
پاي صحبت سركار خانم « فريده بهاري » همسر
سردار شهيد حجت فتوره چي
اشاره :
بي شك زندگي در شهرهاي جنگي و حضور پرصلابت همسران
رزمندگان و شهدا در خطوط پشت جبهه و در جوار همسران خود آكنده از
خاطرات تلخ و شيرين ماندگاري است كه پنهان ماندن آن محروم ساختن نسل
امروز و نسل فردا از احوالات زندگي آسماني آن روزهاست .
آنچه در ذيل مي خوانيد گفتگو با همسر سردار شهيد حجت فتوره چي
مي باشد كه مطالب و خاطرات خود را از آن روزهاي روشن و سبز بيان
مي كند كه حكايت گر زندگي و سير و سلوك شهيد در روزهاي سخت دفاع
مقدس است .
خاطرات ايام صبوري
در ديماه سال 1361 با شهيد فتوره چي ازدواج نمودم , سه
ماه از ازدواجمان نگذشته بود كه به شهرستان دزفول رفتيم , با
آنكه يك منطقه جنگي بود ولي آنجا يك اتاق اجاره نموديم . در
اوقات فراغت كه از جبهه برمي گشت مرا به مناطق مسكوني
منهدم شده مي برد و در مورد آزادسازي مناطق جنگي و
ايثارگريهاي رزمندگان برايم صحبت مي كرد.
يكروز براي آزمودنش گفتم : « دزفول شهر جنگي است هر
از چند يكبار بمباران يا موشك باران مي شود بهتر نيست مدتي
را به شهر خودمان برگرديم و آنجا بمانيم ! او در حاليكه به
آرامي لبخند ميزد گفت : اگر ناراحتي برويم »
ولي مي داني كه نمي توانيم پاسخگوي شهيدان به خون
خفته در فرداي قيامت باشيم . چطور راضي مي شوي
همسنگرانم را در كربلائي چنين غمبار تنها بگذارم و خود در
شهرمان به آسايش و آسودگي زندگي كنيم .
تقريبا 40 روز بود كه در دزفول بوديم . مطلع شديم
كارواني از خواهران عزيز اروميه كه اكثر آنها را از خانواده
معظم شهدا و اسرا و معلولين بودند جهت كمك رساني به
رزمندگان اسلام به دزفول آمده اند. من و همسرم به استقبال
آنها رفتيم و قرار شد خواهران اعزامي كه حدودا صدنفر بودند
پتوها و ظرفهاي رزمندگان اسلام را بشويند و اگر دوخت
ودوزي هست آنها را نيز انجام دهند.
سرپرست خواهران زن 52 ساله بود كه مادر يك شهيد و
يك اسير بود. اين خواهر روزي دهها پتو را در استخري كه در
سد دز انديمشك بود خيس كرده و مي شست . واقعا آنجا حال و
هواي عجيبي داشت .
بعد از نماز صبح خواهرها از دختران شانزده ساله گرفته تا
زنان 55 ساله با شور و شوق زائد و الوصفي با دادن شعارها و
خواندن سرودهاي حماسي پتوها را مي شستند , بي آنكه
احساس خستگي نمايند . يكي از اين زنان كه حدودا 50 ساله
بود مي گفت :
« در خانه مان وقتي پتو يا لباس مي شويم پاها و دستهايم
درد مي كرد به صورتيكه تا چند روز طول مي كشيد , ولي اينجا
هيچ احساس درد و خستگي نمي كنم ! »
واقعا روحيه تحسين برانگيزي داشتند آنها بعد از يك ماه
كه صدها پتو را شستند و دوختند و ظرفهاي رزمندگان را
شستند و با سيم سفيد و براقشان كردند انگار كه تازه از بازار
خريداري شده باشند , براي تشكر و قدرداني , آنها را براي
زيارت مرقد امام رضا به مشهد و زيارت امام خميني
بردند.
خاطره ديگرم مربوط به بمباران شهر دزفول است
يكروز صبح كه هواپيماهاي بعثي شهر قهرمان دزفول را
بمباران كردند ما رفتيم براي كمك رساني , در آن شلوغي ,
چشمم به يك پيرمرد افتاد كه به اين طرف و آنطرف مي رفت و
به شدت گريه مي كرد. نگران حالش شدم و رفتم پيشش . علت
را جويا شدم , گفت يازده نفر از اعضاي خانواده ام زير آوار
مانده اند , از كوچك تا بزرگ , نوه ها و عروسها و پسرها و
دخترهايم كه به ميهماني آمده بودند همگي شهيد شدند.
پرسيدم شما كجا بوديد
گفت : من ده دقيقه اي از منزل به قصد خريد بستني خارج
شده بودم . دم دكان بستني فروشي بودم كه يهو صداي بمباران
را شنيدم , برگشتم و ديدم همه زير آوار مانده اند. براي اين
ناراحت هستم كه چرا من با آنها شهيد نشدم , چرا من لياقت
نداشتم كه با آنها باشم .
واقعا روحيه مردم دزفول يك چيز ديگري بود. موقعي كه
بمباران مي شد همه مردم براي كمك رساني به مجروحين و
مصدومين به خيابانها و كوچه ها مي ريختند و هركس هر طوري
كه مي توانست كمك مي كرد. اگر خون لازم بود مي دادند. اگر
ماشين لازم بود دريغ نمي كردند. جلو بيمارستانها پر بود از
آدمهايي كه جهت دادن خون به صف مي ايستادند.
حجت هر حركتي مي كرد و هر كاري كه انجام مي داد براي
رضاي خدا بود و نمي خواست كه مردم از او تشكر كنند و از
كارهايش با خبر شوند. هميشه مي گفت : رضايت خدا براي من
بس است . او مي گفت : فريده سعي كن هر كاري كه مي كني از
خانه داري گرفته تا آشپزي همواره براي رضايت خدا باشد.
در زمينه لباس پوشيدن و غذاخوردن ميانه رو باش .
اهميتي به آسايش و راحتي خود قائل نمي شد. بيشتر به فكر
راحتي ديگران بود. از كسي غيبت نمي كرد. دروغ حرف نمي زد.
خيلي با من مهربان بودند و من خودم را لايق همسري او
نمي ديدم . اما سعي مي كردم كه اخلاق و رفتار و كردار و اعمال
او را سرمشق زندگي ام قرار بدهم . حتي براي نمونه يك بار نيز
بر من عصباني نشده بود و با احترام با من صبحت مي كرد , حتي
نامم را با احترام صدام مي زد. هميشه مي گفت : انسان چه مرد و
چه زن بايد در زندگي خصوصي اش خود تصميم بگيرد و به
اين و آن تكيه نكند , هر كار خوبي انجام مي دادم حتي كاموا
بافتني , خياطي و يا آشپزي كردن و اينجور كارها خيلي تشويقم
مي كردو مرا با تشكرهاي خود شرمنده مي نمود. مثلا هر غذائي
مي پختم سرسفره از من تشكر مي كرد خاطره شيريني از اوايل
ازدواجمان دارم . در همان زمانها يك روز ليستي از وسايل و
احتياجات روزمره را به ايشان دادم تا تهيه كنند. ايشان با كمال
متانت گفتند : اگر وقت كردي خودت تهيه كن . من گفتم حال كه
تازه عروس هستم و هنوز همديگر را خوب نشناخته ايم چه
زود به من اجازه مي دهي كه هر خريدي كه دارم بكنم . بايد مرد
در چندماهه اول همسرش را خوب بشناسد و امتحان كند بعدا
اجازه بدهد! با خنده گفت : من تو را از همان روز اول
ازدواجمان شناخته ام و لزومي به شناخت نيست من با يك
پاسدار ازدواج كرده ام . همسر پاسدار هم پاسدار است .
سه ماه در دزفول بوديم سپس به تناسب ماموريت شهيد به
اسلام آباد غرب رفتيم و نزديك به 6 ماه هم در آنجا ماندگار
شديم .
اسلام آباد هم نزديك جبهه غرب بود و مرتبا توسط رژيم
بعث عراق بمباران مي شد چون نزديكيهاي زايمان بود به خاطر
همين مجبور شدم به شهرمان (اروميه ) برگرديم و فرداي آنروز
ايشان مجددا به منطقه برگشتند.
موقع خداحافظي يك حالت خاصي داشتند , نور از
سيمايشان مي باريد. وسايلي را كه لازم داشت جمع كرد و توي
ساك گذاشت بعد رو به من كرد و با تبسمي بر لب گفت :
« حاجيه خانم با من امري داريد » (من در حاليكه قلبم به تپش
افتاده بود و بغض گلويم را مي فشرد به زور جلو اشكم را
گرفتم . » گفتم : « مواظب خودت باش . خدا پشت و پناهت » و او
گفت : از شما خواهش مي كنم در همه موارد زندگي قوي باش ! با
اين جمله او از منزل خارج شد و مرا با يك دنيا فكر و خيال
تنها گذاشت ...
ده روز بعد خبر شهادت ايشان آمد و...
عمليات والفجر 4 آغاز مي شود . در مرحله اول اين
عمليات باتمام توانش در هدايت نيروها براي نابودي دشمن و
رساندن آنها به پشت خطوط دفاع خصم زبون نقش موثري را
ايفا مي كند. در مرحله دوم صحبت با يقين به شهادتش روز قبل
از عمليات غسل شهادت كرده و از خدا مي خواهد شهادتش را
با ديدن پيروزي قرين فرمايد. و چنين نيز مي شود. با شروع
مرحله دوم عمليات والفجر 4 در حاليكه مسئوليت عبور دادن
مخفيانه يك ستون از نيروهاي خودي به پشت خطوط دفاع
دشمن را به عهده داشت ماموريتش را به نحو احسن انجام
داده و در صبح خونرنگ پيروزي در دوم آبانماه سال 1362 در
جبهه پنجوين به دست مزدوران بعثي به شهادت مي رسد و
همانند امام خويش سر از بدن جدا مي شود.
روز اربعين شهيد بود درد شديد زايمان لحظه اي مرا رها
نمي كرد نميدانم چطور شد كه خواب به سراغم آمد در عالم
رويا ديدم كه حجت از جبهه برگشته و خودش را با عجله به
خانه رسانده است بسيار ناراحت و غمگين بودم كه چرا تا اين
موقع يكبار هم به ديدنمان نيامده است به همين خاطر به او
گفتم تا اين وقت كجا بودي چرا براي يكبار هم كه شده به
ديدنمان نيامده اي
حجت گفت : « غصه مخور سه روز از خدا اجازه گرفته ام
نزد تو خواهم بود. » ناگهان از خواب بيدار شدم . قطرات ريز و
درشت عرق تمام بدنم را فرا گرفته بود. درد زايمان دوباره
سراغم آمد. بعد از چند ساعت فرزندم صحيح و سالم به دنيا
آمد. درست ساعتي كه بابايش به شهادت رسيده بود. از آنجا كه
در وصيت نامه اش سفارش كرده بود كه فرزندمان را هر اسمي
كه خواستي نامگذاري كن و جوري تربيت كن كه دنباله رو
صاحب اسمش باشد و بتواند در آينده قيامت افتخاري براي تو
باشد نامش را حسين گذاشتم تا دنباله رو صاحب اسمش آقا
امام حسين (ع ) باشد.
قسمت آخر وصيتنامه شهيد خطاب به من است و من
بارها و بارها آنرا مي خوانم تا بوي خوش او را احساس نمايم
بويي كه هر بار با من حرف مي زند در وصيت نامه اش آمده
است همسرم ... زينب (س ) در آن موقعيت حساس زمانيكه از
طرفي خطر نفي اسلام از همه قشرها بود و مصيبت روز عاشورا
از سويي ديگر فقط توانست با صبرش خودش را در مقابل
خدايش سربلند كند تو هم راضي به رضاي خدا
باش .
اميدوارم با صبر زينب گونه بتواني خودت را راضي به
نبودن من بكني و بتواني اندكي از مصيبت و درد زينب (س ) را
درك كرده باشي .
فريده خوبم من كه نتوانستم همسر خوبي براي تو باشم ,
باتوجه به آنطور كه بايد مهرباني ميكردم نتوانستم بكنم . تو با
اينكه از اول ازدواجمان از پدر و مادرت دور شدي توانستي با
تحمل دوري از خانواده ات و غريبي باز هم تكليف خود رادر
همسري خوب ادا كني كه انشا الله مورد قبول خداوند متعال
مي گردد. تو براي من فقط يك همسر نبودي بلكه همدرد و
غمخوار بودي و صبر تو كه در اين مدت با هم بوديم براي من
مايه افتخار بود كه با تو زيستم , با آن قلب پاكت كه صداقتش را
بارها و بارها ديدم براي من از خدا طلب عفو كن تا من هم روز
قيامت مثل تو رو سفيد بوده باشم ...
فرزندمان را هر اسمي كه خواستي نامگذاري كن و جوري
تربيتش كن دنباله رو صاحب اسمش باشد و بتواند در آينده و
در قيامت افتخاري براي تو باشد , مثل هميشه در نمازهايت
دعاهاي تعقيبات نماز را بخوان كه دعا و نيايش آدمي را از خدا
غافل نمي كند. هيچوقت از رهنمودهاي امام عزيز خميني بت
شكن دور نمان باز هم تكرار مي كنم كه درد مصيبت دوري من
در مقابل مصيبت خانم فاطمه زهرا(س ) و زينب (س ) خيلي
خيلي اندك است . خودت را در اين امتحان با درجه عالي
بيرون بياور كه روح من نيز راحت باشد. از خداوند متعال
خواهان يك زندگي مناسب در راه خدا براي شما آرزو دارم . و
در آخر به خانواده ات سلام مرا برسان و براي من حلالي بگير.
اول محرم 1362
اين جوانهاي عزيز كه پيروان راستين آن امام عزيز بودند
خون دادند و حسين گونه به شهادت رسيدند , آنها در جبهه ها
جهاد اصغر كردند و با دشمنان دين و قرآن
جنگيدند.
پيشنهادي كه بنده دارم اين است كه اگر بخواهيم شاهد
كشش مردم به سمت انقلاب و اسلام باشيم بايد اين شهداي
عزيز هر چه بيشتر و بهتر به وسيله نهادها شناسانده شوند و
اقلا هر نهادي شهدايش را در سالگردها به يادآورد و خاطرات
و زندگي نامه آنها را در سالگردشان به چاپ برساند.
اما وقتي شهيد شدند جهاد آنها به خانواده شان به ارث
رسيد. البته نه جهاد اصغر بلكه جهادي اكبر , اگر ما صبر بكنيم
و با نفسمان مبارزه كنيم و قيچي بر هوسهايمان بزنيم جهادمان
اكبر است و اجرش با آن شهيدان فرقي نمي كند و از خدا
مي خواهم كه به ما قدرت و لياقت آن را بدهد تا بتوانيم امانت
الهي را آنطوريكه اسلام مي خواهد تربيت نمائيم . البته اينرا هم
بگويم كه به نظر من فرزندان شهدا را خدا تربيت خواهد كرد.
ماها تنها وسيله اي بيش نيستيم .
مردم مي دانند كه اين شهدا چند سال كه از شهادتشان
مي گذرد باز در يادها هستند و از خدمات و فداكاريهاي آنها
يادي مي شود. بهتر است هر از چند ماه يكبار به خانواده هاي
شهدا سركشي نمايند. و از نظر معنوي و روحي تقويتشان
كنند و اين تنها از عهده بنياد شهيد خارج است .
يكروز براي آزمودنش گفتم : « دزفول شهر جنگي
است هر از چند گاهي بمباران يا موشك باران
مي شود , بهتر نيست مدتي را به شهر خودمان
برگرديم و آنجا بمانيم . » او در حالي كه به آرامي
لبخند مي زد مي گفت : « اگر ناراحتي برويم »
حجت هر حركتي مي كرد و هر كاري انجام
مي داد براي رضاي خدا بود و نمي خواست كه مردم
از او تشكر كنند و از كارهايش با خبر شوند. هميشه
مي گفت : رضايت خدا براي من بس است .

|
دستاورد استقامت
|
به انگيزه سالروز معرفي رژيم بعث بعنوان متجاوز از سوي
سازمان ملل
رژيم بعث عراق در 31 شهريور 1359 تهاجم سنگين نظامي خود را با
تعداد 12 لشكر و 40 ميليارد دلار ذخيره ارزي عليه كشور و ملت ايران آغاز
كرد. صدام ; ديكتاتور بغداد در روزهاي اوليه تجاوز با طرح ادعاهاي واهي
نظير حق حاكميت بر اروندرود , جزاير تنب كوچك و بزرگ و مناطق نفتي
خوزستان سعي در موجه جلوه دادن تجاوز وحشيانه خود داشت . قدرتهاي
مستكبر حاكم بر مناصب قدرت جهاني و بعضي از كشورهاي منطقه نيز
عليرغم اطلاع از نيت , متجاوز , وقيحانه شاهد زيرپا گذاشتن تمامي اصول و
معيارهاي انساني از سوي لشكر صدام بودند ولي نه تنها اقدام به مخالفت با
متجاوز نكردند بلكه بي شرمانه در جبهه متجاوز قرار گرفته و به تقويت
ماشين جنگي صدام پرداختند. اندك اندك با پيشروي نيروهاي متجاوز در
عمق خاك ايران و قرار گرفتن در موضع برتر , نيت واقعي آتش افروزان بيشتر
آشكار شد و آن سرنگوني نظام نوپاي جمهوري اسلامي ايران بود. حال با
گذشت چند دهه از آن هجوم ناجوانمردانه و با بررسي دقيق اظهارات و
اسناد بجامانده ابعاد پنهان جنگ تحميلي بخوبي آشكار شد.
همين صدام در چند سال بعد به كويت حمله كرد و كشور و متحد ديروز
خود در جنگ عليه ايران را به اشغال درمي آورد ولي در اين مرحله قدرتهاي
بزرگ منطقه نه تنها به تشويق متجاوز نپرداختند بلكه سزاي اين تجاوز ,
شروع جنگ اول خليج فارس و در نهايت گوشمالي و بركناري صدام و
اشغال كشور مسلمان عراق و تحميل هزاران مصيبت بر اين مردم بود جالب
است بدانيم كه امام خميني (ره ) با تيزبيني خاصي از قبل خطر صدام را
گوشزد نموده و در مورخه 61,2,26 فرمودند : شما بدانيد اگر صدام نجات
پيدا كند و قدرت بدست بگيرد آدمي نيست كه قدرشناسي از امثال شما
(كويت و شيخ نشينهاي خليج فارس ) بكند.
در هر صورت ملت و رزمندگان اسلام با توكل بر خداي بزرگ و به
فرماندهي پير بيدارگر شرق و در نهايت تنهايي و مظلوميت , تصميم به مقابله
با ماشين جنگي متجاوز گرفتند.
و پايداري و پايمردي ستودني امام خميني « ره » بر سر مواضع به حق و
اصولي و پيروي مخلصانه و عاشقانه ملت بزرگ ايران منجر به خلق
حماسه هاي بي نظير و ماندگار در تاريخ معاصر شد.
اينبار دست قدرت خداوند از آستين ملتي خارج شد كه همه چيز خود
را در طبق اخلاص نهاده و به ميدان مبارزه آورد.
سيل عظيم رزمندگان اسلام در دفاع از مرز و بوم اسلام بحركت درآمد
عملياتهاي دشمن شكن در جبهه هاي جنگ آغاز شد. جنگ مرگبار و
ويرانگر به دفاع مقدس عاشورايي مبدل گشت نعره هاي مستانه متجاوزين
فروكش نمود و استقامت بي نظير ملت فداكار به ثمر نشست چنگ و دندان
متجاوزين در ميان پنجه هاي فولادين مردان دفاع مقدس درهم شكست .
خبرگزاري يونايتدپرس در روزهاي شروع جنگ گزارش داد.
جنگ خليج فارس كه بيش از 12 روز از آن مي گذرد , جمهوري اسلامي
ايران را بجاي آنكه تضعيف كند , تحكيم بخشيده است به نظر مي رسد
ايرانيان مجاهديني شده اند كه با ايمان عليه دشمني كافر متحدند اين صدام
است كه از صلح و آتش بس صحبت مي كند و نه مقامات ايران .
ايران براي جنگ ثابت قدم مانده است و اين به حساب مردمي است كه
خود را رزمندگان جهاد يا جنگ مقدسي مي دانند كه مصالحه در آن گناه
محسوب مي شود. دفاع مقدس عاشورايي با پايمردي رزمندگان اسلام و
تنبيه متجاوزين به پايان برده شد و سرانجام سازمان ملل قفل سكوت مرگبار
را شكست و دبيركل وقت آن گزارش خود را در تاريخ 18 آذر 1370 تسليم
شوراي امنيت و افكار عمومي جهان نمود و در آن گزارش صدام بعنوان
آغازگر جنگ معرفي شد.
رژيم صدام در پايان هشت سال جنگ تمام عيار و بي حاصل عليه
جمهوري اسلامي و انجام جنايات بي شمار , بدون دستيابي به كمترين
موفقيت و تلفات و خسارت سنگين بر پيكر اقتصادي و اجتماعي عراق و
مردم مظلوم آن به زباله دان تاريخ سپرده شد و بدينصورت دستاورد
استقامت ملت بزرگ و فداكار ايران ناكامي متجاوزين در مقابل نظام
جمهوري اسلامي تحقق يافت .
معاونت فرهنگي نيروي زميني سپاه
مديريت حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس
خبرگزاري يونايتدپرس در روزهاي شروع جنگ تحميلي
گزارش داد : جنگ خليج فارس كه بيش از 12 روز از آن
مي گذرد , جمهوري اسلامي ايران را به جاي آنكه تضعيف كند ,
تحكيم بخشيده است . به نظر مي رسد ايرانيان مجاهديني
شده اند كه با ايمان عليه دشمني كافر متحدند.
سرانجام پس از سه سال سازمان ملل قفل سكوت مرگبار را
شكست و دبيركل وقت آن گزارش خود را در تاريخ 18 آذر
1370 تسليم شوراي امنيت و افكار عمومي جهان نمود و در آن
گزارش صدام بعنوان آغازگر جنگ معرفي شد

|
|