روزنامه جمهوري اسلامي 15/09/1383 صفحه جبهه و جنگ

* ياد
آن بزرگ فروتن

* با « چينگو » در كمين دشمن
ياد
آن بزرگ فروتن




بمناسبت چهلم برادر بسيجي « حاج محمدعلي نبي زاده » نماينده مردم شريف گچساران در مجلس شوراي اسلامي
چهل روز پيش يكي از نكومردان با فضيلت , مجاهد ارجمند زنده ياد حاج محمدعلي نبي زاده « رخت بربست و به گردش نرسيديم و برفت . » بي گمان , آن بسيجي سرفراز از جمله رادمرداني بود كه عمر 54 ساله خويش را در عرصه علم و عمل سپري كرد و خود و خانواده و زندگاني اش را در رهگذر نهضت امام خميني (ره ) و تقويت و بالندگي انقلاب اسلامي وقف نمود. وي از ارادتمندان و شيفتگان خميني كبير و مقام معظم ولايت بود و در اين ميدان چنان بود كه سعدي مي گويد :
ما را سري است با تو كه گرخلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
آن بزرگ فروتن , چنان در ميادين خطير و پرخطر مبارزات , با دليري و شجاعت چهره نمود كه گزارش ها و تهديدات و دستگيري ها توسط ساواك و عمال گستاخ شاه , كوچك ترين خللي در عزم راسخ اش پديد نياورد و الحق كه حسرت يك آخ را بر دلشان گذاشت .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي , در تاسيس و راه اندازي نهادهاي انقلابي چون سپاه پاسداران , جهادسازندگي , كميته انقلاب اسلامي , دانشگاه آزاد اسلامي و... نقش برجسته اي داشت و از سوي شهيد مظلوم آيت الله دكتر بهشتي , به سمت دبير حزب جمهوري اسلامي شهرستان گچساران منصوب گرديد.
نبي زاده چون از قافله « راست قامتان جاودانه تاريخ » بود , مورد خشم و كين و سوقصد سازمان منافقين قرار گرفت , اما ترورشان بي توفيق ماند و از اين ميدان جان به سلامت برد.
وي افزون بر كسوت دبيري دبيرستان كه همواره دانش آموزانش را مستفيض و در حقيقت مست فيض مي نمود , در گشودن گيرو گره هاي مشكلات مردم شهرستان گچساران دمي نياسود.
بعد از مستقل شدن اين شهرستان در انتخاب نماينده مجلس , وي تا دوبار به عنوان وكيل مردم شريف شهرستان گچساران برگزيده شد و منشا خير و بركات و سازندگي هاي بسيار شد. صداقت , ادب و حسن سلوك , تعهد , شورمندي و فداكاري , ورع و تقوي و محبت آن زلال باصفا در ميان توده هاي مردم , شهره و ضرب المثل است . او شخصيتي محوري و شمع جمع ياران و همراهان بود كه از سر آرزومندي و بي قراري تا واپسين لحظات عمر از پاي ننشست . به گفته متنبي شاعر شهير عرب :
فاذا كانت النفوس كبارا
تبت في مرادها الاجسام
هنگامي كه روح ها بزرگ مي شوند , بدن ها در مسير مقصودشان به رنج مي افتند.
آري ! آن مجاهد صميمي زاد « خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود » و سرانجام از تنگناي خاك به افلاك پركشيد و به قول بيدل دهلوي :
فضاي پرزدن تنگ است در جولانگه امكان
شرار ما مگر در عالم ديگر كندبازي
ث دكتر عزيزالله سالاري

با « چينگو » در كمين دشمن




خاطره اي از شناسايي منطقه اي در جزيره مجنون
بهار سال 1364 بود . دقيقا خاطرم نيست , ارديبهشت ماه بود , يا خرداد ولي به هر حال فصل بهار بود. بعد از عمليات بدر از قرارگاه كربلا اعلام نموده بودند كه محوري در حد فاصل جزيره مجنون تا درياچه ام النهاج كه در هور العظيم بود يعني بين دو روستاي عراق در زير دجله بنام الصخره و البيضه را شناسايي نماييم . بنا بود كه جهت عمليات هاي بعد سرپلي را در منطقه داشته باشيم . دوستان من در واحد اطلاعات عمليات تيپ 15 آبي خاكي امام حسن مجتبي (ع ) در شب چندين بار براي شناسايي رفته بودند و هر بار كه برمي گشتند اظهار مي داشتند كه در سمت راست آب راه عمار يعني در محوار , كمين ديگري علاوه بر كميني كه در خط آبراه عمار هست وجود دارد. اين مسئله همه را نگران كرده بود مساله بسيار مهمي بود , چرا كه شب عمليات نيروها بايد از همان محور مي گذشتند تا خود را به سيل بند دشمن برسانند. لذا وجود اين كمين باعث دردسر ميشد , چون ديد كامل و كافي بر روي كل منطقه را داشت . براساس تجربه و وضعيت منطقه اين كار يعني استقرار كمين و محوار امكان نداشت , چرا كه عمق آب سيار كم بود و تردد قايق پشتيباني و غيره به آن كمين امكان نداشت . عمق آب شايد چيزي بالغ بر 30 يا 40 سانت مي شد (توضيح مختصري پيرامون وضعيت منطقه بدهم , كل هورالهويزه مملو از آب بود. منطقه عراق وضعيت بهتري داشت , چون در بلندي واقع شده بود و منطقه ما به لحاظ پايين بودن عمق بيشتري داشت ولي زير خط عراق عمق كمتري داشت .)
به هر حال معاونت فرماندهي تيپ شهيد بزرگوار حبيب شمايلي مرا خواست و گفت حميد مي خواهد كه در روز بروي و منطقه را شناسايي كني و كل جريان را براي من تعريف كرد. من هم نزد دوستاني كه شبهاي گذشته به شناسايي رفته بودند , رفتم و ريز جريان را از آنها سئوال كردم , اطلاعات كافي و لازم را به من دادند. به همراه چهار تن از دوستان خوبم يعني شهيد داود مديري , محمد عابديني , رضا عبدي و عطا قدكساز حدود ساعت 3 شب توسط دو بلم از محل پاسگاه اصلي در آبراه عمار يعني (پاسگاه شهيد حسن درويشي جدا شديم و آرام آرام به طرف خط دشمن حركت كرديم . همه جا تاريك بود. بسيار آرام و با چشمان باز به حركت خود ادامه مي داديم . وقتي الان ياد آن شب ها مي افتم عجيب دلم براي لحظه لحظه اش پر مي زند. بغض گلويم را مي گيرد و سرا پاي وجودم مملو از آتش مي شود. , عجب حال و هوايي آن شب ها داشت .
شور و حالي جبهه داشت نيمه هاي شب , هيچ صدايي شنيده نمي شد , به نزديك كمين اصلي رسيديم , يعني تقريبا 150 متر با كمين فاصله داشتيم همه جا هنوز تاريك بود نزديك به نيم ساعت در همان حوالي كنار ني هاي بغل آبراه توقف كرديم و شروع به استراق سمع نموديم . خبري نبود. حركت كرديم به نزديكي سيم هاي خارداري كه دشمن براي جلوگيري از نفوذ بچه ها توي آبراه به فاصله 100 متر و به ارتفاع 6 متر و به عرض 4 متر به صورت حلقه اي كار گذاشته بود رسيديم , باز هم خبري نبود. هوا نزديك به روشن شدن و فجر صادق در حال دميدن بود. قبل از هر كاري آرام وضو گرفتيم و نماز صبح را در بلم به همان وضع خوانديم . بعد از نماز قرار گذاشتيم كه شهيد محمد عابديني و شهيد عطا قدكساز در بلم ها توي ني ها بمانند و تامين باشند و خودشان را استتار نمايند و من و رضا و شهيد داود براي شناسايي برويم . هوا قدري هم سرد بود , نسيم خنكي مي وزيد , آرام لباسهايمان را درآورده و شروع به پوشيدن لباس هاي غواصي كرديم , به هر زحمتي كه بود , لباس ها را پوشيديم . رضا و داود آرام و بدون سرو صدا به داخل آب فرو رفتند. من هم آرام از بلم در حال جدا شدن بودم كه ناگهان دستم ليز خورد و به درون آب پرتاب شدم صداي افتادن من توي آب آن هم در منطقه اي كه هيچ صدايي نمي آمد عجيب بود. يك مرتبه بند دلم پاره شد و هر پنج نفرمان سريع توجه و نگاهمان را به طرف سيم هاي خاردار برگردانديم , احساس مي كرديم دشمن كه در فاصله حداكثر 100 متري قرار دارد متوجه شده . چند دقيقه به همين منوال گذشت , خبري نشد , آرام صلواتي فرستاده و در آب فرو رفتيم . از درون آبراه در ميان ني هاي فشرده عبور كرديم و خود را به محور مورد نظر رسانديم , محور عجيبي بود بسيار بزرگ و كاملا باز ولي در بعضي از نقاط آن به صورت مقطع دسته اي ني كه فشرده هم بودند روييده بود و اين قضيه كمك خوبي براي ما بود كه مي توانستيم در آنجا خودمان را در صورت نياز استتار نماييم . آرام آرام شروع به رفتن كرديم . از بغل كمين آبراه عمار گذر كرديم , آشغالهايي كه توي آب ريخته بودند , مشخص بود , سمت راست را هر چه نگاه مي كرديم , چيزي مشاهده نمي كرديم . به رضا گفتم , رضا اينجا كه تا چشم ديد دارد كميني وجود ندارد , پس اين بچه ها چه مي گفتند. رضا گفت : من هم نظر تو را دارم , منتها بچه ها قسم مي خورند , كه از سمت راست آبراه صداي عراقي ها مي آد , ولي چون هوا تاريك بوده , جاي دقيق آنها را نديدند.
باز هم جلوتر رفتيم به 25 متري سيل بند دشمن رسيديم هوا كاملا روشن شده بود , آفتاب در حال بالا آمدن بود , باز هم منظر مانديم , هوا كاملا روشن شده بود. آفتاب كاملا بالا آمده بود و كل منطقه را روشن كرده بود هر چه نگاه مي كرديم چيزي نمي ديديم يك مرتبه من متوجه يك سياهي وسط محوار شدم به رضا گفتم دوربين را بده . نگاه كردم ديدم يك قايق چينكو وسط محوار شناور و سرگردان است , به رضا گفتم آن چينكو را نگاه كن رضا هم نگاه كرد و گفت فكر كنم مال زماني است كه از البيضه عقب نشيني كرديم . به هر حال هر چه نگاه كرديم كمين در منطقه نبود. يادم افتاد كه در عمليات بدر وقتي عقب نشيني شروع شد , دشمن به طرف نيروهايي كه در حال عقب نشيني در محوار بودند تيراندازي كرد و ولي الله نيك خو نيز در همان محوار به شهادت مي رسد و چون امكان عقب آوردن او در آن لحظات نبود , بچه ها ولي الله را در يكي از قايق هاي چينكو كه در آب سرگردان بود گذاشته و قرار مي گذارند كه در فرصت مناسب بيايند و او را به عقب بياورند , ولي بعدا متاسفانه نشد و جسد ولي الله در منطقه باقي ماند. وقتي كه ماموريت اصلي را انجام داديم و ديديم كمين در منطقه وجود ندارد , با توجه به اينكه دشمن يواش يواش شروع به فعاليت كرده و نيروهاي مهندسي آنها از سنگرها بيرون آمده و مشغول به نصب موانع در جلوي سيل بند شدند به رضا گفتم بايد عقب بكشيم دارد دير مي شود. در حين باز گشت , يكمرتبه فكري به خاطرم رسيد به رضا گفتم : رضا يادت هست توي عمليات بدر وقتي ولي الله نيكخو شهيد شد , بچه هاي گردان ذوالفقار او را در چينكويي گذاشتند تا بعدا او را به عقب بياورند گفت آره يادم هست , چطور مگه
گفتم : نكنه چينكويي كه روبرويمان توي آب هست همان چينكويي باشد كه جسد ولي الله داخلشه . گفت نمي دونم شايد.به رضا گفتم تو اينجا بمان من به طرف چينكو مي روم وقتي كه آنجا رسيدم بر مي گردم و به تو نگاه مي كنم تو بالاي سيل بند دشمن را نگاه كن , اگر كسي محوار را نگاه نمي كند , بگو تا من سريع بلند شوم و درون چينكو را نگاه كنم , اگر جسد ولي الله بود امشب حتما مي آييم و او را مي بريم . عمق آب 40 سانت بود و فاصله تا خط دشمن 25 تا 30 متر هوا كاملا روشن شده بود. توكل بر خدا آرام آرام و سينه خيز به طرف چينكو حركت كردم , رضا و داود هم در يكي از همان دسته ني هايي كه به صورت مقطع و پراكنده در محوار روييده بود , ماندند و رفتن مرا تماشا مي كردند و مواظب بودند كه اتفاقي نيفتد.
فاصله چينكو تا محل استقرار رضا و داود چيزي نزديك به 10 متر بود , هنوز 2 متر و شايد قدري بيشتر از رضا دور نشده بودم كه سر و صداي عراقي ها از روي سيل بند بلند شد و داد و بي داد كرده و صداي كشيدن گلنگدن اسلحه و روشن كردن موتور قايق آمد. رضا با يك حالت خاص به من اشاره كرد سريع تر برگرد همان راه رفته را به همان صورت برگشتم و در ني ها فرو رفتم و از آنجا سيل بند دشمن را نگاه كردم .
چند دقيقه به همين منوال گذشت , عراقي ها خاموش شدند. به رضا گفتم , رضا دير شده مواظب باش من رفتم و رضا گفت , پس من هم با تو مي آيم تو جلو باش , من با قدري فاصله مي آيم . گفتم : ايرادي نيست . فقط به داود بگو حواسش جمع باشد. من جلو حركت كردم رضا پشت سرم مي آمد چند متر بيشتر نرفته بوديم مجددا سرو صدا و داد اين بار بلندتر شد. قايق ها روشن شدند و همان مسايل گذشته تكرار شد اين بار يقين حاصل كرديم كه ما را ديده اند. سريع همان مسافت طي شده را مجددا برگشته و در ني ها فرو رفتيم , آماده درگيري شديم . بعد از چند دقيقه سرو صداها خوابيد و اصلا مثل اينكه اتفاقي نيفتاده . مي خواستم بگم رضا زودباش سريع برويم كه رضا گفت : حميد نرو گفتم چرا گفت باور كن , حكمتي در آن هست , به دلم برات شده كه اين چينكو مشكلي دارد. بطرفش نرو. گفتم , رضا چطور مي توانم به مزار شهدا بروم و مادر ولي الله را ببينم و به او بگويم كه تا 10 متري جسد ولي الله رفتم و او را نياوردم چطور مي توانم به چهره او نگاه كنم
رضا گفت , به هر حال نبايد بروي چون بد جوري احساس خطر مي كنم و ندايي دروني مرا وادار مي سازد كه تو را از رفتن به طرف چينكو منع نمايم . باز هم چند دقيقه مانديم . گفتم , رضا طوري نيست تو كل بر خدا من مي روم مواظبم باش او خيلي جدي گفت : نه باور كن دلشوره عجيبي دارم . به هر حال تصميم را گرفتيم كه برگرديم چون ديگر خيلي دير شده بود. ساعت 10 صبح بود و هوا كاملا روشن شده بود , عمق آب كم , سه نفري با لباس غواصي درون آب آنهم در منطقه اي كاملا باز و فاقد هرگونه مانعي جهت استتار براه افتاديم , منطقه بيش از حد خطر ناك بود و تازه ما بين كمين آبراه عمار و خط دشمن بوديم , يعني وسط دشمن و اگر اتفاقي مي افتاد , هرگز امكان فرار نبود. برگشتيم و با حالتي آكنده از غم و اندوه به چينكو كه در فاصله 10 متري ام قرار داشت , نگاه كردم و در حالي كه بغض گلويم را گرفته بود , با آن وداع نمودم و شروع به حركت كردم از چينكو جدا مي شدم ولي مرتبا برمي گشتم و آن را نگاه مي كردم . آنقدر آمديم تا از آن كاملا دور شديم , مجددا راه خود را كج نموده و درني هاي بغل آبراه عمار فرو رفتيم و به طرف نيروهاي تامين برگشتيم . وقتي كنار بلم ها سر از آب بيرون آورديم شهيد محمد عابديني كه واقعا من خيلي دوستش داشتم به من گفت : چرا اينقدر دير كرديد بدجوري نگران شديم . گفتم كمك كن بيايم بالا بعدا جريان را برات تعريف مي كنم . به درون بلم كه آمديم و منطقه حساس شده بود و هر لحظه امكان اين مي رفت كه هليكوپترهاي دشمن وارد منطقه شوند بخاطر همين سريعا محل را ترك كرديم و در راه جريان را به محمد گفتم . وقتي كه به عقب برگشتيم , كل جريان را به شهيد شمايلي انتقال دادم و اعلام كردم كه در محور سمت راست آبراه كميني وجود ندارد. شهيد شمايلي دوستاني را كه چند شب قبل به شناسايي رفته بودند خواست و جريان را به آنها گفت . آنها قسم خوردند , كه خودشان سر و صداي كمين و افراد دشمن را در محوار شنيده اند. بهرحال بعد از كلي بحث كردن , تصميم گرفته شد , كه غروب فرداي آن روز همان تيم قبلي بروند و شب را در منطقه بمانند تا ببينند جريان چيست . آنها رفتند. دو روز بعد همان بچه ها صدايم زدند و به من گفتند خدا خيلي كمكت كرده بود گفتم براي چي گفتند كمين دشمن همان چينكويي بود , كه تو قصد داشتي به طرفش بروي و آن موقع صبح كه شما در فاصله 10 متري آن قرار گرفته بوديد. در معرض خطر جدي بوديد و واقعا " خداوند به شما لطف نمود چون سه نفر عراقي داخل قايق بودند آن ساعت صبح كه شما در فاصله 10 متري آن قرار گرفته بوديد , ساعت استراحت و خواب آنها بوده و آنها نيز عمدا اين چينكو را به عنوان كمين انتخاب كرده بودند , چرا كه هيچ كس به ذهنش خطور نمي كرد , كه اين چينكو بتواند كار كمين را انجام بدهد و آن وقت من باز به حال و روز خودم تاسف خوردم , كه خدايا كي لياقتش را پيدا مي نماييم , كه متاسفانه پيدا نكردم .
ث حميد حكيم الهي
پانوشت ها :
1 ـ سد پل : در اصطلاح نظامي به منطقه اي اطلاق مي شود , كه نقطه اي براي ادامه كارهاي بعدي باشد و يك گام به هدف نهايي نزديكترتان نمايد.
2 ـ آبراه عمار : منطقه هورالهويزه تماما آب گرفتگي بود , ولي جايي كه بتواند قايق موتوري در آن حركت كند , حداقل به دو متر آب نياز دارد و آنجايي كه قايق بتواند حركت كند و موتور و ته قايق به زمين برخورد نكند را آبراه مي گويند. عمار هم اسمي بود كه قرارگاه براي اين منطقه انتخاب نموده بود.
3 ـ محوار : به منطقه اي باز مي گويند كه فاقد هرگونه پوششي جهت دفاع از خود يا پنهان نمودن خود باشد محوار يا طبيعي است , يا مصنوعي ,
4 ـ كمين : معمولا به خاطر در امان بودن خط اصلي , نيروهاي درگير قبل از خطوط , پاسگاههاي كوچكي كه محل آنها كاملا پنهان باشد و بتواند از نفوذ نيروهاي دشمن جلوگيري نمايد را ايجاد مي نمايند كه محل استقرار آنها تا 500 متر جس " لوتر از خط اصلي هم مي رسد وجود اين نيروها بسيار خطرناك است , چون كاملا در اختفا هستند و در شب عمليات مي توانند مانع بزرگي براي نيروهاي عمل كننده باشند.
5 ـ سيل بند : خاكريزي كه جلوي نفوذ آب در منطقه خشكي را بگيرد.
6 ـ استراق سمع : گوش سپردن به صداست وقتي نزديك دشمن ميرسيديم , گوشهايمان را به قول معروف تيز مي كرديم تا خوب صداهاي اطرافمان را بشنويم تا غافلگير نشويم .
7 ـ تامين : وقتي چند نفر به جهت شناسايي مي رفتند . چند نفر ديگر آنها را مراقبت مي نمودند كه گرفتار كمين يا نيروهاي ديگر دشمن نشوند , كه در آب شرايط به گونه اي سختي تر بود و كمتر اين افراد مي توانستند تامين نيروهايي باشند كه در آب فرو رفته اند.
8 ـ استتار : مخفي كردن و خود را همرنگ محيط طبيعي آن منطقه درآوردن را استتار مي گويند.
9 ـ چينكو : نام قايقي است كه ظرفيت حداكثر 12 نفر نيرو را دارد و در عمليات بدر به خاطر شرايط ايده آلي كه داشت مي توانست , در ني هم حركت خود را ادامه بدهد از آنها در حد زياد استفاده شد.
وقتي ياد آن شب ها مي افتم عجيب دلم براي لحظه , لحظه اش پر ميزند , بغض گلويم را مي گيرد و سراپاي وجودم مملو از آتش مي شود , عجب حال و هوايي آن شبها داشت .
بچه ها « ولي الله » را در يكي از قايق هاي چينكو كه در آب سرگردان بود گذاشته و قرار مي گذارند كه در فرصت مناسب بيايند و او را به عقب بياورند , ولي بعدا متاسفانه نشد و جسد ولي الله در منطقه باقي ماند.