روزنامه جمهوري اسلامي 30/07/1383 صفحه جبهه و جنگ

چفيه
هجمه دشمنان و خاكريزهاي ما

* سبكبال تر از پرنده
* ياد
تو را مي شود شناخت ...

* معرفي نشريه
ياد ايثار
چفيه
هجمه دشمنان و خاكريزهاي ما


سالها از پايان دفاع مقدس مي گذرد , مدت مديدي است آتش توپخانه ها به خاموشي گرائيده و رزمندگان سنگر مخاصمه راترك كردند. جبهه اسلام در مقابل هجمه تمامي كفر , مدال قبولي گرفت . مردان حماسه به شهر و ديار خود بازگشتند و سوداگران عشق و شهادت در حسرت شبهاي آسماني روزگار مي گذرانند!
آباديها يكي پس از ديگري از ميان خرابه هاي جنگ سربرآورده اند , خاطرات جنگ مظلومانه در فيلم و عكس و نمايشگاه خلاصه مي شود و مردان حماسه , نگران از فراموشي لاله ها هستند و در اين ميان جانبازان عرصه پيكار خود حديث مفصلي دارند. وقتي پاي صحبت يكي از بازماندگان كاروان خون و خطر مي نشينيم ابتدا مي گويد : دست از دل پر حسرت ما برداريد , بگذاريد لااقل اين دل شكسته را براي خود داشته باشيم , اين خرده اندوخته را از ما نگيريد. با هزار زحمت قفل تكلم از زبانش برمي داريم , ابتدا به پوستر روي ديوار اتاقش اشاره مي كند :
كجا رفت تاثير سوز دعا كجايند مردان بي ادعا
بياد شبهاي جبهه وسوز و گداز بسيجيها افتاديم ; مرداني كه شرافت و مردانگي در مقابلشان احساس فقر مي كرد , او مي گويد : من چيزهاي زيادي از عالم سياست نمي دانم ولي پيام من , پيام مولاي كون و مكان , ستون محكم دين , مولد كعبه و شهيد محراب است . آنحضرت مي فرمايد : « اگر شما بخوابيد دشمن غدار بيدار است . دشمن در فكر استحاله مردان قيام و اقدام است او برج و بازوي دين را هدف گرفته است . ابليس بزرگ , بچه شيطانها را جمع كرده و كاغذ پيچيده اي متضمن نقشه نابودي حرث و نسل مسلمين را به شور گذاشته و سپس فرمان شروع عمليات را صادر كرده است و اينك باران نفرت و مرگ بر سرزمين اسلام باريدن گرفته است , فرياد يا للمسلمين از هر كوي و برزن اسلام بلند است , سايه سنگين غفلت بر فضاي مسلمين مستولي گشته است . حربه كهنه صفين و نهروان به تيزآب شيطاني پرده مي شود. گله هاي غافل با پاي خود به قربانگاه جلاد مي روند , معاويه زمان در ميان كاخ سفيد نشسته است . عمر بن عاص به تخدير افكار پريشان مي پردازد , جبهه كفر و نفاق بر روي ما گشوده شد و ما بازماندگان معركه خون و خطر نگران و اميدوار بر برج و بازوي ايمان ايستاده ايم و هر روزه در ميان محله غبار آلود مشق بيم و اميد داريم . حال بيائيم , عقل و ديده و دل را به صفاي ايمان بسپاريم , بيائيم صداي تكبير مجاهدت را بر بلنداي وجود فرياد كنيم , بيائيم صداي هل من ناصر حسيني (ع ) را بر گوش خموششان بخوانيم و بدانيم حسين (ع ) تشنه آب نبود , حسين (ع ) تشنه لبيك عاشقانه بود و حسين (ع ) فرياد بيداري براي همه عصرها و نسلهاست , پس بايد حسيني بود و هيهات از يزيدي بودن و يزيدي ماندن و تو اگر گوش جان داشته باشي هنوز هم مي تواني سروش روح بخش آسمانيان را بشنوي كه هر صبح و شام ندا ميدهند. « فان حزب الله هم الغالبون »
معاونت فرهنگي نيروي زميني سپاه

سبكبال تر از پرنده




بمناسبت چهلمين روز شهادت آزاده جانباز « امير سرتيپ خلبان ايوب حسين نژاد »
تهيه و تنظيم روابط عمومي نهاجا
اشاره : چهل روز از پرواز ملكوتي امير سرتيپ خلبان , آزاده ي شهيد « ايوب حسين نژاد » گذشت عقاب تيز پروازي كه بخاطر عشق به ميهن و اصول مذهبي و ديني اش با شروع جنگ تحميلي در كنار ساير عرش پيمايان نيروي هوايي در مقابله با تهاجم ناجوانمردانه ي سپاه ابرهه , مردانه قد برافراشت و با انجام پروازهاي متهورانه تاكتيكي و برون مرزي با ساير خلبانان قهرمان و حماسه آفرين پايگاه سوم شكاري شهيد نوژه ي همدان صفحات درخشان از حماسه و ايثار در كارنامه ي خود و نيروي هوايي ارتش به ثبت رساند. در اربعين عروج آسماني آن اوج بان حماسه آفرين مصاحبه اي منتشر نشده از خلبان آزاده ي شهيد كه در سال 1369 توسط روابط عمومي نهاجا انجام شده از نظر شما مي گذرانيم .
ايوب حسين نژاد در سال 1332 در شهر آستارا بدنيا آمد پس از اتمام تحصيلات متوسطه در سال 1352 وارد دانشكده خلباني شد , دوره مقدماتي پرواز را در ايران طي كرد و براي تكميل دوره ي تخصصي پرواز به آمريكا اعزام و موفق به اخذ نشان خلباني گرديد.
با آغاز حماسه ي دفاع مقدس جهت دفاع از آرمانهاي نظام جمهوري اسلامي و در پاسداري از حريم هوايي ميهن اين خلبان شجاع در يك عمليات برون مرزي در تاريخ 9 آذر ماه 1359 به همراه امير سرتيپ خلبان محمد يوسف احمدبيگي در خاك عراق دچار سانحه ي هوايي شد و به اسارت نيروهاي عراقي در آمد.
خلبان يوسف احمدبيگي درباره ي لحظه ي اصابت موشك ضد هوايي نيروهاي بعث به هواپيمايشان چنين مي گويد : « شهيد ايوب حسين نژاد در كابين عقب مستقر بود. پس از اصابت موشك و تيربار ضدهوايي عراقي ها هواپيما از كنترل خارج و با اينكه خروج « ايوب » از هواپيما در اختيار خودش بود هيچ اقدامي نكرد و منتظر من ماند.
خلبان حسين نژاد تا سال 1369 را در اردوگاههاي عراق به اسارت گذراند و با تحمل عوارض شديد جسماني از ناحيه كليه , دستگاه گوارش , قلب و شش « ايوب گونه » رسالت جهاد خويش را در دوران اسارت با تكيه بر آموزه هاي ديني , انقلابي و ايراني به نحو احسن بجا آورد. وي بعد از بازگشت غرورانگيزش به وطن با عوارض شديد جسمانيش كه يادگار دوران اسارت بود دست و پنجه نرم مي كرد تا اينكه در تاريخ 83,6,22 نداي حق را لبيك گفت و روح بلندش به خيل ياران شهيدش پيوست .
اولين روزهاي اسارت از زبان آزاده ي شهيد
ما براي انهدام محل استقرار چند فروند هلي كوپتر دشمن ماموريت داشتيم . پس از انجام موفقيت آميز ماموريت محوله در حين بازگشت در منطقه ي (بصره ـ زرباتيه ) بخاطر اصابت موشك به هواپيما در ميان نيروهاي گارد ارتش عراق سقوط كرديم و همچنانكه با چتر پائين مي آمديم نيروهاي زميني عراق بطرف ما تيراندازي مي كردند و بمحض رسيدن به زمين به ما حمله كرده و شروع به كتك زدن ما كردند و بعد از گرفتن تمام وسايل و كندن لباسهايمان در حدود دو كيلومتر ما را كتك زنان پيش بردند تا اينكه به مقر فرماندهي رسيديم . و در آنجا من و جناب احمد بيگي را آنجا تحويل دادند.
اولين سئوال عراقي ها اين بود كه براي چه هدفي آمده ايم . ولي ما حرفي نزديم . بازجوها از افسران ارشد بودند و ما را با دست و چشماني بسته به مدت دو ساعت به زير زمين بردند و با تيراندازي حالتي از رعب و وحشت را براي ما ايجاد كردند. شش روز بعد از سانحه درد و ناراحتي كليه ام شروع شد , دو ماه تمام درد مي كشيدم و كارم آه و ناله بود و عراقي ها هفته اي يك الي دو بار به من آمپول مسكن تزريق مي كردند. پس از گذشت سه ماه كه حالم خيلي خراب شده بود من را با ماشيني به بيمارستان بردند , دردم را به دكتر گفتم ولي دكتر گفت كه تو هيچ ناراحتي نداري ودروغ ميگويي . يك افسر عراقي كه گويا دلش بحال من سوخته بود با دكتري صحبت كرد و پس از آزمايش و البته بعد از 15 روز مرا عمل كردند . پس از عمل من را به سلول انفرادي فرستادند و در آنجا كليه ام چرك كرد بصورتي كه چرك و خون همينطور از من سرازير مي شد. من از مسئول خواستم كه اگر مي خواهند مرا بكشند خوب اينكار را انجام دهند , درغيراينصورت من را به دكتر ببرند و بالاخره مرا به نزد دكتر جراح بردند و او با ديدن من گفت كه اينكه جنازه است چرا زودتر نياورديدش . پس از چند روز كه چرك و خون را از من تخليه مي كردند. الحمدالله بهبودي حاصل شد.
در روزهاي اول اسارت عراقي ها اصرار داشتند جهت اطلاع خانواده هايمان از موقعيت ما , مصاحبه ي تلويزيوني انجام دهيم , اما چون آنها مي خواستند بهره برداري تبليغي و سياسي از اين كار داشته باشند , لذا من حاضر به انجام مصاحبه نشدم .
در طول دوران اسارت با عراقي هائي كه ترك زبان بودند ارتباط خوبي داشتيم و آنها خودشان از عراقي هاي عرب بدشان مي آمد ولي در اردوگاه جرات تركي صحبت كردن را نداشتند.
اوقات فراغت در ايام اسارت
اوايل كه كتاب و قلم در اختيار نداشتيم با ورزش و صحبت كردن وقت را مي گذرانديم ولي پس از دادن كتاب در كلاسهاي قرآن , نهج البلاغه , زبان انگليسي و فرانسه شركت مي كرديم و زماني كه در بيرون از سلول بوديم بيشتر ورزش مي كرديم .
عراقي ها مي خواستند براي اسراي ايراني از نظر كار برنامه ريزي كنند , كه يكي از برنامه هايشان « بلوك زني » بود و مي خواستند اين كار را در اردوگاه انجام دهند و در قبال آن هم پولي به اسرا مي دادند ولي اسرا قبول نكرده و حتي با شكنجه هايي كه ديدند حاضر به انجام آن نشدند.
در سال هاي 62 ـ1361 عراقي ها تعدادي از اسرا را انتخاب مي كردند براي زيارت و تبليغاتي هم در اين زمينه انجام مي دادند و از اسرا كارهائي را مي خواستند كه از نظر تبليغي انجام دهند ولي بچه هاي ما قبول نمي كردند.
در اردوگاه الوليد توسط افسران اردوگاه من بعنوان ارشد انتخاب شدم و پس از درگيري هائي كه با عراقي ها پيدا كردم مرا به انفرادي فرستادند و من 21 روز اعتصاب غذا كردم , و از آن پس من را به اردوگاه انبار به نزد افسران خلبان بردند. و در آنجا نيز به راي اكثريت افسران من را بعنوان ارشد انتخاب كردند.
راديو و داستان آن در ايام اسارت
راديو در اسارت براي ما خيلي با ارزش بود. ما راديو را درجاهاي مختلف پنهان مي كرديم . در داخل بدن , سقف اتاق , داخل مهتابي ها وديواره هاي كمد. ما در اتاق خودمان به كليه ي بچه ها قسم داده بوديم كه خبرهائي را كه پخش مي كنند نگويند كه مستقيم از راديو گرفته ايم .
تهيه ي باطري براي راديو نيز از طرق مختلف بود. راديو را در قوطي تاير يا روغن هاي يك كيلويي پنهان ميكرديم .
روزي متوجه شديم كه قوطي هاي تاير را مي گردند. لذا من راديو را در داخل دبه ي خرما گذاشتم و رويش خرما ريختم . افسري كه براي بازديد آمده بود , من دبه ي خرما را به او تعارف كردم بچه ها همه مي ترسيدند و همگي رنگشان پريده بود ولي آن افسر چند دانه اي از آن خرما خورد و محل را ترك كرد.
روزي از ما خواستند كه براي ديدن مسابقه ي جام جهاني فوتبال از اتاق هايمان بيرون برويم . ما مي دانستيم كه هر زمان اين برنامه را داشته باشند. اقدام به گشتن اتاق ها مي كنند چون مي دانستند كه راديو در داخل يكي از اتاقها هست . همه جا را زير و رو ميكردند. من راديو را در داخل قوطي تاير گذاشتم و در همان جلوي در كه چند عدد قوطي ديگر تاير بود قرار دادم وبيرون رفتيم , همه نگران بوديم . پس از پايان جستجوي عراقي ها , اسرا اتاق به اتاق داخل مي شدند. اتاق ما شماره ي 7 و آخرين اتاق بود , ما را بيرون نگه داشتند , ما همه احتمال مي داديم كه راديو را پيدا كرده اند ولي لحظاتي بعد به ما هم گفتند كه به اتاقهايمان برويم . بمحض رفتن عراقي ها , راديو را جستجو كرديم و آن را سرجايش يافتيم .
زماني فرا رسيد كه مي بايستي به اردوگاه ديگر منتقل مي شديم , همه ي بچه ها گفتند كه راديو را دور بياندازيم , زيرا بردن آن كار بسيار خطرناكي بود و هنگام ورود به اردوگاه جديد شديدا بازرسي بعمل مي آمد و از سر كوچكترين خلاف نيز نمي گذشتند. من راديو را در پلاستيكي پيچيدم و آن را در داخل دبه اي گذاشتم و مقداري هم شيره ي خرما روي آن ريختم و آن را به اردوگاه جديد بردم . در اردوگاه جديد كه تعدادي از افراد غريبه و ناشناس بودند , حقيقتا نمي شد از راديو استفاده كرد , به بهانه ي درد كليه ساعت 8 شب به زير پتو مي رفتم و بدين طريق از خبرهاي ايران مطلع مي شدم . زيرا وظيفه ي من اين بود كه حتما خبرها را به بچه هاي اردوگاه برسانم .
در اردوگاه الوليد توسط افسران اردوگاه بعنوان ارشد انتخاب شدم و پس از درگيري هايي كه با عراقي ها پيدا كردم مرا به انفرادي فرستادند و من 21 روز اعتصاب غذا كردم و از آن پس من را به اردوگاه انبار به نزد افسران خلبان بردند.
در اردوگاه جديد كه تعدادي از افراد غريبه و ناشناس بودند , حقيقتا نمي شد از راديو استفاده كرد , به بهانه درد كليه ساعت 8 شب به زير پتو مي رفتم و بدين طريق از خبرهاي ايران مطلع مي شدم .

ياد
تو را مي شود شناخت ...




پاسدار شهيد حسن غنيمتيان
متولد 1346
تاريخ شهادت 66,7,22 مصادف با روز اربعين
محل شهادت : شلمچه
محل اعزام : همدان
روز 28 ماه صفر به خاك سپرده شده اند
تو را هميشه نه از مادرت , نه از خانه , كه از گل هاي لاله و سرخ , از خودت و از هماني كه در ميان وجودم لانه كرده و هر روز حال مرا نه از خودم , كه از قلب كوچكم جويا مي شود , سراغ گرفته ام .
تو را مي شود شناخت , تو را از رد پاي سبزت كه سالهاست ميان كوچه نقش بسته مي توان سراغ گرفت .
تو را هميشه نه از پشت شيشه كه از ميان قلبم ديده ام .
تو را مي توان فرياد زد , همچنان كه سالهاست فريادت مي زنم , با سكوت !
اينجا زندگي ميان زمان و مكان مدفون است . ولي تو را مي توان در هر جايي از اين كره خاكي يافت .
تو را مي بينم لا به لاي همه زنبقها , حضورت را احساس مي كنم لا به لاي تمام نخلها , تو را مي بينم كه هر روز صبح از زير درخت اقاقيهاي پير كوچه مي گذري و يكبار ديگر از پيش چشمانم دور مي شوي .
تو را مي شود شناخت , از قلب طلائيت , از مهر ميان چشمانت , از آن نگاه توصيف نشدني كه سالهاست از پشت شيشه قاب عكس طلايي به چشمانم دوخته مي شود , آن نگاه عاشقانه اي را كه زندگي را دوست مي داشت و آزادي را دوست تر , زندگي را دوست مي داشت و عشق را عزيزتر , زندگي را دوست مي داشت و شهادت را گواراتر.
بعد از رفتنت , اهالي كوچه به خاطر مي آورند , آخرين روزي را كه از اين كوچه گذر كردي , آنها جوانكي را مي ديدند با انديشه هاي خام كه از زير درخت اقاقيهاي كوچه مي گذرد و دورتر و دورتر مي شود ولي وقتي پرواز كرد , همه شناختند آن جوانك را , او را كه كه نه براي ارضاي حس جواني و ماجراجويي , كه به خاطر سيراب نمودن عطش عشق پريده بود.
از آن روز به خاطر دارم كه اقاقيها هم خيلي زودتر از آنكه مي بايست پير شد.
از همان دوران كودكيم از تو آموختم كه مثل مرد در تمام زندگي روي پاهاي خودم بايستم و من ايستادم , درست از همان روز كه معلمم عاشقانه پريد و تنهايم گذاشت .
من خون را مي شناسم , عشق را , وطن را و دود را نيز , ولي تو را سالهاست كه مي شناسم و نمي شناسمت , دارم و ندارمت , تو را مي توان نوشت , مي توان نشانت داد و مي توان اثباتت كرد. اي تمام عشق ! و اي عشق تمام ! جايت , جاي دستان گرمت بر روي شانه هاي خسته ام خاليست , گو اينكه هميشه تو را داشته ام , اگر شكايت مي كنم از سر دلتنگي است .
همدان ـ الف غنيمتيان

معرفي نشريه
ياد ايثار




« ياد ايثار » عنوان فصلنامه فرهنگي , اجتماعي و خبري است كه توسط اداره كل امور ايثارگران شهرداري تهران منتشر مي گردد.
جنگ بي پايان , انتظار فرج افضل اعمال امت , مصاحبه با شهردار منطقه هشت , روايتي از جنگ تحميلي , پيروزي زهرآلود , امام موسي صدر , انديشه اي تنها در غربت , مصاحبه با مدير توانبخشي و بازتواني بنياد , روايتي از بيمارستان روانپزشكي صدر , راويان خاموش , آنها كه پايبند ميزشان شده اند , مصاحبه با خانواده شهيدان صابري , ريسمان آسماني , در رساي روز جانباز و پاسدار , درباره جلال , مردهميشه در راه , شعري از زنده ياد حميد سپهري , مصاحبه با معاونت خدمات شهري شهرداري تهران و پاسخ به نامه هاي رسيده عنوان مطالب شماره اول اين فصلنامه است كه در تابستان امسال منتشر و توزيع شده است .