قسمت ششم و پاياني
محمد مهدي بهداروند
حضرت در مقابل خوارج , از سخت گيريها و كيفرهاي رايج
مخالفان خودداري كرد و با رعايت كامل حقوق انساني شان ,
فرمود :
« ان لكم عندنا ثلاثا لانمنعكم صلوه في هذاالمسجد و لا... »
سه حق مسلم شما در نزد ما محفوظ است : ما هرگز شما را از
گزاردن نماز در مسجد جامع شهر و شركت در اجتماعات خود
منع نمي كنيم , حقوق شما را از بيت المال تا هنگامي كه با ما
هستيد مي پردازيم , تا شما بر ما شمشير نكشيد و جنگ
نياغازيد , نبرد نمي كنيم . » (1 )
امام , با شناخت كامل خوارج و با دقت تمام , بهترين رفتار
را برگزيد تا بهانه اي به دست آنان ندهد. حضرت درباره
ويژگي هاي اين گروه , مي فرمايد :
« جفاه طغام و عبيد اقزام جمعوا من كل اوب و تلقطوا من
كل شوب .... » مردمي خشن , فاقد انديشه عالي و احساس
لطيف انساني , برده صفت , اوباشاني كه از هر گوشه اي جمع
شده اند و از هر ناحيه اي فراهم آمده اند. اين ها كساني هستند
كه بايد اول تعليم ببينند , آداب اسلامي به آن ها آموزش داده
شود و در فرهنگ اسلامي رشد يابند. بايد بر اين ها قيم گمارد تا
دستشان گرفته شود نه اين كه آزاد بگردند , شمشيرها در دست
نگهدارند و درباره ماهيت اسلام اظهار نظر كنند. اين ها نه از
مهاجرانند كه از خانه هاشان به خاطر اسلام مهاجرت كردند و
نه از انصار كه مهاجران را در جوار خود پذيرفتند.
آنچه در سيماي خوارج به خوبي قابل مشاهد است , ناداني
آن ها است , ناداني اي كه در سايه آن فريب خوردند و با مشاهده
نيزه هاي آراسته به قرآن در ترديد فرو رفتند امام به آن ها فرمود :
ثم انتم شرار الناس و من رمي به الشيطان مراميه و ضرب
به يتهه ... انتم معاشر اخفا الهام , سفها الاحلام ... , شما
بدترين مردم هستيد. شما نيروهايي در دست شيطانيد كه از
وجود پليد شما براي ضربه زدن نشانه خود استفاده مي كند و به
وسيله شما مردم را در حيرت و ترديد و گمراهي مي افكند....
شما گروهي سبك مغز و كم خرد و نادانيد . (2 )
شروع نبرد نهروان
در اين نبرد , امام از بسيج عمومي چشم پوشيد , آن
حضرت پيش از درگيري با خوارج حدود 65 هزار نيرو براي
جنگ با سپاه شام آماده كرده بود. قيام خوارج و قتل عام مردم
توسط آنان , سبب شد امام به طور موقت از نبرد چشم بپوشيد
و به نابودي اين فتنه داخلي بينديشد. سپاه حدود هفت هزار
نفري امام به سوي نهروان عزيمت كرد. در مقابل آنان , سپاه
دوازده هزار نفري خوارج مشاهده مي شد. عبدالله بن كوا و
عبدالله بن وهب راسبي فرماندهان سپاه خوارج
بودند . (3 )
حضرت , به روش معمول خويش , نخست به اندرز و
ارشاد و اتمام حجت روي آورد , ولي آنان با هلهله و رجز
خواني پاسخ دادند. امام حرث بن مره عبدي را جهت مذاكره
نزد آنان فرستاد. خوارج نماينده حضرت را از پاي
درآوردند . (4 ) ياران از امام خواستند اجازه تيراندازي دهد .
حضرت فرمود : دست نگهداريد. خوارج فرياد مي زدند : « پيش
به سوي بهشت » وقتي حضرت چنين ديد , جنگ را آغاز كرد.
(4 ) آن بزرگوار پرچمي به ابوايوب انصاري داد و فرياد برآورد ,
هر كه زير اين پرچم پناه آورد در امان است , اگر كسي را نكشته
و به هيچ يك از مسلمانان تعرض نكرده باشد , و نيز هر كس به
كوفه يا مدائن روي آورد , در امان است و جانش محفوظ
خواهد ماند.
با اين اقدام حضرت , حدود 800 نفر از خوارج جدا
شدند و به كوفه و مدائن بازگشتند. چهره برجسته اين گروه
« عروه بن نوفل اشجعي » بود كه با 500 سوار به كوفه بازگشت .
برخي از نويسندگان سپاه نهروانيان را 400 تن نگاشته اند كه با
اين اقدام امام تنها 1400 تن از آنان باقي ماندند . (6 )
با شروع جنگ , صداي شيهه اسبان , چكاچك شمشيرها و
فرياد جانخراش مجروحان سرزمين نهروان را به لرزه درآورد.
امام دستور داد خوارج را در محاصره قرار دهند و از راست و
چپ بر آنان حمله كنند. به زودي نيروهاي حضرت چون
كمربندي خوارج را احاطه كردند . (7 )
امام ـ براي اين كه حتي يك نفر از آن ها جان سالم به در
نبرد ـ اسود بن قيس مرادي را ماموريت داد از باز شدن كمربند
محاصره جلوگيري كند.
با تدبير نظامي امام , پس از دو ساعت , جنگ پايان يافت .
و در اين نبرد تنها شماري بسيار اندك از خوارج گريختند.
نتيجه همان شد كه امام پيش از شروع جنگ , پيش بيني
فرموده بود : « به خدا سوگند , ده كس از آنان از مرگ نرهد و از
شما ده تن بيش تر كشته نشود . » (8 )
حضرت پس از پيروزي بر خوارج , لشكرش را فرمان داد
به كوفه باز گردد. آنگاه با سربازان همراهش كنار اجساد خوارج
آمد و با تاثر فرمود :
بوسا لكم لقد ضركم من غركم فقيل له : من غرهم ... رنج و
سختي بر شما باد. راستي آن كه شما را فريفت , زياني مهم و
جبران ناپذير بر شما وارد ساخت . پرسيدند : چه كسي آن ها را
فريب داد
حضرت فرمود : شيطان گمراه كننده و نفس هايي كه
انسان ها را به بدي وا مي دارد. نفس اماره به وسيله آرزوهاي
نادرست و حساب شده آن ها را فريفت و دام هاي عصيان را به
روي آنها گشود و به آنان وعده پيروزي داد و سرانجام به آتش
سوزان دوزخشان درافكند . (9 )
سرانجام شعله هاي فتنه مقدس نادان با تدبير حضرت فرو
نشست , آنچه در اين حادثه مهم و قابل توجه مي نمايد , آن
است كه امام عبادت , زهد , قيافه هاي حق به جانب و جامه هاي
ژنده خوارج را ناديده گرفت , همه را از دم تيغ گذراند و فرمود :
« فانا فقات عين الفتنه و لكم يكن ليجتره عليها احد غيري
بعد ان ماج غيهبها و اشتد كلبها » من چشم اين فتنه را
درآوردم . جز من هيچ كس جرات چنين كاري نداشت . پس از
آن كه موج تاريكي و شبه ناكي اش بالا گرفته بود و « هاري » اش
فزوني يافته بود . (10 )
آري كسي جز حضرت علي عليه السلام و بصيرت و ايمان
نافذش نمي توانست بر روي نادانان مقدس شمشير بكشد و
خطرشان را برطرف سازد.
به پايان آمد اين دفترحكايت همچنان باقي است .
پاورقي :
1 ـ محدث نوري : مستدرك الوسائل , ج 11 , ص 65
2 ـ نهج البلاغه , خطبه 36 و 127
3 ـ نويري : نهايه الارب في فنون الادب , ج 5 , ص 221
4 ـ مسعودي : مروج الذهب , ج 2 , ص 400 , ابوالعباس مبرد :
الكامل في اللغه و الادب , ج 2 , ص 134
5 ـ نويري : نهايه الارب في فنون الادب , ص 220 , سربازان
امام گفتند : يا اميرالمومنين , ما تيرباران كردند فرمان حمله
دهيد. حضرت در بار سوم كه دشمن تير باران را ادامه داد
فرمود : الان طاب القتال احملوا عليهم , اينك پيكار با آنان
روااست حمله كنيد.
6 ـ ر . ك : بلعمي : تاريخ نامه طبري , ج 2 , ص 659
7 ـ طبري : تاريخ الطبري : ج 5 , ص 86
8 ـ نهج البلاغه , خطبه 59
9 ـ نهج البلاغه , كلمات قصار 323
10 ـ همان , خطبه 93

|
حكمتهاي جاودان در سخن اميرمومنان
|
ث خطبه 86 نهج البلاغه ترجمه و شرح از علي اكبر مظاهري
اشارت
از پيامبر اكرم صلي اله عليه و آله كه بگذريم , هيچكس چونان امير مومنان
عليه السلام آدميان را موعظت ننموده و طريقت حيات برين را به مردمان
ننمايانده است .
اين خطبه امام عارفان عليه السلام , به تنهايي , منشوري است كامل براي
آنان كه خواهان هدايت اند و دستوري است جامع براي آنان كه طالب سعادت اند :
اوصاف خداي سبحان
حقا كه خداوند :
1 ـ مي داند اسرار نهان را
2 ـ و مي خواند رازهاي پنهان را .
3 ـ احاطه بر هر چيز , از آن اوست
4 ـ و چيرگي بر هر چيز , براي اوست
5 ـ و توانايي بر هر چيز , سزاي
اوست
موعظت و شفقت
(هان ! مردمان ! اكنون كه خداوند سبحان را شناختيد و دانايي و توانايي اش را
دريافتيد , سزاست كه او را پرواگيريد و حريمش را پاس بداريد.) پس , هر كدام از
شمايان كه اهل عمل است , بايد كردار آورد و وظيفت خويش بگزارد ,
در روزگاري كه مهلت دارد و پيش از آنكه مرگش ناگه بتازد و او را درمانده
سازد!
و در ايام فراغت و فراخبالي اش , پيش از روزگار گرفتاري اش
و در زمان حيات و آسوده خيالي اش , پيش از تنگنا و بدحالي اش .
و بايد كه براي جايگهش و پايگهش , مهيا شود. و بايد كه از اين سراي
گذاريش , براي آن سراي پايدارش , توشه بردارد.
هان ! مردمان ! الله ! الله ! خدارا! خدا را پروا گيريد و كتابش را آنان كه به
شمايان سپرده , پاس بداريد و حقوقش را آنگونه كه نزدتان به وديعت نهاده ,
مراعات كنيد , زيرا كه خداوند سبحان , بيهودتان نيافريده و رهاتان نساخته و در
ناداني و كوري تان واننهاده است .
حقا كه خداوند , نمايانده است راه و رسم حيات تان را , ودانسته است
كردارتان را , و نگاشته است فرجامتان را.
همو كه برايتان كتابي فرستاد كه بيانگر هر چيز است و پيامبرش را چندان در
ميانتان زندگاني داد تا آيين ستوده اش را ـ كه در كتابش نازل كرده بود ـ به كمال
رسانيد. و پسنديده ها و ناپسنديده هايش را و امرها و نهي هايش را به زبان
پيامبرش , ابلاغتان فرمود , و بدين سان , راه بهانه جويي تان را بست و از شما
پيمان ستاند و حجت را بر شما به كمال رساند و از عذابي كه پيش رو داريد ,
هشدارتان داد و هراسانتان ساخت .
اكنون اين باقي مانده روزگارتان را دريابيد و پايداري و شكيبايي ورزيد , كه
اين روزگار كوتاهي كه باقي مانده , در برابر آن روزگاران درازي كه به غفلت وبي
خبري و پند ناپذيري سپري گشته ناچيز است ! و به خويشتن رخصت ندهيد (و
از دهان نفس فزون خواه , لگام برمگيريد و او را در چراگاه خواسته هايش رها
مكنيد) مبادا كه به مسير ستمگران و تباهكاران كشانده شويد! و با خويشتن سهل
انگاري مكنيد , مبادا كه به سوي گناهان رانده شويد!
حكمتهاي پانزدهگانه
بندگان خدا! حقا كه :
1 ـ خيرخواه ترين مردمان به خويشتن , فرمانپذيرين آنان است از پروردگار
خويش .
2 ـ و بد خواه ترين مردمان بر خويشتن , فرمان ناپذيرين آنان است از
پروردگار خويش .
3 ـ و زيانكار و فريب خورده آن است كه خويشتن را بفريبد و به خود زيان
رساند.
4 ـ و سود برنده آن است كه دينش سلامت يابد و بر كسي مي توان غبطه
خورد كه آيينش سالم بماند.
5 ـ و نيكبخت آن است كه از ديگران موعظت و عبرت آموزد .
6 ـ و بدبخت آن است كه فريفته غرور و هواي نفسش گردد .
7 ـ و بدانيد كه رياكاري , اگر چه اندك باشد , شرك است .
8 ـ و همنشيني با اهل هوي و هوس , فراموشخانه ايمان است و حضورگاه
شيطان .
9 ـ از دروغ دوري كنيد , كه دروغ از ايمان به دور است .
10 ـ راستگو , بر كرانه رستگاري و بزرگواري است .
11 ـ و دروغگو , بر پرتگاه تباهي و خواري است .
12 ـ و بر يكديگر حسد نورزيد , كه حسد , مي خورد ايمان را , چنان كه آتش
مي خورد هيزم را!
13 ـ و با همديگر دشمني نورزيد , كه دشمني تباه كننده است و پيوند برنده .
14 ـ و بدانيد كه آرزو(هاي نارواو نارسيدني ) عقل را به غفلت و اشتباه
مي افكند و ياد خدا را به فراموشي مي سپارد.
15 ـ پس آن آرزوها و هوسها را دروغ شماريد , زيرا كه آنها غرورند و فريب ,
و آرزومند به آنها , فريبخورده است و مغرور.

|
ميلاد مولا علي عليه السلام
|

مه منظري كه عرض برين است منظرش
خورشيد كم ز ذره بود در برابرش
مهري كه ماسوي همه محو جمال اوست
ماهي كه آفتاب زند بوسه بر درش
جان پروري كه قبله جانهاست كوي او
دل چون رهد ز حلقه زلف معنبرش
« والشمس » لمعه اي است زگلبرگ عارضش
« والليل » طره اي بود از سنبل ترش
مولود كعبه , مظهر حق , خانه زاد حق
طفلي كه نفس خويش شمارد پيمبرش
طفلي كه نام او نمك خوان سرمد است
خوانده ولي خويش خداوند اكبرش
ديوار كعبه كرد ذهن باز و با جلال
بنهاد پا به خانه حق مام اطهرش
شير خدا به بيت خدا ديده كرد باز
بر روي مام نيك فر شير پرورش
« بنت اسد » ز ديده فرو ريخت اشك شوق
زين موهبت كه دولت گل شد مسخرش
وجه خدا به جلوه دل از عاشقان ربود
در آستان كعبه بدامان مادرش
خورشيد عشق از افق كعبه پركشيد
شد غرق نور مكه ز روي منورش
گرديد چرخ محو تجلاي روي او
بردند سجده جن و ملك در برابرش
جبريل سر نهاده به خاك رهش ز شوق
روبد غبار مقدم او را به شهپرش
مولود كعبه ديده حق بين گشود و ديد
محمود را چو آينه در پيش منظرش
بگشود لب به حمد خدا و رسول را
آنسان كه حق ستود به جان شد ثناگرش
مولود كعبه مهر سپهر سخا وجود
آئينه كمال و جمال است محضرش
مولود كعبه مظهر عشق است و عدل و داد
خيزد عبير عدل ز محراب و منبرش
ميلاد مرد نامتناهي به لوح عشق
نقشي بود كه نيست همانند ديگرش
فرمود مصطفي كه همانا پيمبران
مرآت ايزدند و علي هست مصدرش
آن برترين پديده خلقت كه بي سخن
باشند ماسوي عرض و اوست جوهرش
قسام نار و نور و صفا بخش ماه و هور
جان بخش و جانفزاست دم روح پرورش

مجمر به كف گرفته و از بهر شادباش
سوزند عود و غاليه لعيا وهاجرش
آن تكسوار عشق كه در عرصه نبرد
جوزا شود دو نيم ز برق دو پيكرش
آن چشمه حيات كه حق داده امتياز
بر سلسبيل و زمزم و ظلمات و كوثرش
آن ساقي الست كه دانند اهل دل
ساقي حوض كوثر و همتاي كوثرش
بر شهر علم باب و به بحر بقا گهر
از انما وليكم الله زيورش
يعني علي عالي اعلا كه از ازل
مشق ز نام حق شده نام مطهرش
در هجرت رسول خدا غير مرتضي
كس را چو زوروزهره كه خسبد به بسترش
هنگام قهر , آتش قهر خدا علي است
در باب صلح گل دمد از قعر آذرش
فردي كه هست جامع اضداد و جز رسول
از خلق روزگار كسي نيست همبرش
افتاد لرزه بر تن مرحب چو در مصاف
آگاه شد كه گشته هم آورد حيدرش
از هفت بند دژ به فلك شد غريو كوس
چون فتح كرد پنجه فتاح خيبرش
افكند چون خدو برخش خصم خيره سر
بر خشم چيره گشت و بيفكند خنجرش
تا بي رضاي دوست نيارد به سر , دمي
رمزي است بين دلشده عشق و دلبرش
تا نفس را مهار كند دست كردگار
بگزيد آنچه در عظمت بود در خورش
تا روز حشر مي رسد از سنگر جهاد
برگوش خلق نعره الله اكبرش
از كيد دشمنان چو زيان مي رسد ورا
كز هل اتي است جوشن و تقواست مغفرش
دوشم سروش گفت چه خواني حديث عشق
آنرا كه هست خالق سبحان ثناگرش
« مرداني » از خداي علي آرزو كند
تا جا دهد به سايه خود روز محشرش
اين فخر بس تراست كه هستي غلام او
چون فخر عالم است غلامي قنبرش
خواهد ز حق كه در كنف صاحب الزمان
از كيد خصم حفظ كند جان رهبرش
يارب به خون پاك علي كن ظفر عطا
بر لشگر مظفر اسلام پرورش
مرحوم محمد علي مرداني

| | |