ضعف روزه دار
سوال : اگر يك دانشجو و يا كارگر نانوايي روزه نگيرد و بگويد با حال روزه نمي توانم درس
بخوانم و يا نان پخت كنم , مساله مذكور چه حكمي دارد از نظر افطار و عدم افطار و قضا و
كفاره چطور
حضرت امام (ره ) : عذر مزبور مجوز افطار نيست .
حضرت آيت الله بهجت : عذر براي افطار روزه نمي شود.
حضرت آيت الله ميرزا جواد تبريزي : دانشجو اگر بخواهد در ماه
رمضان روزه نگيرد بايد قبل از اذان صبح به سفر برود و بعد از رسيدن به
چهار فرسخي چيزي بخورد و بعدا قضاي روزه را بگيرد و كارگر نيز احتياطا
همين كار را بكند و سپس قضاي روزه را بگيرد , والله العالم .
حضرت آيت الله سيستاني : در فرض مذكور اگر رها نمودن درس يا كار
در ماه رمضان او را در عسر و حرج قرار مي دهد مي تواند به مقدار ضرورت
بخورد و بنابر احتياط , بيشتر نمي تواند , به مقدار ضرورت بخورد و بنا بر
احتياط بيشتر نمي تواند بخورد ولي بعدا بايد قضا نمايد.
حضرت آيت الله حاج شيخ يوسف صانعي : روزه گرفتن باعث ضعف
است , و اگر ضعف انسان كه از روزه پيدا مي شود , قابل تحمل و متعارف
باشد , باعث سقوط روزه نمي شود.

|
فضيلت صدقه
|
پيامبر خدا(ع ) زمين قيامت (يكپارچه ) آتش است به جز
سايه مومن , زيرا صدقه اش بر او سايه مي افكند.
امام علي (ع ) صدقه , سپري است در برابر آتش .
پيامبر خدا(ص ) صدقه , گرماي گورها را از صدقه دهنده
دور مي كند و روز قيامت مومن در سايه صدقه خود پناه
مي گيرد.
(روز قيامت ) هر كسي در سايه صدقه خود است تا آن كه
ميان مردم داوري شود.
صدقه , خشم پروردگار را فرو مي نشاند.
هر گاه مرد دست خود را به دادن صدقه دراز كند , خداوند به
رويش لبخند ميزند و هر كه خدا به رويش لبخند زند , آمرزيده
است .
امام صادق (ع ) : چون آيه زكات « از اموال آنان صدقه اي
بگير تا بدان وسيله آنها را پاك و پاكيزه گرداني » در ماه رمضان
نازل شد , رسول خدا(ص ) به جارچي خود فرمود تا در ميان
مردم جار زند كه : خداوند زكات را نيز , همچون نماز بر شما
واجب فرمود.
خداوند گيرنده صدقات است .
امام صادق (ع ) : خداي تبارك و تعالي مي فرمايد : هيچ چيزي
نيست مگر اين كه كسي را مامور گرفتن آن كرده ام به جز صدقه
كه آن را با دست خودم مي گيرم .
پيامبر خدا(ص ) : دو چيز است كه دوست ندارم كسي در
آنها با من شريك شود : وضويم , زيرا جز نماز من است و
صداقه ام كه بايد از دست من به دست سائل برسد , زيرا صدقه
در دست خداي رحمان مي افتد.
پاداش صدقه
امام صادق (ع ) : خداي تعالي فرموده است : بعضي از بندگان
من نصف خرمايي را صدقه مي دهند و من , همچنان كه يكي از
شما كره اسب خود را مي پروراند , آن نصف خرما را براي او
مي پرورانم تا جايي كه آن را مانند كوه احد مي گردانم .
پيامبر خدا(ص ) : حتي اگر شده با نصف خرمايي خود را از
آتش نگه داريد , زيرا همان طور كه يكي از شما كره اسب يا كره
شتر خود را مي پروراند , خداي عزوجل نيز آن نصف خرما را
براي صاحبش مي پروراند تا آن كه در روز قيامت آن را كه
بزرگتر از يك كوه عظيم شده است , به او مي دهد.
صدقه و دفع بلا
پيامبر خدا(ع ) : صدقه بلا را دفع مي كند و موثرترين
داروست , صدقه قضاي حتمي را دفع مي كند و درد و بيماريها
را چيزي جز دعا و صدقه از بين نبرد.
خداي يكتا درد و توده مده و آتش سوزي و غرق شدن و
ويراني و ديوانگي را با صدقه دفع مي كندـ رسول خدا هفتاد بلا
را برشمرد.
صدقه , هفتاد نوع بلا را دفع مي كند كه ساده ترين آنها جذام
و پيسي است .
صدقه , هفتاد در بلا را مي بندد.

|
انسان و انواع خودآگاهي ها
|
قسمت دوم
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري
3 ـ خودآگاهي جهاني
خودآگاهي جهاني يعني آگاهي به خود در رابطه اش با
جهان كه : از كجا آمده ام در كجا هستم به كجا مي روم در اين
خودآگاهي , انسان كشف مي كند كه جزئي از يك « كل » است به
نام جهان , مي داند يك جزيره مستقل نيست , وابسته است , به
خود نيامده و به خود زيست نمي كند و به خود نمي رود ,
مي خواهد وضع خود را در اين كل مشخص كند. سخن پرمغز
علي (عليه السلام ) ناظر به اين نوع از خودآگاهي است كه
مي گويد :
رحم الله امر علم من اين و في اين والي اين
خداي رحمت كند آنكه را كه بداند از كجا آمده در كجاست
به كجا مي رود
اين نوع از خودآگاهي يكي از لطيف ترين و عالي ترين
دردمنديهاي انسان را به وجود مي آورد , آن دردمندي كه در
حيوان و هيچ موجود ديگر در طبيعت وجود ندارد : درد حقيقت
داشتن . اين خودآگاهي است كه انسان را تشنه حقيقت و
جوياي يقين مي سازد , در تلاش اطمينان و آرامش قرار
مي دهد , آتش شعله ور شك و ترديد به جانش مي افكند و او را
از اين سو به آن سو مي كشاند , آن آتشي كه به جان غزالي ها
مي افتد , خواب و خوراك را از آنها مي گيرد , آنها را از مسند
نظاميه ها به زير مي آورد , آواره بيابانهاشان مي كند و سالها در
ديار غربت سردرگريبانشان مي سازد(10 ) , همان آتشي كه
« عنوان بصري » ها را از خانه و كاشانه شان كوبه كو و شهر به
شهر به دنبال حقيقت مي كشاند . (11 ) اين نوع از خودآگاهي
است كه دغدغه سرنوشت را در انسان به وجود مي آورد.
4 ـ خودآگاهي طبقاتي
خود آگاهي طبقاتي يك شكل از اشكال مختلف خود
آگاهي اجتماعي است . خود آگاهي طبقاتي , يعني آگاهي به خود
در رابطه اش با طبقه اجتماعي كه با آنها زيست مي كند.
در جامعه هاي طبقاتي , خواه ناخواه هر فرد در يك قشر
خاص و يك طبقه خاص از نظر زندگي و برخورداريها و
محروميتها قرار دارد. درك موضع طبقاتي و مسئوليت طبقاتي ,
خود آگاهي طبقاتي است .
بلكه براساس برخي نظريه ها انسان ماوراي طبقه اي كه در
آن است « خود » ي ندارد , خود هر كسي وجدان » اوست ,
مجموعه احساسها , انديشه ها , دردها و گرايشهاي اوست و
اينها همه در طبقه » شكل مي گيرد , اين است كه به عقيده اين
گروه انسان نوعي فاقد « خود » است , يك موجود انتزاعي است
نه عيني , موجود عيني در طبقه تعين مي يابد , انسان وجود
ندارد , اشراف يا توده وجود دارد , تنها در جامعه بي طبقه است
كه اگر واقعيت يابد , انسان واقعيت پيدا مي كند , پس در جامعه
طبقاتي , خودآگاهي اجتماعي منحصر است به خودآگاهي
طبقاتي .
خود آگاهي طبقاتي , طبق اين بيان , مساوي است با
« سودآگاهي » , زيرا بر اين فلسفه مبتني است كه حاكم اصلي بر
فرد و زيربناي شخصيت فرد , منافع مادي است , همچنانكه در
ساختمان اجتماع , نهاد اساسي و زيربنا نهاد اقتصادي است و
آن چيزي كه به افراد يك طبقه « وجدان مشترك » , « ذوق
مشترك » , « قضاوت مشترك » مي دهد , زندگي مادي مشترك و
سود مشترك است . زندگي طبقاتي بينش طبقاتي مي دهد و
بينش طبقاتي سبب مي شود كه انسان , جهان و جامعه را از آن
دريچه خاص ببيند و با عينك خاص مشاهده كند و از ديدگاه
طبقاتي تفسير نمايد. درونش خواه ناخواه درد طبقاتي , و
تلاش و جهتگيري اجتماعي اش طبقاتي خواهد
بود.
ماركسيسم به چنين خودآگاهي اي معتقد است . اين نوع
خودآگاهي را مي توان « خودآگاهي ماركسيستي » ناميد.
5 ـ خودآگاهي ملي
خود آگاهي ملي يعني خود آگاهي به خود در رابطه اش با
مردمي كه با آنها پيوند قومي و نژادي دارد. انسان در اثر زندگي
مشترك با گروهي از مردم با قانون مشترك , آداب و رسوم
مشترك , تاريخ مشترك , پيروزيها و شكستهاي تاريخي
مشترك , زبان مشترك , ادبيات مشترك و بالاخره فرهنگ
مشترك , نوعي يگانگي با آنها پيدا مي كند , بلكه همان طور كه
يك فرد داراي يك « خود » است , يك قوم و يك ملت به علت
داشتن فرهنگ , يك « خود , ملي پيدا مي كند. هم فرهنگي از هم
نژادي شباهت و وحدت بيشتري ميان افراد انسانها ايجاد
مي كند. مليت كه پشتوانه فرهنگي داشته باشد , از « من » ها يك
« ما » مي سازد , احيانا براي اين « ما » فداكاري مي كند , از
پيروزي « ما » احساس غرور و از شكست آن احساس
سرافكندگي مي كند.
خودآگاهي ملي يعني آگاهي به فرهنگ ملي , به « شخصيت
ملي » , به « ما » ي خاص ملي . اساسا در جهان « فرهنگ » وجود
ندارد , « فرهنگها » وجود دارد و هر فرهنگي داراي ماهيت و
مميزات و خصلتهاي مخصوص به خود است , به همين دليل
« فرهنگ يگانه » مفهومي پوچ است . ناسيوناليسم كه
بالخصوص در قرن 19 مسيحي رواج فراوان يافت و هنوز هم
كم و بيش تبليغ مي شود , بر اين فلسفه استوار است .
در اين نوع خود آگاهي , بر خلاف خود آگاهي طبقاتي كه
همه چيزـ ارزيابيها , احساسها , داوريها , جهتگيريهاـ جنبه
طبقاتي داشت , جنبه ملي دارد و با عقربه مليت مي چرخد.
خودآگاهي ملي , هر چند از مقوله سودآگاهي نيست , ولي
از مقوله خودخواهي بيرون نيست , از همين خانواده است ,
تمام عوارض خود خواهي را از تعصب , حس جانبداري ,
نديده عيب خود , عجب و خودپسندي دارد , از اين رو مانند
خود آگاهي طبقاتي به خودي خود فاقد جنبه اخلاقي است .
6 ـ خودآگاهي انساني
خودآگاهي انساني يعني آگاهي به خود در رابطه با همه
انسانها. خودآگاهي انساني بر اين اصل و فلسفه استوار است كه
انسانها مجموعا يك واحد واقعي به شمار مي روند و از يك
« وجدان مشترك انساني » بهره مندند , احساس انسان دوستي و
انسان گرايي در همه افراد انسان موجود است , به قول
سعدي :
بني آدم اعضاي يك پيكرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بي غمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
افرادي كه مانند « اگوست كنت » در جستجوي « دين
انسانيت » بوده و هستند , اين انديشه را در مغز خود
مي پرورانند. اومانيسم كه كم و بيش فلسفه رايج زمان ماست و
غالبا مدعيان روشنفكري از آن دم مي زنند , همين
است .
اومانيسم انسان را در ماوراي طبقات , مليتها , فرهنگها ,
مذهبها , رنگها , نژادها , خونها به صورت يك واحد مي بيند و
هرگونه تبعيض و تفاوتي را نفي مي كند.
اعلاميه هايي كه به نام « حقوق بشر » در جهان منتشر شده
است بر اين فلسفه تكيه دارد و مبلغ اين نوع خود آگاهي در
جهان است .
اگر اين نوع خودآگاهي در فردي پيدا شود , دردش درد
انسان , آرزوهايش آرزوهاي انسان مي شود و جهتگيري و
تلاشش در جهت انسان صورت مي گيرد , دوستيها و
دشمنيهايش همه رنگ انساني مي يابد : دوست دوستان انسان
يعني علم , فرهنگ , بهداشت , رفاه , آزادي , عدالت و محبت , و
دشمن دشمنهاي او يعني جهل , فقر , ظلم , بيماري , اختناق و
تبعيض مي گردد.
اين نوع از خودآگاهي اگر پيدا شود , برخلاف خود آگاهي
ملي و خودآگاهي طبقاتي , جنبه اخلاقي خواهد داشت .
ولي اين خودآگاهي با اينكه بيش از همه صورت منطقي
دارد و سر و صداي فراوان راه انداخته , كمتر از همه واقعيت
يافته است . چرا
راز مطلب در نحوه وجود و واقعيت انسان نهفته است .
انسان در نحوه وجود و واقعيتش با همه موجودات ديگرـ اعم
از جماد و نبات و حيوان متفاوت است از اين نظر كه هر
موجودي كه پا به جهان مي گذارد و آفريده ميشود همان است
كه آفريده شده است , يعني ماهيت و واقعيت و چگونگي هايش
همان است كه به دست عوامل خلقت ساخته ميشود , اما
انسان , پس از آفرينش , تازه مرحله اينكه چه باشد و چگونه
باشد آغاز مي شود.انسان آن چيزي نيست كه آفريده شده
است , بلكه آن چيزي است كه خودش بخواهد باشد , آن چيزي
است كه مجموع عوامل تربيتي و از آن جمله اراده و انتخاب
خودش او را بسازد.
به عبارت ديگر , هر چيزي از نظر ماهيت كه چيست و از
نظر كيفيت كه چگونه باشد , « بالفعل » آفريده شده , اما انسان از
اين نظر « بالقوه » آفريده شده است , يعني بذر انسانيت در او به
صورت امور بالقوه موجود است كه اگر به آفتي برخورد نكند
آن بذرها تدريجا از زمينه وجود انسان سر برمي آورد و همينها
فطريات انسان اند و بعدها « وجدان » فطري و انساني او را
مي سازند.
انسان , برخلاف جماد و نبات و حيوان , شخصي دارد و
شخصيتي . شخص انسان ـ يعني مجموعه جهازات بدني اوـ
بالفعل به دنيا مي آيد. انسان در آغاز تولد از نظر جهازات بدني
مانند حيوانات ديگر بالفعل است , ولي از نظر جهازات روحي ,
از نظر آنچه بعدا شخصيت انساني او را مي سازد , موجودي
بالقوه است , ارزشهاي انساني او در زمينه وجودش بالقوه
موجود است و آماده روييدن و رشد يافتن . (12 )
انسان از نظر روحي و معنوي يك مرحله از مرحله بدني
عقب تر است , جهازات بدني اش در رحم وسيله عوامل
دست اندركار آفرينش ساخته و پرداخته ميشود , ولي جهازات
روحي و معنوي و اركان شخصيتش در مرحله بعد از رحم بايد
رشد داده شود. و پايه گذاري گردد. از اين رو مي گوييم هر كس
خود بنا و معمار و مهندس شخصيت خود است , قلم تصوير
كننده و نقاش خلقت شخصيت انسان ـ برخلاف شخص او) به
دست خودش داده شده است .
هر موجودي غيراز انسان , ميان خودش و ماهيتش تصور
جدايي غير ممكن است , مثلا ميان سنگ و سنگي , ميان درخت
و درختي , ميان سگ و سگي , ميان گربه و گربه اي . انسان تنها
موجودي است كه ميان خودش و ماهيتش جدايي و فاصله
است , يعني ميان انسان و انسانيت . اي بسا انسانها كه به
انسانيت نرسيده و در مرحله حيوانيت باقي مانده اند مانند
برخي از انسانهاي بدوي و وحشي , و بسا انسانها كه مسخ شده
و به ضد انسان تبديل شده اند مانند اكثر متمدن
نماها.
چگونه ممكن است ميان شئي و ماهيت خودش جدايي
بيفتد بديهي است كه ماهيت , لازمه وجود است . اگر وجودي
بالفعل باشد ماهيتش به تبع بالفعل است . وجود بالقوه است كه
ماهيت شايسته خود را فاقد است .
آنچه اگزيستانسياليسم به نام « اصالت وجود » مي نامد و
مدعي است كه انسان يك وجود بي ماهيت است و خود با
انتخاب راه خود , به خود ماهيت مي بخشد , توجيه صحيح
فلسفي اش همين است . فلاسفه اسلامي , بالخصوص
صدرالمتالهين , تكيه فراوان بر همين مطلب دارد و از همين رو
مي گويد :
« انسان نوع نيست , انواع است , بلكه هر فرد احيانا هر روز
نوعي است غير روز ديگر » . (13 )
از اينجا روشن مي شود كه انسان زيست شناسي , انسان
بيولوژيكي , ملاك انسانيت نيست , انسان زيست شناسي تنها
زمينه انسان واقعي است و به تفسير فلاسفه : حامل استعداد
انسانيت است نه خود انسانيت , و هم روشن مي شود كه بدون
اصالت روح , دم از انسانيت زدن معني و مفهوم
ندارد.
اكنون كه اين مقدمه را دانستيم , مي توانيم مفهوم
« خودآگاهي انساني » را دقيق تر درك كنيم .
پاورقي :
.10 داستان راستان .
.11 داستان راستان
.12 تحقيق در مساله فطرت , به مفهوم اسلامي آن , در
رساله اي جداگانه ان شاالله منتشر خواهد شد. در اينجا همين
قدر مي خواهم مطلب روشن شود كه نظريه فطرت , در مفهوم
اسلامي آن , بر خلاف مفهوم دكارتي و كانتي و غيره به معني
اين نيست كه انسان از بدو تولد , پاره اي از ادراكات يا گرايشها
و خواستها را بالفعل دارد و به تعبير فلاسفه با عقل و اراده
بالفعل متولد مي شود , همچنانكه درباره انسان نظريه منكران
فطرت از قبيل ماركسيستها و اگزيستانسياليستها را نمي پذيريم
كه انسان در آغاز تولد پذيرا و منفعل محض است و هر نقشي به
او داده شود بي تفاوت است نظير يك صفحه سفيد كه نسبتش
با هر نقشي كه روي آن ثبت شود متساوي است , بلكه انسان در
آغاز تولد بالقوه به نحو امكان استعدادي خواهان و متحرك به
سوي يك سلسله دريافتها و گرايشهاست و يك نيروي دروني
او را به آن سو سوق مي دهد ـ با كمك شرايط بيروني ـ و اگر به
آنچه بالقوه دارد برسد , به فعليتي كه شايسته اوست و
« انسانيت » ناميده مي شود رسيده است و اگر فعليتي غير آن
فعليت در اثر قسر و جبر عوامل بيروني بر او تحميل شود , يك
موجود « مسخ شده » خواهد بود. اين است كه مسخ كه حتي
ماركسيستها و اگزيستانسياليستها از آن سخن مي گويند تنها با
اين مكتب قابل توجيه است .
از نظر اين مكتب , نسبت انسان در آغاز پيدايش با ارزشها
و كمالات انساني , از قبيل نسبت نهال گلابي با درخت گلابي
است كه يك رابطه دروني به كمك عوامل بيروني , اولي را به
صورت دومي در مي آورد نه از قبيل تخته چوب و صندلي كه
تنها عوامل بيروني , آن را به اين صورت در مي آورند.
.13 اسفار , بحث معاد .
« خودآگاهي انساني » براين اصل و فلسفه استوار
است كه انسان ها مجموعا يك واحد واقعي به شمار
مي روند و از يك « وجدان مشترك انساني »
بهره مندند و احساس انسان دوستي و انسان گرايي
در همه افراد انسان موجود است ... اين خودآگاهي
با اين كه بيش از همه صورت منطقي به خود گرفته و
سروصداي فراوان راه انداخته , كمتر از همه
واقعيت يافته است .
اي بسا انسانها كه به انسانيت نرسيده و در مرحله
حيوانيت باقي مانده اند. مانند برخي از انسان هاي
بدوي و وحشي , و بسا انسانها كه مسخ شده و به
ضدانسان تبديل شده اند , مانند اكثر متمدن نماها.

|
معاني « توحيد »
|
مقدمه
واژه توحيدي كه از نظر لغوي به معناي « يگانه دانستن و
يكتاشمردن » است در لسان اهل فلسفه و كلام و اخلاق و
عرفان , به معاني گوناگوني بكار مي رود. كه در همه آنها يگانه
دانستن خداي متعال در حيثيت خاصي لحاظ مي گردد. و گاهي
به عنوان « اقسام توحيد » و يا « مراتب توحيد » از آنها ياد
مي شود , و بررسي همه آنها متناسب با سبك اين نوشتار
نيست .
از اينروي , در اينجا به بيان معروفترين و مناسبترين
اصطلاحات آن با اين بحثها بسنده مي كنيم :
1 ـ نفي تعدد
نخستين اصطلاح معروف توحيد , همان اعتقاد به
وحدانيت خدا و نفي تعدد و كثرت برون ذاتي است در برابر
شركت صريح و اعتقاد به دو , يا چند خدا به گونه اي كه هركدام
وجود مستقل و جداگانه اي از ديگر داشته باشد.
2 ـ نفي تركيب
دومين اصطلاح آن به معناي اعتقاد به احديت و بساطت
درون ذاتي و مركب نبودن ذات الهي از اجزا بالفعل و بالقوه
است .
اين معني را غالبا به صورت صفت سلبي (نفي تركيب )
بيان مي كنند. زيرا ذهن ما با مفهوم تركيب و متقابلا با نفي آن
آشناتر است تا با مفهوم بساطت .
3 ـ نفي صفات زائد بر ذات
سومين اصطلاح آن به معناي اعتقاد به يگانگي صفات
ذاتيه با خود ذات الهي و نفي صفات زائد بر ذات است كه به
نام « توحيد صفاتي » ناميده مي شود و در لسان روايات به
عنوان « نفي صفات » مطرح شده است , در برابر كساني (مانند
اشاعره ) كه صفات الهي را اموري زائد بر ذات پنداشته و قائل
به « قدما ثمانيه » شده اند.
دليل بر توحيد صفاتي اينست كه اگر هريك از صفات
الهي , مصداق و « ما بازا » جداگانه اي داشته باشد از چند
حال , خارج نخواهد بود : يا مصاديق آنها در داخل ذات الهي
فرض مي شوند و لازمه اش اينست كه ذات الهي , مركب از
اجزا باشد كه چنين چيزي محال است , و يا اينكه مصاديق
آنها خارج از ذات الهي , آفريننده تصور مي كردند : و يا اينكه
ممكن الوجود و آفريده خدا انگاشته مي شوند. اما فرض واجب
الوجود بودن آنها به معناي تعدد ذات و شرك صريح است و
گمان نمي رود كه هيچ مسلماني مستلزم به آن شود. و اما فرض
ممكن الوجود بودن صفات , مستلزم اينست كه ذات الهي كه
علي الفرض فاقد اين صفات است آنها را بيافريند و سپس به
آنها متصف گردد , مثلا با اينكه ذاتا فاقد حيات است موجودي
را به نام « حيات » بيافريند و بوسيله آن , داراي حيات گردد , و
همچنين در مورد علم و قدرت و... در صورتي كه محال است
علت هستي بخش , ذاتا فاقد كمالات مخلوقاتش باشد , و از آن
رسواتر اينست كه در سايه آفريدگانش داراي حيات و علم و
قدرت , و متصف به ساير صفات كماليه شود!
با بطلان اين فرضهاروشن مي شود كه صفات الهي مصاديق
جداگانه اي از يكديگر و از ذات الهي ندارند. بلكه همگي آنها
مفاهيمي هستند كه عقل , از مصداق واحد بسيطي كه همان
ذات مقدس الهي است , انتزاع مي كند.
4 ـ توحيد افعالي
اصطلاح چهارم توحيد كه در لسان فلاسفه و متكلمين
« توحيد افعالي » ناميده مي شود اينست كه خداي متعال در
انجام كارهاي خودش نيازي به هيچ كس و هيچ چيز ندارد و هيچ
موجودي نمي تواند هيچگونه كمكي به او بكند.
اين مطلب با توجه به ويژگي علت هستي بخش كه همان
قيوميت نسبت به همه معلولاتش مي باشد ثابت مي گردد زيرا
معلول چنين علتي با تمام وجود , قائم به علت , و به اصطلاح
فلسفي « عين ربط و تعلق » به اوست و هيچگونه استقلالي از
خودش ندارد.
به ديگر سخن : هركس هر چه دارد از او و در حيطه قدرت
و سلطنت و مالكيت حقيقي و تكويني اوست و قدرت و
مالكيت ديگران در طول قدرت الهي و از فروع آن است , نه
اينكه مزاحمتي با آن داشته باشد , چنانكه مالكيت اعتباري
« عبد » بر اموالي كه كسب مي كند در طول مالكيت اعتباري
« مولي » است « العبد و ما في يده لمولاه » . پس چگونه ممكن
است خداي متعال نيازمند به كمك كساني باشد كه تمام هستي
و شئون وجود آنها از او و قائم به اوست !
5 ـ تاثير استقلالي (افعالي )
اصطلاح پنجم توحيد , استقلال در تاثير است , يعني
مخلوقات الهي در كارهاي خودشان نيز بي نياز از خداي متعال
نيستند و تاثيرهايي كه در يكديگر دارند به اذن خدا و در سايه
نيرويي است كه خداي متعال به آنها عطا فرموده و مي فرمايد.
و در حقيقت , تنها كسي كه مستقلا و بدون احتياج به ديگري
در همه جا و در همه چيز , تاثير مي بخشد همان ذات مقدس
الهي است و فاعليت و تاثير ديگران در طول فاعليت و تاثير او
و در پرتو آن مي باشد.
بر همين اساس است كه قرآن كريم , آثار فاعلهاي طبيعي و
غيرطبيعي (مانند ملك و جن وانسان ) را به خداي متعال ,
نسبت مي دهد و في المثل , باريدن باران و روييدن گياه و ميوه
دادن درختان را هم مستند به او مي كند و اصرار دارد كه مردم ,
اين استناد به خدا را كه در طول استناد به فاعلهاي قريب
مي باشد درك كنند و بپذيرند و همواره به آن , توجه داشته
باشند.
براي تقريب به ذهن , مثالي از امور اعتباري مي آوريم : اگر
رئيس اداره اي به كارمند يا خدمتگزاري فرمان دهد كه كاري را
انجام دهد يا اينكه كار به دست خدمتگزار انجام مي يابد در
عين حال , در مرتبه بالاتري مستند به رئيس و فرمانده است
بلكه عقلا , استناد كار را به فرمان دهند , بيشتر و قويتر
مي شمارند.
فاعليت تكويني نيز داراي سلسله مراتبي است و از آنجا كه
وجود هر فاعلي قائم به اراده الهي است و از جهتي نظير
صورتهاي ذهني است كه قائم به تصور كننده آنها مي باشد
« ولله المثل الاعلي » از اين روي همه آثار وجودي كه از هر فاعل
و موثري پديد مي آيد در مرتبه بالاتري منوط به اذن و اراده
تكويني الهي و مستند به خداي متعال خواهد بود « و لا حول و
لاقوه الا بالله العلي العظيم » .
دو نتيجه مهم
نتيجه توحيد افعالي اينست كه انسان , هيچ كس و هيچ
چيزي را جز خداي متعال , سزاوار پرستش نداند زيرا جز
كسي كه خالق و رب بنده باشد سزاوار عبادت نخواهد بود و به
ديگر سخن : اولوهيت , لازمه خالقيت و ربوبيت است .
از سوي ديگر , نتيجه توحيد به معناي اخيرش اينست كه
تمام اعتماد انسان , بر خدا باشد و در همه كارها بر او توكل كند
و تنها از او ياري بخواهد و ترس و اميدي جز از او و به
اونداشته باشد , و حتي هنگامي كه اسباب عادي براي تامين
خواسته ها و نيازمنديهايش فراهم نباشد باز هم نوميد نشود
زيرا خدا مي تواند از راههاي غير عادي هم نياز او را تامين كند.
چنين انساني تحت ولايت خاص الهي قرار مي گيرد و از
آرامش روحي بي نظير برخوردار مي گردد « الا ان اوليا الله لا
خوف عليهم و لا هم يحزنون » . (سوره يونس , آيه 62 )
اين دو نتيجه در اين آيه شريفه كه هر مسلماني روزانه
دست كم ده مرتبه آن را تكرار مي كند گنجانيده شده است :
« اياك نعبد و اياك نستعين »
دفع يك شبهه
در اينجا ممكن است شبهه اي به ذهن بيايد كه اگر مقتضاي
توحيد كامل اينست كه انسان از هيچ كسي جز خدا ياري
نخواهد پس نبايد توسل به اوليا خدا هم صحيح
باشد.
جواب اينست كه متوسل شدن به اولياي خدا اگر به اين
عنوان باشد كه ايشان مستقلا و بدون نياز به اذن خدا كاري
براي توسل كننده انجام مي دهند چنين توسلي با توحيد ,
سازگار نيست . اما اگر به اين عنوان باشد كه خدا ايشان را
وسيله اي براي رسيدن به رحمتهاي خودش قرار داده و به
مردم هم دستور داده است متوسل به ايشان شوند نه تنها
منافاتي با توحيد ندارد بلكه از شئون توحيد در عبادت و
اطاعت خواهد بود , زيرا به امر او انجام مي گيرد.
و اما اينكه چرا خداي متعال چنين وسايلي را قرار داده و
چرا مردم را امر به توسل به ايشان كرده است پاسخ اينست كه
اين امر الهي , حكمتهايي دارد و از جمله آنها مي توان اين امور
را برشمرد : معرفي مقام والاي بندگان شايسته , و تشويق
ديگران به عبادت و اطاعتي كه موجب رسيدن آنان به چنين
مقامي شده است , و جلوگيري از اينكه كساني به عبادتهاي
خودشان مغرور شوند و خود را در عاليترين مقامات و داراي
برترين كمالات انساني بپندارند , چنانكه متاسفانه براي كساني
كه از نعمت ولايت اهل بيت (عليهم الصلوه و السلام ) و توسل
به ايشان محروم بوده اند رخ داده است .
پرسش
1 ـ معناي لغوي و معاني اصطلاحي توحيد را بيان كنيد .
2 ـ دليل بر توحيد صفاتي چيست
3 ـ توحيد افعالي را چگونه مي توان اثبات كرد
4 ـ توحيد به معناي يگاني در تاثير استقلالي را شرح دهيد .
5 ـ نتايجي كه از دو قسم اخير توحيد گرفته ميشود كدام
است
6 ـ آيا توسل به اوليا خدا منافاتي با توحيد دارد چرا
7 ـ حكمت اينكه خداي متعال , امر به توسل فرموده
چيست
هركس هرچه دارد از خداوند و در حيطه قدرت
و سلطنت و مالكيت حقيقي و تكويني اوست و قدرت
و مالكيت ديگران در طول قدرت الهي و از فروغ
آن است .
مخلوقات الهي در كارهاي خودشان تاثيرهايي
كه در يكديگر دارند به اذن خدا و در سايه نيرويي
است كه خداي متعال به آنها عطا فرموده و
مي فرمايد و تنها كسي كه مستقلا و بدون احتياج به
ديگري در همه جا و در همه چيز تاثير مي بخشد
همان ذات مقدس الهي است
نتيجه توحيد افعالي اين است كه انسان هيچ كس
و هيچ چيز را جز خداي متعال سزاوار پرستش
نداند , زيرا جز كسي كه خالق و رب بنده باشد
سزاوار عبادت نخواهد بود.

| | | |