روزنامه جمهوري اسلامي 21/08/1383 صفحه جبهه و جنگ

روي خط خبر
مركز توزيع كتب دفاع مقدس افتتاح شد

* مي خواهم مفقودالاثر باشم
* ياد
حافظ قلب

خاطره
صياد صالح
روي خط خبر
مركز توزيع كتب دفاع مقدس افتتاح شد


به گزارش روابط عمومي سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس سپاه پاسداران مركز عرضه محصولات فرهنگي 13 آبان در راستاي توزيع و پخش كتب دفاع مقدس بخصوص كتابهاي منتشره در كنگره سرداران و شهداي سراسر كشور در ضلع جنوب شرقي لانه جاسوسي آمريكا تقاطع خيابان مفتح و آيت الله طالقاني افتتاح شد.
سردار سرتيپ پاسدار مصطفي متوليان ; معاونت كنگره ها و يادمانهاي سازمان حفظ آثار سپاه در اين زمينه اظهار داشت : از آنجائيكه كنگره هاي سرداران شهيد كشور مركزي را جهت توزيع و پخش كتابهايشان نداشتند , سازمان اقدام به گشودن چنين مركزي را نمود تا علاقمندان به راحتي بتوانند كتابهاي مذكور را تهيه نمايند.
ايشان در ادامه ضمن تاكيد اين مطلب كه جوانان و نوجوانان نسل امروز علاقه زيادي به مطالعه سيره سرداران شهيد دارند ادامه داد : ما با افتتاح اين مركز و نمايشگاه شاهد حضور پرشور دانشجويان و دانش آموزان جهت تهيه كتب دفاع مقدس در اين مركز بوده و هستيم كه جاي بسي تشكر دارد.

مي خواهم مفقودالاثر باشم




پاي خاطرات برادر جانباز حجت الاسلام « اسماعيل فتاحي »
اشاره : حضور طلاب و روحانيون در دفاع مقدس بسيار چشمگير و موثر بود و به جرات ميتوان ادعا كرد كه در بين اقشار و صنوف مختلف جامعه , بيشترين حضور , متعلق به طلاب و روحانيون بوده است كه اين قشر ارزشمند جامعه , در لواي انجام تكليف علاوه بر حضور در واحدهاي رزمي به تبليغ و ارشاد و پاسخگويي به سئوالات شرعي رزمندگان نيز همت مي گماشتند و به اعتراف بسياري از اهالي جبهه و جنگ حضور روحانيون و طلاب در گردانهاي مختلف روحيه رزمندگان را تقويت و عزم آنان را بيش از پيش جزم مي نمود . يكي از عزيزان طلبه كه از سنين نوجواني (15 سالگي ) با ديدن آموزشهاي اوليه رزمي پا به عرصه دفاع مقدس نهاد و تا پايان جنگ حضوري مستمر و فعال داشت جانباز بزرگوار حجه الاسلام اسماعيل فتاحي است كه هم اكنون سال ششم درس خارج فقه و اصول را طي مي كنند. آنچه در ذيل از نظر خوانندگان گرامي مي گذرد خاطرات ايشان از روزهاي دفاع مقدس مي باشد كه ايشان در كنار رزمندگان لشكر 41 ثارالله سپري نموده اند. ضمن تشكر از ايشان خاطرات ايشان را با هم مرور مي كنيم .
ميخواهم مفقودالاثر باشم
در عمليات والفجر يك كه در منطقه موسيان ايران و زبيدات عراق انجام شد با چند طلبه در گردان تخريب حضور داشتيم . يكي از طلبه ها شهيد بنام محمدعلي بيگلري از شهرستان بم بود كه بسيار دوست داشتني بود. او در حفظ احاديث و قرآن بسيار متبحر بود و بارها شبها مي ديدم از سنگر بيرون مي رود و در تپه ها به مناجات مشغول است و روزها اصلا خستگي در چهره اش ديده نمي شد. به من مي گفت : بيا حديث بخوانيم تا قلبمان روشن شود.
احاديث را با عمق جان ميخواند و طوري بود كه انگار مي شد اثر حديث را در وجودش ديد. سه روز قبل از عمليات به من گفت : « من در اين عمليات شهيد مي شوم . »
و خواهش كرد كه وقتي شهيد شد جنازه اش را نبريم . گفت مي خواهم مفقودالاثر باشم . با هم ميدان مين را پشت سرگذاشتيم , آتش دشمن خيلي شديد بود همه را زمينگير كرد بطوريكه با چشم مي شد گلوله ها را ديد. او در اين عمليات شهيد شد و شرايط طوري بود كه اصلا نمي شد جنازه او را به عقب منتقل كنيم و در واقع آنچه كه او خواسته بود همان شد. اين طلبه بسيجي 17 سال بيش نداشت .
سختي هاي شيرين
بعضي مواقع گفتن خاطرات سخت يك شيرينيهايي هم دارد. در حين فراهم نمودن مقدمات عمليات والفجر 8 حدودا 60 ـ50 نفر را همراه با تجهيزات نظامي بوسيله كاميونهايي كه روي آن چادر كشيده بودند جابجا مي كردند و ما قريب به 8 ساعت در چنين وضعيتي قرار مي گرفتيم , بطوريكه وقتي مي خواستيم پياده شويم پاهايمان خشك مي شد و نمي توانستيم درست راه برويم . در اين عمليات من به همراه شهيد يوسفي كه از بافت اعزام شده بود و شهيد ميركمالي در تبليغات گردان بوديم . شهيد ميركمالي كه طلبه نيز بود بچه ها را از زير قرآن رد مي كرد. يك شب قبل از عمليات شهيد مهدي طياري ما را به گوشه اي برد و دوستانه به ما گفت : بيائيد به هم قول بدهيم در اين عمليات هر كدام شهيد شديم ديگران براي او يك ماه نماز و روزه قضا بجا آورند. كه البته در آن عمليات هيچكدام شهيد نشدند. بعدها يوسفي در عمليات كربلاي 5 و مهدي طياري در عمليات بيت المقدس 7 به شهادت رسيدند.
توسل به حضرت مهدي (عج )
در عمليات والفجر 8 ما در قايق نشسته بوديم و منتظر بوديم گردانهاي غواص 410 و 408 خط را باز كنند . عمليات شروع شد , از همه ميادين مين عبور كرديم . شهيد سعدالله جوزاك و همراهانش در قايقي جلوتر ازما حركت مي كردند كه دشمن قايق را زد و بچه ها همه به هوا پرت شده و به درون آب افتادند. ما هم فكر كرديم همه آنها شهيد شده اند. لذا رد شديم و پيشروي كرديم و پادگان قشله را گرفتيم و از آن هم عبور كرديم و در نيزارها مستقر شديم دو روز بعد از عمليات شهيد سعدالله جوزاك را ديدم , فرصتي نشد كه از او بپرسم چگونه زنده ماند در ادامه عمليات به سمت خورعبدالله رفتيم و تا نزديكي فاو دشمن را تعقيب و سايتهاي موشكي دشمن را تصاحب كرديم . بعد از 3 روز از جوزاك شرح ماجرا را پرسيدم . گفت : آن شب كه قايق ما را زدند همه بچه ها شهيد شدند من هم تركش خورده بودم و در آب افتادم يادم هست كه در آن لحظه گفتم « يا اباصالح المهدي ادركني » و بيهوش شدم . روز بعد وقتي بهوش آمدم خود را روي يكي از سكوهاي قايقها ديدم و چون زندگي خود را مديون حضرت مهدي (عج ) مي دانستم تصميم گرفتم تا آخر عمليات با همين تن مجروح در جبهه بمانم .
بالاتر از ايثار
در عمليات والفجر چندين پاتك دشمن را جواب داده بوديم و چند روزي بود كه آب به دست و رويمان نزده بوديم حتي براي نماز تيمم مي كرديم . از بس دود و خاك ناشي از انفجار خمپاره به بدن ما چسبيده بود , قيافه هايمان عوض شده بود بطوريكه وقتي من خودم را در آينه ديدم جا خوردم . سعدالله جوزاكي كه مجروح هم شده بود با ما بود بعد از اتمام عمليات مرخصي گرفتيم كه به كرمان بيائيم در رستوراني براي صرف غذا توقف كرديم . شهيد سعدالله جوزاك كنار من نشسته بود. من بوي تعفن را از بدن او حس مي كردم و اين تعفن بخاطر عفونتهاي ناشي از جراحات جنگي بود. در آنجا به او گفتم كه در حق خودت ظلم مي كني كه با اين تن مجروح به جبهه مي آيي . اين عزيز بزرگوار نهايتا در عمليات كربلاي 5 به فيض شهادت نائل شد.
قهرمان 13 ساله بسيجي
در منطقه خور عبدالله بوديم . يك نوجوان 13 ساله شهر بابكي بود كه پنهاني وارد عمليات مي شد. هر چقدر فرمانده گردان به او مي گفت كه نمي تواند در عمليات شركت كند او اصرار به حضور داشت . در نقطه آخر عمليات در خور عبدالله اين نوجوان 13 ساله سه افسر عراقي را در نيزارها اسير كرده و مي آورد. افسران عراقي در حاليكه به ذلت وضعف افتاده بودندو بعضا تصاويري از امام حسين (ع ) و حضرت ابوالفضل (ع ) همراه داشتند در حاليكه مرتب مي گفتند : « دخيل الخميني » , « دخيل الخميني » توسط اين نوجوان به پشت جبهه منتقل شدند. در اين منطقه يك عراقي چهار روز در زير يك تخت پنهان شده بود و با ما زندگي مي كرد. هنگامي كه ما از اتاق بيرون بوديم و يا همه در خواب بوديم او بيرون مي آمد و ته مانده نان و غذاي بچه ها را مي خورد ولي بالاخره لو رفت و او را به پشت جبهه منتقل كردند.
زندگي پنهاني
در يكي از مناطق عملياتي كه از دشمن به تصرف نيروهاي ما درآمده بود , يك عراقي مدت 19 روز در يك لوله سيماني پنهان شده بود و در كنار , زندگي مي كرد. ما متوجه شده بوديم كه خوراكي هايمان كم مي شود. قرار شد بچه ها شبها نگهباني بدهند تا معلوم شود اين غذاها كجا مي روند! پس از چند شب بالاخره اين عراقي كه شبها و روزهاي زيادي را به اين عنوان گذرانده بود شناسايي و به عقب منتقل شد.
دامان پاك مادر
مادرم هيچ وقت به ما نمي گفت كه به جبهه نرويد و مانع از حضور ما در جنگ نبود. فقط يك روز گفت : بگذاريد يكي بيايد بعد شما برويد. بعد از يك ساعت هم پشيمان شد و گفت عمر دست خداست برويد اگر قرار باشد بمانيد مي مانيد و گرنه مي رويد.
در خانواده ما يكي از برادران , دو خواهر زاده , دامادمان , و پسرخاله ام شهيد شدند. من بارها گريه هاي تنهايي و شبانه مادرم را مي ديدم كه از سر دلتنگي گريه مي كرد و به شهادت عزيزانش راضي بود و افتخار مي كرد. واقعا كه از دامن زن مرد به معراج مي رود.
عنايت حضرت ثامن الحجج (ع )
در عمليات خيبر مجروح شيميايي شدم و چشمانم بينايي خود را از دست دادند. بنياد شهيد از من خواست كه به آلمان اعزام شوم و در آنجا تحت درمان قرارگيرم ولي احساس مي كردم كه دكتر واقعي در كشور خودمان هست نبايد آنها را رها كنيم لذا به پابوس حضرت ثامن الحجج (ع ) رفتم و از بركت روح مقدس آن امام همام بينايي خود را باز يافتم هر چند كه عوارض ديگري از بمبهاي شيميايي را در بدن دارم . امروز كه با سرافرازي از ميدان نبرد 8 ساله بيرون آمده ايم بواقع مي بينيم كه دلاوريها ورشادتهاي رزمندگان اسلام در جنگ , انقلاب و نظام اسلامي را بيمه چند صد ساله نموده است .
فقط اداي تكليف !!
مجروح شده بودم . نزديكيهاي صبح با آن حال خود را به خط دشمن رساندم . برادرم را ديدم كه سالم است تيمم كرديم ونماز صبح را خوانديم . خيلي از مجروحين و شهداي ما آنجا بودند. من به چشم خودم ديدم كسي را كه كشته شده بود و قلبش بيرون آمده و در حال جان دادن بود. اين صحنه ها روي روحيه ما تاثير نداشت چرا كه ما به فكر اداي تكليف بوديم . من صحنه اي را ديدم كه گلوله تانك به سر شهيد قنبر علي بيگلري اصابت كرد و سر را از تن او جدا نمود. ديدن و يادآوري اين صحنه ها بسيار سخت است ولي ما در آن لحظات فقط به فكر اداي تكليف بوديم .
تهيه و تنظيم : دفتر روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـ همتي

ياد
حافظ قلب




من و اصلان اميري ـ راننده ي بلدوزر ـ و حاج رضا اكرمي مسوول محورـ براي شناسايي منطقه ـ گويا پيش از عمليات والفجر 8 بود ـ شبانه به طرف جاده ي ام القصر حركت كرديم . بعد از انجام شناسايي , موقعي كه مي خواستيم برگرديم , هواپيمايي به سوي ما راكتي پرتاب كرد. هر كدام از ما سريعا سنگر گرفتيم . تركش ها اطراف ما پخش شده بود. وقتي به اصلان نزديك شديم , متوجه شدم كه تركش جيب او را پاره كرده و مهر و جانماز او را شكسته و در قرآن كوچك اش فرو رفته است . به هم نگاهي كرديم و با حالي منقلب , دانستيم كه قرآن حافظ قلب اصلان بود و او را از مرگ حتمي نجات داده و تركش نتوانسته بود آسيبي جدي به او وارد كند. همان شب اصلان تنها نيروي راننده ي بلدوزر بر جاي مانده ي تيم ما شگفتي ها آفريد و يك تنه جاي ديگر همكاران خود را پر كرد. كبوتر بي تاب اصلان اميري در تاريخ 1330,9,1 در ايذه چشم به جهان گشود و زندگي خالصانه ي خويش را در وادي هستي ادامه و مهر به معبود را در قلب و روح خويش پرورش داد و در نهايت در 1365,6,14 در شلمچه قبل از عمليات كربلاي 4 بر اثر اصابت گلوله توپ به سوي معشوق , عاشقانه پر كشيد.
راوي : محمود جعفرزاده

خاطره
صياد صالح


در سالهاي اوليه جنگ تحميلي قرارگاه تاكتيكي رزمي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران بمنظور فرماندهي و نظارت دقيق بر روي خطوط عملياتي جبهه هاي جنوب در يكي از كارخانجات در حال احداث خوزستان مستقر بود. فرماندهان , افسران , درجه داران و سربازان همگي در تلاش مضاعف جهت سازماندهي ارتش اسلام همگام با دليرمردان بسيجي و پاسداران جان بركف براي عمليات تهاجمي و آفندي شوق ديگري داشتند.
حسينيه قرارگاه هر روزه مركز تجمع تلاش گران ارتش جندالله و عاشقان توحيدي جهت انجام فريضه عبادي نماز جماعت بود و چه زيبا و پرشكوه بود نمازهاي جماعت آن روزها كه با حضور خالصانه بسيجي شهيد سرهنگ صياد شيرازي برگزار مي شد.
اينجانب افتخار داشتم كه مدتي موذن و اذان گوي قرارگاه باشم و هيچگاه تشويقها و لب خندهاي شجاعت بخش او را كه حاكي از رضايت كامل وي از فرهنگ نماز و عبادت در محيط نظام و جبهه بود از ياد نمي برم .
در يكي از آن روزها موقع اقامه نماز جماعت روحاني جواني (آقا سيد شانزده . هفده ساله اي ) از سوي ستاد تبليغات جبهه و جنگ بعنوان مهمان به حسينيه قرارگاه وارد شد. شهيد صياد شيرازي آن ميرعلمدار جبهه ها و مجذوب در ولايت و امامت و سيادت آل رسول (ص ) , بلافاصله ضمن استقبال گرم صورت آن طلبه جوان را بوسيد و خود به صف جماعت پيوست و او را جهت امامت جماعت به جلو راهنمايي نمود و به اتفاق امرا و پرسنل قرارگاه به آن سيد جوان اقتدا نمود و آن سپهبد شهيد فرمانده دلاور و بسيجي نيروي زميني ارتش مي فرمودند در جائيكه آب هست مطمئنا تيمم جايز نيست و ما افتخار داريم كه امروز زير پرچم ولايت و فرماندهي يكي از فرزندان امام حسين سلام الله عليه و مرجع زمانمان خدمت مي كنيم و ارتش اسلام همواره مقتدا و مطيع مقام عالي ولايت و روحانيت مي باشد.
اراك : سيدمحسن يعقوبي آنجداني