پيامبرخدا(ص ) : غنيمت باد آورده , روزه زمستان است .
روزه زمستان , غنيمت بادآورده است .
امام صادق (ع ) : زمستان , بهار مومن است , شبهايش طولاني است و براي
عبادت نيمه شب از آن كمك مي گيرد و روزهايش كوتاه است و براي روزه
گرفتن از آن مدد مي جويد.
تشويق به سه روز روزه گرفتن در هر ماه
امام علي (ع ) : روزه سه روز از هرماه : چهارشنبه وسط ماه و پنجشنبه اول و
آخر ماه و نيز روزه ماه شعبان , وسوسه هاي سينه و پريشانيهاي دل را از بين
مي برد.
پيامبرخدا(ص ) : هركس در هر ماه سه روز روزه بگيرد , مانند كسي است كه
همه عمر روزه گرفته باشد , زيرا خداي عزوجل مي فرمايد : « هركه يك كار
نيك كند ده برابر آن برايش منظور شود » .
روزه سه روز در هر ماه و روزه رمضان تا رمضان , روزه و افطار يك عمر به
شمار مي آيد.
هركه خوش دارد كه بسياري از وسوسه هاي سينه اش زدوده شود , ماه صبر
(رمضان ) و سه روز از هر ماه را روزه بگيرد.
روزه ماه صبر(رمضان ) و سه روز از هر ماه , وسوسه هاي سينه را از بين
مي برد.
امام صادق (ع ) : رسول خدا(ص ) در ابتداي بعثت چندان روزه مي گرفت كه
گفتند : ديگر روزه را ترك نخواهد كرد. بعد از مدتي روزه را ترك نمود و
چندان ادامه يافت كه گفتند : ديگر روزه نخواهد گرفت .
پس از مدتي يك روز در ميان روزه مي گرفت و اين (سنت ) روزه داود(ع )
بود. بعد از چندي اين را نيز واگذاشت و سه روز اول هر ماه را روزه
مي گرفت . سپس از اين روش نيز دست كشيد و هر ده روز يك روز روزه
مي گرفت . پنج شنبه اول و آخر ماه و چهارشنبه ميان ماه و تا زماني كه از دنيا
رفت , به اين سنت ادامه داد.
ميراث روزه
در حديث معراج آمده است : ...عرض كرد : پروردگارا! ميراث روزه
چيست
خداوند فرمود : روزه حكمت به ارث مي نهد و حكمت معرفت و معرفت
يقين و چون بنده به يقين رسد ديگر برايش اهميتي ندارد كه چگونه شب و
روز خود را بگذراند , به سختي يا به آساني . (برگرفته از كتاب ميزان الحكمه ,
ج 7 )

|
انسان و انواع خود آگاهي ها
|
قسمت اول
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري
انسان هم خود آگاه است و هم جهان آگاه , ودوست
مي دارد از خود و از جهان آگاه تر گردد. تكامل و پيشرفت و
سعادت او در گرو اين دو آگاهي است .
از اين دو آگاهي كدام از نظر اهميت در درجه اول است و
كدام در درجه دوم داوري در اين موضوع , چندان ساده
نيست . برخي بيشتر به خود آگاهي بها مي دهند و برخي به
جهان آگاهي . احتمالا يكي از وجوه اختلاف طرز تفكر شرقي و
طرز تفكر غربي در نوع پاسخي است كه به اين پرسش مي دهند ,
همچنانكه يكي از وجوه تفاوتهاي علم و ايمان در اين است كه
علم وسيله جهان آگاهي و ايمان سرمايه خودآگاهي است .
البته علم سعي دارد انسان را همان گونه كه به جهان آگاه
مي رساند به خودآگاهي نيز برساند. علم النفس ها چنين
وظيفه اي بر عهده دارند. اما خود آگاهيهايي كه علم مي دهد
مرده و بيجان است , شوري در دلها نمي افكند و نيروهاي خفته
انسان را بيدار نمي كند , برخلاف خود آگاهيهايي كه از ناحيه
دين و مذهب پيدا مي شود كه با يك ايمان پي ريزي مي شود.
خودآگاهي ايماني , سراسر وجود انسان را مشتعل مي سازد.
آن خود آگاهي كه خود واقعي انسان را به يادش مي آورد ,
غفلت را از او مي زدايد , آتش به جانش مي افكند , او را دردمند
و درد آشنا مي سازد كار علوم و فلسفه ها نيست . اين علوم و
فلسفه ها احيانا غفلت زا هستند و انسان را از ياد خودش
مي برند , از اين رو بسا دانشمندان و فيلسوفان بي درد و
سردرآخور و خودناآگاه و بسا تحصيل ناكرده هاي خود آگاه .
دعوت به خودآگاهي و اينكه « خود را بشناس تا خداي
خويش را بشناسي » , « خداي خويش را فراموش مكن كه
خودت را فراموش مي كني » سر لوحه تعليمات مذهب است .
قرآن كريم مي فرمايد :
و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم
الفاسقون 1
از آنان مباشيد كه خدا را فراموش كردند پس خدا آنها را
از خودشان فراموشانيد. آنان همان فاسقان اند (از خود
بدررفتگان اند).
رسول اكرم فرمود :
من عرفه نفسه عرف ربه 2.
هر كه خود را بشناسد خداي خويش را
مي شناسد.
علي (ع ) فرمود :
معرفه النفس انفع المعارف 3.
خودشناسي سودمند ترين شناساييهاست
و هم او فرمود :
عجبت لمن ينشد ضالته كيف لاينشد نفسه 4.
در شگفتم از كسي كه چيزي از خود را گم مي كند و در
جستجويش برمي آيد , و خود را گم كرده اما جستجو نمي كند.
آگاهان جهان , عيب اساسي كه بر فرهنگ و تمدن غربي
گرفته اند اين است كه اين فرهنگ , فرهنگ جهان آگاهي و
خودفراموشي است . انسان در اين فرهنگ به جهان آگاه
مي گردد , و هر چه بيشتر به جهان آگاه مي گردد بيشتر خويشتن
را از ياد مي برد. راز اصلي سقوط انسانيت در غرب همين
جاست . انسان آنگاه كه خودرا , به تعبير قرآن , ببازد (خسران
نفس ) , به دست آوردن جهان به چه كارش مي آيد
فكر مي كنم كسي كه بهتر از همه فرهنگ غرب را از اين نظر
انتقاد كرده است « مهماتما گاندي » رهبر فقيد هند است . گاندي
مي گويد :
« غربي به كارهاي بزرگي قادر است كه ملل ديگر آن را در
قدرت خدا مي دانند , ليكن غربي از يك چيز عاجز است و آن
تامل در باطن خويش است . تنها اين موضوع براي پوچي
درخشندگي كاذب تمدن جديد كافي است . »
« تمدن غربي اگر غربيان را مبتلا به خوردن مشروب و
توجه به اعمال جنسي نموده است , به خاطر اين است كه غربي
بجاي « خويشتن جويي » در پي نسيان و هدر ساختن « خويش »
است . اغلب كارهاي بزرگ و قهرماني و حتي اعمال نيك غربي ,
فراموشي (فراموشي خود) و بيهودگي است . قوه عملي او بر
اكتشاف و اختراع و تهيه وسائل جنگي , ناشي از فرار غربي از
« خويشتن » است نه قدرت و تسلط استثنائي وي بر خود. »
« وقتي انسان روح خود را از دست بدهد , فتح دنيا به چه
درد او مي خورد » 5
گاندي مي گويد :
« در دنيا فقط يك حقيقت وجود دارد و آن شناسايي ذات
(نفس = خود) است . هر كس خود را نشناخت . خدا وديگران را
نشناخته است , هر كس خود را نشناخت , هيچ چيز را نشناخته
است . در دنيا فقط يك نيرو و يك آزادي و يك عدالت وجود
دارد و آن نيروي حكومت بر خويشتن است . هر كس به خود
مسلط شد , بر دنيا مسلط شده است . در دنيا فقط يك نيكي
وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران مانند دوست داشتن
خويشتن است . به عبار ديگر , ديگران را مانند خود انگاريم .
باقي مسائل , تصور و وهم و عدم است . » 6
به هر حال , خواه به خود آگاهي بهاي بيشتر بدهيم و خواه
به جهان آگاهي , و خواه بهاي مساوي به آنها بدهيم , آنچه
مسلم است اين است كه توسعه آگاهي به معني توسعه و بسط
حيات انسان است . روح يا جان مساوي با خبر و آگاهي است و
آگاهي و خبر مساوي با روح وجان است . آنكه آگاه تر است
جانش فزون تر است :
جان نباشد جز « خبر » در آزمون
هر كه را افزون « خبر » جانش فزون
جان ما از جان حيوان بيشتر
از چه زان رو كه فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملك
كو منزه شد ز حس مشترك
وز ملك جان خداوندان دل
باشد افزون تو تجبر را بهل
زان سبب آدم بود مسجودشان
جان او افزون تر است از بودشان
ورنه بهتر را سجود دون تري
امر كردن هيچ نبود در خوري
كي پسندد لطف و عدل كردگار
كه گلي سجده كند در پيش خار
جان چو افزون شد گذشت از انتها
شد مطيعش جان جمله چيزها
مرغ و ماهي و پري و آدمي
زانكه او بيش است وايشان در كمي
ث ث
جان چه باشد با خبر از خير و شر
شاد از احسان و گريان از ضرر
چون سر7 و ماهيت جان مخبر است
هر كه او « آگاه تر » , « باجان تر » است
اقتضاي جان چو اي دل آگهي است
هر كه آگه تر بود. جانش قوي است
روح را تاثير آگاهي بود
هر كه را اين بيش , اللهي بود
چون جهان جان سراسر آگهي است
هر كه بيجان است از دانش تهي است
پس انسان به هر نسبت كه از خود و از جهان آگاه تر باشد ,
جاندارتر است . جانداري , به اصطلاح فلاسفه , حقيقت
مشككه است , يعني درجات و مراتب دارد , تدريجا كه درجه
آگاهي انسان بالا مي رود , درجه حيات و جانداري اش بالا
مي رود.
بديهي است كه خود آگاهي مورد بحث , خودآگاهي
شناسنامه اي نيست كه نامم چيست نام پدر و مادرم چيست
در كجا زاده ام و در كجا سكونت دارم و يا خود آگاهي
بيولوژيكي نيست كه در شناخت حيواني يك درجه بالاتر از
خرس و ميمون خلاصه مي شود. براي اينكه منظور روشن
شود , به انواع خود آگاهيها در اينجا به طور خلاصه اشاره
مي كنيم . از خود آگاهيهاي مجازي و غيرواقعي نظير خود آگاهي
شناسنامه اي كه بگذريم چند نوع خودآگاهي واقعي داريم :
.1 خودآگاهي فطري
انسان بالذات خود آگاه است , يعني جوهر ذات انسان ,
آگاهي است . اينچنين نيست كه اول « من » انسان تكون مي يابد و
در مرحله بعد , انسان به اين « من » آگاهي مي يابد. پيدايش « من »
انسان عين پيدايش آگاهي به خود است . در آن مرحله « آگاه » ,
« آگاهي » و « به آگاهي درآمده » يكي است . « من » , واقعيتي است
كه عين آگاهي به خودش است .
انسان در مراحل بعد , يعني پس از آنكه به اشيا ديگر كم و
بيش آگاه مي گردد , به خود نيز به همان صورت كه به اشيا ديگر
آگاه مي گردد , آگاهي مي يابد , يعني صورتي از خود در « ذهن »
خويش تصوير مي كند و به اصطلاح به علم حصولي به خود
آگاه مي گردد , اما پيش از آنكه به اين گونه به خود آگاه گردد ,
بلكه پيش از آگاهي به هر چيز ديگر , به خود به گونه اي كه اشاره
شد , يعني به نحو علم حضوري , آگاه است .
روان شناسان كه معمولا درباره خود آگاهي بحث مي كنند ,
به مرحله دوم نظر دارند , يعني آگاهي به خود به نحو علم
حصولي و ذهني , ولي فلاسفه بيشتر توجهشان به مرحله علم
حضوري غير ذهني است . اين نوع از آگاهي همان است كه يكي
از ادله متقن تجرد نفس در فلسفه است .
در اين نوع از خود آگاهي , شك و ترديد كه آيا هستم يا
نيستم و اگر هستم آيا كدامم و امثال اينها راه ندارد , زيرا شك
و ترديد آنجا راه دارد كه علم و آگاهي از نوع علم حصولي
باشد , يعني وجود عيني شي به آگاهي درآمده با وجود عيني
آگاهي دو چيز باشد. اما آنجا كه آگاهي عين آگاه و به آگاهي
درآمده است و از نوع آگاهي حضوري است , شك و ترديد
فرض نمي شود , يعني امري محال است .
اشتباه اساسي « دكارت » در همين جاست كه توجه نكرده
بود كه « من هستم » شك بردار نيست تا از راه « من فكر مي كنم »
بخواهيم آن شك را رفع كنيم 8.
خود آگاهي فطري هر چند واقعي است اما اكتسابي و
تحصيلي نيست , نحوه وجود « من » انساني است , از اين رو آن
خود آگاهي كه به آن دعوت شده , اين درجه از خود آگاهي كه به
طور قهري و تكويني در اثر حركت جوهري طبيعت پديد
مي آيد نيست .
آنجا كه قرآن مجيد پس از اشاره به مراحل خلقت جنين در
رحم , به عنوان آخرين مرحله مي فرمايد : « ثم انشاناه خلقا
آخر » 9 (سپس ما او را چيز ديگر و خلقي ديگر كرديم ) اشاره به
همين است كه ماده ناخودآگاه تبديل مي شود به جوهر روحي
خودآگاه .
.2 خودآگاهي فلسفي
فيلسوف كوشش دارد حقيقت « من » خودآگاه را بشناسد كه
چيست آيا جوهر است يا عرض مجرد است يا مادي چه
رابطه اي با بدن دارد آيا پيش از بدن موجود بوده يا با بدن
موجود شده يا از بدن سربرآورده است آيا پس از بدن باقي
است يا نه و امثال اينها.
در اين درجه از خود آگاهي , آنچه مطرح است , ماهيت و
حقيقت « خود » است كه چيست و از چه جنس است اگر
فيلسوف مدعي خود آگاهي است به معني اين است كه مي دانم
ماهيت و جنس و جوهر « من » چيست .
پاورقي :
.1 حشر.19,
.2 بحارالانوار , ج 61, ص .99
.3 غررالحكم . چاپ بيروت , ج 2, ص .288
.4 همان ماخذ , ص .36
.5 مقدمه كتاب اين است مذهب من .
.6 همان ماخذ .
.7 مخفف سر= راز .
.8 دكارت فيلسوف فرانسوي قرن هفدهم فلسفه خود را به اين
ترتيب آغاز كرد كه در همه چيز شك كرد حتي در بديهيات .
سپس گفت من در همه چيز مي توانم شك كنم جز اينكه
مي انديشم و شك مي كنم ; پس « فكر مي كنم » دليل است بر
اينكه « هستم » . و آنگاه از هستي خود , هستي خدا و اشيا ديگر
را نتيجه گرفت .
.9 مومنون .14,
انسان هم « خودآگاه » است و هم « جهان آگاه » , و
دوست مي دارد از « خود » و از « جهان » آگاه تر
گردد. تكامل و پيشرفت و سعادت او در گرو اين دو
آگاهي است .
دعوت به خودآگاهي و اين كه « خود را بشناس تا
خداي خويش را بشناسي » , « خداي خويش را
فراموش مكن كه خودت را فراموش مي كني »
سرلوحه تعليمات مذهب است .
آگاهان جهان معتقدند فرهنگ غرب , فرهنگ
جهان آگاهي و خود فراموشي است . انسان در اين
فرهنگ به جهان آگاه مي گردد , و هرچه بيشتر به
جهان آگاه مي گردد بيشتر خويشتن را از ياد
مي برد. راز اصلي سقوط انسانيت در غرب همين
جاست .

|
علل انحراف از بينش الهي
|

جهان بيني ها را مي توان به دو دسته كلي (جهان بيني الهي و
جهان بيني مادي ) تقسيم كرد و مهمترين اختلاف ميان آنها
مساله وجود آفريدگار دانا و تواناست كه جهان بيني الهي
بعنوان يك اصل اساسي , بر آن پاي مي فشرد و جهان بيني
مادي , آن را انكار مي كند...
به نقد كوتاهي از جهان بيني مادي مي پردازيم تا علاوه بر
تثبيت موضع جهان بيني الهي , سستي و بي پايگي جهان بيني
مادي نيز مستقيما روشن گردد.
براي اين منظور , نخست به علل و عوامل انحراف از بينش
الهي و گرايش به الحاد , اشاره اي مي كنيم و سپس مهمترين
نقاط ضعف جهان بيني مادي را توضيح مي دهيم .
علل انحراف
الحاد و ماديگري , سابقه اي طولاني در تاريخ بشر دارد و
علي رغم اينكه همواره در جوامع بشري ـ تا آنجا كه شواهد
تاريخي و ديرينه شناسي نشان مي دهد ـ اعتقاد به آفريدگار ,
وجود داشته است , از زمانهاي قديم , افراد يا گروههاي ملحد
و منكر خدا هم يافت مي شده اند. ولي رواج بي ديني از قرن
هجدهم ميلادي در اروپا آغاز شد و اندك اندك به ساير مناطق
جهان , سرايت كرد.
اين پديده هر چند به صورت عكس العملي در برابر دستگاه
كليسا و بر ضد مسيحيت , شروع شد اما موج آن , ساير اديان و
مذاهب را نيز در برگرفت و گرايش به بي ديني همراه با صنعت و
هنر و تكنولوژي مغرب زمين به ديگر سرزمينها صادر گرديد و
در قرن اخير , توام با انديشه هاي اجتماعي ـ اقتصادي
ماركسيسم در بسياري از كشورها شيوع يافت و بزرگترين آفت
را براي انسانيت پديد آورد.
علل و عواملي كه موجب پيدايش يا رشد و گسترش اين
پديده انحرافي شده فراوان است و بررسي همه آنها نياز به
كتاب مستقلي دارد ولي بطور كلي مي توان از سه دسته علل و
عوامل , ياد كرد :
1 ـ علل رواني : يعني انگيزه هايي كه ممكن است براي
بي ديني و گرايش به الحاد , در شخص وجود داشته باشد هر
چند خودش از تاثير آنها آگاه نباشد. و مهمترين آن ها
راحت طلبي و ميل به بي بندوباري و نداشتن مسئوليت است .
يعني از يك سوي , زحمت تحقيق و پژوهش ـ به خصوص
درباره اموري كه لذت مادي و محسوسي ندارد ـ مانع از اين
مي شود كه افراد تنبل و راحت طلب و دون همت , درصدد
تحقيق برآيند , و از سوي ديگر , ميل به آزادي حيواني و
بي بندوباري و نداشتن مسئوليت و محدوديت , آنان را از
گرايش به جهان بيني الهي , باز مي دارد. زيرا پذيرفتن بينش
الهي و اعتقاد به آفريدگار حكيم , ريشه يك سلسله اعتقادات
ديگر را تشكيل مي دهد كه لازمه آنها مسئوليت انسان در همه
رفتارهاي اختياري است , و چنين مسئوليتي اقتضا دارد كه در
بسياري از موارد , از خواسته هاي خودش چشم پوشي كند و
محدوديتهايي را بپذيرد , و پذيرفتن اين محدوديتها با ميل به
بي بندوباري , سازگار نيست . از اينروي , اين ميل حيواني , هر
چند به صورت ناخودآگاه , موجب مي شود كه ريشه اين
مسئوليتها را بزند و اساسا وجود خداي متعال را انكار كند.
عوامل رواني ديگري نيز در گرايش به بي ديني موثر است
كه به دنبال ساير عوامل , ظاهر مي گردد.
2 ـ علل اجتماعي : يعني اوضاع و احوال اجتماعي نامطلوبي كه
در پاره اي از جوامع , پديد مي آيد و متصديان امور ديني ,
نقشي در پيدايش يا گسترش آنها دارند. در چنين شرايطي
بسياري از مردم كه از نظر تفكر عقلاني , ضعيف هستند و
نمي توانند مسائل را به درستي تجزيه و تحليل كنند و علل
واقعي رويدادها را تشخيص دهند اين نابسامانيها را به دليل
دخالت دينداران در وقوع آنها , به حساب مكتب و دين
مي گذارند و چنين مي پندارند كه اعتقادات ديني , موجب
پيدايش اينگونه اوضاع و احوال نامطلوب شده است و از
اينروي , از دين و مذاهب بيزار مي شوند.
نمونه هاي بارز اين دسته از علل و عوامل را مي توان در
اوضاع اجتماعي اروپا در عهد رنسانس , ملاحظه كرد كه
رفتارهاي ناشايست كليسائيان در زمينه هاي مذهبي و حقوقي و
سياسي , عامل مهمي براي بيزاري مردم از مسيحيت و بطور
كلي از دين و دينداري گرديد.
توجه به تاثير اين دسته از عوامل , براي همه
دست اندركاران امور ديني , ضرورت دارد تا حساسيت موقعيت
و اهميت مسئوليت خودشان را درك كنند و بدانند كه لغزشهاي
آنان مي تواند موجب گمراهي و بدبختي جامعه اي شود.
3 ـ علل فكري : يعني اوهام و شبهاتي كه به ذهن شخص مي آيد
يا از ديگران مي شنود و در اثر ضعف نيروي تفكر و استدلال ,
قدرت بر دفع آنها را ندارد و كمابيش تحت تاثير آنها قرار
مي گيرد و دست كم , موجب تشويق و اضطراب ذهن , و مانع از
حصول اطمينان و يقين مي گردد.
اين دسته از عوامل نيز به نوبه خود , قابل تقسيم به
دسته هاي فرعي است مانند شبهات مبني بر حس گرايي ,
شبهات ناشي از عقايد خرافي , شبهات ناشي از تبيينهاي
نادرست و استدلالهاي ضعيف , شبهات مربوط به حوادث و
رويدادهاي ناگواري كه پنداشته مي شود خلاف حكمت و عدل
الهي است , شبهات ناشي از فرضيه هاي علمي كه مخالف با
عقايد ديني , تلقي مي شود و شبهاتي كه مربوط به پاره اي از
احكام و مقررات ديني به خصوص در زمينه مسائل حقوقي و
سياسي است .
و گاهي دو يا چند عامل , مجموعا موجب شك و ترديد , يا
انكار و الحاد مي شود , چنانكه گاهي ناهنجاريهاي گوناگون
رواني , زمينه را براي دامن زدن به شبهات و اوهام , فراهم
مي كند و بيماري رواني « وسواس فكري » را پديد مي آورد و در
نتيجه , شخص بيمار , به هيچ دليل و برهاني قانع نمي شود ,
چنانكه شخص مبتلي به وسواس در عمل , به صحت كاري كه
انجام مي دهد مطمئن نمي گردد و مثلا دهها بار دستش را در آب
فرو مي برد و باز هم اطمينان به طهارت آن پيدا نمي كند , با
اينكه چه بسا از اول , طاهر بوده و نيازي به تطهير نداشته
است !
مبارزه با عوامل انحراف
با توجه به تنوع و گونه گوني علل و عوامل انحراف , روشن
مي شود كه مبارزه و برخورد با هريك از آنها شيوه خاص و
محل شرايط ويژه اي را مي طلبد. مثلا علل رواني و اخلاقي را
بايد بوسيله تربيت صحيح و توجه دادن به ضررهايي كه بر آنها
مترتب مي شود علاج كرد...
همچنين براي جلوگيري از تاثير سوعوامل اجتماعي ـ
علاوه بر جلوگيري عملي از بروز چنين عواملي ـ مي بايست
فرق بين نادرستي دين با نادرستي رفتار دينداران را روشن
ساخت . ولي بهرحال , توجه به تاثير عوامل رواني و اجتماعي ,
دستكم اين فايده را دارد كه شخص , كمتر به صورت
ناخودآگاه , تحت تاثير آنها واقع مي شود.
نيز براي جلوگيري از تاثيرات سو عوامل فكري بايد
شيوه هاي متناسبي را اتخاذ كرد و از جمله , عقايد خرافي را از
عقايد صحيح , تفكيك كرد , و از بكار گرفتن استدلالات ضعيف
و غيرمنطقي براي اثبات عقايد ديني , اجتناب ورزيد و نيز بايد
روشن كرد كه ضعف دليل , نشانه نادرستي مدعا نيست و...
بديهي است بررسي همه علل و عوامل انحراف , و بيان روش
مناسب براي مبارزه با هريك از آنها مناسب اين مبحث نيست .
از اين روي , تنها به ذكر پاره اي از علل فكري گرايش به الحاد و
پاسخ شبهات مربوط به آنها بسنده خواهيم كرد.
پرسش
1 ـ نقد و بررسي جهان بيني مادي چه فايده اي دارد
2 ـ چگونه گرايش الحادي در قرنهاي اخير , گسترش يافت
3 ـ علل رواني انحراف از دين را بيان كنيد
4 ـ علل اجتماعي اين پديده را شرح دهيد .
5 ـ علل فكري و شاخه هاي آن را بيان كنيد .
6 ـ وسواس فكري چگونه پديد مي آيد
7 ـ راه مبارزه با علل انحراف چيست (منبع : كتاب « آموزش
عقايد » از آيت الله مصباح يزدي .
پذيرفتن « بينش الهي و اعتقاد به آفريدگار
حكيم » , ريشه يك سلسله اعتقادات ديگر را تشكيل
مي دهد كه لازمه آنها مسئوليت انسان در همه
رفتارهاي اختياري است , و چنين مسئوليتي اقتضا
دارد كه در بسياري از موارد از خواسته هاي خودش
چشم پوشي كند و محدوديت هايي را بپذيرد , و
پذيرفتن اين محدوديت ها با ميل به « بي بندوباري »
سازگار نيست . از اين روي , اين ميل حيواني ,
هرچند به صورت ناخودآگاه , موجب مي شود كه
ريشه اين مسئوليت هارا بزند و اساسا وجود خداي
متعال را انكار كند!
براي جلوگيري از تاثيرات سو عوامل فكري بايد
شيوه هاي متناسبي را اتخاذ كرد و از جمله , « عقايد
خرافي » را از « عقايد صحيح » , تفكيك كرد , و از به
كار گرفتن استدلالات ضعيف و غيرمنطقي براي
اثبات عقايد ديني اجتناب ورزيد.
يكي از دلايل انحرافات فكري , اوهام و شبهاتي
است كه به ذهن شخص مي آيد , يا از ديگران
مي شنود و در اثر ضعف نيروي تفكر و استدلال ,
قدرت بر دفع آنها را ندارد و كم و بيش تحت تاثير
آنها قرار مي گيرد و دست كم , موجب تشويق و
اضطراب ذهن , و مانع از حصول اطمينان و يقين
مي گردد.

|
استفتائات
|
مسواك زدن در روز ماه رمضان
سوال : اگر روزه دار مسواك را از دهان بيرون آورد و دوباره به دهان فرو ببرد و رطوبت
آن را فرو ببرد آيا روزه باطل مي شود
حضرت آيت الله سيستاني : روزه باطل مي شود مگر آن كه رطوبت
مسواك در آب دهان بطوري از بين برود كه رطوبت خارج به آن گفته نشود.
حضرت آيت الله صافي گلپايگاني : روزه او باطل مي شود , بلكه اگر
رطوبت مسواك در آب دهان بطوري از بين برود كه رطوبت خارج آن گفته
نشود ولي بداند كه در دهان باقي است , بنا بر احتياط لازم نبايد آن را فرو
برد.
حضرت آيت الله بهجت : در صورت عمد باطل مي شود مگر آنكه آب آن
در دهان مستهلك شده باشد.
حضرت آيت الله ميرزا جواد تبريزي : اگر مسواك رطوبت مسريه داشته
باشد روزه شخص مزبور اشكال دارد. والله العالم
حضرت امام (ره ) : روزه باطل مي شود مگر آن كه رطوبت مسواك در آب
دهان بطوري از بين برود كه رطوبت خارج به آن گفته نشود.
سوال : آيا مسواك كردن در روز ماه رمضان اشكال دارد
حضرت آيت الله فاضل لنكراني : اشكال ندارد , ولي بايد پس از مسواك ,
كاملا آب دهان را جمع كرده بيرون بريزيد كه آب مسواك فرو نرود.

|
| | |