آخرين قسمت
علامه محمدتقي جعفري
.7 قانون حق چيست
« و نكشيد نفسي را كه خداوند محترم كرده است , مگر از
روي قانون . » 13
« اي داود , ما تو را در روي زمين خليفه قرار داده ايم . ميان
مردم با قانون حكم كن . » 14
توضيح : در اين گونه آيات , قانون كه بازگو كننده واقعيت
است , حق معرفي مي شود. به اين معني كه قضيه كلي , كه كشف
از بايستگي واقعي مي كند , حق است , كه بايستي مورد تبعيت
قرار بگيرد.
.8 حق ثابت , و باطل در گذر است
« خداوند , آبي از آسمان فرستاد. دره هابه گنجايش خود به
جريان افتادند. آن سيل , كف هاي برآمده بر روي خود برآورد , و
از آن موادي كه براي زينت يا كالاي ديگر در آتش مي گذاريد و
شعله روي آن ها به وجود مي آوريد , كف هايي مانند سيل
برمي آورد. خداوند حق و باطل را بدين سان مطرح مي كند. اما
كف ها ناپايدارند و مي روند , و اما آن چه كه براي مردم سودمند
است , در روي زمين پايدار مي ماند. بدين ترتيب خداوند
مثل ها را مي زند . » 15
در اين آيه , ثبوت و بقا را , يكي از مختصات حق معرفي
كرده , زوال و فنا را از خصايص باطل گوشزد كرده است . مسلم
است كه مقصود , ثبوت و زوال زماني نيست . يعني چنين نيست
كه هر واقعيتي كه در قلمرو هستي , اندكي از زمان برخوردار
شود , باطل . و آن چه كه دوام و استمرار دارد , حق است . بلكه
منظور اين است كه هر واقعيتي كه در مسير حيات انسان ها ,
عامل نفع اصيل , به معناي عمومي آن باشد , حق است , و آن
چه كه نمودي از خود نشان مي دهد , ولي هيچ گونه سودي به
حال انسان ها ندارد , اگر چه براي مدتي ديدگاه آدمي را اشغال
كند , در واقع پوچ و گذران است .
« بگو : حق آمد و باطل رفت . به طور قطع باطل رفتني و
محو شدني است . » 16
ثبات حق , زوال باطل
مردم , معمولا از مشاهده حق كشي ها و بيچارگي ظاهري
حاميان حق و شيوع انحراف از حق , در اين اصل , كه حق ثابت
و باطل نابود شدني است , با نظر انكار و ترديد
مي نگرند.
روزي يكي ازدوستان فاضل ما , در اثناي بحث مربوط به
اصل مزبور , با حالتي پر از سوز و هيجان , چنين
گفت :
« شما چه مي گوييد ! رسم تاريخ بشري اين است كه
علي (ع ) بگريد و معاويه ها بخندند! »
جريان كلي تاريخ چنين نشان مي دهد كه حق و عدالت , و
نيكي و عظمت و قانون , و ديگر مفاهيم آرماني بشري , در برابر
قدرت و اميال باطل گراي بشري , نتوانسته اند خود را وارد
زندگي بشري كنند.
شگفت آورتر از اين مسئله , اين است كه با پيشرفت هاي
تدريجي , كه بشريت در دانش و صنعت به دست آورده است ,
نه تنها اعتنايي به اين وضع اسف بار خود ندارد. بلكه بحث و
گفت و گو در حق و باطل را , در ماوراي اميال حيات معمولي
خود , بيهوده تلقي مي كند.
اين جرياني است كه از دو قرن پيش شروع شده
است .
متاسفانه , متفكر نماها و فلسفه بافاني هم پيدا شده , اين
بي تفاوتي , بلكه اين خود بيگانگي را توجيه كرده اند!! امواج ,
صداي بي پايه و بي اصل آنان را , به جهان بشريت مي رسانند , و
با اين صورت حق نما , براي توجيهات انسان سوز خود ,
توجيهي مي آورند!!
به نظر مي رسد دو موضوع حق و باطل , از قاموس حيات
بشري رانده نشده اند. آن چه كه صورت گرفته است , اين است
كه دو موضوع مزبور , در مجراي توجيه نادرست قرار گرفته اند.
زيرا حق , به هر تعريفي كه آن را در نظر بگيريم , با موجوديت
انساني همراه است .
اگر حق به معناي مطابقت با قانون است , هيچ موجودي در
جهان هستي , چه انسان و چه غير انسان , حتي يك لحظه ,
نمي تواند بركنار از قانون زندگي كند.
انسان , در هر انحراف و پندار باطلي هم كه غوطه ور شود ,
نمي تواند دست قوانين طبيعي و زيستي و رواني را , كه اساس
آن ها قانون عليت است , از گريبان خود بركنار كند.
وقتي كه من با دست خود كتابخانه ام را آتش مي زنم ,
سوختن كتاب ها حق است , زيرا محصول قانون عليت است .
همچنان كه موقعي كه زمين را شخم مي زنم , و دانه در آن
مي پاشم , و آن را آبياري مي كنم , و از ورود آفات و موانع به
مزرعه ام جلوگيري مي كنم , برداشتن محصول از آن مزرعه حق
است , زيرا محصولي از قانون عليت است .
همچنين , اگر حق را به معناي شايسته پيروي منظور كنيم ,
مسلم است كه طبيعت انساني , براي رسيدن به نفع , مجبور
است كه از عوامل و قوانين وصول به نفع پيروي
كند.
بدين ترتيب , حق , بنابر تعريف چهارم نيز كه مي گويد
حق , يعني ثبوت و باطل , يعني غير ثابت و فاني , در همه شئون
بشري نفوذ دارد. لزوم دفاع از حيات , تا آخرين لحظه زندگي ,
ثابت است . پس حق است . براي به دست آمدن نتيجه , كار
مناسب لازم است . اين حقيقتي است ثابت . پس حق است ...
بنابراين , ضرورت قرار گرفتن حق و باطل , در همه
ديدگاه هاي حيات انساني , قابل ترديد نيست .
آن چه كه باعث شده است اكثريت وحشت آوري از مردم
جوامع امروزي , حق و باطل را از قاموس حيات خود برانند ,
همان عامل است كه از آغاز حيات بشري , در اين كره خاكي ,
قابيل را در برابر هابيل برنهاده , فرعون و فرعونيان را در مقابل
موسي (ع ) و موسويان , و تبهكاران طغيانگر بني اسرائيل را در
برابر عيسي (ع ) , مشركين را روياروي محمد(ص ) , وادار به
صف آرايي كرده است .
اين عامل ديرينه تاريخ بشري , جز حادثه خودخواهي
انسان ها , چيز ديگري نمي تواند باشد. يعني اين عامل است كه
انسان را وادار مي كند هر چه را كه موجب اشباع خودخواهي
اوست , حق تلقي كرده , و آن چه را كه موجب اخلال
خودخواهي اش است , باطل تلقي كند , به عبارت مانوس تر ,
حق و باطل را با ملاك خودمحوري تفسير كندو براي آن
فلسفه هايي ببافد.
حق , در نظر اينان , كه هرگونه عامل اشباع كننده
خودكامگي است , ثابت است , و باطل , كه ضد آن است , فاني و
نابود شدني است .
بنابراين , هر دو گروه بشري (خودخواهان و كمال
خواهان ) , هم در واقعيت حق و باطل , و هم در صفت
اختصاصي هر يك از آن دو (ثبات و فنا) , اتفاق نظر دارند.
خطا كاري خود خواهان در اين است كه نمي دانند , يا
نمي خواهند بدانند , كه اگر حق و باطل را مطابق كمال خواهان
بپذيرند , مي توانند آن دو واقعيت را تفسير و توجيه كننده
منطقي خود و اميال خويش نيز تلقي كنند. يعني اگر حق را
مطابق اصول و قوانين عالي و سازنده انساني بپذيرند ,
خودخواهي و اميال آنان , وضع منطقي و معقول به خود گرفته ,
از تباهي و سقوط محفوظ مي مانند.
آيات ديگري كه در قرآن مجيد حق را مطرح كرده است , با
تفسيرهاي هشت گانه اي كه به طور مختصر بررسي كرديم , قابل
توضيح هستند.
اميرالمومنين عليه السلام مي فرمايد :
« امروز , راه حق و باطل بر ما آشكار و از يكديگر تفكيك
شدند. »
احتمال قوي ميرود كه توجه دادن مردم به راه حق و باطل ,
كه در جمله آن حضرت وجود دارد , براي اين است كه :
شناخت حق و باطل , آسان تر از تشخيص راه هاي آن دو است .
از مجموع ملاحظات انديشه ها و رفتار بشري , در طول
تاريخ , و در جوامع , مي توانيم به اين نتيجه برسيم كه با قطع
نظر از عوارض ثانوي , كه گريبان گير فرد و جامعه مي شود , و
وضع رواني آنان را منحرف مي كند , تقسيم موضوعات و روابط
به حق و باطل , در مغز بشري , ريشه بسيار اصيل دارد. خواه به
وجود آورنده آن را خدا بدانيم و خواه طبيعت اجتماعي بشر
(به قول دوركيم و ديگر معتقدان به اصالت اجتماع ). همچنين ,
تفاوتي در اين مبحث ندارد كه بگوييم : ريشه اساسي شناخت
حق و باطل را , خدا در دل ها به وجود آورده , محيط و اجتماع
آن را مي روياند , و مطابق قوانين خود آن را بارور كند. به هر
تقدير , تقسيم اشيا و رويدادها و روابط ميان آن ها برحق و
باطل , قابل ترديد نيست . چنان كه وجود قطب نماي دروني , به
نام وجدان , قابل شك و انكار نيست . نهايت اين است كه هر
يك از اقوام و ملل و هر گروهي از انسان ها , با نظر به تفسير و
هدف گيري اي كه درباره حيات فردي و اجتماعي خود منظور
مي كنند , حق و باطل را تفسير و توجيه مي كنند , و براي
وجدان , حقيقت و فعاليتي را در نظر مي گيرند.
جامع مشترك شناخت هاي گونه گون درباره حق و باطل , اين
است كه واقعيتي وجود دارد , كه چه من بخواهم و چه نخواهم ,
صحيح و قابل دفاع است , (حق ) , و واقعيت هايي هستند , كه
چه من بخواهم و چه نخواهم , صحيح و قابل دفاع نيست ,
(باطل ) , اعم از اين كه عامل صحت و قابل دفاع بودن آن ها , يا
بالعكس , قوانين طبيعي محض باشد , يا قرار دادي و يا
فعاليت هاي دروني خود انسان ها.
آن چه كه داراي اهميت فوق العاده است , تشخيص راه هاي
حق و باطل و محاسبه آن دو در زندگي عملي است .
به طور كلي مي توان گفت خشكيدن ريشه شناخت حق و
باطل , و بي اعتنايي اكثريت چشمگير انسان ها درباره آن دو ,
معلول دو علت اساسي است .
علت يكم : خودخواهي هاي تباه كننده , كه همه عوامل رشد
انساني را (مانند وجدان و تعقل ) به آتش مي كشد.
علت دوم : ناتواني و تقصير در تشخيص راه هاي حق و باطل
است .
در آن موارد كه عامل گم كردن راه هاي حق و باطل مستند
به تقصير خود انسان است , شكي نيست كه مانند بي اعتنايي به
خود آن دو مفهوم , تباه كننده حيات آدمي , با دست خود
اوست . چنان كه در عامل خودخواهي متذكر شديم , و در آن
موارد كه عامل گم كردن و مجهوليت دو مفهوم , ناتواني از
تشخيص راه آن هاست , مسئوليت واقعي , از آن مربيان فرد و
جامعه است , كه آنان را از قدرت تشخيص مزبور , محروم
كرده اند.
اصول تشخيص راه هاي حق و باطل
.1 حواس طبيعي و وسايل آزمايش , نخستين اصول
تشخيص حق از باطل است . امور مزبوره , اگر چه به طور نسبي
هم بوده باشند , مي توانند ما را با آن دو آشنا كنند.
.2 انديشه , تعقل , هوش و حدس , عوامل ديگري از اصول
تشخيص راه هاي حق و باطل هستند.
.4 وجدان , با فعاليتهاي گوناگوني كه دارد , از عالي ترين عوامل
تشخيص مزبور است .
اين عوامل , در صورت آلوده نبودن با گردو غبارهاي غرض
ورزي ها و خودخواهي ها , با امانت كامل (در حدود امكاناتي كه
دارند) , ما را با راه هاي حق و باطل آشنا مي كنند.
به طور كلي , مي توانيم راه هاي حق و باطل را بر دو نوع
عمده تقسيم كنيم :
نوع يكم : دريافت روابط مفيد و مضر جهان عيني , با
موجوديت انسان و خواسته هاي منطقي او. وقتي كه يك
انسان , ضرر يك ماده زهرآگين را در مي يابد , در حقيقت راهي
براي تشخيص باطل , كه خوردن آن ماده زهرآگين است , پيدا
كرده است .
هنگامي كه انسان , خواص و لوازم مفيد يك واقعيت را , به
وسيله حس و انديشه در مي يابد , راه صحيحي براي رسيدن به
حق را به دست آورده است .
نوع دوم : شناخت خويشتن است . آدمي به وسيله شناخت
استعدادها و امكانات خود , مي تواند مستقيم ترين و
روشن ترين راه ها را براي تشخيص حق و باطل به دست بياورد.
اهميت نوع دوم از راهيابي , در اين است كه انسان , نه تنها
موفق به شناسايي هاي مجرد درباره حق و باطل مي شود , بلكه
راه , براي چه كنم و چه بايد بشوم را نيز كشف كرده , رو به
مقصدهاي حيات خود حركت مي كند.
منبع : حق و باطل , اثر علامه محمدتقي جعفري )
13 ـ سوره اسرا , آيه .33
14 ـ سوره ص , آيه .26
15 ـ سوره رعد , آيه .17
16 ـ سوره اسرا , آيه .81
« خودخواهي » انسان باعث مي شود كه او را
وادار كند هرچه را كه موجب اشباع
خودخواهي اش مي شود « حق » تلقي كرده و آن چه
را كه موجب اخلال خودخواهي اش است , « باطل »
تلقي كند!
جامع مشترك شناخت هاي گونه گون درباره حق و
باطل اين است كه واقعيتي وجود دارد كه چه من
بخواهم و چه نخواهم صحيح و قابل دفاع است
(حق ). و واقعيت هايي هستند كه چه من بخواهم و
چه نخواهم صحيح و قابل دفاع نيست (باطل ).

|
ميرزاي شيرازي و فتواي پيروز
تحريم تنباكو
|
بيست وهشتم آبان سالروز صدور فتواي پيروز تحريم تنباكو
توسط ميرزاي شيرازي است .
در اين روز ميرزاي شيرازي با صدور فتواي تحريم تنباكو ,
سرفصل جديدي در مبارزه ملت مسلمان عليه چپاول كشور توسط
بيگانگان گشودند و آغازگر مبارزات قهرمانانه و پردامنه اي
گرديدند.
مرحوم ميرزا در پانزدهم جمادي الاولي سال 1230 هـ . ق ديده
به جهان گشود. در كودكي پدرش را از دست داد و تحت سرپرستي
دائيش مراحل رشد و كمال را طي نمود.
او ده سال در اصفهان به كسب علوم مختلف پرداخت وپس از آن
به عتبات عاليات سفر نمود ودر سال 1259 هجري قمري وارد كربلا
و نجف گرديد.
ميرزا در نجف در حوزه درس علما واستاداني همچون مرحوم
شيخ محمد حسن نجفي معروف به صاحب جواهر , مرحوم شيخ حسن
آل كاشف الغطا صاحب « انارالفقاهه » و مرحوم سيد ابراهيم صاحب
« ضوابط » شركت مي جست . مرحوم صاحب جواهر از جمله كساني
است ك به اجتهاد ميرزا تصريح كرده است .
پس از رحلت صاحب جواهر , ميرزا تصميم گرفت به وطن باز
گردد , ولي در همين حين به پيشنهاد يكي از دوستانش در جلسه
درس علامه بزرگوار شيخ مرتضي انصاري حاضر شد واز آن پس بود
كه شيفته جلسات درس شيخ گرديد واز مراجعت به وطن منصرف
گشت .
ميرزا مورد احترام خاص شيخ مرتضي واقع گرديد , بطوريكه
بارها شيخ گفته بود كه : « من درسم را براي سه نفر مي گويم : ميرزا
محمد حسن , ميرزا حبيب الله , آقاس حسن طهراني » .
همچنين نقل است كه وقتي ميرزا در جلسه درس شيخ اراده
سخن مي كرد , شيخ اهل مجلس را ساكت كرده و مي گفت : « جناب
ميرزا سخن مي گويد »
با ارتحال علامه بزرگوار مرحوم شيخ مرتضي انصاري , مردم
جهت تعيين تكليف خود را مرجع تقليد , به شاگردان شيخ مرتضي
مراجعه مي نمودند. همين امر موجب گرديد شاگردان بزرگ شيخ از
جمله ميرزا حبيب الله رشتي , ميرزا حسن آشتياني , آقا حسن
نجم آبادي , ميرزا عبدالرحيم نهاوندي , گردهم آيند ودر باره مرجعيت
آينده جهان تشيع به مشاوره پردازند.
پس از مشورت همگي بر مقدم بودن ميرزاي شيرازي اتفاق
كردند و سپس بدنبال ميرزا فرستاده وبعد از حضور او در مجلس ,
گفتند :
« مردم نياز به مرجع تقليد و زعامت ديني دارند و ماهمگي بر
شايستگي شما اتفاق كرده ايم . »
ميرزا در پاسخ گفت :
« من آمادگي اين مهم را در خود نمي بينم و توانائي برآوردن
احتياجات مردم را هم ندارم , جناب آقا شيخ حسن نجم آبادي فقيه
زمانه است و شايسته تر از من در اين كار. »
آقا شيخ حسن در جواب گفت : « به خدا سوگند اين امر بر من
حرام است ونتيجه ورود من به آن , جز فساد چيز ديگري نيست . اين
مساله يك واجب عيني است , بخصوص بر شما , برآوردن احتياجات
مردم ساده است , ولي اين زعامت ديني است كه نيازمند مردي
جامع الشرائط , عاقل , سياستمدار , آشنا به امور , و كامل النفس
مي باشد , واين همه در هيچكس جز شما جمع نيست . »
پس از آن , همه حاضرين بر وجوب تصدي اين امر از جانب
ميرزا حكم كردند وسر انجام ميرزاي شيرازي در حالي كه به سختي
مي گريست اين مسئوليت مهم را پذيرفت و قسم ياد كرد كه :
« هيچگاه به فكرم خطور نكرده بود كه روزي مرجع ديني مردم بوده
وبه اين امر عظيم دچار شوم . »
يكي از مهمترين وحساس ترين حوادث دوران زندگي ميرزاي
شيرازي قرارداد استعماري تنباكو بين دولت ايران وانگليس بود. با
اين قرارداد امتياز توتون وتنباكوي ايران بطور كامل در انحصار يك
شركت انگليسي در آمد و ملت ايران براي رفع نياز خود چشمش به
دست انگليسي ها بود , روحانيت مبارز شيعه پس از اطلاع از متن
قرارداد , مردم مسلمان را دعوت به مبارزه عليه سلطه استعمار نمود.
اين مبارزات به رهبري علما دين در شهرهاي ايران گسترش يافت و
نهايتا چشمهاي همه متوجه سامرا شد تا آخرين تصميم از جانب
رهبر شيعيان جهان گرفته شود.
ميرزاي شيرازي ابتدا سعي كرد ناصرالدين شاه را از اين تصميم
باز دارد وچون موفق به اينكار نشد. فتواي تاريخي خود را به طريق
ذيل صادر نمود.
بسم الله الرحمن الرحيم ـاليوم استعمال تنباكو وتوتون باي
نحوكان در حكم محاربه با امام زمان صلوات الله وسلامه عليه
است . »
پس از صدور فتواي ميرزا , ايران را شور و هيجان مبارزه و جهاد
فرا گرفت و مردم مسلمان قليانها را برچيدند واستعمال تنباكو را بر
خويش حرام كردند. با ادامه مبارزات مردم , ناصرالدينشاه در اوج
ناتواني ودرماندگي امتياز تنباكو را لغو نمود.

| |