براي فرمانده دلاور تيپ حضرت معصومه (س )
لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع ) سردار شهيد محمد
بنيادي
اشاره : از خيل رزمندگان سرافراز لشكر 17
علي بن ابيطالب (ع ) كمتر كسي هست كه با نام سردار شهيد
محمد بنيادي بيگانه باشد. او كه چندين بار در عملياتهاي
مختلف . مخلصانه و جانانه درخشيد , توانست نام نيك و
جاودانه اي از خود براي نسلهاي آينده كشورمان باقي گذارد.
يكي از عملياتهاي موفقيت آميز و غرورآفرين 8 سال دفاع
مقدس , عمليات والفجر 4 بود كه با رمز يا الله و با هدف
آزادسازي بخش وسيعي از خاك كشورمان و همچنين
ارتفاعات مهم منطقه (كاني مانگا , سوركوه , لري و...) تصرف
پادگان پنجوين و گرمك عراق و... به مرحله اجرا در آمد.
در اين عمليات , سردار شهيد محمد بنيادي بعنوان فرمانده
تيپ تاكتيكي حضرت معصومه (س ) و محور دوم عملياتي
لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع ) بدون هيچگونه وحشت و
هراسي از دشمن , خود را به درياي پر خروش و امواج طوفاني
گلوله ها مي زد تا پيروزيهاي چشمگيري را به هموطنانش به
ارمغان بياورد و بي ترديد پيروزي بزرگ رزمندگان در عمليات
والفجر 4 مرهون فداكاري و تلاشهاي بي وقفه عزيزاني همچون
شهيد محمد بنيادي ميباشد.
آنچه در پي مي آيد از دفترچه خاطرات برادر سيد محسن
نبئي , يكي از رزمندگان و پيشكسوتان سپاه , بازآفريني شده
است كه از نظر خوانندگان محترم مي گذرد. باشد كه بدين
طريق , ياد و خاطره سردار شهيد بنيادي و تمامي شهداي
عمليات والفجر 4 را گرامي بداريم .
در آبانماه 1362 , سه مرحله از عمليات والفجر 4 به اجرا
در آمد و رزمندگان اسلام با تكيه به قدرت لايزال الهي , بخش
وسيعي از خاك ايران و ارتفاعات پنجوين عراق را در
نورديدند. آنها علي رغم تصور دشمن با پشت سر قرار دادن
انواع موانع و ميادين مين و كوههاي صعب العبور بار ديگر
قدرت اسلام را به نمايش گذاشتند. ليكن مراحل بعدي
عمليات همچنان ادامه دارد. جنب و جوش وصف ناپذيري در
رزمندگان بوجود آمده و هر كدام بدنبال ماموريتي هستند ,
نيروهاي مهندسي رزمي سپاه به كمك جهادگران , اين
سنگرسازان بي سنگر , مشغول كشيدن جاده هاي مواصلاتي در
منطقه مي باشند. طنين انفجارهاي پي در پي گلوله ها وخمپاره ها
فضاي منطقه را غيرعادي و دگرگون ساخته است . صفير
گلوله ها و موشكهاي آر . پي . چي 7 هيچ آرامشي براي منطقه
باقي نمي گذارد و هر لحظه گلوله توپ يا خمپاره اي از سوي
خصم فرود آمده و قلب زمين را مي شكافد و بمبارانهاي
بي امان و مكرر هواپيماهاي دشمن نيز به اين گرد و غبار
مي افزايد.
اين بار دشمن از نوع هواپيماي جديد و اهدايي غرب بنام
« سوپراتاندارد » استفاده مي كند كه در دفعات قبل سابقه نداشته
است .
در گرما گرم فراز و نشيب اين عمليات از خود مي پرسيم
كه : آيا قلمي هست تا اين حماسه ها و حادثه ها را آنگونه كه
هست براي آيندگان يا آنهايي كه نديده و نشنيده اند به رشته
تحرير درآورد ! كدامين قلم است كه بتواند احساس دروني
اين رزمندگان را بر روي كاغذ منقش سازد !
بديهي است كه هر از چند گاهي عده اي از رزمندگان و
همرزمان , مجروح شده و يا به شهادت مي رسند. از ميان اين
شهدا مي توان فرمانده تيپ الهادي و محور اول عملياتي
لشكر17 برادر رحيم آنجفي را نام برد كه دليرانه جنگيد و در
اوايل عمليات مجروح و پس از چند روز به شهادت نائل آمد.
در چنين شرايطي هرگونه عمليات و پيشروي نيروها دشوار
و غيرممكن به نظر مي رسد ولي رزمندگان اسلام قوي تر از آنند
كه تسليم اين حملات و سختيها شوند , آنها با استعانت از
خداوند متعال يكي پس از ديگري غير ممكن ها را ممكن
ساخته و به قلب دشمن يورش مي برند.
13 روز از آبانماه 62 مي گذرد كه در ارتفاعات لري مستقر
شده ايم . شهيد محمد بنيادي شب قبل نيروهاي تحت امر خود
را جهت اجراي مرحله ديگري از عمليات والفجر 4 به پشت
منطقه عملياتي از پيش تعين شده و مورد نظر اعزام نموده است
و صبح روز 62,8,13 لحظه خداحافظي او با ما فرا ميرسد .
اين بار خداحافظي غريبي دارد... , او از تمامي متعلقات مادي
و دنيوي زودگذر دل بريده است و فقط وفقط به آرزوي قلبي
خويش يعني شهادت مي انديشد. نگاهش به همه دوستان و
همسنگران با گذشته فرق دارد. عزم خود را براي حركت بسوي
منطقه عملياتي جزم كرده است وبا چهره اي مصمم و نوراني از
همه دوستان و همرزمان خود حلاليت مي طلبد... خدايا! مگر
چه اتفاقي خواهد افتاد كه اين سردار شجاع و متهور اين چنين
منقلب و دگرگون شده ! در دل مي گوييم خدايا! نكند محمد را
از ما بگيري نكند در اين لحظات حساس , ما را بدون يار و
فرمانده بگذاري انگار اين آخرين ديدار با محمد است و
چاره اي نداريم جز تسليم در برابر سرنوشت .
او حركت كرد و بعضي از دوستان باچشماني اشك آلود با
او خداحافظي كردند , شايد همه با نگراني منتظر يك اتفاق
بودند...
چند ساعت بعد , عقربه ساعت 15 : 8 صبح را نشان مي داد
كه ناگهان گوشي بي سيم به صدا در آمد و يكي از فرماندهان رده
بالاي لشكر از آن سو (منطقه عملياتي ) خبر شهادت او را به ما
داد.
من كه وظيفه مخابره هر گونه پيام را به قرارگاه تاكتيكي
داشتم چند دقيقه بعد از خبر تاسف بار را مخابره نمودم ...
شايد يك دقيقه هم طول نكشيد كه صداي سردار شهيد مهدي
زين الدين (فرمانده لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع ) را شنيدم كه
با بي قراري و لحني كه نشان از عدم باور او نسبت به اين
موضوع داشت منبع و صحت و سقم خبر را از من جويا شد و
من هم لاجرم ماجرا را براي او شرح دادم , ليكن با اين وجود
آقا مهدي باور نكرد و سريع خودش را به ما (محل رله
مكالمات بي سيم ها)رساند و از نزديك ضمن برقراري ارتباط
مستقيم با منطقه عملياتي , شهادت محمد را مورد بررسي قرار
داد.
بدين ترتيب اين فرمانده مخلص وفداكار كه براي رسيدن
به لقاالله بي تابي مي كرد از ما خداحافظي و به جمع عاشقان
طريق حق پيوست . يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.
راوي : سيدمحسن نبئي ـ ابهر
بازآفريني و تنظيم : پرويز بهرامي
طنين انفجارهاي پي در پي گلوله ها و
خمپاره ها فضاي منطقه را غير عادي و دگرگون
ساخته است . صفير گلوله ها وموشكهاي
آر . پي . جي 7 هيچ آرامشي براي منطقه باقي
نمي گذارد و هر لحظه گلوله توپ يا خمپاره اي از
سوي خصم فرود آمده وقلب زمين را مي شكافد.
محمد بنيادي از تمامي متعلقات مادي و
دنيوي زودگذر دل بريده است وفقط و فقط به
آرزوي قلبي خويش يعني شهادت مي انديشد.
نگاهش به همه دوستان و همسنگران با گذشته فرق
دارد , عزم خود را براي حركت به سوي منطقه
عملياتي جزم كرده است و...

لحظه هاي اضطراب
پاي صحبت و خاطرات همسر سردار شهيد قاسم
نصرالهي فرمانده سپاه بانه
|
اشاره :
آنچه در ذيل مي خوانيد خاطرات خواندني و تلخ و شيرين خواهر بتول
صحافي مي باشد كه زواياي آشكار و پنهان سيماي سردار شهيد قاسم نصرالهي
را ترسيم مي كند.
همسر سردار شهيد در سخت ترين لحظات زندگي در كنار همسرش بوده
و پا به پاي او در مناطق جنگي يار و ياور او بوده و چه كسي شايسته تر از همسر
شهيد كه اين چهره سردار دلاور آذربايجانغربي را به تصوير كشد.
سردار شهيد قاسم نصرالهي در شهرستان خوي متولد شده و در زمان
شهادت به تاريخ 67,4,13 فرمانده سپاه بانه بود .
يك روز صبح مي رفتم داروخانه همان روزهايي بود كه
رزمندگان ما قصد آزادسازي شهر پنجوين عراق را داشتند.
توي پياده رو بودم كه هواپيماهاي عراقي آمدند و شهر به
هم ريخت و بمباران شروع شد. پناهگاهي هم نبود. همان جا
كف خيابان دراز كشيدم . بمباران شديد بود. مجال تكان
خوردن نبود . در يك روز 254 بمب و راكت در شهر مريوان
ريخته شد و از اين بمبها و راكتها فقط 24 بمب و راكت منفجر
شد و بمب هايي كه اطراف ما مي ريختند اصلا منفجر نشد و
نيروهاي سپاه سريعا آنها را خنثي كردند .
هواپيماهاي عراقي دست از سر شهر برنمي داشتند. تقريبا
تا ظهر رفتند و آمدند و كوبيدند. من هم دختر شيرخواره اي
داشتم . به منزل رفتم تا براي او غذايي درست كنم كه باز
هواپيماهاي عراقي آمدند. همان روز شوهر همسايه مان از
منطقه بازگشته بود. او خبر سلامتي آقا (قاسم نصرالهي ) را به
من داد. در حين همين گفتگو بوديم كه هواپيماهاي عراقي
دوباره آمدند. من بدون معطلي دخترم را بغل كردم و بيرون
آمدم . همسايه مان بچه ديگر مرا گرفت و آمد به خيابان .
من دخترم را داخل جوي آب خواباندم و خودم را حافظ
او كردم . بمبها يكي يكي مي آمدند ولي نمي دانم چرا بعضي از
آنها منفجر نمي شد.
اتفاقا همان داروخانه هدف بمبها قرار گرفت و چند نفر هم
شهيد شدند. مردم به خاطر موقعيت غيرعادي شهر را تخليه
كردند.
خانه ما آخر شهر بود. من مردم را مي ديدم كه چطور شهر
را خالي مي كنند. چون هواپيماهاي عراقي چند روز پي در پي
كارشان بمباران مريوان بود. همسايه هاي ما يكي يكي مي رفتند.
روزي رسيد كه فقط دو همسايه مانده بودند كه آنها هم
بارهايشان را بسته بودند. اصرار كردند كه من هم به همراه
ايشان بروم , چون آقاي نصرالهي در آن زمان مسئول سپاه
سروآباد (مريوان ) بود و چند روز در ميان به منزل مي آمد. من
گفتم كه من مي مانم و از خطر حمله ضد انقلاب ترسي ندارم ,
با اصرار آنها و شرايط فوق العاده شهر موافقت كردم كه من هم
همراه ديگران شهر را خالي كنم
آمديم به سروآباد , آنجا باغ بزرگي بود و دو پيرزن ساكن آن
باغ بودند. چند روزي آنجا مانديم . آقاي نصرالهي هم آمدند و
ما را پيدا كرد , هر چند روز يكبار به ما سر مي زد. شرايط هر
روز بدتر مي شد. جايي از شهر نمانده بود كه هدف بمبها و
راكتها قرار نگيرد. زندگي در آن شرايط و در آن باغ طوري نبود
كه بشود مدت زمان طولاني در آنجا ماند به همين خاطر آمديم
تهران .
حدود يك ماه در تهران نزد پدر و مادرم مانديم . در اين
مدت با خبر شديم كه منطقه هم كمي آرام شده است به آقاي
نصرالهي اصرار كردم مرا برگرداند. راضي نمي شد و مي گفت كه
شهر خالي از سكنه است . هيچكس نيامده و صلاح نيست شما
برگرديد ولي با اصرار من برگشتيم مريوان .
حدود يكماهي تنها بوديم . هنوز از همسايه ها كسي نيامده
بود. اطراف خانه ما بيابان بود. البته تعدادي خانواده كرد در
شهر زندگي مي كردند ولي دور بر خانه ما هيچكس نبود. چون
آقاي نصرالهي نبود شبهاي سختي را مي گذراندم گاهي شبها تا
صبح بيدار مي ماندم , بخصوص شبهايي كه صداي مشكوك
مي شنيدم , چاقو به دست مي نشستم و همه حواسم به دور و
اطراف بود.
يك شب اتفاق جالبي افتاد. تازه نماز مغرب و عشا را
خوانده بودم كه چشمم افتاد به ديوار حياط , ديدم چهار پنج
نفر به رديف روي ديوار ايستاده اند. اسلحه اي در خانه داشتم
آنرا برداشتم و آماده كردم .
دخترم را بغل گرفتم و همراه پسرم سه تائي آمديم به حياط
ديدم اينها اصلا حواسشان به ما نيست . كمي ايستادم و
نگاهشان كردم . آنها بايك سيم برق يا چيزي شبيه همين ور
مي رفتند با صداي بلند گفتم : شما به چه جراتي آمده ايد روي
ديوار مردم يكي از آنها جواب داد : ما نمي دانستيم شما هستيد ,
كار هم نداريم .
چون ذهنيت خاصي از بعضي آدمها منطقه داشتم گمان
نمي بردم اينان هدفي نداشته باشند. برگشتم داخل اتاق و
دخترم را شير دادم تا خوابيد. به همراه پسرم دوباره آمديم به
حياط كه ديدم در حياط باز است . در آن لحظه واقعا هول كرده
بودم . اسلحه هم كاملا آماده شليك بود. خدا خدا مي كردم آقاي
نصرالهي بيايد. در همين لحظه صدايي شنيدم كه ميگفت :
تسليم هستم , تسليم هستم و...به طرف صدا برگشتم , با عجله
و هراسان . ديدم آقاي نصرالهي است و با گفتن اين كلمه ها سر
به سرم مي گذارد.
آن شب اتفاقي نيفتاد ولي براي يك زن تنها و دو بچه در
حاشيه يك شهر جنگي , كوچكترين مساله اي خود بخود
ترس آور بود , ولي شيرين بود. اين را آلان نمي گويم آن موقع
هم مي گفتم . چون احساسم اين بود كه من هم در اين جنگ
شريك هستم و شانه به شانه مردان و زنان كه دارند از دين و
ايران دفاع مي كنند سهيم هستم و آنها را تنها نگذاشته ام .
بعد از دو سال زندگي سخت و شيرين به بانه آمديم و چون
آقاي نصرالهي فرمانده سپاه بانه شده بود در اين شهر كوچك
وضع كمي بهتر بود. خانه مان نزديك مقر سپاه بود و از اين
لحاظ امنيت داشتيم . به همين خاطر با كمك بچه هاي سپاه
چند نفر از خواهران يك ستاد پشتيباني جبهه و جنگ تشكيل
داديم كه كارمان دوختن لباس براي رزمندگان , شستن پتوها
و ... بود وقتي عمليات والفجر 9 شروع شد .
عراق بمبارانها را روي شهر بانه آغاز كرد. دوباره تجربه
مريوان در نظرم زنده شده , مردم بانه شهر را خالي كردند و
كسي نماند. با شروع بمبارانها من همراه دو نفر از خواهران كه
از تهران آمده بودند و در بانه معلمي مي كردند و سه نفر از
خواهراني كه از اصفهان آمده و در بيمارستان كار مي كردند از
طلوع آفتاب تا شب به خارج از شهر مي رفتيم و شبها به شهر
باز مي گشتيم . در همين منطقه خارج شهر يك پل بزرگ بود كه
پناهگاه ما به شمار مي رفت . مجروحين را هم مي آوردند آنجا ,
من در كار رسيدگي به مجروحين به دوستان پرستار كمك
مي كردم .
بچه هاي جهاد سازندگي روي اين پل خاك زيادي ريختند
و تغييراتي در آن دادند كه تبديل به يك بيمارستان صحرايي
شد. چاره اي هم نبود. يك شب كه شب بيست و يكم ماه
مبارك رمضان بود , تعدادي مجروح و شهيد به اين بيمارستان
صحرائي آوردند همه آنها از سرزخمي يا شهيد شده بودند.
متوجه شديم كه منافقين با يك مين كنترل از راه دور , خودروي
حامل اين رزمندگان را منفجر كرده اند. همه مان از اين نكته
تعجب كرديم كه در شب بيست و يك رمضان اين رزمندگان
همگي از سر مجروح يا شهيد شده اند. اين نكته همه را در
بيمارستان متاثر كرد.در آن لحظه ها نه مرثيه اي داشتيم و نه
مجلسي اما وقتي سرهاي شكافته شده شهدا و مجروحين را
نگاه مي كرديم همين براي ما مرثيه بود.
از دوستان نزديك ايشان تعريف مي كرد , براي سركشي به خط
مي رفتيم لحظه اي آقاي نصرالهي به خواب رفت بعد كه بيدار
گفت : ماشين را نگه داريد و همه پياده شويد. او همه ما را در
آغوش كشيد و حلاليت خواست . همه ما تعجب كرديم دوباره
به راه افتادم . آنطور كه دوستانش گفتند ايشان همراه فرمانده
سپاه كردستان و فرمانده ژاندارمري اين استان در خط مقدم
توسط عراقيها محاصره مي شوند. ايشان به آنان مي گويد شما
بمانيد من مي روم و كمك مي آورم . در اين فاصله محاصره
شده ها از دست عراقيها فرار مي كنند و شهيد نصرالهي در راه
آوردن كمك تير مستقيم به پيشانيش اصابت كرده و به شهادت
كه مزد مجاهدتش است نائل مي آيد.
آن روز بعد از شهادت ايشان , شرايط طوري مي شود كه
نمي توانند جنازه را به عقب بياورند. تقريبا يك ماه و نيم بعد از
شب تاسوعا بود جنازه را مي آورند و روز عاشورا , تشيع جنازه
با شكوهي در بانه صورت گرفت . سه روز همه شهر بانه
سياه پوش بود. بانه اي كه جمعه ها هم تعطيل نمي شد تقريبا در
اين چند روز واقعا به صورت نيمه تعطيل بود. خود مردم منطقه
مي گفتند سابقه نداشته است زنان ما در تشييع جنازه اي شركت
كند.
زنان بانه آن روز آمده بودند و همه شان گريه مي كردند , آن
روزها واقعا روز عجيبي براي ما و اهل بانه بود. در اين
محله هاي مختلف بانه براي او مراسم بزرگداشت گرفتند. ده
روز از طرف رزمنده ها براي ايشان در حسينيه اي كه نزديك
خانه مان بود مراسم گرفتند. اين مراسم ادامه داشت تا جنازه را
به تهران آوردند و پيكر شهيد قاسم نصرالهي در قطعه 29
بهشت زهرا به خاك سپرده شد.
من دخترم را داخل جوي آب خواباندم و
خودم را حافظ او كردم .
بمبها يكي يكي مي آمدند ولي نمي دانم چرا
بعضي از آنها منفجر نمي شد. اتفاقا همان داروخانه
هدف بمب ها قرار گرفت و چند نفر هم شهيد شدند.
مردم به خاطر موقعيت غيرعادي شهر را تخليه
كردند.
همه مان از اين نكته تعجب كرديم كه در شب
بيست و يكم ماه رمضان اين رزمندگان همگي از سر
مجروح يا شهيد شده اند. اين نكته هم را در
بيمارستان متاثر كرد. در آن لحظه ها نه مرثيه اي
داشتيم و نه مجلسي , اما وقتي سرهاي شكافته شده
شهدا و مجروحين را نگاه كرديم , همين براي ما
مرثيه بود.

| |