
اشاره
طبق عادت ديرين كه معمولا خبرنگاران به واسطه حرفه اي كه دارند ,
شايد بيش از ديگران و يا افراد عادي جامعه به آن توجه دارند , به تقويم نگاه
كردم , دهم آذر « روز جهاني ايدز » نام داشت . بنابراين هماهنگي هاي لازم را
ابتدا با دانشگاه علوم پزشكي تهران و سپس با بخش عفوني بيمارستان امام
خميني براي تهيه يك گزارش از بيماران مبتلا به ايدز اين بيمارستان انجام
داديم . اگرچه بشدت از بروكراسي و نامه نگاري گريزان بوديم ولي چاره اي
جز آن نداشتيم .
سرانجام علي رغم مشكلات فراوان , اين امر تحقق يافت اما آنچه در
طول مسير رسيدن به بيمارستان و بعد ملاقات با بيماران ذهنمان را درگير
كرده بود اينكه آيا پس از نگارش اين گزارش , توانسته ايم به اهدافمان جامه
عمل بپوشانيم و خدمتي ارائه كنيم به هر حال هدفمان تنها اطلاع رساني
است .
در ميان چند شماره تختي كه سرپرستار بخش عفوني مردان بيمارستان
امام , به عنوان تخت هايي كه بيماران ايدزي بر روي آنها بستري هستند , به ما
داده بود , به سراغ كوچك ترين شماره يعني عدد 3 رفتيم .
به اتاقي وارد شديم كه اگرچه روي آن « تابلوي ايزوله » نصب شده بود
تخت سه , يك بيمار صرفا ريوي نيز حضور داشت . HIV ولي به غير از بيمار
شايد بهتر باشد براي پرداختن به اصل مطلب , طبق معمول چشم به روي
اينگونه مسايل در قبال كم و كاستي هاي كليدي تر ببنديم . اما قطعا به آن دليل
نيست كه اين موضوع و مواردي از اين دست , از درجه اهميت برخوردار
نيستند.
به هر تقدير پس از سلام و احوالپرسي با هر دو بيمار اتاق , از بيمار تخت
بود , پرسيديم كه از چه راهي به اين C 3 كه مبتلا به ايدز و هم هپاتيت
از چه طريقي سيستم ايمني بدنش را مختل كرده HIV بيماري مبتلا و ويروس
است
« حسين » كه مردي ميانسال است . در حالي كه اصلا توانايي صحبت
كردن , به ويژه پاسخگويي به سوالات را نداشت , با چهره اي معصوم گفت :
« ايدز ! بيماري من كه ايدز نيست ! من مبتلا به ناراحتي ريوي هستم » .
دوباره سوالمان را تكرار كرديم . او ادعا كرد از راه تنفسي به اين بيماري
مبتلا شده است !
حسين از نحوه آمدنش به بيمارستان و چگونگي بستري شدنش آنچنان
حضور ذهن نداشت و آنچه در اين باره به سختي و به صورت پراكنده
توضيح مي داد , حاكي از آن بود كه بيشتر هذيان مي گويد.
ثمره ازدواج نافرجام وي , دو فرزند پسر; يكي 20 ساله و ديگري 17
ساله است كه به دليل ترك مادري كه به همسري مرد دومي درآمده , نزد جد
پدري خود به سر مي برند.
حسين كه از شدت درد پهلوهايش كه با سرفه كردن نيز به اوج مي رسيد ,
گلايه مند است . پس از 7 روز بستري در بخش عفوني بيمارستان امام از وضع
موجود اظهار رضايت مي كند , ولي در عين حال از برخورد پرستاران و عدم
رسيدگي آنها براي رفع نيازهاي اوليه اش شكايت دارد و به ايسنا مي گويد :
مشكل بزرگ من , رفتن به دستشويي است .
به نظر مي رسد كه چون قدرت و توانايي رفتن به دستشويي ندارد , خود
را از خوردن وعده هاي غذايي نيز محروم كرده است .
پاكت خالي سيگار , فندك افتاده روي پتو , ملحفه سوخته و خاكسترهاي
ريخته بر روي سينه اش , نشان از مصرف سيگار , آن هم به ميزان زياد
مي دهد , همين امر زمينه اي شد كه از او سوال كنيم كه آيا اعتياد به مواد
مخدر داشته و تا به حال تزريق كرده است حسين به هر دوي اين سوالات
پاسخ منفي مي دهد و مي گويد : من هيچگونه اعتيادي ندارم .
در محدوده دهان , بيني و صورتش , آثار زخم و جراحاتي ديده مي شود
كه به ظاهر تازه است . اما بنا بر ادعاي خودش و هم اتاقيش به دليل افتادن از
تخت بر روي زمين و بر اثر بي توجهي و كوتاهي پرستار شيفت شب رخ داده
است ; اين در حاليست كه هر گونه زخمي بر روي بدن اينگونه بيماران به
دليل تحليل تدريجي سيستم ايمني و دفاعي بدن , به سختي و در مدت زمان
طولاني تري نسبت به شرايط طبيعي قابل ترميم است .
در خلال مصاحبه از اين بيمار متوجه آب نبات چوبي در دستش شديم .
گويي با « ميك زدن » آن , به نوعي خشم خود را از روزگار نافرجام خالي
مي كند و بدين ترتيب براي لحظات و يا حتي ثانيه هايي درد و رنجش را
التيام مي بخشد.
در پايان , بار ديگر از او پرسيديم كه بر اثر چه بيماري بستري شده , او
پاسخ مي دهد : درد كليه !
, بيمار قادر به HIV متخصصان در اين باره مي گويند : در مراحل پاياني
يادآوري امور نبوده و به تدريج دچار اختلال حواس و در نتيجه از دست
دادن قدرت حافظه مي شود.
« بهروز » , بيمار ديگري بود كه از او عيادت كرديم . تنها دو روز بود كه در
اين بخش بستري شده بود. صحبت كردن درباره بيماري , حالش را وخيم تر
مي كرد. به همين دليل در ابتدا به هيچ وجه حاضر به همكاري نبود و دقايقي
به طول انجاميد تا به اتفاق عكاس او را مجاب كنيم حرف بزند كه البته
بهروز هم چيزهايي گفت , اما به صورت كاملا جسته و گريخته .
آثار تزريق روي دستانش به خوبي نمايان بود كه او در توضيح مي گويد :
در گذشته اعتياد داشتم . اما در حال حاضر يكسال است كه مصرف مواد
مخدر را ترك كرده ام .
هم اتاقي اش كه در تخت مجاور او بستري بود به ما اطلاع داد كه بهروز
با خوردن تعداد زيادي قرص اعصاب قصد خودكشي داشته است . از او دليل
آن را پرسيدم . در يك كلام ابتلا به ايدز را دليل اقدام به خودكشي خود عنوان
كرد.
او نمي دانست كه از چه راهي به اين بيماري مهلك مبتلا شده و استفاده
از سرنگ مشترك و يا هرگونه تماس جنسي را با ترديد انكار مي كرد. به شدت
از حضور عكاس واهمه داشت و مدام از ما مي خواست كه عكسي از او
نيندازيم و همين امر باعث مي شد كه نتواند خوب به سوالات ما توجه كند ,
بنابراين به او اطمينان داديم كه چهره اش را در عكسها تار مي كنيم .
بهروز مي گفت كه سرفه هاي شديد و اسهال مهلك سبب شده كه به
بيمارستان مراجعه كند و پس از آزمايشات پزشكي در حين دو روز بستري
و سل C , هپاتيت HIV بودن به او و خانواده اش اعلام كردند كه وي به
مبتلاست .
از او پرسيديم كه آيا اخيرا به دندانپزشكي مراجعه كرده كه مي گويد :
« زياد » و اين در حالي بوده كه او كاملا از بيماري خود اطلاعي نداشته است .
بهروز كه هم اكنون 30 ساله و هنوز زندگي مشترك را تجربه نكرده
است . مي گويد : زماني كه هروئين مصرف مي كردم با دوستان معتادي ارتباط
داشتم كه اكثرا به ايدز مبتلا بودند. البته اين ارتباط تنها در حد شناخت بود.
او با اين كه با علايم اين بيماري عفوني به خوبي آشنا بوده , ولي تا قبل
نكرده بود و از اين جهت HIV از اين دو روز , هيچگاه اقدام به دادن آزمايش
ابراز پشيماني و ندامت مي كرد , چرا كه معتقد بود اگر زودتر اين فرآيند طي
مي شد و در نتيجه درمان بيماري اش را به تاخير نمي انداخت , شايد الان در
وضعيت بهتري قرار داشت .
بهروز با نااميدي بي انتها از سرفه هاي شديد و بي خوابي كه همچنان
رنجش مي دهد , مي گويد و در حالي كه برايمان از راههاي انتقال بيماري اش
مي گفت , به يكباره اظهار كرد كه حالش بدتر شده و ديگر نمي تواند ادامه
دهد.
او محترمانه و در نهايت عجز از ما خواست كه دست از سرش برداريم و
او را به حال خودش رها كنيم تا در تنهايي دردآورش غوطه ور شود و به اين
بينديشد كه به راستي كجا و چگونه مرتكب اشتباهي شده كه در نتيجه آن
مي بايست تا پايان عمر چنين تاواني پس دهد و به تدريج در زبانه هاي
شعله هاي ايدز بسوزد.
« از درد دارم مي ميرم . تمام بدنم درد مي كنه » اينها عين عباراتي بود كه
« محمد » , هم اتاقي بهروز در ابتداي مصاحبه بيان كرد.
اگرچه او نيز به مواد مخدر اعتياد داشت , اما سرنوشتش به گونه ديگري
رقم خورده بود بدين ترتيب كه محمد در اوان جواني , پس از آن كه پدر و
مادر خود را به همراه تنها خواهرش در سانحه تصادف از دست مي دهد ,
براي رهايي از غم در اوهام و خيالاتش به مصرف مواد مخدر روي مي آورد تا
التيامي به او بخشد كه براي لحظاتي هم كه شده , نامردي روزگار را به
فراموشي بسپرد.
از اينرو بزودي از صحنه ارتباطات خويشاوندي ابتدا طرد و سپس محو
شده و ديگر حتي از كوچك ترين تعامل و حمايتي بي نصيب مي ماند و با
گذشت زمان , خود را به عنوان يك ولگرد معتاد خياباني باور مي كند و به همه
خاطرات تلخ و شيرين ديرين پشت مي نهد و اين در حاليست كه شايد تنها
20 بهار از عمرش سپري نشده بود .
اينك محمد كه كمتر از 3 ماه ديگر در آخرين ماه فصل سرد زمستاني
يعني اسفند پا به 30 سالگي مي گذارد , تك و تنها در حالي كه با حال نزار بر
روي تخت بيمارستان افتاده , در انتظار پاياني سرد براي زندگي بي روحش
نشسته است . سفيدي چشمانش تقريبا به زردي گراييده , دستانش پر از آثار
جراحاتي كهنه است كه هنوز كاملا ترميم نشده و در حالي كه استخوان ران
پاهايش جلب توجه مي كرد , از مچ پا به پايين دچار « ورم كردگي مفرط » شده
بود.
محمد به خوبي مي دانست كه بخشي از دردهايي كه متحمل مي شود , به
دليل مصرف نكردن مواد مخدرست , ولي در عين حال از آمادگي اش براي
ترك اعتياد به ما مي گفت چرا كه كاملا دريافته بود كه ريشه تمام
بدبختي هايش و نيز بيماري كه به آن مبتلا شده را بايد در همين مواد مخدر و
به دنبال آن , روي آوردن به تزريق جست وجو كند.
او در بيان دليل مراجعه اش به بيمارستان مي گويد : زماني كه از درد ناشي
از ورم پاهايم به تنگ آمده بودم , براي درمان به اين بيمارستان پناه آوردم اما
از آنجا كه پولي براي پرداخت هزينه هاي درماني نداشتم , بستري ام نكردند.
به ناچار روزها در راهروي اين بخش روي زمين خوابيدم و بارها التماس
كردم تا بالاخره با هماهنگي مددكاري , مرا همانند ساير بيماران كه همراه
داشتند و از عهده پرداخت مخارج بيمارستان برمي آمدند روي اين تخت
بستري كردند.
محمد در تمام اين مدت در يكي دو كمپ تهران از جمله « كمپ لويزان »
شب را به صبح رسانده و با صراحت در پاسخ به سوالي مبني بر اين كه آيا تا
كنون تماس جنسي داشته است يا خير مي گويد : « هيچگاه به همجنس بازي
روي نياوردم , ولي بارها با دختران فراري و زنان خياباني رابطه برقرار
كرده ام , به طوري كه تعداد آن را به خاطر ندارم ! »
در نهايت تاسف سوال ديگري از او پرسيدم كه اين افراد را از كجا پيدا
مي كردي با تعجب و حيرت به ما نگاه كرد و با اصرار ما براي پاسخگويي
اظهار كرد : آنچه به وفور در خيابانها هستند , دختران فراري اند. من آنها را به
منزل دوستانم مي بردم .
محمد احتمال مي دهد كه از راه سرنگ مشترك و يا تماس جنسي
نامشروع به ايدز كه تنها يك سال است كه از رخنه كردن آن در بدنش اطلاع
پيدا كرده , مبتلا شده است .

در حالي كه قطرات اشك , پهناي صورتش را مي پوشاند از برخورد يك
پرستار كه شب هنگام از او تقاضاي تزريق مرفين براي تسكين دردش كرده و
در مقابل , تنها با سيلي زدن وي مواجه شده بود , سخت دلشكسته بود و حتي
با لاپوشاني و توضيحات ما كه در جهت تعديل شرايط و تغيير نگرش او
نسبت به پرستاران اظهار مي كرديم , قضيه برايش قابل هضم نبود , تا اين كه
به نقل از سرپرستار بخش ـ خانم مصدق ـ به او اطمينان داديم كه در اولين
فرصت با اين پرستار برخورد خواهد شد و اين تا حدودي به او آرامش داد.
دارد HIV در ادامه از محمد خواستيم كه چنانچه اطلاعاتي در خصوص
برايمان شرح دهد او در ابتدا با آهي كه از اعماق جان بيمارش برمي خاست ,
يعني مرگ » . HIV گفت : «
سپس به مطالب كتابي كه در اين باره خوانده بود , اشاره كرد و آنچه از
آن به ياد داشت , شرح داد و آنقدر مسلط در مورد راههاي انتقال سخن به
ميان آورد كه از او سوال كرديم , چند كلاس سواد دارد گفت : 9 كلاس و
ادامه داد : چون به مصرف مواد مخدر روي آوردم از ادامه تحصيل بازماندم .
محمد كه سابقه حبس و زندان نيز دارد , آخرين بار به دليل ضرب و
جرح يك نفر , به يك سال حبس و 2 ميليون ديه محكوم مي شود كه به دليل
عدم بضاعت مالي به ازاي هر يك ميليون يك سال حبس را تحمل مي كند ,
بدين ترتيب سه سال در زندان بسر برده و به نظر مي رسد كه سل را از زندان
به ارمغان آورده است .
« ح .ن » معتاد ديگري است كه در اتاق مجاور اين دو يعني محمد و بهروز
بسر مي برد.
آري ! گفتم معتاد ديگر نه يك بيمار ايدز ديگر. اين اشاره از آن جهت بود
كه در اين بخش از بيمارستان بستري شده بودند , در HIV كه تمامي بيماران
درجه اول اعتياد مواد مخدر آن هم از نوع تزريقي آن داشتند.
بايد اعتراف كنم كه مواجهه با او , هم من و هم عكاسمان را متعجب كرد
و هر دومان تصور كرديم كه احتمالا سرپرستار بخش عفوني مردان به اشتباه
تخت شماره 9 را به عنوان بيمار مبتلا به ايدز به ما معرفي كرده , چرا كه وي
هم با قبلي ها و هم بعدي ها تفاوت داشت و اين نه تنها در ظاهر متفاوت او با
سايرين بلكه در نوع گفتارش نيز بخوبي مشهود بود.
بدون معطلي و تنها با دادن يك تذكر به عكاس مبني بر اين كه چهره اش
را در عكسها تار كند و يك تذكر به من كه نامي از او در گزارشم نياورم ,
شروع به حرف زدن كرد و آنقدر روان و كامل ماجراها را تعريف مي كرد كه به
ندرت نيازي به سوال كردن پيدا مي كرديم .
او سلامتي خود را قرباني حماقتش مي دانست و در تشريح آن مي گويد :
در زندان ايرانشهر بودم و قبل از آن اعتياد داشتم . هروئين مصرف مي كردم و
براي مصرف خود از ايرانشهر مواد مي آوردم كه آخرين بار در همانجا گير
افتادم و 3 سال حبس را در زندان اين شهر متحمل شدم .
او مدعي بود كه در زندان انواع مواد مخدر در ميان زندانيان به راحتي
رد و بدل مي شد و باز با ديدن چهره متحير ما توضيح داد كه به واقع كنترل
اين وضعيت از عهده نگهبانان خارج بود و هيچ اقدامي براي مسدود كردن
مبادي ورودي نمي توانستند انجام دهند , چرا كه بدليل استقرار زندان در
وسط شهر , از بيرون زندان مواد به داخل حيات پرتاب مي شد و بدين ترتيب
هم از اين طريق مواد در اختيار زندانيان قرار مي گرفت و هم از طريق
ملاقاتهاي حضوري .
وي ادامه داد : از آنجا كه مقدار مواد در دسترس بايد بين همه تقسيم
مي شد , بنابراين چون نوعي محدوديت وجود داشت به تدريج , ديگر خوردن
ارضا نمي شديم و به اجبار به تزريق رو آورديم . از يك سرنگ يا پمپ
روزي 10 الي 15 نفر استفاده مي كرديم .
با نگاهي سرشار از تاسف و لحني غمبار تصريح مي كند كه علي رغم
اينكه هشدارهاي لازم را در اين خصوص از اعلانات زندان مي خوانده , باز
هم با سرنگ مشترك تزريق مي كرده در حالي كه بخوبي برايش واضح و
آشكار بوده كه تزريق كنندگان به انواع بيماريهاي عفوني مبتلا هستند ولي
چون احتمال مي داده كه به دليل چندين سابقه محكوميت پيش از آن به
واسطه حمل مواد مخدر , اين بار او را همانند محكومان مشابه « اعدام »
مي كنند , اهميت نمي داده و به قول خودش « قيد زندگي » را مي زند.
او مي گفت « خدا كند كه آدم هميشه و در همه حال , جاي پشيماني داشته
باشد. مفري براي بازگشت به خويشتن . ولي من , دانسته حماقتي مرتكب
شدم كه در واقع تمام پلهاي پشت سرم را شكستم . »
وي به لحظه اي اشاره مي كند كه از تخفيف مجازاتش و تبديل آن به 3
سال حبس و مبلغي جريمه نقدي (يك ميليون و صد هزار تومان ) مطلع شده
و آن را در يك جمله اينگونه توصيف مي كند : « دچار خوشحالي تلخي شدم
چرا كه آينده را نتوانستم حتي براي ثانيه اي ناديده بگيرم . »
شايد شما هم مثل ما اين پرسش در ذهنتان خطور كرده باشد كه او چند
كلاس سواد دارد مي گويد تحصيلات خود را نتوانستم به بالاتر از سيكل
ارتقا دهم چون به بلاي خانمانسوز اعتياد گرفتار شدم . آن هم به خاطر
« اوباش » بودن پدرم كه سخت مرا مي آزرد و حدود 15 سال داشتم كه براي
فرار از واقعيت ننگين زندگيم به مصرف مواد مخدر گرايش پيدا كردم و پس
از مدتي هم كه آلوده اينكار شدم . ديگر به اندرزهاي ديگران مبني بر ترك
مواد و استفاده نكردن آن كاملا بي اعتنا شدم و كمترين توجهي به آنچه آنها
مي گفتند , نشان ندادم .
« ح . ن » متولد سال 1353 بود و سه ماه ديگر 30 ساله مي شد . از او
پرسيدم كه تا كنون هيچگاه تصميم به ازدواج نگرفته است او با لبخندي كه
هزاران نكته را در خود داشت , با تاكيد و بدون كمترين ترديدي اظهار كرد :
در حالي كه مواد مخدر تك تك سلولهاي بدنم را تحت تاثير قرار داده بود ,
اطمينان داشتم كه به درد ازدواج و تشكيل خانواده نمي خورم و چنانچه اين
امر تحقق يابد قطعا عاقبت خوشي نخواهد داشت . از سوي ديگر من
نمي خواستم فرد ديگري را درگير بدبختي هاي خود كنم و زندگيش را به
نابودي كشانم .
وي معتقد است يك معتاد , تنها زماني كه توانست اراده كند كه زهر
ناشي از مواد مخدر از بدنش خارج شود و به اصطلاح ما « پاك پاك » شود ,
اجازه دارد كه با خيال راحت سراغ تشكيل خانواده برود. در غير اين صورت
محكوم به فناست .
او بلافاصله پس از رهايي از بند زندان براي دادن آزمايش به آزمايشگاه
مراجعه مي كند تا از وضعيت سلامتي بدنش اطلاع دقيق حاصل كند و در
آماده HIV حالي كه خود را براي دريافت آزمايش مبني بر نتيجه مثبت براي
كرده بوده اما باز هم رگه هايي از اميد را در وجودش احساس مي كرده , اما
حقيقت هماني بود كه او مدتها پيش به آن اطمينان داشت . او به « هپاتيت و
ايدز » مبتلا شده بود.
نكته قابل توجه آنكه بازگشتن به آغوش خانواده , مانع از آن نشده بود كه
گذشته اش را از ياد ببرد بنابراين همان ابتدا به مادرش اعلام مي كند ظرف غذا
و ليوان و بطور كلي وسايل او را از ساير اعضاي خانواده جدا كند و دليل آن
را اينگونه توجيه مي كند كه زندانيان به بيماريهاي واگيردار مختلفي مبتلا
بوده اند , احتمال دارد كه او نيز گرفتار شده باشد. بنابراين براي امنيت بيشتر
بهترست كه تا زماني كه خلاف آن ثابت نشده , وسايل او جدا باشد.
او در پايان گفت وگويش عاجزانه از جوانان مي خواهد كه مواد مخدر
مصرف نكنند و تزريق را بدترين و كثافت ترين راه مصرف مواد مخدر
مي داند و تاكيد مي كند كه تحت هيچ شرايطي از سرنگ مشترك استفاده
نكنند.
آخرين بخش از حرفهايش را در حالي بازگو مي كرد كه اشك دور
چشمانش جمع شده بود اما در حضور ما مغرورانه مانع از ريزش آنها شد.
پس از خروج از اتاق وي , نگاهي به ليستي از نام و شماره تخت اين
بيماران كه در ابتدا در اختيارمان قرار گرفته بود , انداختم . تنها 3 تن باقي
مانده بودند كه با آنها به گفت وگو بنشينيم . يكي از آنها « مرتضي » نام داشت
كه به دليل فاميلي اش , معروف بود به « آغلام » كه تا پايان نتوانستيم با او
صحبت كنيم چرا كه ابتدا كه به اتاقش مراجعه كرديم , با تخت خالي روبرو
شديم . از اطرافيان سوال كرديم كه فلاني كجاست گفتند احتمالا براي گشت
و گذار رفته بيرون !! بنابراين با هم تختي وي كه او نيز همزمان مبتلا به سل ,
هپاتيت و ايدز بود وارد صحبت شديم . جواني 27 ساله كه نامش « علي » بود
و آنقدر سيگار كشيده بود كه پايين تختش از ته سيگار پر بود به طوري كه
كف پاهايم كاملا قرار گرفتن روي آنها را احساس مي كرد. زماني كه با او
شروع به حرف زدن كردم سيگار ديگري روشن كرد كه علي رغم چندين بار
خواهش من مبني بر خاموش كردن آن , تقريبا تا انتها آن را كشيد و به همان
سمتي كه من ايستاده بودم روي زمين انداخت .
با حالتي كه به نظر مي رسيد اصلا برايش اهميتي ندارد , نشان داد كه
سوالاتم را زودتر بپرسم و از اتاق بيرون روم .
علي از آن دسته از بيماراني بود كه از طريق تزريق فاكتور 9 فرانسوي به
خاطر بيماري هموفيلي اش به ايدز مبتلا شده بود.
او مي گفت پس از مشاهده يكسري علائم رنج آور همچون فلج پاهايم , در
سال 1367 آزمايش دادم و متوجه شدم كه به ايدز مبتلا شده ام . او كه از
سوي زندان براي بستري شدن در اين بخش معرفي شده بود , هرگونه ارتباط
نامشروع , همجنس بازي و تزريق از سرنگ مشترك را انكار مي كرد ولي
مدعي بود كه در زنداني كه او در آنجا محكوميتش را سپري مي كند « همجنس
بازي » در ميان برخي از زندانيان رواج داشته است .
علي اظهار مي كرد كه در دو ماهي كه در اين بخش بستري بود , از شدت
آلامش كاسته شده و در حال حاضر مشكل خاصي ندارد و تنها از
بيخوابي هاي شبانه اش شاكي بود.
او از برخورد مردم در مواجهه با بيماري عفوني اش اعلام نارضايتي
مي كرد و مي گفت : با اينكه اكثرا مي دانند كه راههاي انتقال اين بيماري
معمولي نبوده و در شرايط عادي واگيردار و قابل انتقال نيست , ولي باز هم
دست از ذهنيات غلط خود بر نمي دارند و از ما دوري مي گزينند.
خانواده او علي رغم اقامه دعوا عليه سازمان انتقال خون و اعلام حكم
غرامت 50 ميليون توماني هنوز موفق به دريافت آن نشده اند . اما آيا هزينه
زندگي آدمها اصلا قابل پرداخت است
بيمار ديگري كه « علي اصغر » نام داشت بر روي تخت 21 بستري بود ,
شرايط جسماني اش برايم قابل توصيف نيست , چرا كه جميع عوارض و
مشكلات همه بيماراني كه تا كنون از آنها گفتيم , در او ديده مي شد و بلكه
شديدتر.
با خود گفتم , علي اصغر به چه اميدي تن به اين زندگي داده و در انتظار
چه بر روي اين تخت به اين حالت تاثر برانگيز خوابيده !
علي اصغر 41 ساله صاحب يك فرزند پسر بوده كه مادرش طي يك
توافق صورت گرفته , او را ترك كرده بود. حال او در واقع هم از نعمت مادر و
هم پدر محروم بود و نزد جد پدري خود , روزگار پر تلاطم را سپري مي كرد.
وي مي گويد : من سالم بودم و تنها به دليل بيماري هموفيلي ام هر چند بار
كه نياز پيدا مي كردم , خون مي زدم كه بالاخره سال 70 يا 71 بود كه فهميدم
به ايدز هم مبتلا شده ام . شكايت او نيز به جايي نرسيده بود.
از او خواستم كه دقيقا شرح دهد كه چگونه به اين بيمارستان آمده
است قصد داشتم حافظه اش را مورد ارزيابي قرار دهم كه خودش در پاسخ
گفت : لحظه اي كه منجر به بستري شدنم مي شود , آنقدر حالم بد است كه
پس از بهبود نسبي , به هيچ وجه قادر به يادآوري گذشته نيستم .
او همچون سايرين از عدم رسيدگي شكايت دارد ولي اين را پذيرفته كه
به دليل درد بي انتها , توقعشان از كادر پزشكي و پرستاري بيشتر است .
علي اصغر , برخورد مردم را درباره اين بيماري بسته به كلاس هر يك مي داند
و مي گويد : در اين باره ميان افراد كم سواد يا بي سواد و افراد تحصيل كرده
تفاوتي وجود ندارد و همه چيز به كلاس آدمها باز مي گردد.
در پايان كه برايش آرزوي سلامتي مي كردم , گفتم : توكل به خدا داري و
آيا به شفا گرفتن معتقدي پاسخي داد كه هنوز در فكر آنم . خانم خبرنگار به
نظر شما من و امثال من چاره ديگري جز توكل و اميد به او داريم
به همين دليل معتقد بود كه به هنگام برخاستن از جا , مدد گرفتن از نام
مولا علي و... از نظر روحي به او كمك مي كند و پاهايش براي برخاستن قوت
بيشتري مي گيرند.
در اين لحظه مجددا به سراغ بيماري كه پيش از اين از او ياد شد , رفتيم .
ديديم هنوز مرتضي به اتاقش بازنگشته . از سربازي كه بيرون در اتاق به
عنوان محافظ هم تختي او ايستاده بود سوال كرديم از او خبري نداشت . او
به يكباره به طرف در دستشويي داخل اتاق رفت كه با صحنه افتادن مرتضي
در داخل دستشويي و در حال تزريق مواجه شديم !
در پايان نمي خواستم به اين پرسش كه براستي ايدز كابوس مرگ
تدريجي است , « آري » بگويم . اما بايد اذعان كنم كه اين بيماري كه به واقع ,
احساسات و عواطف بشري را جريحه دار كرده و سرمايه هاي انساني را به
مخاطره انداخته , يك تراژدي وحشت در روزگار ماست . بياييد با هم انديشي
از رشد سوغات استكبار جهاني كه با زلزله جهالت و ناداني آدمها همراه
مي شود و تمامي اندوخته هاي فرهنگي و معنويمان را ناجوانمردانه
مي سوزاند , پيشگيري كنيم .

|