از اين رو همان كليساي بي رمق , مانع بزرگي براي
لجام گسيختگي درباريان به حساب مي آمد و آنان را از قرار گرفتن در موقعيت
« قدرت مطلقه » باز مي داشت و بالقوه اين تهديد برايشان وجود داشت كه
ممكن است مراجع ديني , بساطشان را به هم ريخته و آنها را رسوا كنند ولي
با الغا مرجعيت و روحانيون , اين مانع , فرو ريخت . بي جهت نيست كه
آلبرماله وقتي درباره « نتايج سياسي اصلاح مذهبي » بحث مي كند , يك نتيجه
مهم آن را « افزايش قدرت پادشاهان » مي داند و مي افزايد : « پادشاهان ,
گذشته از قدرت سياسي , تسلط روحاني هم به دست آوردند و در آن حد
« سلطان » و « پاپ » هر دو بودند. و بالاخره استنتاج نهائي اين مورخ اروپائي
كاملا تامل برانگيز است :
« خلاصه مي توان گفت كه اصلاحات مذهبي قرن شانزدهم به
آزادي مردم قائده اي نبخشيد , بلكه سلطنت استبدادي را سودمند
افتاد » . (آلبرماله ص 147 )
ر) جايگزيني فساد جديد
جريان خلاف روحانيت , خود را مخالف فساد اخلاقي معرفي مي كرد و
براين نقطه ضعف انگشت مي گذاشت , ولي واقعيت هاي بعدي نشان داد كه
در وراي اين مخالفت ها , انگيزه ديگري وجود داشته است , زيرا مخالفان ,
خود از طرفداران جدي عياشي و بي بندوباري اخلاقي بودند و در حقيقت
درصدد بودند , تا باحذف مرجعيت ديني , و سپردن شريعت به سليقه و ميل
اشخاص , راه هرگونه عياشي را رسما باز گذارند! و براي رفتار متعفن خود ,
به تفسير جديدي از كتاب مقدس , متوسل شوند! اگر تا ديروز سخن از
اعتراف به گناه , رهايي از عقاب , و دريافت آمرزش نامه بود و بهرحال
گناهكاران به پشيماني و نفرت از گناه دعوت مي شدند , ولي امروز سخن لوتر
اين بود كه :
« با ياران خوش گذران خويش معاشرت كنيد , بنوشيد , بازي
كنيد , سخنان ركيك برزبان رانيد و خوش باشيد. » (ويل دورانت
446,6 )
و در اثر اين القاات بود كه عده اي از طرفداران وي , ارتكاب فحشا , زنا ,
آدم كشي را ناچيز و اغماض پذير پنداشتند. او به مريدانش توصيه مي كرد كه
روزهاي يكشنبه , به بزم و رقص روي آوريد و بخصوص در روابط دختران و
پسران , به رقص سفارش مي كرد , و حتي از نمايش هاي مستهجن كه مشتمل
بر اعمال منافي عفت بود , حمايت مي نمود . (همان 497 )
در نقد و بررسي آرا كساني كه با « نگاه غربي » به مسائل جامعه اسلامي
مي نگرند و همان نسخه ها را دائما تكرار مي كنند , ضرورت دارد كه آرا و
افكارشان , رديابي شده وريشه هاي وارداتي آن نشان داده شود , كمترين
آگاهي از تحولات مسيحيت در اروپا گواه آن است كه شعار « اسلام منهاي
روحانيت » برگرفته از الگوي « مسيحيت بدون روحانيت » است , و براساس
همين كپي برداري مي توان تشخيص داد كه در پس اين شعار , چه پيام ها و
پيامدهائي نهفته است . البته كشف اين پيام ها و مدلولات , كار دشواري
نيست , زيرا كساني كه از اين شعار طرفداري مي كنند , نشان داده اند كه به
لوازم آن نيز ملتزم بوده و نسبت به پيام هاي آن حاشا ندادند. در فرصت
ديگري به بررسي اين موضوع خواهيم پرداخت . انشاالله .
نهضت اصلاح ديني در اروپا , با اعلام موكد اينكه « همه » حق
دارند به تفسير كتاب مقدس بپردازند و آموزه ها و آئين موجود
كليسا را زير سئوال ببرند , حركت خود را آغاز كرد. چنين
شيوه اي باعث شد هركس هرچه را ميخواست و مي پسنديد
نسبت ميداد
منها كردن روحانيون مسيحي از دين را نبايد در حد مبارزه
با يك صنف ارزيابي كرد زيرا اين اقدام , مدلولات كلامي و
معرفتي فراواني را در درون خود رشد داد كه نفي مرجعيت
ديني , حق داشتن همه براي تفسير كتاب مقدس , مشروعيت
قرائت هاي متعدد از دين , ترجيح ناپذيري يك قرائت خاص و
تفكيك حوزه امور ديني از امور دنيوي بخشي از اين مدلولات
بود
كساني كه براي حذف مرجعيت كشيشان به طرح و القا « حق
همگاني در تفسير كتاب مقدس » مبادرت كردند , بلافاصله پس
از حذف رقيبان , خود منصب « مرجعيت ديني » را تصاحب
نموده و رسما خود را سخنگوي ديانت معرفي نموده و همگان
را به تبعيت از خود فرا خواندند!

|