روزنامه جمهوري اسلامي 12/08/1383 صفحه جبهه و جنگ

خاطره
يادگاران حماسه ها

* جدال در كارخانه نمك
چفيه
تفحص هم خصوصي سازي مي شود
خاطره
يادگاران حماسه ها


سردار شهيد ايرج آقابزرگي
در مرحله سوم عمليات بيت المقدس دشمن مبادرت به احداث ميدان مين وسيعي نموده و وضعيت بحراني بوجود آورده بود , گردان ما پشت ميدان مين زمين گير شده بود , فرماندهي با بي سيم از فرمانده گردان ما تقاضا مي كرد كه به حركت ادامه دهيم فرمانده گردان گفت ميدان مين هنوز باز نشده است و منتظر نيروي كمكي تخريب هستيم . فرمانده گفت به نيروها بگوييد خودشان ميدان مين را باز كنند.
فرمانده گردان مقابل نيروهاي گردان قرار گرفت و گفت كساني كه داوطلب هستند معبر باز كنند بلند شوند. فراموش نمي كنم همه ايستادند و داوطلب باز كردن معبر شدند. بحث و تقاضا و التماس زياد شد و همه مي خواستند از هم در اين امر سبقت بگيرند . نهايتا تصميم براين گرفته شد كه 5 نفر از اول ستون كه نزديك به ميدان مين بودند حركت كنند. پنج نفر اول وارد ميدان مين شدند , كه چهار نفر از آنها بسلامت از ميدان مين عبور كردند. ولي يكي از برادران روي مين رفت و مجروح شد. به هر حال راه براي گردانها باز شد.
بطرف دشمن حركت كرديم و خط دوم و سوم نيروهاي بعثي را شكستيم .
در كنار خاكريز دوجداره اي كه در گمرك خرمشهر بود پدافند كرديم .
ساعت 7 صبح حدود 5 الي 6 هزار نفر از نيروهاي عراقي لباسهايشان را درآورده و بدست گرفته بودند و بطرف ما مي آمدند ابتدا فكر كرديم قصد حمله به ما را دارند نزديكتر شدند ديديم سلاح دردست ندارند و آمده اند تسليم شوند. در قسمتي كه ما پدافند كرده بوديم حدود صد نفر بيشتر نبوديم كمي ترسيديم اگر آن همه نيرو دست خالي هم مي خواستند با ما درگير شوند ما را نابود مي كردند.
نيروهاي عراقي آمدند و خود را تسليم كردند ما آنها را پشت خاكريز به ستون كرديم و بطرف عقب حركت داديم كسي هم دنبالشان نبود خودشان منظم به ستون حركت مي كردند و فقط يك نفر به عنوان راهنما جلوي آنها حركت مي كرد و بدين ترتيب وارد خرمشهر شديم .

جدال در كارخانه نمك




خاطره اي شنيدني از عمليات پيروزمند والفجر هشت (فتح فاو)
تا امروز كه قلم در دست گرفته و خاطرات سبز هشت سال دفاع مقدس را در ذهنم مرور مي كنم سالها از آن ايام حماسه و ايثار گذشته است , اما انكار ياد آوري آن روزها برايم بسيار خوشايند و زيباست , ايامي كه براي رسيدن از خود به خدا لحظه شماري مي كرديم , ايامي كه يكسره ياد خدا در قلبمان بود و با همه وجودمان خود را در محضر حضرتش حاضر و ناظر مي پنداشتيم , ايامي كه همه يكدل و يكرنگ شده گوش به فرمان رهبر فقيدمان خميني كبير(ره ) بوديم , ايامي كه شب و ورزش را با ذكر و دعا و نيايش مي گذرانديم .
ايامي كه طلوع صبحش را با نماز و ذكر و ياد خداوند آغاز مي كرديم و هيچ چيز تناول نمي كرديم مگر زماني كه دعاي سفره مي خوانديم . شبش را نمي خوابيديم مگر سوره مباركه واقعه را تلاوت مي كرديم و در مراسم دعاي كميل و توسل , عاشقانه حضور پيدا مي كرديم . و چه شبهايي را كه شاهد راز و نياز شبانه رزمندگان مخلص و با ايمان بوديم .
آري ! جنگ با همه بديها و زشتيهايي كه داشت وليكن حسنهاي بسيار زيادي هم داشت كه تا در آن زمان و موقعيت نبوده باشي درك اين اوصاف امروزه براي خيلي ها دشوار است .
بگذريم و بپردازم به بيان خاطرات عمليات غرور آفرين والفجر هشت , يادم مي آيد در آن زمان دقيقا 16 سال سن داشتم و از طريق سپاه پاسداران و بصورت داوطلبانه به جبهه اعزام شده بودم جمعي گردان حبيب ابن مظاهر لشگر 27 حضرت محمد رسول الله (ص ) بودم و سمتم در اين عمليات با توجه به اينكه به كار امداد و نجات علاقه زيادي داشتم و از طرفي در آموزشهاي رزمي در تيراندازي نيز تبحر خاصي داشتم امدادگر و آرپي چي زن بود.
شب 21 بهمن ماه 1364 فرمانده گردان آقاي حاج حسن محقق مشغول صحبت و توجيه بچه ها براي عمليات است من هم قلم در دست گرفته مطالب مهم را يادداشت مي كنم كروكي و كالك منطقه عملياتي در پيش روي عزيزان قرار گرفته : حاج حسن ادامه ميدهد بحول وقوه الهي و با توكل به خدا ميرويم كه با انجام اين عمليات ماشين جنگي دشمن بعثي را از كار بيندازيم و با آزاد سازي منطقه فاو ارتباط دشمن بعثي عراق با خليج فارس قطع خواهد شد و امنيت تردد كشتي ها بر قرار شده واز تسلط دشمن نسبت به خور عبدالله و منطقه اروند رود و آتش توپخانه كاسته خواهد شد , با اين عمليات قلب رهبر كبير انقلاب و ملت شريف ايران خوشنود خواهد شد و...
حاج حسن مشغول بود و منطقه عملياتي را براي بچه ها توضيح ميداد و مي گفت : از نهر بوسقرين (جاده شهدا) با قايق حركت خواهيم كرد , مسيري كه براي گذاشتن از آن ديشب غواصان زيادي در زير آتش مستقيم مسلسلهاي دوشكا و چهار لولها و موانع بسياري از جمله معبر مين و خورشيدي ها و سيم خاردارهاي فراوان شهيد شدند و انشاالله به ياري خداوندمتعال راهشان را ادامه مي دهيم و...
ديگر حال و هواي سخنان فرمانده گردان تغيير كرد. به ياد شب عاشوراي امام حسين (ع ) اشكها از گونه ها سرازير شد همه لحظه شماري مي كرديم تا زودتر به منطقه برسيم .
هر كس سعي ميكرد به نحوي با ديگر رزمندگان خداحافظي كند. به هم مي گفتند فلاني يادت نره شهيد شدي سلام ما را به حضرت ابي عبدالله (ع ) برسان , شفاعت يادت نره .
واقعا عجب شور و حالي داشت شبهاي عمليات . همه با شور و اشتياق وصف ناپذير ميرفتند تا انتقام سيلي زهرا(س ) را بگيرند. اين شعار مخلصين سنگر نشين بود و با چه عشقي پيشاني بندهاي همديگر را مي بستيم .
و حنا بر كف دستان و پاها مي بستيم تو گويي كه شب جشن عروسي است .
بگذرم كه با اين زبان الكن هر چه از آن لحظات بگويم باز هم كم است .
به هر حال لحظه حركت فرارسيد. خاطرم هست كه به كوله امدادم تعداد 3 گلوله آرپي جي بسته بودم . فرمانده گروهان تا مرا ديد گفت : شهرابي ! كوله ات مثل كاسه بشقابي ها شده مواظب باش گلوله ها از كوله ات نيفتد.
خلاصه , سوار بر قايقها پيش به سوي نقطه عمليات حركت كرديم در تلاتم امواج خروشان اروند رود و در زير آتش توپ و خمپاره به آنطرف رود رسيديم . از دژهاي منهدم شده و فتح شده عبور كرديم . يا حسين ! چقدر جنازه عراقي در منطقه فراوان بود , چقدر ادوات منهدم شده . خاطرم هست از جاده اي كه داشتيم عبور مي كرديم گويا انبار پشتيباني عراقيها بود. اينقدر لباس و كلاه سربازي در جاده ريخته شده بود كه حد نداشت .
بالاخره با هر درد سري بود خود را به پايگاه موشكي فاو رسانديم . يادم مي آيد كه در آن بحبوحه درگيري كه خمپاره ها و كاتيوشاهاي دشمن امان نمي دادند تا بداني كدام طرف بايد خيز برداري . عينكم را گم كردم , چقدر صلوات فرستادم تا توانستم آن را از لاي خاكها پيدا نمايم . ديگر درگيري رو در رو با دشمن شروع شده بود.
هر طوري بود سعي مي كردم با توجه به آموزشهايي كه از قبل ديده بودم به مجروحين كمك كنم .در يك سنگر پناه گرفته بودم كه تركش خمپاره خورد به گلوله هاي آرپي جي و گلوله ها منفجر شدند ولي به كوله ام هيچ آسيبي نرسيد.
از روز دوم به بعد اوضاع و شرايط در منطقه بشدت دگرگون بود هواپيماهاي دشمن هر لحظه بالاي سرمان حاضر مي شدند و بمبهاي وحشتناكي مي ريختند. دشمن بعثي هرگز تصور نمي كرد كه ايرانيها از اين نقطه به آنان حمله كنند و تمام توانش را بكار بسته بود تا مواضع خود را باز پس بگيرد و دائما پاتك مي كرد , اما زهي خيال باطل .
بعد از پاكسازي منطقه از نيروهاي دشمن به سمت كارخانه شكل حركت كرديم . خاطرم هست كه V نمك يا همان راس تانكهاي عراقي بجامانده در جاده فاوـ البحار آن زمان به قدري نو بودند كه انگار از لاي زرورق در آمده بود. نزديكهاي طلوع آفتاب چشمم افتاد به يك تانك . با دو نفر از بچه ها رفتيم و موفق شديم آن را روشن كرده و به عقب برگردانيم در بين راه هم تعدادي از مجروحين را سوار كرديم , جاي شما خالي , اينقدر دعا كرديم تا از گلوله هاي خودي و دشمن جان سالم بدر برديم . يادم مي آيد در آن صحنه كارزار زماني كه نزديك بود تانك از روي سر جنازه يك عراقي بگذرد اينقدر فرياد زدم تا راننده متوجه شد و مسير را كمي تغيير داد.
آري ! اينگونه بود مرام بسيجيان رزمنده كه حتي به جنازه آنها هم رحم مي كرديم .
بعد از اينكه آن تانك را به عقب برديم دوباره به سمت كارخانه نمك حركت كردم , در ميان راه هر كاري از دستم برمي آمد براي مجروحين انجام مي دادم . روزها و شبهاي بسيار سختي را مي گذرانيديم .
بياد دارم با يكي ديگر از دوستان رزمنده بنام وحيد مير سعيد قاضي از فرط خستگي در يك سنگر خوابم برد در خواب ديدم دو پرنده روي شاخه يك درخت نشسته اند كه ناگاه پر زدند و رفتند از خواب بيدار شدم , بدون مقدمه به دوستم گفتم بلند شو برويم . گفت : زير اين همه آتش توپ و خمپاره كجا گفتم معطل نكن و دستش را كشيدم و از سنگر بيرون پريديم هنوز چند قدمي از سنگر دور نشده بوديم كه يك خمپاره 120 به همان سنگري كه ما در آن بوديم اثابت كرد.
من و وحيد با تعجب به هم نگاه كرديم اشك در چشمانمان حلقه زد انگار كه خداوند رسالتي را به دوش ما گذاشته بود كه خود اينگونه از ما محافظت مي كرد.
روز 64,11,27 بود . دشمن پاتكهاي سنگيني را از سمت كارخانه نمك آغاز كرده بود. در سنگري كنار ساختمان تخريب شده كارخانه مشغول نبرد متقابل با تانكهايي كه هر لحظه به ما نزديك ميشدند بوديم .
خاطرم هست با ياد خداوند بزرگ و با ذكر آيه « و ما رميت واذ رميت » بوسيله موشك انداز ماليوتكا توانستيم تعداد 5 دستگاه تانك عراقي را منهدم كنيم . در اين هنگام بود كه يك هليكوپتر عراقي از مقابل ظاهر شد و يك راكت به سمت ما شليك كرد , گرد و خاك همه جا را فرا گرفت .
يكي از رزمندگان كه كنار من بود در جا شهيد شد چند نفري هم مجروح شدند صداي امداد گر , امدادگر بلند شد.
خواستم كوله امداد را بردارم و به ياري عزيزان هم رزم بروم . ديدم خون از پاي خودم هم سرازير است .
كوله را به برادران ديگر دادم . ديگر توان ايستادن نداشتم و هر لحظه بي رمقتر مي شدم كه يكي از برادران به كمك آمد و سوار بر يك دستگاه جيپ 106 به عقب برگردانده شدم .
آري ! اين بود خاطرات اين حقير از عمليات غرور آفرين والفجر .8 ياد تمامي شهيدان گرامي باد .
بالاخره پس از گذشت اين همه سال از آن روزها دنيا به چشم خود ديد كه چگونه جوانان ايران زمين از دين و ميهن خود در مقابل تهاجم دشمن قدار دفاع مي كنند و ما به چشم خود ديديم كه دست تقدير سرنوشت چه بلاهايي را بر سر دشمنان اين مرز و بوم مي آورد.
مهرداد شهرابي
ارسالي : زارعدار ـ دفتر نمايندگي روزنامه در قزوين
جنگ با همه بديها و زشتيهايي كه داشت وليكن حسنهاي بسيار زيادي هم داشت كه تا در آن زمان و موقعيت نبوده باشي , درك اين اوصاف امروز براي خيلي ها دشوار است .
به حول و قوه الهي و با توكل به خدا ميرويم كه با انجام اين عمليات ماشين جنگي دشمن بعثي را از كار بيندازيم و با آزادسازي منطقه فاو ارتباط دشمن بعثي عراق با خليج فارس قطع خواهد شد و امنيت تردد كشتي ها برقرار.
دشمن بعثي هرگز تصور نمي كرد كه ايرانيها از اين نقطه به آنها حمله كنند و تمام توانش را بكار بسته بود تا مواضع خود را باز پس بگيرد و دائما پاتك مي كرد.اما زهي خيال باطل

چفيه
تفحص هم خصوصي سازي مي شود


با گذر مهر ماه و هواي پائيزي ياد آخرين روزهاي كاري تفحص در يادمان زنده مي شود زماني كه ديگر ساعات كار در منطقه زيادتر است و ديگر نبايد منتظر غروب آفتاب براي شروع كار شد. كم كم از صبح تا غروب بي توان پاي كار بوده . ديگر پا ندادن شهدا زياد بچه ها را شرمنده نمي كند كار همراه عاشورا. كار همراه توسل و استغاثه . در بدترين و بد شكل ترين ميدانها بدون كوچكترين سپر و پناهي و به ياد شهدا و با عنايات شهدا و همت بچه هاي تخريب پيش رفتن . جائي كه نه كمكهاي سازمان ملل براي كلاهها و جليقه هاي ضدگلوله و سپرهاي ضدانفجار معني داشت و نه مين كوبهاي وطني . همه فقط براي پايان انتظار مادران شهدا فقط به فكر كشف پيكرها بودند و بس . مينهاي به قول جرايد حساس و خطرناك !! ناچيزتر از آن بود كه سد راه عزم بچه ها شود. آنچنان كه گويي مينها با آنها كاري ندارد.
چون با مين زندگي ميكردند جاي آن در زندگيشان مشخص بود. به قول آقا مجيد عزيز كه نام هر كس را روي ميني نوشته بودند و محال بود كسي با مين ديگري بپرد. به لطف آقايان ديگر آن معاني هم در خاطر همه رنگ باخت . حالا كه همه چيز و همه كس خصوصي مي شود. تخريب هم خصوصي مي شود. چقدر زيباست نقش والمري روي تابلوي رنگارنگي كه بر كنار خيابان در طبقه سوم ساختماني به نام شركت پاكسازي و تخريب ....!! يا شركت تخريب مين ...!! آنهم خصوصي تر از آنانكه پاي پير تخريبچيان جنگ به آن باز شود.
چرا كه شركت است و خصوصي . گردان تخريب لشكر.... نسبت كه هر كه داشته باشد هوس كرببلا بسم الله ....! هر بچه بسيجي كه نخواهد در هياهوي شهر گم نشود خود را مقر گروه تفحص بيابد. اگر در تفحص بخاطر بار مالي چند تن ماهي و كنسرو لوبيا تخته شد اكنون به بركت مديريت صحيح , شركت هاي خصوصي با قراردادهاي چند صد ميليون توماني و با حمايتهاي سازمانهاي بين المللي و در راس آنها سازمان ملل متحد!! يكي از چند كار بچه هاي عاشق در گروههاي تفحص را انجام مي دهند. در اين زمانه ديگر كسي خريدار نيرو نيست كه زير بار فشار و در نهايت كمبود در نقاط صفر مرزي حفاظت كند , مين خنثي كند. به درد عشاير برسد پادگان احداث كند. چاه فاضلاب بكند. لوله كشي كند. بنايي كند. سيم كشي كند. نقاشي كند. به زائران خدمت كند , پيكر شهدا را كشف كند و به خاطر همين منت هم بكشد. تازه وقتي درد مضاعف مي شود كه احتياجات اوليه خانواده ات هم برآورده نشود , فكر زن و بچه ات را بكني و حتي در حسرت ديدارشان باشي , تازه پاي مصنوعيت هم بارها روي مين رفته باشد و متلاشي شود و به زور چسب دو قلو و منگنه به پايت باشد , آنوقت با آمدن نامه اي ... اشتباه نشود تشويق يا تقدير و خسته نباشيد نه . بلكه دستور تخليه منطقه مجبور شوي از همه ي چيزهايي كه برايت از خانواده و دوست و خانه و پست سازماني و ميز اداري و لباس و درجه حتي سازمان خدمتي مهمتر است دل بكني و در لباس فرم به اسارت ميز اداري درآيي و به قافله شهرزدگان نپيوندي . ولي نه ! كساني كه حكم ماموريتشان مهر شهادت خورده بود رفتند و مابقي در گل و لاي زندگي دل به آن ايام خوش مي دارند و اگر بتواند هنوز در آن حال و هوايند.
خوشا به حال آنانكه به كاروان عشاق پيوستند. زميني تر از آنكه فكر كني مي پندارم .... خوشا به سعادت سعيد شاهدي , محمود غلامي , صابري ها , سيد علي موسوي و علي محمودوند و مجيد پازوكي . علي الخصوص عليرضا شهبازي عزيز و محمد زماني كه در واپسين روزها به آن قافله عظيم پيوستند و خصوصي شدن تخريب را نديدند.
ثبسيجي تفحص ديروز ـ سيد حسين حسيني