روزنامه جمهوري اسلامي 20/08/1383 صفحه عقيدتي

* تزكيه نفس و رابطه تعهد و تخصص
استفتائات
زكات فطره (1 )

خشوع امام باقر و امام صادق عليه السلام در نماز
آهن تفتيده
اثبات معاد
تزكيه نفس و رابطه تعهد و تخصص




گزيده ديدگاههاي اخلاقي و تربيتي امام خميني
قسمت پنجم
مجاهدت و تلقين
كوشش كن كلمه توحيد را كه برترين كلمه است و والاترين جمله است از عقلت به قلبت برساني : كه حظ عقل همان اعتقاد جازم برهاني است و اين حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقين به قلب نرسد , فايده و اثرش ناچيز است . چه بسا بعض از همين اصحاب برهان عقلي و استدلال فلسفي بيشتر از ديگران در دام ابليس و نفس خبيث مي باشد (پاي استدلاليان چوبين بود) و آنگاه اين قدم برهاني و عقلي تبديل به قدم روحاني و ايماني مي شود كه از افق عقل به مقام قلب برسد و قلب باور كند آنچه را كه استدلال اثبات عقلي كرده است .
تفكر شرط مجاهده با نفس
بدان كه اول شرط مجاهده با نفس و حركت به جانب حق تعالي , تفكر است , و بعضي از علماي اخلاق آن را در بدايات در مرتبه پنجم قرار داده اند , و آن نيز در مقام خود صحيح است .
و تفكر در اين مقام عبارت است از آن كه , انسان لااقل در هر شب و روزي مقداري ـ ولو كم هم باشد ـ فكر كند در اين كه آيا مولاي او كه او را در اين دنيا آورده , و تمام اسباب آسايش و راحت را از براي او فراهم كرده , و بدن سالم و قواي صحيحه , كه هر يك داراي منافعي است كه عقل هر كس را حيران مي كند , به او عنايت كرده , و اين همه بسط بساط نعمت و رحمت كرده , و ازطرفي هم اين همه انبيا را فرستاده , و كتاب نازل كرده , و راهنمايي ها نموده , و دعوت ها كرده است , آيا وظيفه ما با اين مولاي مالك الملوك چيست
آيا تمام اين بساط , فقط براي همين حيات حيواني و اداره كردن شهوت است كه با تمام حيوانات شريك هستيم , يا مقصود ديگري در كار است
آيا انبيا كرام , و اوليا معظم و حكماي بزرگ , و علماي هر ملت كه مردم را دعوت به قانون عقل و شرع مي كردند , و آن ها را از شهوات حيواني , و از اين دنياي فاني پرهيز مي دادند , با آن ها دشمني داشتند و دارند , يا راه صلاح ما بيچاره هاي فرو رفته در شهوات را مثل ما نمي دانستند
اگر انسان عاقل لحظه يي فكر كند مي فهمد كه مقصود از اين بساط , چيز ديگر است , و منظور از اين خلقت , عالم بالاتر و بزرگتري است , و اين حيات حيواني , مقصود بالذات نيست , و انسان عاقل بايد در فكر خودش باشد , و به حال بيچارگي خود رحم كند و با خود خطاب كند : اي نفس شقي ! كه سال هاي دراز در پي شهوات , عمر خود را صرف كردي , و چيزي جز حسرت نصيبت نشد , خوب است قدري به حال خود رحم كني . از مالك الملوك حيا كني , و قدري در راه مقصد اصلي قدم زني , كه آن موجب حيات هميشگي و سعادت دائمي است . و سعادت هميشگي را مفروش به شهوات چند روزه فاني , كه آن هم به دست نمي آيد حتي با زحمت هاي طاقت فرسا.
قدري فكر كن در حال اهل دنيا از سابقين تا اين زمان كه مي بيني . ملاحظه كن زحم هاي آن ها و رنج هاي آن ها در مقابل راحت آن ها چقدر زيادتر و بالاتر است , در صورتي كه براي هر كسي هم راحتي و خوشي پيدا نمي شود. آن انساني كه در صورت انسان , و از جنود شيطان است و از طرف او مبعوث است , و تو را دعوت به شهوات مي كند , و مي گويد زندگاني حال خود و تامل كن , و]در[مادي را بايد تامين كرد , قدري قدري او را استنطاق كن , ببين آيا خودش از وضعيت راضي است يا آن كه خودش مبتلا است و مي خواهد بيچاره ديگري را هم مبتلا كند
و در هر حال از خداي خود با عجز و زاري تمنا كن كه تو را آشنا كند به وظايف خودت كه بايد منظور شود ما بين تو و او , و اميد است اين تفكر كه به قصد مجاهده با شيطان و نفس اماره است , راه ديگري براي تو بنماياند و موفق شوي به منزل ديگر از مجاهده .
تكرار و تمرين
كتاب هائي كه براي انسان سازي آمده است مثل قرآن كريم و كتاب هائي كه در اخلاق نوشته مي شود و مقصود ساختن يك انسان است و ساختن يك جامعه است , به حسب اهميت , هر موضوعي در آنها تكرار شده است . تكرار در قرآن مجيد زياد است و بعضي ها خيال مي كنند كه اين تكرار چرا و حال اينكه لازم است يكي از چيزهايي كه براي ساختن انسان مفيد است تلقين است . انسان خودش هم اگر بخواهد ساخته بشود. بايد آن مسائلي كه مربوط به ساختن خودش است تلقين كند به خودش , تكرار كند. يك مطلبي كه بايد در نفس انسان تاثير بكند , با تلقينات و تكرارها بيشتر در نفس انسان نقش پيدا مي كند. نكته تكرار ادعيه و تكرار نماز در هر روز چندين دفعه و هميشه اين است كه انسان با گفتن و شنيدن , خود انسان قرائت مي كند و مي شنود اين آياتي كه سازنده است مثل سوره مباركه حمد كه يك درس سازنده است , انسان بايد اينها راتكرار كند و تلقين كند و نفس را حاضر كند براي شنيدن . انسان خودش كه يك مطلبي مي گويد , سامع يك دفعه مي شنود و در قلبش هم وارد مي شود لكن گوينده اول در قلبش نقش مي بندد , بعد او را مي گويد و بعد مي شنود و بعد باز در قلبش وارد مي شود. تلقين از اموري است كه لازم است . اينكه من در بعضي از مسائل براي دوستان دائما يك مطلب را تلقين مي كنم و اظهار مي كنم براي اين است كه مطلب مهم است , ساختن يك جامعه است , ساختن يك ملت است و تا ساخته نشود يك ملت و يك جامعه , نمي تواند به آن مقاصد عاليه اي كه دارد برسد و لهذا مسائل مهم را بايد تكرار بكنند , گويندگان تكرار بكنند و شنوندگان هم خودشان به خودشان تلقين بكنند تا انشاالله تاثير بكند در نفس .
تشويق و تكريم مردم
آنچه خوب است در راديو تلويزيون و مطبوعات باشد , آن است كه براي كشور اثري داشته باشد. مثلا اگر زارعي خوب زراعت كرد و زراعتش خوب بود. شما اين شخص را به جاي مقامات كشور در صفحه كشور در صفحه اول بگذاريد و زيرش بنويسيد اين زارع چگونه بوده است . اين منتشر بشود , و يا كارمندي خوب كار كرد , و يا اگر طبيبي عمل خوبي انجام داد , عكس او را در صفحه اول چاپ كنيد و بنويسيد كه اين عملش چطور بوده است . اين باعث تشويق اطبا مي شود و بيشتر دنبال كار مي روند. يا مثلا اگركسي كشفي كرد , بايد مفصل با عكس و مطلب باشد ـ يا اگر كسي سارقي را دستگير نمود , و يا يك كشاورز و يا هنرمند و يا جراح ـ كه متاسفانه نه اسمشان است و نه عكسشان ! در حالي كه اينها لايقند تا در روزنامه ها مطرح شوند. خلاصه , بايد اساس تشويق اشخاصي باشد كه در اين كشور فعاليت مي كنند , اينها به اين كشور حق دارند , به اين روزنامه ها حق دارند , به راديو تلويزيون حق دارند , ولي ماها نسبت به آنها حقمان كم است .
نقش دعا در تربيت
اين ادعيه , انسان را از اين ظلمت بيرون مي برد , وقتي كه از اين ظلمت بيرون رفت انساني مي شود كه كار مي كند اما براي خدا , شمشير مي زند براي خدا , مقاتله مي كند براي خدا , قيامش براي خدا است . ادعيه انسان را باز مي دارد از چيزهائي كه آقايان مي خواهند. اينها همه آمالشان همين جاست , هر چه كه ماوراي اينجا باشد در نظر آقايان ذهنيات است ! يك وقت به آن مي رسند كه ببينند آنها عينيات بوده , و اينها ذهنيات بوده اند همين ادعيه و همين خطبه هاي نهج البلاغه و همين مفاتيح الجنان و همين كتابهائي كه ادعيه هستند همه كمك انسانند براي انكه او را آدم كنند , وقتي كه آدم شد به همه اين مسائل عمل مي كند , زراعت هم مي كند. ليكن زراعتي كه براي خداست جنگ هم مي كند.
هدف تربيتي انبيا
تمام عبادات وسيله است , تمام ادعيه وسيله است , همه وسيله براي اينست كه انسان اين لبابش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لب انسان است به فعليت برسد و انسان بشود. انسان بالقوه انسان بالفعل بشود , انسان طبيعي بشود , يك انسان الهي (بشود) بطوريكه همه چيزش الهي بشود. هر چه مي بيند حق ببيند. انبيا هم براي همين آمده اند. همه اينها هم وسيله اند. انبيا نيامده اند حكومت درست كنند , حكومت را مي خواهند چه كنند اين هم هست . اما نه اينكه انبيا آمده اند كه دنيا را اداره كنند. حيوانات هم دنيا دارند و دنيايشان را اداره مي كنند.
البته بحث عدالت همان بحث صفت حق تعالي است , براي اشخاصي كه چشم دارند بحث عدالت هم مي كنند , عدالت اجتماعي هم به دست آنها است . حكومت هم تاسيس مي كنند. حكومتي كه حكومت عادله باشد. ليكن مقصد اين نيست , اينها همه وسيله است كه انسان برسد به يك مرتبه ديگري كه براي او انبيا آمده اند.
قرآن و بعثت عامل تربيت
اين يكي از انگيزه هاي كتاب است و انگيزه بعثت است : « بعثه عليكم » رسولي را كه تلاوت مي كند بر شما قرآن را , آيات الهي را و « يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه » اين شايد غايت اين تلاوت باشد , تلاوت مي كند براي تزكيه و براي تعليم و براي تعليم همگاني , تعليم همين كتاب و تعليم حكمت كه آن هم از همين كتاب است . پس انگيزه بعثت نزول وحي است و نزول قرآن است و انگيزه تلاوت قرآن بر بشر اين است كه تزكيه پيدا بكنند و نفوس مصفا بشوند از اين ظلماتي كه در آنها موجود است تا اينكه بعد از اينكه مصفا شدند ارواح و اذهان آنها قابل اين بشود كه كتاب و حكمت را بفهمند.
ابعاد تربيتي اسلام
اسلام مي خواهد انسان را يك انساني بسازد جامع يعني رشد ـ به آنطور كه هست ـ بدهد , حظ طبيعت دارد , رشد طبيعي به او بدهد. حظ برزخيت دارد , رشد برزخيت به او بدهد , حظ روحانيت دارد , رشد روحانيت به او بدهد , حظ عقلانيت دارد , رشد عقلانيت به او بدهد , حظ الوهيت دارد , رشد الوهيت به او بدهد. همه خطوطي كه انسان دارد و به طور نقص است , الان نرسيده است , اديان آمده اند كه اين ميوه نارس را رسيده اش كنند , اين ميوه ناقص را كاملش كنند.
هدف تربيتي اسلام
اسلام مي خواهد كه مردم بيايند در تحت لواي او و آنها را از اين گرفتاري هائي كه دارند و سرگشته اند و حيرانند و اين ور و آن ور مي زند براي پيدا كردن كمال , خودشان هم ملتفت نيستند كه كمال مطلق چي است , آمده است اينها را از اين سرگرداني ها بيرون بياورد. همه را به يك راه مستقيم هدايت كند و تا آخر برساند... در اسلام هر چه هست براي صلاح حال ملت هاست . براي صلاح حال بشر است . اسلام مي خواهد اينهائي كه منحرف هستند اينها را برگرداند به يك راه راستي , به يك راه سلامتي , همه با هم برادر باشند , همه با هم دوست باشند , محبت داشته باشند , مثل اهل بهشت باشند كه « اخوانا علي سرر متقابلين » 6 برادرند همه , هيچ حقد و حسدي آنجا ديگر نيست . شستشو شده اند.
عوامل و موسسات تربيتي و فرهنگي
عوامل تربيت
حقيقتا راس همه خطاها , خطيئت ها همين خودخواهي هاست و تا اين خود خواهي ها در بشر هست , اين جنگ ها و اين فسادها و اين ظلم ها و ستمگري ها هست و انبيا اينكه دنبال اين بودند كه يك حكومت عدلي در دنيا متحقق كنند , براي اين است كه حكومت عدل اگر باشد , حكومتي باشد با انگيزه الهي , با انگيزه اخلاق و ارزشهاي معنوي انساني , يك همچو حكومتي اگر تحقق پيدا بكند , جامعه را مهار مي كند و تا حد زيادي اصلاح مي كند و اگر حكومت ها به دست جباران باشد , به دست منحرفان باشد , به دست اشخاصي باشد كه ارزش ها را در آمال نفساني خودشان مي دانند , ارزش هاي انساني را هم گمان مي كنند كه همين سلطه جوئي ها و شهوات است , تا اين حكومت ها برقرار هستند بشريت رو به انحطاط است و اگر آمال انبيا در يك كشوري تحقق پيدا بكند ولو بعض آمال انبيا , آن كشور رو به اصلاح مي رود.
6 ـ سوره حجر آيه 47
حقيقتا راس همه خطاها و خطيئت ها , همين خودخواهي هاست و تا اين خودخواهي ها در بشر هست , اين جنگ ها و اين فسادها و اين ظلم ها و ستمگري ها هست .
كوشش كن كلمه « توحيد » را كه برترين كلمه است و والاترين جمله است از عقلت به قلبت برساني كه حظ عقل همان اعتقاد جازم برهاني است و اين حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقين به قلب نرسد , فايده و اثرش ناچيز است .

استفتائات
زكات فطره (1 )


سوال : اگر فطره انسان بركسي واجب باشد و او فطره را ندهد , آيا بر خود شخص واجب است كه فطره اش را بدهد
حضرت امام خميني (ره ) : اگر فطره انسان بر كسي واجب باشد و او فطره را ندهد , برخود انسان واجب نمي شود.
حضرت آيت الله صافي گلپايگاني : واجب نمي شود , مگر آنكه شخص غني , نان خور فقير باشد , كه در اين صورت احتياط لازم آن است كه غني فطره خود را بدهد.
حضرت آيت الله سيستاني : برخود انسان واجب نمي شود , چنانچه داراي شرايط باشد , بنابر احتياط واجب , فطره خويش را بدهد.
حضرت آيت الله مكارم شيرازي : احتياط واجب آن است كه اگر مي تواند خودش بدهد
حضرت آيت الله وحيد خراساني : احتياط واجب آن است كه اگر واجد شرايط وجوب زكات فطره باشد , خودش بدهد.
سئوال : اگر فطره انسان بر كسي واجب باشد ولي او خودش فطره را بدهد آيا از آن شخص كه فطره بر او واجب شده , ساقط مي شود
حضرت امام خميني (ره ) : ساقط نمي شود.
حضرت آيت الله فاضل لنكراني : مگر اين كه با اذن و اجازه طرف باشد.
حضرت آيت الله بهجت : بنابر احوط , مگر اين كه با اذن مكلف و به قصد نيابت از او باشد كه كفايت آن بعيد نيست .
حضرت آيت الله مكارم شيرازي : مگر اين كه با اذن و اجازه طرف باشد.

خشوع امام باقر و امام صادق عليه السلام در نماز


ـ جابر جعفي : روزي ابوجعفر عليه السلام به نماز ايستاد , در همان حال چيزي روي سر آن حضرت افتاد , اما آن را از سر خود دور نكرد تا آن كه جعفر (امام صادق ) آن را از روي سر ايشان برداشت . اين عمل حضرت ناشي از تعظيم خدا و توجه به نمازش بود و اين فرموده خداوند است كه : « و به سوي دين روي آر با اخلاص و راستي » .
ـ روايت شده است كه سرورمان امام جعفربن محمد صادق عليه السلام در نماز خود قرآن تلاوت مي كرد كه از هوش رفت . وقتي به هوش آمد سوال كردند چه شد كه به اين حال افتاديد حضرت پاسخي به اين مضمون داد : آيات قرآن را پيوسته تكرار مي كردم تا جايي كه اين حالت به من دست داد كه گويي آن را از زبان نازل كننده اش مي شنوم .
ـ ابو ايوب : امام باقر و امام صادق عليه السلام هرگاه به نماز مي ايستادند رنگ رخسارشان تغيير مي كرد , گاه سرخ مي شد و گاه زرد , گويي با چيزي راز و نياز مي كنند كه او را مي بينند.
موانع خشوع
ـ امام علي عليه السلام : مرد نبايد در نمازش با ريش خود و يا چيزي كه او را از نمازش غافل و بي توجه مي كند بازي كند.
ـ مرد بايد در نمازش خشوع داشته باشد , كسي كه دلش در برابر خدا عز و جل خاشع باشد جوارح او نيز خشوع خواهد داشت و بنابراين , با چيزي بازي نمي كند.
ـ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله درباره مردي كه در نمازش با ريش خود بازي مي كرد , فرمود : اگر دل او خاشع بود , بيگمان اندامهايش نيز خشوع داشتند.
شرايط پذيرفته شدن نماز
ـ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : اگر چندان نماز بخوانيد كه چون چله كمان شويد , و چندان روزه بگيريد كه مانند كمان درآييد , خداوند از شما نپذيرد مگر آن كه همراه با پارسايي باشد.
ـ خداوند به داود وحي فرمود : چه بسا ركعتهاي طولاني كه نمازگزار خوانده و در آنها از ترس و خشيت گريسته است , اما در نظر من به اندازه پوست درون هسته اي نيارزد; زيرا به دل او نگريستم و ديدم اگر نمازش را تمام كند و زني در برابرش ظاهر شود و خود را بر او عرضه كند مي پذيرد و اگر مومني با وي معاملتي كند , به او خيانت ورزد.
ـ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله : خداوند به من وحي فرمود كه : اي برادر فرستادگان , اي برادر بيم دهندگان ! به مردم خود هشدار ده كه تا وقتي نسبت به يكي از بندگان من به گردن خود مظلمه و حقي دارند وارد هيچ يك از خانه هاي من نشوند; زيرا تا زماني كه در پيشگاه من به نماز ايستاده اند , آنان را لعنت مي كنم مگر اين كه آن مظلمه را رد كنند.
امام علي عليه السلام : بنگر كه با چه (جامه و لباسي ) نماز مي خواني ; اگر آن را از راه درست و حلال به دست نياورده باشي , نمازت پذيرفته نيست .
ـ امام سجاد عليه السلام در پاسخ به سوال از آنچه موجب قبولي نماز مي شود , فرمود : دوستي و ولايت ما و بيزاري از دشمنان ما.
ـ امام صادق عليه السلام : خداي تبارك و تعالي فرموده است : من نماز كسي را مي پذيرم كه در برابر عظمت من فروتن باشد , به خاطر من نفس خود را از شهوتها بازدارد و روزش را با ياد من سپري كند و بر آفريدگان من بزرگي نفروشد و گرسنه را غذا دهد و برهنه را بپوشاند و به مصيبت ديده رحم كند و غريب را جا دهد; چنين كسي مانند خورشيد مي درخشد , در تاريكيها براي او نوري قرار مي دهم , و در ناداني دانشي .

آهن تفتيده


به خدا سوگند , برادرم عقيل را در حالي ديدم كه سخت فقير و پريشان حال گشته بود. او از من خواست تا يك من از گندم شما را به او دهم .
كودكانش را ديدم كه گيسواني ژوليده داشتند و از شدت فقر و گرسنگي رنگشان تيره گشته بود و گويي رخسارشان را با نيل سياه كرده باشند.
عقيل پي در پي مرا ديدار كرد و گفته خود را تكرار نمود. من به گفتارش گوش كردم و حرفهايش را نيك شنيدم . او مي پنداست كه من هم اينك دين خود را به او مي فروشم و راه خود را به يكسو مي نهم و به دنبال او به راه مي افتم .
پس آهني براي او گداختم و آن را نزديك تنش بردم تا عبرت گيرد. چنان فرياد برآورد و از درد به شيون افتاد كه بيمار از سنگيني درد به ناله افتد , نزديك بود از داغ آن بگدازد(و قالب تهي كند) به او گفتم : اي عقيل ! نوحه گران در سوگ تو بگريند , آيا از آهن پاره اي مي نالي كه انساني به بازيچه آن را گرم ساخته اما تو مرا به آتشي مي كشاني كه خداي جبارش به خشم گداخته است !
آيا تو از اين درد مختصر مي نالي و من از سوزش آتش پروردگار ننالم !
شگفت تر از قصه عقيل , حركت احمقانه كسي بود كه شب هنگام به ديدار ما آمد. با ارمغاني درون ظرف سرپوشيده و حلوايي آميخته (از قند و شكر) كه حتي ديدنش را خوش نداشتم . تو گويي آب دهان مار بر آن ريخته باشند!
پرسيدم : هديه است يا زكات يا براي رضاي خداست كه گرفتن صدقه بر ما نارواست .
گفت : نه آن است و نه اين , بلكه ارمغان است !
گفتم : مادر در سوگت بگريد! آيا از راه دين خدا آمده اي مرا بفريبي ! تو يا ديوانه اي يا جن زده اي و يا بيهوده سخن مي گويي !
به خدا سوگند , اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمان است به من دهند تا خدا را نافرماني كنم و پوست جويي را از مورچه اي به نارواستانم , چنين نخواهم كرد.
(نقل از كتاب خاطرات امير مومنان (ع ) ـ انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم )
به ياد دوست
در گذشته برادري ايماني و خدايي داشتم , آنچه او را در چشم من بزرگ مي نمود اين بود كه دنيا در چشم او كوچك بود. از سلطه شكم خود بيرون بود چيزي را كه نمي يافت آرزو نمي كرد و چون به آن دست مي يافت از حد نمي گذراند.
بيشتر اوقات خود را به سكوت مي گذراند و اگر سخن مي گفت , گزيده مي گفت , و تشنگان معرفت را از دانش سرشار خود سيراب مي كرد. در چشم ظاهر بينان ضعيف و مستضعف مي نمود و در ميدان كار و كارزار چون شيري خشمگين و ماري پر زهر بود.
وقتي كه در نزاعي درگير مي شد بيهوده برهان اقامه نمي كرد بلكه صبر مي كرد تا در محضر يك داور سخن بگويد(چون در نزاع بين دو نفر اگر داوري در ميان نباشد و هر كدام بخواهند براي ديگري مدعاي خود را اثبات كنند , نيروها را به هدر داده اند و از گفتار خود نتيجه اي نخواهند برد).
تا براي كاري محمل و عذري مي يافت , كسي را سرزنش نمي كرد. از بيماري و ابتلاي خود وقتي خبر مي داد كه بهبودي و شفا يافته بود. آنچه را كه بناي انجام دادن آن را نداشت بر زبان نمي راند. اگر ديگران در كلام بر او چيره مي شدند , در سكوت بر او پيروز نمي شدند , به شنيدن حريصتر بود تا به گفتن . هر گاه بر سر دو راهي قرار مي گرفت مي سنجيد تا ببيند كداميك از اين دو راه به هوي و هوس نزديكتر است تا با آن مخالفت كند.
پس بر شما باد كه خود را با اين صفات زيبا بياراييد و در راه تحصيل آن به رقابت پردازيد و اگر بر دستيابي و فراگيري همه آنها توانايي نداريد , بدانيد كه بهره برداري اندك , از رها كردن مطلق بهتراست .
(نقل از كتاب خاطرات امير مومنان (ع ) ـ انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم )

اثبات معاد


مقدمه
اعتقاد به معاد و زنده شدن هر فرد انسان در عالم آخرت , يكي از اصلي ترين اعتقادات در همه اديان آسماني است و انبياي الهي تاكيد فراواني بر اين اصل داشته اند و براي تثبيت اين عقيده در دلهاي مردم , رنجهاي بسياري برده اند. و در قرآن كريم , اعتقاد به معاد و عدل هم سنگ اعتقاد به خداي يگانه دانسته شده و در بيست و چند آيه , كلمات « الله » و « واليوم الاخر » با هم بكار رفته است (علاوه بر مطالبي كه در حول و حوش عالم آخرت در بيش از دو هزار آيه آمده است )
تصور صحيح معاد , مبتني بر پذيرفتن روحي است كه ملاك هويت هر انساني باشد و بعد از مرگ باقي بماند تا بتوان گفت همان شخصي كه از دنيا رفته است بار ديگر در عالم آخرت , زنده مي شود. با اثبات چنين روحي از راه عقل و وحي زمينه بحث هاي اصلي پيرامون معاد و زندگي ابدي انسان فراهم شود. اينك به اثبات اين اصل مهم اعتقادي بپردازيم .
همان گون كه مساله روح از دو راه (عقل و نقل ) اثبات مي شود اين مساله هم از دو راه قابل اثبات است و ما در اين مبحث , دو دليل عقلي بر ضرورت معاد بيان مي كنيم و بعدا به ذكر بخشي از بيانات قرآني در زمينه امكان و ضرورت معاد مي پردازيم .
برهان حكمت
آفرينش الهي بيهوده و بي هدف نيست بلكه محبت به خير وكمال كه عين ذات الهي است بالاصاله به خود ذات و بالتبع به آثار آن كه داراي مراتبي از خير و كمال هستند تعلق گرفته , و از اين رو , جهان را به گونه اي آفريده است كه بيشترين خير و كمال ممكن , بر آن مترتب شود. و بدين ترتيب مقتضاي صف حكمت اين است كه مخلوقات را به غايت و كمال لايق به خودشان برساند. ولي از آنجا كه جهان مادي , دار تزاحمات است و خيرات و كمالات موجودات مادي با يكديگر تعارض پيدا مي كند مقتضاي تدبير حكيمانه الهي اين است كه به صورتي آنها را تنظيم كند كه مجموعا خيرات و كمالات بيشتري بر آنها مترتب شود , و به ديگر سخن : جهان , داراي نظام احسن باشد. و به همين جهت است كه انواع عناصر و كميت و كيفيت و فعل و انفعالات و حركات آنها طوري تنظيم شده كه زمينه آفرينش گياهان و جانوران , و در نهايت , زمينه آفرينش انسان ـ كه كاملترين موجودات اين جهاني است ـ فراهم شود. و اگر جهان مادي طوري آفريده شده بود كه پيدايش و رشد موجودات زنده را ناممكن مي ساخت خلاف حكمت مي بود.
اكنون مي افزاييم : باتوجه به اين كه انسان , داراي روح قابل بقا است و مي تواند واجد كمالات ابدي و جاوداني گردد آن هم كمالاتي كه از نظر مرتبه وارزش وجودي , قابل مقايسه با كمالات مادي نيست , اگر حيات او منحصر به همين حيات دنيوي محدود باشد با حكمت الهي , سازگار نخواهد بود. مخصوصا باتوجه به اينكه حيات دنيوي , توام با رنجها و سختيها و ناگواريهاي فراوان است و غالبا تحصيل يك لذت بدون تحمل رنج و زحمت , فراهم نمي شود بطوري كه حسابگران را به اين نتيجه مي رساند كه تحمل اين همه رنج و ناخوشي براي دستيابي به لذايذ محدود نمي ارزد. و از همين محاسبات است كه گرايش به پوچي و بيهودگي پديد مي آيد و حتي كساني را با وجود علاقه شديد فطري به زندگي , بسوي خودكشي مي كشاند.
راستي , اگر زندگي انسان جز اين نمي بود كه پيوسته زحمت بكشد و با مشكلات طبيعي و اجتماعي دست و پنجه نرم كند تا لحظاتي را با شادي و لذت بگذراند و آنگاه از فرط خستگي به خواب رود تا هنگامي كه بدنش آمادگي فعاليت جديد را پيدا كند و مجددا « روز از نو روزي از نو » همي تلاش كند تا مثلا لقمه ناني بدست آورد و لحظه اي از خوردن آن لذت ببرد و ديگر هيچ ! چنين تسلسل زيان بار و ملال آوري را عقل نمي پسنديد و به گزينش آن , فتوي نمي داد. مثل چنين حياتي در بهترين شكل آن اين است كه راننده اي تلاش كند اتومبيل خود را به پمپ بنزين برساند و ظرف بنزينش را پر كند آنگاه با مصرف كردن بنزين موجود , اتومبيل خود را به پمپ بنزين ديگري برساند و اين سير را هم چنان ادامه دهد تا هنگامي كه اتومبيلش فرسوده شود و از كار بيفتد يا در اثر برخورد با مانع ديگري متلاشي شود!
بديهي است نتيجه منطقي چنين نگرشي به زندگي انسان , جز پوچ گرايي نخواهد بود.
از سوي ديگر , يكي از غرايز اصيل انسان , حب به بقا و جاودانگي است كه دست آفرينش الهي در فطرت او به وديعت نهاده است و حكم نيروي محرك فزاينده اي را دارد كه او را بسوي ابديت سوق مي دهد و همواره بر شتاب حركتش مي افزايد. اكنون اگر فرض شود كه سرنوشت چنين متحركي جز اين نيست كه در اوج شتاب حركت , به صخره اي برخورد كند و متلاشي شود آيا ايجاد آن نيروي فزاينده با چنين غايت و سرنوشتي متناسب خواهد بود ! پس وجود چنين ميل فطري , هنگامي با حكمت الهي سازگار است كه زندگي ديگري جز اين زندگي محكوم به فنا و مرگ , در انتظار او باشد.
حاصل آنكه : با ضميمه كردن اين دو مقدمه ـ يعني حكمت الهي , و امكان زندگي ابدي براي انسان ـ به اين نتيجه مي رسيم كه مي بايد زندگي ديگري براي انسان , وراي اين زندگي محدود دنيوي , وجود داشته باشد تا مخالف حكمت الهي نباشد
و مي توان ميل فطري به جاودانگي را مقدمه ديگري قرار داد و به ضميمه حكمت الهي , آن را برهان ديگري به حساب آورد.
ضمنا روشن شد كه زندگي ابدي انسان بايد داراي نظام ديگري باشد كه مانند زندگي دنيا مستلزم رنجهاي مضاعف نباشد. وگرنه , ادامه همين زندگي دنيوي حتي اگر تا ابد هم ممكن مي بود با حكمت الهي , سازگار نمي بود.
برهان عدالت
در اين جهان , انسانها در انتخاب و انجام كارهاي خوب و بد , آزادند : از يك سو , كساني يافت مي شوند كه تمام عمر خود را صرف عبادت خداو خدمت به بندگان او مي كنند. و از سوي ديگر , تبهكاراني ديده مي شوند كه براي رسيدن به هوسهاي شيطاني خودشان , بدترين ستمها و زشتترين گناهان را مرتكب مي گردند. و اساسا هدف از آفرينش انسان در اين جهان و مجهز ساختن او به گرايشهاي متضاد و به نيروي اراده و انتخاب , و به انواع شناختهاي عقلي و نقلي , و فراهم كردن زمينه براي رفتارهاي گوناگون و قرار دادن وي بر سر دو راهيهاي حقيقت و باطل و خير و شر اين است كه در معرض آزمايشهاي بي شمار واقع شود و مسير تكامل خود را با اراده و اختيار برگزيند تا به نتايج اعمال اختياري و پاداش و كيفر آنها برسد. و در حقيقت , سراسر زندگي دنيا براي انسان , آزمايش و ساختن و پرداختن هويت انساني خويش است و حتي در آخرين لحظات زندگي هم معاف از آزمايش و تكليف و انجام وظيفه نيست .
اما مي بينيم كه در اين جهان , نيكوكاران و تبهكاران , به پاداش و كيفري كه در خور اعمالشان باشد نمي رسند و چه بسا تبهكاراني كه از نعمتهاي بيشتري برخوردار بوده و هستند. و اساسا زندگي دنيا ظرفيت پاداش و كيفر بسياري از كارها را ندارد. مثلا كسي كه هزاران شخص بي گناه را به قتل رسانيده است نمي توان او را جز يك بار , قصاص كرد و قطعا ساير جناياتش بي كيفر مي ماند , در صورتي كه مقتضاي عدل الهي اين است كه هر كس كوچكترين كار خوب يا بدي انجام دهد به نتيجه آن برسد.
پس هم چنان كه اين جهان , سراي آزمايش و تكليف است بايد جهان ديگري باشد كه سراي پاداش و كيفر و ظهور نتايج اعمال باشد و هر فردي به آنچه شايسته آن است نايل گردد تا عدالت الهي , تحقق عيني يابد.
ضمنا از همين بيان , روشن مي شود كه جهان آخرت , جاي انتخاب راه وانجام تكاليف نيست .
پرسش
1 ـ حكمت الهي و رابطه آن با نظام احسن را شرح دهيد .
2 ـ برهان حكمت را با دو تقرير , بيان كنيد .
3 ـ از اين برهان , چه نكته ديگري غير از اثبات اصل معاد , استفاده مي شود
4 ـ هدف از آفرينش انسان در اين جهان را توضيح دهيد .
5 ـ برهان عدالت را مشروحا بيان كنيد .
6 ـ چه نكته خاصي از اين برهان بدست مي آيد (منبع : آموزش عقايد , اثر آيت الله مصباح يزدي )
يكي از غرايز اصيل انسان , حب به بقا و جاودانگي است كه دست آفرينش الهي در فطرت او به وديعت نهاده است و حكم نيروي محرك فزاينده اي را دارد كه او را به سوي ابديت سوق مي دهد. وجود چنين ميل فطري , هنگامي با حكمت الهي سازگار است كه زندگي ديگري جز اين زندگي محكوم به فنا و مرگ , در انتظار او باشد.
مقتضاي عدل الهي اين است كه هر كس كوچكترين كار خوب يا بدي انجام دهد به نتيجه آن برسد. بايد سراي ديگري باشد كه سراي پاداش و كيفر و ظهور نتايج اعمال باشد و هر فردي به آنچه شايسته آن است نايل گردد تا عدالت الهي تحقق عيني يابد.