روزنامه جمهوري اسلامي 05/08/1383 صفحه جبهه و جنگ

* شعر
* چند قدم تا بهشت
شعر




شهيد(1 )
شهيدي رخت بر مي بندد امشب
بر وي مرگ او مي خندد امشب
بنازم من سرانگشت شهيدي
كه دست مرگ را مي بندد امشب
شهيد(2 )
شهيدي پاي خود را داد از دست
چو خونش رفت او آسوده بنشست
رمق از كف بداد و پاي خود را
به زير سر نهاد و چشمهابست .
شهيد(3 )
شهيدي عشوه ها ميسازد امشب
به شور و عشق خوش مينازد امشب
بنازم من سرانگشت شهيدي
كه كار مرگ را ميسازد امشب
محمدرضا لطفي ـ شهرري

چند قدم تا بهشت




گزارشي از ديدار با جانبازان بستري در بيمارستان ساسان تهران
من نمي دانم تا بهشت چند پله فاصله است , هرگز هم اين ادعا را نخواهم كرد كه آن را ديده , شنيده يا بوييده ام , اما امروز , از پله هاي قطعه اي از بهشت شايد بالا رفتم , ... يك , دو , سه , چهار , .... , 95 , 96 , 97 , 98 , 99 و 100 , من هميشه پله ها را به آسانسورهاي تنگ و تاريك ترجيح داده ام , حتي اگر مجبور باشم هشت طبقه را نفس زنان بالا بروم . نمي دانم علي رغم اين كه كوله پشتي ام سنگين است , چرا اين گونه راحت و سبك , رد پله ها را دنبال مي كنم , به سبكي زماني كه با دستهايي فراخ بر لبه جويهاي آب از مدرسه تا خانه بي هيچ لغزشي راه مي رفتم و مادرم هميشه مي گفت : « اين كار برازنده تو نيست » .
100 را كه به زبان مي آورم , يعني به مقصد رسيده ام , نفسي تازه مي كنم , هواي اين طبقه برخلاف آنچه تصور مي كردم , بوي بيمارستان نمي دهد , طبقه ي هشتم بيمارستان ساسان , براي آمدن به اينجا مجوز گرفته ام .
انتظامات همراهي ام مي كند , يادآور مي شود كه فقط سراغ جانبازان شيميايي را نگيرم , چون ايجا جانباز قطع نخاعي و اعصاب و روان هم دارند و آنان از اين كه خبرنگاران معمولا به سراغ شيميايي ها مي روند , دلخورند.
قرار است از بين 17 جانباز اين بخش با چند نفرشان صحبت كنيم , چون وقت مثل هميشه تنگ است , و ما هم به عادت ديرينه مان , مثل هميشه دير رسيده ايم , بعضي هم نمي خواهند حرف بزنند. بعضي خسته از گذر سال و زمانه اند , برخي هم اصلا نمي توانند حرف بزنند و شايد بغض آنان نيز نخواهند با من حرف بزنند , نمي دانم چرا اما من دوست دارم با همه ي آنها سخن بگويم , زيرا يقين دارم كه بدهكارم , بدهكاري بزرگ من به آنها اين است كه از دين و شرفمان دفاع كردند و نگذاشتند وجبي از خاك وطنم به توبره ي بيگانه رود.
من به دين و ميهنم عشق مي ورزم , بوم و برم را دوست دارم , پس تو را نيز دوست خواهم داشت , به پاس سربازيت . هر چند مي خواهي گمنام بماني سرباز! اما من اولين و بلندترين سلام نظامي ام را به تو خواهم داد , زير اينجا تو فرمانده اي و به پاس همان لجبازي كودكانه آنقدر بست بر سر راهت مي نشينم تا شاعر شوم . تو مي تواني حرف نزني اما نمي تواني جلو شعر گفتن مرا بگيري . تو مي تواني حرف نزني , اما نمي تواني از ريزش اشكهايي كه همواره از آشكار شدنشان ابا داشته ام , همراه با لبخندي كه گاه بر لبانم مي نشاني , ممانعت كني . هر چقدر تو لجباز باشي من هم لجبازم . شايد مصاحبه ي بعدي ام با تو باشد.

در ديدار نخست , ناخواسته , قرعه به نام جانبازي شيميايي مي افتد. « ساسان » پنج ماه است كه جاي خانه ي « كرم اللهي » را گرفته . وقتي وارد اتاق مي شويم , همسرش در حالي كه چادرش را جلو مي كشد , مي ايستد , خودمان را معرفي مي كنيم . با گرمي پذيرايمان مي شوند . او مي گويد 16 سال پيش مجروح شده اما عوارض شيميايي از فروردين ماه امسال بروز كرده است . با افزايش سرفه ها و آلوده شدن خون به مواد شيميايي , هم چنين عوارض پوستي از لرستان به تهران آمده , اخيرا گازها با اعصابش هم بازي مي كنند.
تركشي هم در زانو به يادگار دارد , اما هنوز نتوانسته از امكانات فيزيوتراپي استفاده كند و ويلچرش نيز عاريتي است .
فرمانده دسته بوده . هرگز فكر نمي كرده گازهاي شيميايي از دور دست بر او نيز اثر بگذارند. براي همين ماسك نمي زده , زيرا تحمل 24 ساعته ي ماسك بر روي صورت بسيار برايش سخت بوده است .
وقتي از احساسش مي پرسم مي گويد هرگز پشيمان نخواهد شد. جنگي بود كه اگر من نمي رفتم , ديگري مي رفت . به خاطر دين , آب , خاك و ناموسمان رفتيم . به بچه هايم هم ياد مي دهم كه چگونه باشند. ما به خاطر چيزهاي ديگري چون وطن , امام و ارزشها رفتيم . همسرش پرستار او نيز هست , از حمايتهاي بنياد راضي است اما مي گويد حق پرستاري به من تعلق نمي گيرد و انتظامات بيمارستان توضيح مي دهد كه اين حق تنها به همسران جانبازان بالاي 40 درصد تعلق مي گيرد .
گر چه او هم پرستاري از همسر را وظيفه ي خود مي داند , لطيف تر و مهربانتر از آن است كه اين گله ها را بر زبان براند. همسر جانبازش مي خواهد در كنارش بايستد و عكس بگيرد , اما شرم نشسته بر گونه هايش , موجب مي شود مدام بگويد « نه »
باز هم انتظاماتي كه ما را همراه مي كند توضيح مي دهد كه شيميايي هايي كه مستقيم در محل حضور داشته اند , تقريبا همه شهيد شده اند و تقريبا هر كس مانده , به شكلي غير مستقيم آلوده شده است , مانند راننده آمبولانس , سربازي كه از پتوي آلوده استفاده كرده يا از طريق وزش باد.
او معتقد است بيشتر مشكل جانبازان از عدم اطلاع رساني ناشي مي شود , آنها در بسياري از مواقع نمي دانند به كجا بايد بروند و ناگاه در يك سيكل معيوب , گرفتار مي شوند تا اين كه بيماري عود مي كند.
اما جانباز مهربان ديگري كه به دليل مشكلات اعصاب و روان در آسايشگاه بستري شده است و براي درمان بيماري كليه اش به ساسان آمده , حكايت ديگري دارد.
يك پرستار از سوي بنياد در بيمارستان از او پرستاري مي كند.
جانباز كناريش مي گويد او نمي تواند مصاحبه كند اما وقتي پرسيديم حالت چطور است مشتاقانه براي صحبت كردن پاسخ مي دهد : تشكر مي كنم . لطف كرديد كه آمديد. خواهر! ببخشيد , اصلا نرمال نيستم .
وضعيت چطور است
اينجا زندگي كردن برايم سخت است , آسايشگاه بهتر است . ولي چون حالم بد شده به اينجا آوردنم . هر چه بپرسيد , جواب مي دهم . 17 تركش در سرش دارد اما پزشكان مي گويند اگر عمل كند به دليل ناتواني جسمي زنده نخواهد ماند.
ناگهان برقي در چشمانش مي درخشد , بي مقدمه مي گويد : همراه دكتر چمران بودم , دوستش داشتم , به قلبش اشاره مي كند , او در اينجا جا داشت , خانمش لبناني بود. از دكتر چمران خاطره دارم , جنگ هاي نا منظم زمان دكتر چمران ...بايد مرد بود , مرد عمل , مثل او. مادرم , مادرم هم به ديدن و ملاقاتم مي آيد. چون مادر , مادر است , ولي از زن و بچه ام دورم گر چه دوستشان دارم .

سومي از آن بيماراني است كه كل بيمارستان را دور مي زنند و همه را مي شناسند , آقاي ... از همان دست است , گر چه دوست ندارد نامش برده شود.
در اتاقش نيست , به ديدار سايرين رفته , وقتي مي بينمش . با شعر و خنده , سلام مي كند و با همين حالت خداحافظي .
نمي دانم مي دانيد 18 سال و 69 روز يعني چه , او به اين مقدار در بيمارستانها بستري بوده است . 5 سال در آلمان در بيمارستان اصلا ملاقات كننده اي نداشته است , الا خدا.
درباره درصد جانبازي اش سوال مي كنيم , با بيان اين كه اعتقادي به اين حرفها ندارد , مي گويد تا به حال 69 بار عمل شده است .
هيچ كدام از جانبازاني كه با آنها ملاقات كرده ايم به اندازه ي اين متولد ماه شهريور , خنده را بر لبمان ننشانده اند.
او متواضعانه معتقد است كلمه ي « جانباز » كلمه ي بزرگي است و مي گويد : اينها همه معلول هاي جامعه هستند , نه من مي توانم كلمه ي جانباز را يدك بكشم و نه جامعه به آن اهميت مي دهد.
و من به خود مي گويم , راستي اگر او جانباز نيست پس چه كسي جانباز است
او كه نفس و چهره اش قرين مهرباني است , مي گويد جانبازان با درد خودشان رفيقند , گر چه اين درد زياد است ولي جامعه فكر آنچناني برايش كرده است . جانباز كوله باري از درد است , كمك بنياد كافي نيست , من كه اگر بخواهم با پول آنها زندگي كنم , مي ميرم . خرج جانبازان در برخي از موارد زيادتر از افراد عادي است , مثلا تاكسي معمولي آنها را سوار نمي كند و بايد دربست بگيرند. اين يك نمونه اش است .
اما هنگامي كه از او مي پرسم نگاهش به « جنگ » چيست با بيان اين كه هيچ جنگي در نگاه كلي خوب نيست مي گويد : اما در مورد هشت سال جنگ ما , مسئله چيز ديگري است , امام عزيز مي گفت « جنگ , جنگ است و عزت و شرف ما در همين جنگ است » بايد بفهميم كه جنگ و دفاع مقدس ما براي چه بود البته ما افتخار بزرگي داريم كه بر كسي كه با او مي جنگيديم , پيروز شديم .
او ترجيح مي دهد دردهايش را درون سينه نگه دارد و از روي آن ويلچر فقط ما را بخنداند , با شعرهاي قشنگش و اشارات زيبايش . ظاهرا ميانه ي خوبي با خبرنگاران ندارد... من كه بعيد مي دانم , مگر مي شود اين همه زلالي و مهرباني بداخلاق باشد.
در پايان همراه با خواندن شعرها و تمثيل هايي قبل از خداحافظي مي گويد : ان شا الله ايراني بمانيم و پيرو كسي كه از برخوردش , قلب آدم آرامش مي يافت .
وقت ناهار فرا رسيده بود , تنها با يك جانباز ديگر ملاقات كرديم , او از خرداد ماه بستري شده است , از دي ماه گذشته تاكنون هفت بار تنش را به تيغ جراحان سپرده است .
او هم شيميايي شده است .
همه ي آرزوي او رهايي از تختهايي است كه ماههاست او را زمين گير كرده اند.
از پنجره ي اتاقش به بلوار كشاورز نگاهي مي اندازم , آدمهاي آن پايين ريزند. مي پرسم به ديدنت مي آيند , مي خندد و مي گويد « نه » امروز دهه ي 80 است و ما بچه هاي دهه ي 60 . تكنولوژي پيشرفت زيادي كرده , بالاخره نبايد گفت كه همان ديدگاهي كه ما داشتيم الان هم بايد باشد. از مردم توقعي ندارم . در مورد شما هم خبرنگاران زيادي به مناسبت روز جانباز مي آيند اما چيزي در روزنامه هاي نمي بينيم و بعد مي روند تا سال بعد. در برخي از مجله هاي مربوط هم حرفي از جانباز نيست . فقط حرف مسوولان ديده مي شود.
در آخرين صحبتها مي گويد : ما هدفي داشتيم كه براي آن رفتيم . درست است كه به خاطرش اكنون زجر مي كشيم اما توقعي نداريم , ما كه كسي نيستيم . آقا امام حسين (ع ) و حضرت ابوالفضل (ع ) نشانه ها و معيارهاي اصلي غيرت و شجاعتند.
وقت ناهار بود , بايد باز مي گشتيم . از جانباز عزيز خداحافظي كرديم و گفتيم سعي مي كنيم باز هم به ديدارش برويم . كاش رفتن به اين طبقه اين قدر سخت نبود.

وقتي با مسوول انتظاماتي كه همراهي مان مي كرد در حال گذشتيم , ICU بازگشت از طبقات بيمارستان بوديم از كنار نرسند , مطبوعاتي نمي شوند! ICU گفت : اينها تا وقتي به
به خودمان نمي گيريم , حق مي تواند با او هم باشد. كوله پشتي ام را باز مي كنم تا يادداشتهايي را تورق كنم , يك ديوان حافظ , قرآني كوچك , مفاتيحي جيبي , تا دلت بخواهد خودكار , يك ضبط صوت , كيسه ي داروهايم , كارتهاي شناسائي ام , كيف پولم , و كاغذهاي باطله ي به جامانده از خبرهاي رفته يادآور تنبلي كه به گفته ي مادرم از كودكي در خونم بوده , دار و ندار كوله بار من اين است , اما در كوله پشتي تو چه بود , يك وصيتنامه , يك قرآن , نارنجك , چراغ قوه , تمثال يك پير و مراد , كيلو كيلو دلتنگي , خروار خروار شجاعت , قطار فشنگهاي دور كمرت , كلاه آهني بر سرت , آرپيچي كوله بارت , قمقمه خالي آب و دويدن , هم ركاب هميشگي ات , اين تصوير من از توست سرباز!
آنگاه كه هواپيماهاي دشمن ديوارهاي صوتي را مي شكستند , آژيرها به صدا درمي آمدند , بچه هاي مدرسه جيغ مي كشيدند , « يا حجت بن الحسن » ميان جيغهاي بچه ها گم مي شد , اين حديث روز بود , شبها مادرم جيغ مي كشيد , برق هميشه قطع بود و خرده شيشه هاي شكسته از اصابت موشك به محله بالايي پخش زمين , گلوله هاي ضد هوايي پادگان كوهك عشق ما براي دنبال كردنشان در آسمان , باز مادرم جيغ مي كشيد و اين بار در مراسم كفن پوش كردن چندمين شهيد فاميل و بوسه زدن بر تنها يادگار پسر دايي , يك پلاك شكسته و چند تكه استخوان و... درست دو ماه مانده به پذيرش قطعنامه .
جنگ براي من يعني مردي كه بوي خوبي مي داد , بلند قامت تر از آنكه بي بلند كردن صورتم بتوانم چهره ي مهربانش را ببينم پزشكي كه دو ماه بعد در بيمارستانهاي صحرايي سومار پر كشيد.
آدمي جنگ را دوست ندارد و من هم , گر چه شايد روزي مجبور باشم براي دفاع از دين و ميهنم به آن تن در دهم , جنگ براي من يعني قلكهايي كه مي شكستم تالله

از بيمارستان ساسان خارج مي شوم , در ازدحام پياده رو ايستاده ام , چنارهاي بلوار , بوي پاييز مي دهند اما هرم آفتاب داغ شهريور دستهايم را سايه سار چشمهايم مي كند. خيابان هم چنان شلوغ است , رد پاهايم را پيدا مي كنم و از همان راه برمي گردم . وقت تنگ است , براي گفتن « شايد وقتي ديگر » تنگ است و بيگاه .
گزارش از خبرنگاران ايسنا , معصومه محمد پور و علي اصغر شفيعيان
تركشي هم در زانو به يادگار دارد , اما هنوز نتوانسته از امكانات فيزيوتراپي استفاده كند و ويلچرش نيز عاريتي است . فرمانده دسته بوده . هرگز فكر نمي كرد. گازهاي شيميايي از دور دست بر او نيز اثر بگذارند , براي همين ماسك نمي زده , زيرا تحمل 24 ساعته ماسك بر صورت بسيار برايش سخت بوده است .
ناگهان برقي در چشمانش مي درخشد , بي مقدمه مي گويد : همراه دكتر چمران بودم , دوستش داشتم , به قلبش اشاره مي كند , او در اينجا جا داشت , خانمش لبناني بود. از دكتر چمران خاطره دارم , جنگ هاي نا منظم زمان دكتر چمران ... بايد مرد بود , مرد عمل , مثل او.