روزنامه جمهوري اسلامي 29/07/1383 صفحه كتاب و كتابخواني
اتاق هاي گاز در جنگ جهاني دوم واقعيت يا افسانه


كتاب « اتاق هاي گاز در جنگ جهاني دوم , واقعيت يا افسانه » را روبر فوريسون نوشته و سيد ابوالفريد ضيا الديني آن را ترجمه كرده است . كتاب مذكور را موسسه فرهنگي پژوهشي ضيا انديشه در 292 صفحه به چاپ رسانده است . اين كتاب پژوهشي ارزشمند و افشاگرانه اي است كه دروغ ها و تبليغات كاذب صهيونيست ها و حاميان آن ها را درباره كشتار يهوديان و سوزاندن آن ها در جنگ جهاني دوم برملا مي نمايد.
روبر فوريسون در كتاب اتاق هاي گاز با ارائه اسناد متعدد و معتبر , دعوي خود را به اثبات مي رساند.
محمد تقي تقي پور با استفاده از متن كتاب و سخنان روبر فوريسون و... به اين كتاب مقدمه نسبتا مفصلي نوشته اند كه بخشي از آن چنين است :
فوريسون كيست
پروفسور روبر فوريسون در سال 1929 در فرانسه به دنيا آمد. او تحصيلات تكميلي خود را در دانشگاه سوربن پاريس گذراند و از سال 1974 تا 1999 استاد دانشگاه ليون فرانسه بوده است .
فوريسون متخصص و كارشناس عالي رتبه بررسي , ارزيابي و شناخت اسناد و مدارك تاريخي است . او پس از سال ها مطالعه , بررسي و تحقيق بر روي اسناد جنگ جهاني دوم , در مراكز و موسسه هاي بزرگ مطالعاتي و پژوهشي , به اين واقعيت دست يافت كه مساله اتاق هاي كشتار با گاز و قتل عام يهودي ها (هولوكاست ) دروغ و افسانه اي بيش نبوده است . به عقيده فوريسون اين افسانه از سوي بعضي مجامع و سازمان هاي يهودي و كانون هاي صهيونيستي , با اغراض كاملا سياسي و بلكه اقتصادي ساخته و پرداخته شده است .
اين دانشمند و محقق برجسته فرانسوي , اولين بار در سال 1978 , طي سلسله مقاله هايي در نشريه لوموند , درباره اين موضوع به افشاگري پرداخت . او تاكنون چندين جلد كتاب و ده ها مقاله معتبر و مستند علمي و تحقيقي در اين خصوص تدوين كرده و به چاپ رسانده است .
افشاي دروغ بزرگ
فوريسون درباره اهميت و دستاورد تحقيقات خود چنين نوشته است :
من مدت ها فريب خورده بودم و پانزده سال به واقعيت « اتاق هاي گاز » مثل خورشيد نيمروز اعتقاد داشتم .
من تا سال 1960 به واقعيت كشتار بزرگ در « اتاق هاي گاز » اعتقاد داشتم . پس از آن , با مطالعه كتاب هاي پل راسينيه , تبعيدي سابق , عضو نهضت مقاومت و نويسنده كتاب « دروغ اوليس » دچار شك و ترديد شدم . پس از چهارده سال تفكر شخصي و آن گاه چهار سال تحقيق خستگي ناپذير , همانند بيست تن از نويسندگان طرفدار تجديد نظر تاريخي , اطمينان يافتم كه با يك دروغ تاريخي مواجه هستم . از اردوگاه هاي آشويتس و بيركناو ـ كه در آنها اتاق هاي گاز بازسازي شده و بقايايي از « كوره هاي آدم سوزي » وجود دارند ـ چندين مرتبه بازديد كردم . در اردوگاه هاي اشتروتهوف (آلزاس ـ فرانسه ) و مايدانك (لهستان ) مكان هايي را كه به عنوان « اتاق گاز » معرفي مي شدند. بررسي كردم . در مركز اطلاع رساني معاصر يهود در پاريس , آرشيوها , دست نويس ها , عكس ها , شهادت هاي كتبي و هزاران سند ديگر را مطالعه كردم . براي يافتن پاسخ , بي وقفه از متخصصين و تاريخ دانان پرسش كرده ام . سال ها , اما بيهوده , به دنبال فقط يك بازمانده از بازماندگان جنگ بودم كه به چشم خود « اتاق هاي گاز » را ديده باشد , به ويژه به كثرت مدارك ادعايي در اين مورد وقعي نمي گذاشتم . به حتي يك مدرك , فقط يك مدرك راضي بودم , اما همين يك مدرك را هم نيافتم . در مقابل , آنچه يافتم , تعداد بيشماري مدارك مجعول بود , شايسته محاكمه جادوگران و مايه شرمساري براي قضاتي كه آنها را پذيرفته اند. پس از آن با سكوت , مزاحمت , دشمني و بالاخره افترا , توهين , محاكمه و ضرب و جرح مواجه شدم .
فوريسون درباره فقدان هر گونه شاهد و سند در اثبات وجود اتاق هاي گاز نوشته است :
در مورد « اتاق هاي گاز » در مجاورت « كوره ها » نه دستور ساخت , نه مطالعه , نه سفارش , نه صورت هزينه , و حتي يك عكس وجود ندارد. در صدها محاكمه (اورشليم , فرانكفورت و غيره ....) هيچ سندي در اين باره ارايه نشده است . « من در آشويتس بودم , در آنجا هيچ اتاق گازي وجود نداشت » شاهداني كه جرات اظهار چنين جمله اي را داشته باشند , حرف خود را تمام نكرده , تحت پيگرد قانوني قرار مي گيرند. حتي در سال 1978 هر كس مي خواست به نفع ت . كريستوفرسون نويسنده كتاب دروغ آشويتس شهادت دهد , به جرم « توهين به خاطره « قربانيان » محكوم مي شد.
پس از جنگ (جهاني دوم ) سازمان صليب سرخ جهاني (كه درباره « زمزمه هاي آشويتس » تحقيق كرده بود) واتيكان (كه اطلاعات بسياري از لهستان داشت ) نازي ها و سازشكاران (كساني كه با آلماني ها همكاري داشتند) همگي اعلام كردند :
« اتاق هاي گاز » ما نمي دانستيم . »
اما چگونه مي توان از چيزي كه هرگز وجود نداشته , اطلاع حاصل كرد نازيسم مرد و با رهبر خود به خاك سپرده شد. امروز آنچه باقي مانده , حقيقت است . بايد شهامت بيان آن را داشته باشيم . اثبات عدم وجود « اتاق هاي گاز » خبر خوبي براي انسانيت مفلوك است . خبري كه صلاح نيست بيش از اين , آن را پنهان بداريم .
تيفوس كشتار مي كرد نه آلماني ها
اين دانشمند و محقق برجسته , ضمن اثبات ساختگي بودن افسانه كشتار در اتاق هاي گاز , مي افزايد :
در سال 1945 و در آخرين ماه هاي جنگ , يك اپيدمي در اردوگاه برگن ـ بلسن شيوع يافت , به نحوي كه آلماني ها نتوانستند آن را مهار كنند , البته در آن زمان , اوضاع عمومي آلمان بسيار از هم پاشيده و غم انگيز بود. هيچ گونه مواد غذايي و دارويي به اردوگاه نمي رسيد. نيروي هوايي متفقين از ماه ها قبل جاده ها و راه هاي زميني را بمباران مي كردند. صحنه هاي وحشتناكي كه انگليسي ها پس از دستيابي به اين اردوگاه ديدند , مربوط به همين شيوع تيفوس بود. عكس هايي كه توسط متفقين از اجساد اين اردوگاه گرفته شده , مربوط به ضعف و لاغري ناشي از تيفوس بود و كشتاري در ميان نبوده است . انگليسي ها خود نيز در مهار آن دچار مشكلات بسيار شدند. آن چنان كه بسياري از اسيران مي مردند و اين تقصير انگليسي ها هم نبود. بنابراين , آلماني ها و انگليسي ها نبودند كه در برگن ـ بلسن مي كشتند , اين تيفوس بود كه كشتار مي كرد. البته بيماري هاي واگيردار ديگر نيز وجود داشتند كه همزمان شايع مي شدند و سو تغذيه نيز عامل ديگري در شيوع آنها بود.
جرم انكار وجود اتاق هاي گاز
فوريسون پس از انتشار اولين سري از نتايج تحقيقات خود , يعني افشاي اسرار پشت پرده تاريخ جنگ جهاني دوم , مورد حمله و تهاجم گروه هاي فشار و كانون هاي قدرت يهودي در فرانسه قرارگرفت :
من بدترين جرم را مرتكب شده ام , جرم بيان آزادانه عقايد و دست زدن به يك تابو. آنها اين موضوع را به من فهماندند و از همه طرف مورد حمله قرار گرفتم . زندگي ام از هم پاشيد : زندگي شخصي , شغلي و حتي خانوادگي , اما اولين كسي نيستم كه چنين مصيبت هايي را مي بيند. بسياري قبل از من كه در وجود اتاق هاي گاز هيتلري شك كرده بودند , همين سرنوشت را يافتند. موريس باردش از جناح راست و پل راسينيه از جناح چپ پيشقدمان اين راه بودند. با اين حال هيچ يك قابل مقايسه با همكاران آلماني و اتريشي نيستند. در اين دو كشور (آلمان و اتريش ) براي نفي وجود اتاق هاي گاز , فقط شجاعت كافي نيست , بلكه بايد روحيه قهرماني داشت .
اين نويسنده و محقق مشهور فرانسوي در ادامه مي افزايد :
من به سهم خود , در مدت سال هاي متمادي تحقيق , نمونه هاي بسياري از اين ترس هول انگيز را به چشم خود ديده ام . سنجيده ترين مردمان را ديده ام كه با استدلال كودكانه سعي مي كردند مرا متقاعد كنند كه از تحقيقاتم دست بكشم , اما من نخواهم گذاشت اين ملاحظات سياسي مانع ادامه كارم شوند!
شجاعت و پايداري
من نيز با ارايه پيشنهاد تسليم , ابراز پشيماني از گذشته , و درس گرفتن از برخي اظهارات و گفته هاي خود , مي توانستم از الگويي كه از سوي بعضي تجديد نظر طلبان ترسيم شده بود , پيروي كنم . من به عنوان يك راه گريز ديگر , مي توانستم با ابداع و طرح ريزي توام با دور انديشي و برخي حركات زيركانه و پيچيده , درصدد جلب رضايت و خرسندي طرف مقابل خود (سازمان هاي يهودي ) برآيم . امادر اواخر دهه 1970 , نه تنها تصميم گرفتم به صورت آشكارا , در مجامع عمومي به مقاومت بپردازم , بلكه به خود قول و تعهد دادم كه بازي حريف را انجام ندهم . من مصمم بودم هيچ چيزي را در رفتار خود تغيير ندهم و بگذارم آدم هاي هيجاني و عجول , اگر خودشان چنين تصميمي را گرفته اند. هر روز برآشفته تر و عصباني تر شوند. در ميان يهودي ها , من تنها به حرف كساني گوش فرا مي دهم كه به ويژه آن قدر شجاع باشند و جرات كنند , حتي براي مدت يك فصل , دفاع از من را بر عهده گيرند. سازمان هاي يهودي , آن دسته از افرادي را كه برداشت مورد نظر آنان از تاريخچه جنگ جهاني دوم را نپذيرند , به عنوان افراد يهودستيز معرفي مي كنند(...)
من صرفا نتيجه گيري هاي آشكار و بديهي را از يك تحقيق تاريخي استنتاج كرده ام كه به نظر مي رسد يك تحقيق به طور به طور كامل جدي بوده است . به ويژه آن كه برخلاف پژوهش شاكيان و بازپرسان , تاكنون هيچ دادگاهي , اثري از سطحي نگري , مسامحه كاري , اغماض يا دروغ در آن نيافته است . افزون بر اين , نمي توانم درك كنم كه چرا من به سهم خود , بايد نسبت به گروه هايي از افراد احترام بگذارم كه هرگز در قبال كار تحقيقاتي , آثار منتشره , زندگي شخصي و خانوادگي و يا حرفه اي من كمترين ارج و احترامي از آنها نديده ام . من به دليل اعتقادات مذهبي ياوابستگي اين قبيل سازمان ها به اسرائيل به آنها حمله نمي كنم , تمامي گروه هاي انساني در صحنه توهمات بي اساس خود به خوشي روزگار مي گذرانند و در نتيجه هر يك از آنها آزاد هستند تا ديدگاه كم و بيش واقعي يا خيالي خود را از تاريخ ترسيم نمايند , اما اين برداشت نبايد به ديگران تحميل شود. با اين وجود , سازمان هاي يهودي ديدگاه هاي خودشان را بر ما تحميل مي كنند... من هيچ گروه ديگري را در فرانسه نمي شناسم و سراغ ندارم كه موفق شده باشد يك جز از باور مذهبي خود , يعني بخشي را كه به « شوآ » مربوط مي شود به يك ماده از قانون جمهوري فرانسه تبديل كند. اين گروهي است كه با موافقت و تصويب وزارت كشور فرانسه از امتياز فوق العاده به كارگيري شبه نظاميان مسلح خود بهره مند است و در نهايت مي تواند مقرر كند , آن دسته از استادان دانشگاه كه مايه خرسندي آنها باشند , ديگر نبايد درداخل يا خارج فرانسه به كاري اشتغال داشته باشند.
با اين حال , (من ) در مقابل كساني كه شيوه سركوب پيش گرفته اند , اغماض نخواهم كرد و با تمام توان از حقيقت دفاع مي كنم , هر اندازه كه برايم گران تمام شود.
انگيزه حقيقت جويي
من بخش نسبتا قابل ملاحظه اي از زندگي خود را وقف ايده تجديد نظر طلبي , نخست در عرصه پژوهش هاي كتابخانه اي و سپس در زمينه تحقيقات تاريخي نموده ام . اين امر اصلا نه در نتيجه برخي محاسبات و ارزيابي هاي مغرضانه و يا در راستاي خدمت به يك توطئه يهودستيزي , بلكه در مسير توجه و واكنش به محرك ها و تمايلات طبيعي بوده است . همانند محرك هايي كه پرندگان را به آواز خواندن و برگ ها را به رويش و انسان هاي گرفتار در تاريكي و ظلمت را براي يافتن روشنايي و نور به تكاپو وامي دارد.
ايده و شيوه تحقيقي فوريسون
ايده و روش تحقيقي من بر مبناي تجربه و مشاهده استوار است و اين , هرگز با ايده و روش استادان و مورخان ديگر همسان نيست . من اين مساله را لازم و ضروري مي دانم كه زمينه تحقيقات و تلاشم را شخصا و از نزديك مورد بررسي قرار دهم . حال , اين زمينه فعاليت ممكن است عرصه تحقيقات قانوني و يا زمينه اي باشد كه دشمن و جناح مخالف در آن صف آرايي كرده باشد. من تا در ابتدا , اردوگاه هاي داخائو , مايدانك , آشويتس , يا تربلينكا را با ساختمان ها و افراد حاضر در آنها شخصا مورد بازبيني و بررسي قرار نداده باشم , به خود حق نمي دهم تا درباره اردوگاه هاي ياد شده صحبت كنم .
من تا در فعاليت هاي ضد تجديدنظرطلبي , نظير تظاهرات , كنفرانس ها , همايش ها و محاكمات شركت نكرده , يا دست كم ناظر آگاهي را به عرضه اين قبيل رويدادها نفرستاده باشم , درباره آنها سخن نخواهم گفت : زيرا , اگرچه اين روش خالي از خطر نيست , اما شخص را قادر مي سازد تا اطلاعات مورد نياز را از منبع مناسب و مطلوب و مستند به دست بياورد.
فوريسون در برابر جبهه يهود
نوشته هاي من , « سازمان هاي يهودي » را در حد كم مورد بحث و بررسي قرار داده اند. اگر من طي مدت زمان طولاني , با سرسختي تمام , اين تحقيق تاريخي را , بدون اينكه به همين ترتيب درباره مساله يهوديت نيز انديشه كنم , پي گيري كرده ام ; به اين دليل بوده است كه « مساله يهوديت » صرفا از يك اهميت ثانويه در نظرم , برخوردار بود. اگر قرار بود , من وقت زيادي را صرف يك مساله دست دوم كنم , ممكن بود از موضوع و مسير اصلي منصرف و منحرف شوم ; زيرا , من بيش از همه در پي آن بودم تا به ترتيب , اجزاي واقعي و افسانه اي معروف به « هولوكاست » يا « شوآ » را مشخص نمايم . اما با اين وجود , و علي رغم خواست دروني خودم , دو مساله مرا واداشت تا اين خودداري و سكوت را كنار بگذارم . مساله اول ديدگاه و نوع نگرش شمار زيادي از يهوديان نسبت به كار من بود و مساله دوم , به شيوه جدي و تهاجمي يهوديان مربوط مي شد كه با استفاده از آن , به صورت كتبي به من اظهار مي كردند تا موضع خود را در قبال « مسئله يهوديان » يعني موضوعي كه بر تعداد بسيار زيادي از آنها تاثير مي گذارد , اعلام و ابراز نمايم .
در اوايل دهه 1960 , زماني كه من آنچه را اولگاورمسر قرار بود در تز دكتراي خود در سال 1968 , با عنوان « مساله اتاق هاي گاز » طرح نمايد , مورد بحث و گفتگو قرار دادم , پيشاپيش مي دانستم كه يك چنين اقدامي , چه نوع پيامدها و نتايجي را ممكن است به دنبال داشته باشد. مثال مربوط به پل راسينيه در آن مقطع كاملا زنده و مشهود بود تا به من هشدار بدهد كه در نتيجه اين كار , بايد منتظر پيامدهاي جدي باشم . با اين وجود من تصميم گرفتم كه كار را ادامه دهم و همچنان در چارچوب پژوهش هايي كه ماهيتي به طور كامل علمي ـ تحقيقي داشت , تصميم گرفتم , اگر قضيه از محدوده هاي يك مجادله علمي نيز فراتر رود , هر نوع مسووليت ناشي از توسل به زور و يا احتمالا اعمال خشونت و درگيري هاي فيزيكي را متوجه دشمن بالقوه خود نمايم .
البته اين دقيقا همان چيزي بود كه اتفاق افتاد. من در آن هنگام مصمم بودم بگويم كه اين قبيل افراد دردسرساز و مشكل آفرين , در موجوديت كامل يا نيمه تمام خودشان , پسران و دختران اسرائيلي بودند. « يهودي ها » در محدوده زندگي من دخالت مي كردند.
من به ناگهان دريافتم , آنها آن گونه كه من تا آن زمان , مي شناختم , يعني مثل آحاد افراد انساني كه بتوان آنها را از يكديگر تشخيص داد نيستند; بلكه در حكم اجراي گروه واحدي هستند كه به شكلي تفكيك ناپذير , به ويژه در خصومت و كينه توزي , و اگر بخواهيم از عبارت خاص خودشان استفاده كنيم , در « خشم و عصبانيت » با يكديگر متحد و هم داستان شده اند. آنها ديوانه وار , با لحن توام با شكوه و تهديد آمدند تا در گوش من فرياد بزنند كه مطالعات و تحقيقاتم آنها را عصباني و آشفته كرده است . حرف آنها اين بود كه نتيجه گيري هاي تحقيقاتي ام نادرست بوده و من بايد به طور آمرانه اي , با تفسير و برداشت آنها از تاريخچه جنگ جهاني دوم موافقت و همراهي نشان دهم . يكي چنين برداشت كاشرگونه از تاريخ , « يهوديان » را در كانون آن جنگ , در جايگاه قرباني مي نشاند و نشان مي داد كه صدمات و آسيب هاي وارده به آنها منحصر به فرد بوده ; حال آن كه در حقيقت , اين جنگ , موجب مرگ قريب چهل ميليون نفر گرديد. براي يهوديان و از نظر آنها , فجايع منتسب درباره آنها , در تاريخ دنيا بي نظير و منحصر به فرد به حساب مي آيد.
به من هشدار داده شد كه چنانچه خواسته آنها را نپذيرم , كار و زندگي ام را از دست خواهم داد. كمي بعد از آن بود كه به دادگاه كشانده شدم . بعد هم مجموعه موسوم به سنهدرين بزرگ متشكل از روحانيون , پزشكان و ديگر چهره هاي شاخص و برجسته يهودي , مبارزه شديد و كينه توزانه اي را از طريق رسانه هاي گروهي عليه من آغاز كردند و از اعمال خشونت و كينه توزي عليه من جانبداري و حمايت كردند.
در اين نوشتار ضرورت ندارد وقت زيادي را به شرح اهانت ها , تهاجم فيزيكي و تشكيل پرونده هاي قضايي كه همگي پيامد ثانويه , اما پايان ناپذير اتخاذ چنين شيوه اي عليه من بوده اند , اختصاص دهم .
رهبران سازمان هاي يهودي , به آساني مرا يك « نازي » مي نامند. البته اين نامگذاري درست نيست . همان گونه كه مقايسه ها نشان مي دهد , به نظر مي رسد , فلسطينيان بيشتر شايسته هستند كه من در كنارشان بايستم , زيرا آنها با من مثل يك انسان رفتار كرده اند; اما از سوي ديگر , به تدريج به اين نتيجه رسيده ام كه يهوديان مقيم كشورهاي خارجي (دياسپورا) عليه كساني كه آنها را ناراضي و رنجيده خاطر مي كنند , به گونه اي رفتار و اقدام مي كنند كه شبيه رفتار برادرانشان (اسرائيلي ها) در فلسطين (عليه فلسطيني ها) است .
نوشته هاي من به يك معني , سنگ هاي انتفاضه من به حساب مي آيند. اگر بخواهم صريح سخن بگويم , بايد اعتراف كنم كه من بين رفتار رهبران صهيونيست تل آويو با بيت المقدس و رفتار رهبران يهودي ساكن در پاريس يا نيويورك تفاوت اساسي نمي بينم . هر دوي آنها همان خشونت , همان روحيه برتري جويي و استيلاطلبي , همان اصرار و پافشاري براي كسب امتيازات و حقوق ويژه را از خود نشان مي دهند و همه اينها داراي سابقه ممتدي است كه اين جماعت در باج خواهي و اعمال فشار , همراه با سر دادن شكوه و ناله و مظلوم نمايي دارند.
....واقعيت اين است كه اگر معلوم شود هولوكاست يك افسانه صهيونيستي است , در آن صورت , قويترين سلاح موجود زرادخانه تبليغاتي اسرائيل بي اثر شده و از بين مي رود.
هشت سال بعد , يكي از مشاوران حقوقي « ليگ بين المللي عليه نژادپرستي و يهودستيزي » (ليكرا) , درست مثل اين است كه بخواهد , همين اظهارات را بازگو كند , نوشت : « اگر وجود اتاق هاي گاز درست باشد , در اين صورت وحشي گري نازي ها نظير و مانند ندارد و اگر اين گونه نباشد (دروغ بودن آن ثابت شود) , پس يهوديان دروغ گفته اند و به همين دليل يهودستيزي نيز عملي موجه به حساب خواهد آمد. »
اينها , اصول و مباني مباحث حاضر هستند. به بيان ارنست زوندل , هولوكاست (به منزله ) شمشير و سپر اسرائيل است .
افسانه پردازي يهود
تبليغات درباره موضوعاتي چون « اتاق هاي گاز » و نسل كشي , از همان سرچشمه هاي اوليه آن در سال 1341 تاكنون , اساسا ساخته و پرداخته سازمان هاي يهودي بوده است . در نتيجه تبليغات مزبور , عامه مردم به تدريج متقاعد شده اند كه آلماني ها در زمان جنگ , برنامه اي را به منظور نابودسازي فيزيكي برخي گروه هاي انساني به مورد اجرا گذاشتند كه مسير و روند آن , بيش از همه متوجه يهوديان بود. عامه مردم همچنين در نتيجه تبليغات مذكور , باور كرده اند كه « اتاق هاي گاز » منحصرا و به نوعي , براي نابودسازي يهوديان اختصاص داده شده بود. موزه هاي « هولوكاست » كه فراوان در نقاط مختلف دنيا وجود دارند , امروز داراي يك ويژگي انحصاري يهودي هستند. « شوآ » يك اصطلاح « عبري » است , امروزه بيش از گذشته براي بيان اين نسل كشي ادعايي و معرفي آن مورد استفاده قرار مي گيرد. سهم متفقين غربي در ساختن اين افسانه و ميزان موفقيت آن , به هر ميزان هم كه باشد , باز هم صرفا نقشي جانبدارانه و حمايت آميز و همواره تحت فشار سازمان هاي يهودي بوده است .
همسويي انگلستان با تبليغات يهود
حتي تا يك ماه پيش از پايان جنگ در اروپا (يعني هشتم ماه مه 1945 ) , تبليغات انگليس فاقد انسجام و ارتباط منطقي ميان اجزاي آن بود. بسياري از سربازان انگليسي و آمريكايي , با آگاهي و اطلاع از عمق و گستره ويراني هايي كه بمب افكن هاي متعلق به اين دو كشور در آلمان به بار آورده بودند , در هراس و وحشت به سر مي بردند.
در ماه آوريل 1945 , ناگهان معجزه اي اتفاق افتاد تا چرچيل قادر شود چهارمين انگيزه مطلوب خود را پيدا كند. كشف اردوگاه كار اجباري برگن ـ بلسن او را ترغيب كرد تا با قاطعيت اظهار كند; چنگ دشوار انگليس , طي تقريبا شش سال , و تحمل آن همه خسارات و ويراني ها , براي هدفي بوده كه به هيچ وجه , كمتر از انگيزه و هدف مربوط به خود تمدن نبوده است (....) كشف يك اردوگاه طاعون زده در ماه آوريل 1945 , در حكم موهبتي الهي و باد آورده بود كه براي چرچيل و دستگاه تبليغاتي انگليس يك نعمت غيرمترقبه و غيرقابل پيش بيني به حساب مي آمد.
برگن ـ بلسن در اصل به عنوان اردوگاهي جهت اسكان سربازان مجروح برپا و در نظر گرفته شده بود. اردوگاه مزبور در سال 1943 به يك مركز توقيف و نگهداري يهوديان اروپايي تبديل شد. قرار بود اين يهوديان با غيرنظاميان آلماني كه از سوي متفقين اسير شده بودند , مبادله شوند. در اواسط جنگ , يهوديان توقيف شده از آن اردوگاه به سوئيس و يا از راه تركيه , حتي به فلسطين انتقال داده شدند. (اين موضوع باز هم دليل ديگري , مبني بر عدم وجود طرح يا برنامه اي جهت نابودسازي يهوديان است .)
ابداع رقم شش ميليون
.... به نظر مي رسد رقم شش ميليون كشته يهودي , نخستين بار از سوي خاخام ميخائيل داو وايزمندل (1903 ـ1956 ) مطرح شد . خاخام ياد شده كه در اسلواكي مستقر بود , مبتكر اصلي مساله دروغين آشويتس به حساب مي آيد.
او براساس ادعاهاي مطرح شده از سوي رودلف وربار و آلفرد وتزلر آن را ساخته و پرداخته است .
اين رقم شش ميليوني , بيش از پايان جنگ , در نوشته هاي يك يهودي روسي به نام ايليا اهرنبرگ كه احتمالا نفرت انگيزترين تبليغات چي جنگ جهاني دوم به حساب مي آيد , نيز درج شده بود.
روبرفورسيون : نوشته هاي من به يك معني , سنگ هاي انتفاضه من به حساب مي آيند. اگر بخواهم صريح سخن بگويم , بايد اعتراف كنم كه من بين رفتار رهبران صهيونيست تل آويو يا بيت المقدس و رفتار رهبران يهودي ساكن در پاريس يا نيويورك تفاوت اساسي نمي بينم . هر دوي آنها همان خشونت , همان روحيه برتري جويي و استيلاطلبي , همان اصرار و پافشاري براي كسب امتيازات و حقوق ويژه را از خود نشان مي دهند و همه اينها داراي سابقه ممتدي است كه اين جماعت در باج خواهي و اعمال فشار , همراه با سر دادن شكوه و ناله و مظلوم نمايي دارند.
روبرفورسيون : من تا سال 1960 به واقعيت كشتار بزرگ در « اتاق هاي گاز » اعتقاد داشتم . پس از آن , با مطالعه كتاب هاي پل راسينيه , تبعيدي سابق , عضو نهضت مقاومت و نويسنده كتاب « دروغ اوليس » دچار شك و ترديد شدم . پس از چهارده سال تفكر شخصي و آن گاه چهار سال تحقيق خستگي ناپذير , همانند بيست تن از نويسندگان طرفدار تجديدنظر تاريخي , اطمينان يافتم كه با يك دروغ تاريخي مواجه هستم .
از اردوگاه هاي آشويتس و بيركناو ـ كه در آنها اتاق هاي گاز بازسازي شده و بقايايي از « كوره هاي آدم سوزي » وجود دارند ـ چندين مرتبه بازديد كردم . در اردوگاه هاي اشتروتهوف (آلزاس ـ فرانسه ) و مايدانك (لهستان ) , مكان هايي را كه به عنوان « اتاق گاز » معرفي مي شدند , بررسي كردم . در مركز اطلاع رساني معاصر يهود در پاريس , آرشيوها , دست نويس ها , عكس ها , شهادت هاي كتبي و هزاران سند ديگر را مطالعه كردم . براي يافتن پاسخ , بي وقفه از متخصصين و تاريخ دانان پرسش كرده ام . سال ها , اما بيهوده به دنبال فقط يك بازمانده از بازماندگان جنگ بودم كه به چشم خود « اتاق هاي گاز » را ديده باشد; به ويژه به كثرت مدارك ادعايي در اين مورد وقعي نمي گذاشتم . به حتي يك مدرك , فقط يك مدرك راضي بودم ; اما همين يك مدرك را هم نيافتم . در مقابل , آنچه يافتم , تعداد بيشماري مدارك مجعول بود; شايسته محاكمه جادوگران و مايه شرمساري براي قضاتي كه آنها را پذيرفته اند. پس از آن با سكوت , مزاحمت , دشمني و بالاخره افترا , توهين , محاكمه و ضرب و جرح مواجه شدم .