روزنامه جمهوري اسلامي 05/08/1383 صفحه عقيدتي

* آيتالله خاتمي , چهره پرفروغ
استفتائات
* انسان و انواع خودآگاهي ها
* يگانگي خدا
آيتالله خاتمي , چهره پرفروغ




در پنجم آبان 1367 هـ . ش آيت الله خاتمي نماينده امام رضوان الله تعالي عليه وامام جمعه يزد پس ازيك دوره بيماري در سن 84 سالگي دارفاني را وداع گفت .
روحاني بزرگوار و عالم رباني آيت الله حاج سيد روح الله خاتمي در سال 1342 قمري در خانواده اي از اهل علم و روحانيت در اردكان يزد ديده به جهان گشود. آيت الله خاتمي مقدمات تحصيل را در اردكان آموخت وسپس جهت كسب معلومات بيشتر راهي حوزه علميه اصفهان شد واز همان ابتدا داراي زندگي ساده و محدود بود. آيت الله خاتمي در نزد اساتيدي همچون حاج ميرزا علي شيرازي , شيخ محمد خراساني سيدمحمد باقر نجف آبادي , حاج آقا رحيم ارباب كسب فيض كرد وپس از 12 سال اقامت در اصفهان در سال 1354 قمري به اردكان مراجعت نمود وبه تبليغ احكام دين و مبارزه با جريانات انحرافي پرداخت واين تلاش او تا زمان قيام 15 خرداد ادامه داشت . مرحوم خاتمي در جريان واقعه پانزده خرداد وپس از آن به ادامه تبليغ و مبارزه در پرتو رهبري امام خميني (ره ) پرداخت وپس از پيروزي انقلاب اسلامي از سوي امام بزرگوار به امامت جمعه اردكان منصوب گرديد وپس از شهادت آيت الله صدوقي نيز به امامت جمعه يزد منصوب گشت .
مرحوم آيت الله خاتمي در سنگر امامت جمعه يزد همچنان به فعاليت هاي مستمر و سازنده خويش ادامه داد و منشا خير و بركات فراوان گرديد.
او داراي خصوصيات وخصائل نيك اخلاقي بود و همين ويژگي ها او را بصورت يك انسان زاهد و خودساخته درآورده بود.
آن عالم والامقام به تهذيب و تزكيه نفس اهميت فراواني قائل بود وبه همين دليل علاوه بر آنكه خود شديدا مقيد به رعايت موازين اخلاقي ورفتاري بود , ديگران را نيز به اهتمام به خودسازي و تهذيب نفس ترغيب مي نمود وبراي تحقق اين هدف والا تشكيل كلاسهاي درس اخلاق را جهت شرح وتبيين دستورات اخلاقي ائمه هدي (ع ) ضروري مي دانست و خود بعنوان استاد و معلمي آشنا به معارف دين به تدريس علم اخلاق همت مي گماشت .
او با آنكه توجه اي خاص به اخلاق داشت لكن هرگز به بهانه اخلاق از مسئوليت هاي اجتماعي وپيكار ومبارزه مستمر با عوامل ظلم و جور وفساد كنار نكشيد. همچنين هيچگاه به بهانه مبارزه و حضور در ميادين سياسي واجتماعي , اخلاق وخودسازي وتلاش جهت تزكيه نفس و پالايش درون از آلودگي ها را رها ننمود وبه تبعيت از تعاليم مقدس اسلام وسيره و روش پيامبر اكرم (ص ) وائمه دين (ع ) شير روز بود وپارساي شب .
سعه صدر , تهجد وشب زنده داري , مبارزه با تحجر , خوشرويي و تحمل آرا ونظرات ديگران , از جمله صفات وخصوصيات آن عالم رباني بود.
سرانجام اين عارف وارسته وعالم مجاهد در سن 84 سالگي پس از عمري مجاهدت و مبارزه در راه احياي دين و مجد و عظمت مسلمين دارفاني را وداع گفت ودر جوار رحمت حق آرميد.

استفتائات


غلط خواندن قرآن
سوال : اگر در ماه مبارك رمضان , قرآن را غلط بخوانيم , ضرري متوجه روزه مي شود
حضرت امام (ره ) : اگر غلط خواندن قرآن موجب تغيير معنا شود و آن معناي غلط را بخواهد نسبت به خدا و رسول دهد , حرام است و موجب بطلان روزه مي شود.
حضرت آيت الله فاضل لنكراني : غلط خواندن قرآن در حال روزه اگر تعمد بر كذب به خدا و رسول نباشد , موجب بطلان روزه نمي شود.
حضرت آيت الله صافي گلپايگاني : اگر عمدا آيات را غلط نخواند , اشكال ندارد و رعايت تجويد در قرائت قرآن واجب نيست .
سوال : اگر كسي در ماه رمضان آيه قرآن يا روايتي را غلط بخواند و قصدش اين بوده كه صحيح بخواند , ولي بداند كه غلط مي خواند و موجب تغيير معني مي شود ولي هدفش اين نيست كه معناي غلط را به خدا و امام معصوم (ع ) نسبت دهد , حكم روزه او چيست
حضرت آيت الله بهجت : در فرض مذبور روزه اش صحيح است .
حضرت آيت الله سيستاني : در فرض مزبور روزه اش صحيح است .

انسان و انواع خودآگاهي ها




قسمت سوم
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري
گفتيم خودآگاهي انساني بر اين اصل استوار است كه انسانها مجموعا يك « واحد » واقعي به شمار مي روند و از يك وجدان مشترك انساني , ماوراي وجدان طبقاتي , مذهبي , ملي , نژادي بهره مندند.
اكنون مي گوييم اين مطلب نيازمند به توضيح است كه چه انسانهايي مجموعا يك « خود » دارند و روح واحد بر آنها حكمفرماست خودآگاهي انساني در ميان چه انسانهايي رشد مي يابد و نمو مي كند و در آنها همدردي وهم پيكري ايجاد مي كند آيا تنها ميان انسانهاي به انسانيت رسيده كه ارزشهاي انساني و در حقيقت ماهيت واقعي انساني در آنها به فعليت رسيده و تحقق يافته است , يا انسانهايي كه در حد بالقوه بودن باقي مانده اند , يا انسانهاي مسخ شده و تغيير ماهيت داده و تبديل به بدترين جانوران شده كداميك آيا همه اينها با هم
بديهي است آنجا كه سخن از دردمندي متقابل است , سخن در اين است كه همه , اعضاي يك پيكرند و از درد يكديگر بي قرارند , همه اينها نمي توانند اينچنين باشند. انسان بدوي وحشي كه در حد طفوليت باقي مانده و فطرت انساني اش هنوز خواب است و تحريك نشده است , كي چنين احساس دردمندي دارد كي چنين روح مشتركي بر او حاكم است تكليف انسان مسخ شده كه كاملا روشن است .
پس تنها انسانهاي به انسانيت رسيده , انسانهاي ماهيت انساني يافته , انسانهاي بارور شده از نظر فطريات انساني هستند كه واقعا " اعضاي يك پيكرند , روح واحد بر آنها حكمفرماست و « چو عضوي به درد آورد روزگارـ دگر عضوها را نماند قرار » .
چنين انسانهايي كه همه ارزشهاي فطري در آنها روييده است همان انسانهاي « مومن » اند , زيرا ايمان در راس فطريات و ارزشهاي اصيل انساني واقع است .
پس آنچه واقعا انسانها را به صورت « ما » در مي آورد , روح واحد در آنها مي دمد , آنچه اينچنين معجزه اخلاقي و انساني از او سر مي زند , « هم ايماني » است نه هم گوهري و همريشه اي و همزايشي كه در سخن سعدي آمده است .
آنچه سعدي گفته ايده آل است نه واقعيت , بلكه ايده آل هم نيست . چه جهتي دارد كه موسي هم پيكر فرعون , ابوذر همدرد معاويه , و لومومبابي قرار چومبه باشد
آنچه هم واقعيت است هم ايده آل , وحدت انسانهاي بالفعل يعني انسانهاي به انسانيت رسيده و ارزش يافته است . اين است كه رسول اكرم در سخن خود , كه سعدي آن را اقتباس كرده و با تعميم غلط خرابش كرده است , بجاي آنكه بگويد : بني آدم اعضاي يك پيكرند , فرمود :
مومنان اعضاي يك اندام اند , هرگاه عضوي به درد آيد , باتب و بي خوابي با او همدردي مي كنند . (14 )
شك نيست كه انسان به انسانيت رسيده , نسبت به همه انسانها بلكه نسبت به همه اشيا مهر مي ورزد حتي نسبت به انسانهاي مسخ شده و تغيير ماهيت داده , لهذا خداوند پيامبر را « رحمه اللعالمين » مي خواند. اينگونه انسانها نسبت به كساني كه به آنها دشمني مي كنند نيز مهر ورزند. علي (ع ) درباره پسر ملجم مرادي مي گفت : من زندگي او را دوست دارم و او قتل مرا. ولي سخن در « محبت متقابل » و « دردمندي متقابل » است . محبت و مهرورزي متقابل تنها در ميان جامعه اهل ايمان تحقق پذير است و بس .
بديهي است كه لازمه محبت عمومي داشتن به همه انسانها « صلح كلي » و مسئوليت نداشتن , كار به كار گمراه و ظالم نداشتن نيست , برعكس , انسانگرايي واقعي شديدترين مسئوليتها را در اين زمينه ها ايجاب مي كند.
در زمان ما « برتراند راسل » فيلسوف و رياضي دان معروف انگليسي و « ژان پل سارتر » فيلسوف اگزيستانسياليست فرانسوي دو چهره معروف و مشهور انسان مسلكي هستند. اتفاقا راسل فلسفه اخلاق خود را بر اساسي بنا نهاده است كه با انسان مسلكي اش در دو جهت متضاد است . فلسفه اخلاق راسل براساس دورانديشي در منافع شخصي است , يعني مبناي اخلاق را تامين سود بيشتر و بهتر در پرتو اصول اخلاقي ميداند و به فلسفه ديگري براي اخلاق قائل نيست . بنابراين انسان مسلكي جناب راسل از سودپرستي سر درمي آورد.
انسانگرايي ژان پل سارتر به قول يكي از نويسندگان معاصر(15 ) مظهر اضطراب دنياي غرب از خالي شدن زير پايش است . اين نويسنده تحت عنوان دو چهره نيهيليزم امروز غرب مي گويد :
« ... آن بورژوازي پرشوري كه « باستي » را فتح كرده و پرچم ناسيوناليسم را برافراشت , امروز چيزي ندارد كه بدان بينديشد مگر بي انديشگي ! نسل جوان اروپايي بر نقطه پوچ ايستاده است . امروز غرب دارد صادراتش را تحويل مي گيرد : آشوب اجتماعي , نوميدي , سرگرداني , حس حقارت , نيهيليزم را. او همه اينها را به ملتها و تمدنهاي ديگر تحميل كرده بود... نيهيليست چنين مي انديشد كه براي من نيست , بگذار مال هيچكس نباشد... و بدين جهت به جانب انهدام خود ميل مي كند.
اما عكس العمل ديگر را در پيدايش نوعي فلسفه « بشر دوستانه رومانتيك » مي بينيم كه در سطوح مختلفي روشنفكران غرب را به خود مشغول داشته است . يك سر آن راسل است با ديده ساده عملي و سر ديگر آن سارتر با ديد فلسفي پيچيده و سخت و بي آرام و در اين وسط روشنفكران سياست و اقتصاد مثل « تيبورمند » كه مي كوشند راههاي عملي براي مشكلات خود و ديگران بيابند.
اما سارتر... با آن مشرب عارفانه و آزادي اش از هر چه رنگ تعلق پذيرد و آن تئوري پيچيده مسئوليت و تعهدش , نمودي ديگر از روح غربي است كه با نوعي حس گناه مي خواهند جبران مافات كند. سارتر مانند رواقيها به برادري و برابري بشر معتقد است و به حكومت جهاني , به آزادي و اختيار و به پرهيزكاري و پارسايي . سارتر , امروز نماينده آن تمايل روشنفكرانه در غرب است كه مي خواهد با افكندن خود به دامن « بشريتي كلي » خود را از اضطراب خالي شدن زير پايش برهاند ... با جانشين كردن هومانيسم (16 ) بجاي مذهب , از خداي كلي بشريت كه جانشين خداي كهن شده است , براي خود و تمام غرب طلب آمرزش مي كند. »
نتيجه بارز انسانگرايي سارتر , همان است كه هر چندي يك بار او را مي بينيم كه بر مظلوميت اسرائيل اشك تمساح ميريزد و از ستم اعراب , بالخصوص آوارگان فلسطين , ناله ها سر مي دهد.
جهان مظاهر عملي همه انسانگرايان غربي را كه اعلاميه هاي بلند بالاي جهاني حقوق بشر را امضا كرده اند مرتب ديده و مي بيند , نيازي به شرح نيست .
خودآگاهيهاي اجتماعي ـ اعم از طبقاتي , ملي , انساني ـ در عصر ما عنوان خودآگاهي روشنفكرانه يافته است . روشنفكر كسي كه به يكي از اين خودآگاهي رسيده باشد و درد طبقاتي يا ملي يا انساني يافته و در تلاش رهايي طبقه اش يا ملتش يا همه انسانها باشد و مي خواهد آگاهي خود را به آنها منتقل نمايد و آنها را به حركت و تلاش براي رهايي از اسارتهاي اجتماعي درآورد.
.7 خودآگاهي عرفاني يا عارفانه
خودآگاهي عارفانه آگاهي به خود است در رابطه اش با ذات حق . اين رابطه از نظر اهل عرفان از نوع رابطه دو موجود كه در عرض يكديگر قرار گرفته اند , مثل رابطه انسان با افراد اجتماع , نيست بلكه از نوع رابطه فرع با اصل , مجاز با حقيقت , و به اصطلاح خود آنها از نوع رابطه مقيد با مطلق است .
درد عارف , برخلاف درد روشنفكر , انعكاس دردهاي بيروني در خودآگاهي انسان نيست , بلكه دردي دروني است ; يعني دردي است كه از نيازي فطري پيدا مي شود. روشنفكر از نظر اينكه دردش درد اجتماعي است اول آگاه مي شود و آگاهي اش او را دردمند مي سازد , ولي درد عارف از آن نظر كه دردي دروني است , خود درد براي او آگاهي است , نظير درد هر بيمار كه اعلام طبيعت است بر وجود يك نياز.
حسرت و زاري كه در بيماري است
وقت بيماري همه بيداري است
هر كه او بيدارتر پردردتر
هر كه او آگاه تر رخ زردتر
پس بدان اين اصل را اي اصلجو
هر كه را درد است او برده است بو
درد عارف با درد فيلسوف نيز يكي نيست . عارف و فيلسوف هر دو دردمند حقيقت اند اما درد فيلسوف درد دانستن و شناختن حقيقت است و درد عارف درد رسيدن و يكي شدن و محو شدن .
درد فيلسوف او را از ساير فرزندان طبيعت , از همه جمادات و نباتات و حيوانات متمايز مي سازد ـ در هيچ موجودي در طبيعت درد دانستن و شناختن نيست ـ اما درد عارف درد عشق و جاذبه است ; آن چيزي است كه نه تنها در حيوان , كه در فرشته نيز كه جوهر ذاتش خودآگاهي و دانستن است وجود ندارد.
فرشته عشق ندانست چيست قصه مخوان
بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز
جلوه اي كرد رخش ديد ملك عشق نداشت
خيمه در مزرعه آب و گل آدم زد
درد فيلسوف , اعلام نياز فطرت « دانستن » است كه انسان بالفطره مي خواهد بداند , و درد عارف اعلام نياز فطرت « عشق » است كه مي خواهد پرواز كند و تا حقيقت را به تمام وجود لمس نكرده آرام نمي گيرد. عارف , خودآگاهي كامل را منحصرا در « خداآگاهي » مي داند. از نظر عارف آنچه فيلسوف آن را « من » واقعي انسان مي شناسد , من واقعي نيست , روح است , جان است , يك تعين است ـ من واقعي , خداست ـ با شكستن اين تعين , انسان خود واقعي خويش را مي يابد. محيي الدين عربي در فصوص الحكم , فص شعيبي , مي گويد :
حكما و متكلمين درباره خودشناسي زياد سخن گفته اند اما معرفه النفس از اين راهها حاصل نمي شود. هر كس گمان برد آنچه حكما درباره خودشناسي دريافته اند حقيقت است , آماس كرده اي را فربه پنداشته است .
يكي از پرسشهايي كه از شيخ محمود شبستري در مسائل عرفاني شد كه منظومه عرفاني كم نظير گلشن راز در پاسخ آنها به وجود آمد , پرسش از « خود » و « من » بود كه چيست
دگر كردي سوال از من كه « من » چيست
مرا از من خبر كن تا كه « من » كيست
چو هست مطلق آمد در اسارت
به لفظ « من » كنند از وي عبارت
حقيقت كز تعين شد معين
تو او را در عبارت گفته اي « من »
من و تو عارض ذات وجوديم
مشبكهاي مشكوه وجوديم
همه يك نور دان اشباح و ارواح
گه از آيينه پيدا گه ز مصباح
آنگاه سخنان فلاسفه را در مورد روح و « من » و خودشناسي اينچنين انتقاد مي كند :
تو گويي لفظ « من » در هر عبادت
به سوي روح مي باشد اسارت
چو كردي پيشواي خود خرد را
نمي داني ز جز خويش خود را
برو اي خواجه خود را نيك بشناس
كه نبود فربهي مانند آماس 17
من و تو برتر از جا و تن آمد
كه اين هر دو ز اجزاي من آمد
به لفظ « من » نه انسان است مخصوص
كه تا گويي بدان جان است مخصوص
يكي ره برتر از كون و مكان شو
جهان بگذار و خود در خود جهان شو 18
مولوي گويد :
اي كه در پيكار , « خود » را باخته
ديگران را تو ز « خود » نشناخته
تو به هر صورت كه آيي بيستي
كه منم اين , والله آن تو نيستي
يك زمان تنها بماني تو ز خلق
در غم و انديشه ماني تا به حلق
اين تو كي باشي كه تو آن اوحدي
كه خوش و زيبا و سرمست خودي
مرغ خويشي , صيد خويشي , دام خويش
صدر خويشي , فرش خويشي , بام خويش
گر تو آدمزاده اي چون او نشين
جمله ذرات را در « خود » ببين 19
پس , از نظر عارف روح و جان « من » واقعي نيست , آگاهي به روح يا جان خودآگاهي نيست , روح و جان مظهري از « خود » و از « من » است , من واقعي خداست ; هرگاه انسان از خود فاني شد و تعينات را در هم شكست و نديد , از روح و جان اثري باقي نماند , آنگاه كه اين قطره جدا شده از دريا به دريا بازگشت و محو شد , انسان به خودآگاهي واقعي رسيده است ; آنوقت است كه انسان خود را در همه اشيا و همه اشيا را در خود مي بيند و تنها آنوقت است كه انسان از خود واقعي با خبر مي شود.
پاورقي :
.14 مثل المومنين في تواددهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكي بعض تداعي له سائر اعضائه بالحمي و السهر.
.15 داريوش آشوري , مجله جهان نو شماره شهريور 45 به نقل از كتاب نيكنيازي , صفحات 33 ـ .35
.16 انسانگرايي , انسان مسلكي .
.17 اشاره به جمله معروف شيخ اكبر اهل عرفان , محيي الدين عربي , كه قبلا نقل شد.
.18 گلشن راز , ص .15
.19 مثنوي معنوي (چاپ قديم ) . ج ,4 ص .343
لازمه محبت عمومي داشتن به همه انسانها , « صلح كلي » و مسئوليت نداشتن و كار به كار گمراه و ظالم نداشتن نيست , برعكس , انسان گرايي واقعي شديدترين مسئوليتها را در اين زمينه ها ايجاب مي كند.
تنها انسان هاي به انسانيت رسيده , انسان هاي ماهيت انساني يافته , انسان هاي بارور شده از نظر فطريات انساني هستند كه واقعا اعضاي يك پيكرند و روح واحد بر آنها حكمفرماست . چنين انسان هايي كه همه ارزش هاي فطري در آنها روييده است همان انسان هاي « مومن » اند , زيرا ايمان در راس فطريات و ارزشهاي اصيل انساني واقع است .

يگانگي خدا




درباره اينكه عقايد شرك آميز چگونه در ميان انسانها پديد آمده و چگونه تحول يافته , نظرهاي مختلفي از طرف جامعه شناسان , اظهار شده است ولي هيچكدام از آنها دليل روشن و قابل اعتمادي ندارد.
شايد بتوان گفت : نخستين عامل گرايش به شرك و چند خدائي , مشاهده تنوع پديده هاي آسماني و زميني بوده كه چنين تصوري را بوجود آورده است كه هر نوع از آنها تحت تدبير خداي خاصي قرار دارد , و از جمله , بعضي پنداشتند كه خوبيها مستند به خداي خير , و بديها مستند به خداي شر است و بدين ترتيب , قائل به دو مبدا براي جهان شدند.
از سوي ديگر باتوجه به تاثيري كه نور خورشيد و ماه و ستارگان در پديده هاي زميني دارد چنين پنداري بوجود آمد كه آنها نوعي ربوبيت , نسبت به موجودات زميني دارند.
و از سوي ديگر , ميل به داشتن معبود محسوس و ملموس , موجب اين شد كه براي خدايان مفروض , مجسمه ها و نشانه هاي سمبوليك بسازند و به پرستش آنها بپردازند. و كم كم , خود بتها در ميان توده هاي كوتاه فكر , جنبه اصالت پيدا كردند و هر ملت بلكه هر قبيله اي براساس توهمات خودشان آيينهايي براي پرستش بتها وضع نمودند تا از طرفي گرايش فطري به خداپرستي را به صورت بدلي , ارضا كنند و از طرف ديگر , به تمايلات حيواني و هوسهاي خودشان رنگ تقدس ببخشند و آنها را در قالب مراسم مذهبي بريزند و هنوز هم برگزاري جشنهاي توام با رقص و پايكوبي و ميگساري و شهوتراني به عنوان مراسم مذهبي در ميان بت پرستان , رواج دارد.
افزون بر همه اينها اغراض خودخواهانه و برتري جويانه قدرتمندان و جباران بود كه موجب سو استفاده از افكار و عقايد ساده لوحانه توده هاي مردم مي شد و از اين روي , براي توسعه قدرت و سلطه خودشان افكار شرك آميز را القا و ترويج مي كردند و براي خودشان نيز نوعي ربوبيت قائل مي شدند و پرستش طاغوتها را جز مراسم مذهبي , قلمداد مي نمودند. چنانكه نمونه هاي روشني از اين انگيزه ها را در ميان سلاطين چنين و هند و ايران و مصر و ديگر كشورها مي توان يافت .
به هر حال , آيينهاي شرك آميز , تحت تاثير علل و عوامل مختلف در ميان انسانها شكل گرفت و رواج يافت و مانع رشد و تكامل واقعي انسانها در سايه پيروي از دين الهي و توحيد گرديد و از اين روي , بخش عظيمي از تلاشهاي پيامبران خدا به مبارزه با شرك و مشركان , اختصاص داده شد , چنانكه داستانهاي ايشان در قرآن كريم مكررا بيان شده است .
بنابراين , اساس عقايد شرك آميز را اعتقاد به ربوبيت موجودي غير از خداي متعال براي برخي از پديده هاي جهان , تشكيل مي داده است و حتي بسياري از مشركان , معتقد به يگانگي آفريننده جهان بوده اند و در واقع , توجيد در خالقيت را پذيرفته بودند ول در مرتبه نازلتر , خدايان درجه دومي قائل بوده اند كه به گمان ايشان , اداره و تدبير جهان را مستقلا به عهده دارند و خداي آفريننده را خداي خدايان و رب الارباب مي ناميده اند.
اين خدايان كارگردان به گمان بعضي , فرشتگان هستند كه اعراب مشرك , ايشان را دختران خدا مي پنداشتند و به گمان بعضي جنيان و پريان هستند , و به گمان بعضي ديگر , ارواح ستارگان يا ارواح بعضي از انسانهاي پيشين يا نوع خاصي از موجودات نامرئي .
خالقيت و ربوبيت حقيقي , قابل انفكاك از يكديگر نيستند و اعتقاد به خالقيت خدا با اعتقاد به ربوبيت ديگري سازگار نيست و كساني كه چنين اعتقادات متناقضي داشته اند توجه به تناقض آنها نداشته اند و براي ابطال عقايدشان كافي است كه وجه تناقض آنها بيان شود.
براي اثبات يگانگي خداي متعال , براهين متعددي اقامه شده كه در كتب مختلف كلامي و فلسفي , مذكور است و ما در اينجا به بيان برهاني مي پردازيم كه مستقيما ناظر به توحيد در ربوبيت و رد عقايد مشركان است .
برهاني بر يگانگي خدا
فرض اينكه جهان , داراي دو يا چند خدا باشد از چند حال , بيرون نخواهد بود : يا اينكه هر يك از پديده هاي جهان , مخلوق و معلول همه آنها فرض مي شوند , و يا هر دسته از آنها معلول يكي از خدايان مفروض , به حساب مي آيند و يا همگي آفريده يك خدا شمرده شده خدايان ديگر به عنوان مدبر و كارگردان جهان , فرض مي شوند.
اما فرض اينكه هر پديده اي داراي چند آفريننده باشد محال است زيرا معناي اينكه دو , يا چند آفريننده (= علت هستي بخش ) موجودي را بيافرينند اينست كه هر كدام از آنها وجودي را افاضه كنند و در نتيجه , چند وجود پديد مي آيد در صورتي كه هر موجودي فقط يك وجود دارد و گرنه موجود واحدي نخواهد بود.
اما فرض اينكه هر يك از آنها آفريننده يك مخلوق يا مجموعه خاصي از مخلوقات باشند لازمه اش اينست كه هر مخلوقي قائم به آفريننده خودش باشد و نيازي به موجود ديگري نداشته باشد مگر نيازي كه در نهايت به آفريننده اش منتهي شود و چنين نيازي تنها به آفريدگان همان آفريننده خواهد بود.
به ديگر سخن : لازمه فرض چند خدا براي جهان , وجود نظامهاي متعدد و منعزل از يكديگر است , در صورتي كه جهان , نظام واحدي دارد و هم پديده هاي همزمان , با يكديگر مرتبطند و بر يكديگر اثر مي گذارند و به يكديگر نياز دارند , و هم بين پديده هاي گذشته با پديده هاي فعلي , و بين پديده فعلي با پديده هاي آينده , ارتباط برقرار است و هر پديده قبلي زمينه پيدايش پديده بعدي را فراهم مي كند. پس چنين جهاني كه داراي اجزا همبسته و مرتبط مي باشد و نظام واحدي بر آن حكمفرماست نمي تواند معلول چند علت هستي بخش باشد.
و اگر فرض شود كه آفريننده همه آفريدگان , يكي است و ديگران عهده دار اداره و تدبير جهان مي باشند چنين فرضي هم صحيح نخواهد بود زيرا هر معلولي با تمام شئون هستيش قائم به علت هستي بخش مي باشند و هيچ موجود مستقل ديگري راهي براي تصرف در آن ندارد مگر تاثير و تاثراتي كه بين معلولات يك علت , حاصل مي شود و همگي در حيطه قدرت و سيطره فاعل هستي بخش , قرار دارد و با اذن تكويني او انجام مي گيرد. و در اين صورت هيچكدام از آنها در حقيقت « رب » نخواهد بود زيرا معناي حقيقي رب اينست كه تصرف استقلالي در مربوب خود انجام دهد و فرض اينست كه اينگونه تصرفات و تاثيرات , استقلالي نيست بلكه همگي آنها در شعاع ربوبيت آفريننده و با نيرويي كه او مي دهد انجام مي گيرد. و فرض چنين ارباب و كارگرداناني منافاتي با توحيد در ربوبيت ندارد چنانكه خالقيتي هم كه به اذن الهي باشد منافاتي با توحيد در خالقيت نخواهد داشت و در قرآن كريم و روايات شريفه , وجود اينگونه خلق و تدبيرهاي تطفلي و غير استقلالي براي بعضي از بندگان خدا ثابت شده است چنانكه درباره حضرت عيسي (ع ) مي فرمايد : « و اذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذني فتنفخ فيها فتكون طيرا باذني » و نيز مي فرمايد « فالمدبرات امرا »
حاصل آنكه : توهم امكان چند خدا براي جهان , از مقايسه خدا با علل مادي و اعدادي برخاسته است كه تعدد آنها براي معلول واحد , اشكالي ندارد. در صورتي كه علت هستي بخش را نمي توان به اينگونه علتها تشبيه كرد و براي هيچ معلولي نمي توان چند علت هستي بخش يا چند رب و مدبر استقلالي فرض نمود.
بنابراين , براي دفع اين توهم بايد از يك سوي , در معناي علت هستي بخش و ويژگيهاي اين نوع عليت , دقت كرد تا معلوم شود كه تعدد چنين علتي براي معلول واحد , محال است , و از سوي ديگر بايد در همبستگي جهان , تامل نمود تا روشن گردد كه چنين نظام همبسته اي نمي تواند آفرينده چند خدا يا تحت تدبير چند رب مستقل باشد.
ضمنا روشن شد كه قائل شدن به ولايت تكويني براي بعضي از بندگان شايسته خدا در صورتي كه به معناي خالقيت و ربوبيت استقلالي نباشد منافاتي با توحيد نخواهد داشت چناكه ولايت تشريعي پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله ) و ائمه اطهار (سلام الله عليهم اجمعين ) منافاتي با ربوبيت تشريعي الهي ندارد چون از طرف خداي متعال و با اذن الهي است . (برگرفته از كتاب آموزش عقايد , از آيت الله مصباح يزدي )
پرسش
1 ـ علل پيدايش عقايد شرك آميز را شرح دهيد
2 ـ اساس عقايد شرك آميز چيست
3 ـ ملازمه بين خالقيت و ربوبيت را بيان كنيد .
4 ـ چرا نمي توان براي هر پديده اي چند آفريننده فرض كرد
5 ـ چرا نمي توان هر دسته از آفريدگان را مخلوق آفريننده خاصي شمرد
6 ـ چه اشكالي دارد كه همه جهان , آفريده خداي واحدي دانسته شود و در عين حال , ارباب و كارگردانان متعددي براي جهان , فرض گردد
7 ـ توهم امكان تعدد خدا از كجا ناشي شده و چگونه دفع مي گردد
8 ـ چرا اعتقاد به ولايت تكويني براي اوليا خدا , منافاتي با توحيد در خالقيت و ربوبيت ندارد
اغراض خودخواهانه و برتري جويانه قدرتمندان و جباران در طول تاريخ موجب سو استفاده از افكار و عقايد ساده لوحانه توده هاي مردم مي شد و از همين رو براي توسعه قدرت و سلطه خودشان افكار شرك آميز را القا و ترويج مي كردند و براي خودشان نيز نوعي ربوبيت قائل مي شدند.
آيين هاي شرك آميز , تحت تاثير علل و عوامل مختلفي در ميان انسان ها شكل گرفت و رواج يافت و مانع رشد و تكامل واقعي انسان ها در سايه پيروي از دين الهي و توحيدي گرديد و به همين دليل بخش عظيمي از تلاش هاي پيامبران خدا به مبارزه با شرك و مشركان اختصاص داده شد.