
« خرمشهر پايتخت جنگ » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد;
انتشارات بنياد شهيد انقلاب اسلامي چاپ و منتشر شده است .
« سيد قاسم يا حسيني » خاطرات , يادداشت هاي روزانه , نامه ها و
قطعات تاريخي و دو وصيت نامه از شهيد « بهروز مرادي » را تدوين و در اين
مجموعه گردآوري كرده است .
« خرمشهر پايتخت جنگ » در 166 صفحه قطعي رقعي و در شمارگان
3000 نسخه و با قيمت 7000 ريال در اختيار علاقمندان به كتب دفاع
مقدس قرار گرفته است .

|
يادها و يادمانها
|
نخستين يادواره شهداي عمليات افتخار آفرين نيروي
دريايي سپاه در مقابله با ناوگان دريايي آمريكاي جنايتكار در
16 مهر ماه 1366 شب پنج شنبه 83,7,16 همراه با نماز
مغرب و عشا در سالن شهيد كدخدايي سازمان مركزي
دانشگاه مازندران (بابلسر) با سخنراني سردار سرتيپ پاسدار
حسين سلامي , رئيس اداره عمليات سپاه پاسداران برگزار
مي گردد.
به همين مناسبت منطقه چهارم نيروي دريايي سپاه ـ مركز
فرهنگي لاله هاي زهرايي و گلزار شهداي بابلسر و همچنين بنياد
شهيد طي اطلاعيه اي مشترك از همه آحاد ملت جهت شركت
در اين يادواره دعوت به عمل آوردند.

داستان جنگ
حمله كلاغ ها به شهر
|

بخش پاياني
سيد جعفر حال خوشي نداشت . انگار موج انفجار خورده
بود. گريه امانش نمي داد. مي گفت : جنازه بچه اي را ديده است
كه از وسط نصف شده بود و زني را ديده بود كه سر نداشت .
مادرش آمد و جمعيت را كنار زد و دست بچه اش را گرفت .
سيد تاب و قرار نداشت . به زحمت او را بلند كرد و به خانه
برد. پيش خودم فكر مي كردم كه پاره پاره شدن چه احساسي
دارد. مرگ دردناكي نمي تواند باشد.
اكبر گفت : مردم دارن مي رن بيابون .... بهتره ما هم بريم ....
ماندن توي شهر خطرناكه .... پناهگاه هم كه نيس .
من مانده بودم كه چه بايد كرد. ماشين ها با سرعت در حال
تردد بودند. چراغ هاي روشن , بوق هاي ممتد و چهره اي
برافروخته و وحشت زده در پشت پنجره كه مثل برق رد
مي شدند و غباري در پسله چرخ هايش برجاي مي گذاشتند.
آشوبي به پا شده بود كه هيچگاه نديده بودم , سرگشتگي و
نفرت در نگاهشان موج مي زد.
آنطرف دختر بچه اي در كنار خيابان ايستاده بود و با
صداي بلند گريه مي كرد. انگار گيج شده بود و نمي دانست به
كدام طرف قرار كند. ناگهان مادر رسول از خانه بيرون آمد و با
عجله به طرفمان دويد.
اكبر.... اكبر ببين يه تلفن پيدا مي كني .
برا چي
يه زنگ بزن به رسول . بهش بگو حال زنت خرابه , بايد
برسونيمش بيمارستان .
اشك توي چشم مادر رسول جمع شده بود. رسول توي
اجرائيات شهرداري كار مي كرد. اما حالا خدا مي داند كجا بايد
پيدايش كنيم مخصوصا توي اين صحراي محشر.
چش شده ! خاله
نمي دونم ..... مثل اينكه از اين بمبارون ها ترسيده .....
عجله كنيد.....
اكبر دوان دوان رفت خانه و مادر رسول هم برگشت سراغ
عروسش . دختر بچه هنوز به ديوار چسبيده بود و گريه مي كرد.
چند لحظه اي صداي ضد هوايي قطع شد اما صداي آمبولانس
و تردد اتومبيل ها لحظه اي متوقف نمي شد. رفتم تا سر خيابان .
خوب شد كه بچه هاي شهر نبودند. از دو روز پيش رفته بودند
دزفول و حالا خودم تنها بودم با دنيايي از غم و اندوه كه مثل
كژدم به روحم نيش مي زد. برگشتم توي كوچه اكبر هم آمد.
گفتم :
چي شده اكبر
هيچي ..... هر چي تماس مي گيرم كسي گوشي رو
برنمي داره .
مادر رسول آمد. تقريبا مي دويد و بي قرارتر شده بود.
چكار كردي اكبر
هيچي خاله , كسي گوشي رو برنداشت !
مادر رسول مشوش و ناآرام گفت : پس يه ماشين پيدا
كنيد.... اينجوري از دست ميره .
اكبر اين پا و آن مي كرد و مادر رسول صدايش درآمد.
د زود باش .
آخه خاله تواين بلبشو از كجا ماشين گير بيارم ..... تازه
توي بيمارستان جاي سوزن انداختن نيست اين همه زخمي
ريختن تو بيمارستان ....
مي بريم دزفول ..... زايشگاه يا زهرا.
با تعجب گفتم : زايشگاه
آره ..... زن رسول حاملهس .... انگار وحشت كرده
مي خواد بچه رو سقط كنه پسرم ....
اگه نرسه بيمارستان جفتشون تلف مي شن .
در اين هنگام سر و كله باقر همسايه روبروي ما پيدا شد كه
با ماشين سواري وارد كوچه شد.
مادر رسول فرياد زد : باقر.... بدادم برس .
و به طرف باقر دويد. ما هم جلوتر رفتيم . مادر رسول با
التماس صحبت مي كرد.
عروسم حالش خوش نيس .... بايد برسونيمش دزفول .
باقر بي حوصله گفت : من اومدم زن و بچه م رو نجات بدم
بزنم بچاك .
دستم به دامنت , گفتم كه , اگر نجنبيم از دس مي ره .
وقتي كه زن رسول توي ماشين قرار گرفت مثل مار
گزيده اي بي قراري مي كرد. از درد به خود مي پيچيد و گريه
مي كرد.
باقر توي دنده زد. صداي ضد هوايي از هر طرف شنيده
شد. باقر گاز داد و ماشين از جا كنده شد. دختر بچه هنوز گريه
مي كرد. باقر زد دنده دو و در حاليكه به آسمان نگاه مي كرد گاز
داد.
ناگهان دو هواپيماي عراقي در ارتفاع پايين از بالاي سرمان
گذشتند. دختر بچه وحشت زده وسط خيابان دويد و باقر زد
روي ترمز , اما دير شده بود دخترك وسط خيابان پهن شد.
كتابهايش به هر سو پراكنده شدند. چند انفجار وحشتناك شهر
را تكان داد و باقر از ماشين پياده شد و دو دستي به سرش زد.
مادر رسول جلد و چابك پياده شد و دختر بچه را بغل كرد و
بزحمت كنار عروسش جاي داد و فرياد زد : باقر بجنب .
من مثل مجسمه اي خشكم زده بود. رفتن ماشين را
نمي ديدم تنها در حجم نگاهم ابري از دود و خاك كه سر به
آسمان مي كشيد و گفت : بريم .... عجله كن .
ما نيز به دنبال انبوه مردمي كه از شهر خارج مي شدند براه
افتاديم . فاصله زيادي نبود. از كنار پارك شهيد حاجيپور عبور
كرديم تا « سيل بند » دويديم و آنجا به مردم بيشماري كه
سرگردان بودند پيوستيم . روي شهر , هوا كدر و غبارآلود بود.
دختر بچه ها گريه مي كردند و مرگ خود را مجسم مي كردند
ساعتي سپري شد. عده اي كه از شهر آمده بودند خبرهاي بدي
مي دادند ظاهرا بيست و چهار نقطه شهر , در هم كوبيده شده
بود. در ميان ازدحام مردم اوستا كريم انگار با زنش دعوا مي كرد
و صدايش را بلند كرده بود.
پدر سگ بچه رو ول كردي اومدي .... گذاشتي زير
موشك و بمب
زن داشت گريه مي كرد. صورت خودش را با چنگ
خراشيده بود و ناآرام بود.
خيال كردم تو بچه رو آوردي !
اوستا كريم قرار و آرامش نداشت و آنقدر بلند فرياد مي زد
كه رگهاي گردنش متورم شده بود.
بچه بايد دست مادر باشه ... جونه خودتو ورداشتي , بفكر
زبون بسته نبودي .
صدا زدم : چي شده اوستا.
اوستا كريم به طرفم آمد و گفت : سگ پدر بچه رو خونه جا
گذاشته زير بمب , خودش فرار كرده .
نگاهي به شهر انداخت و گفت : تو مواظب بچه ها باش تا
برگردم .
زن گفت : چشم .
مرد بطرف شهر دويد. زن لحظه اي از او چشم نمي گرفت .
ناگهان صدايي به گوش رسيد. چشم ها به سمت آسمان چرخيد
شوم و مخوف . انگار صداي هواپيما بود. ترس در چشم ها سايه
گسترد. حالا واضح و روشن تر شنيده مي شد. صدا هر لحظه
نزديك تر مي شد. عده اي كه توي بيابان پراكنده شده بودند
بدنبال چاله اي , هراسان به هر سو چشم مي دوانيدند. اكبر دويد
روي سيل بند و فرياد زد.
ديدمش .... اونجاس .
و به سوي بالا رود اشاره كرد يك هواپيماي خاكستري
بنظر مي رسيد من بلافاصله پشت كومه خاكي دراز كشيدم . هر
لحظه منتظر بودم كه با راكت و گلوله مردم را هدف قرار دهد.
هواپيما آمد وقتي بالاي سر ما رسيد آهسته دور زد پرچم عراق
روي بدنه آن نقش بسته بود و خلبان آن بخوبي ديده مي شد.
هيچ اتفاق مهمي رخ نداد. هواپيما دور زد و برگشت .
صداي ناهنجاري داشت . من بلند شدم روي كومه خاك دويدم .
اكبر هم آمد كنارم و هر دو به دور شدن هواپيما نگاه كرديم .
مسير مشخصي نداشت مي رفت و دور مي زد و برمي گشت .
دقايق طولاني روي آسمان مي چرخيد ناگهان جرقه اي زير
شكم هواپيما ديده شد و بلافاصله كله پا شد. معلوم شد با
آتشبار ضد هوايي زير شكمش زده اند.
وقتي به زمين اصابت كرد و منفجر شد شعله هاي آتش
زبانه كشيد. همه از خوشحالي فرياد زديم و به جست و خيز
پرداختيم . تقريبا دو كيلومتري با ما فاصله داشت . هيچگاه در
زندگي اينقدر خوشحال نبودم .
يكي فرياد زد : الله اكبر.... اونجا رو ببينيد....
الله اكبر.
خلبان هواپيما با چتر آرام فرود مي آمد. مردم به طرف
هواپيما هجوم بردند. كوچك و بزرگ . برق شادي در چشم همه
ديده مي شد. اوستا كريم و بچه شش ماهه اي كه گريه مي كرد را
دست زن داد.
نزديك ساعت 2 بعدازظهر بود كه ظاهرا اوضاع آرام شد .
اما هنوز صداي آمبولانس ها بگوش مي رسيد و صداي
بلندگوهاي مساجد كه مي گفتند : به گروه هاي مختلف خوني
نيازمندند.
به اكبر گفتم :
بريم شهر.... انگار ديگه تموم شد.
براه افتاديم . ديوار كوتاه پارك شهيد حاجيپور را پشت سر
گذاشتيم . مرد جواني كه از طرف هواپيماي سقوط كرده عراقي
مي آمد گفت :
خلبان عراقي خودش رو تسليم كرده و بچه هاي سيا با
ماشين بردنش .
به اكبر گفتم : فعلا بايد بريم بيمارستان , براي اهدا خون ...
فردا هم تشييع جنازه در پيش داريم ....
خدا لعنت بكنه صدام رو كه انديمشك رو به يك
سلاخ خانه تبديل كرد.
بياد خواب ديشب افتادم و گورهايي كه آغوش گشوده
بودند و تابوت هايي كه قطار شده بودند.
پانوشته ها :
1 ـ موسيلني : ديكتاتور ايتاليا
2 ـ روزولت : يكي از روساي جمهور آمريكا كه دستور
بمباران اتمي هيروشيما و ناكازاكي را صادر كرد.
3 ـ آلفرد هيچكاك : يكي از نويسندگان امريكا كه رماني
بچاپ رسانده كه در آن از شهر كوچكي ياد مي كند كه مورد
حمله كلاغ هاي وحشي قرار مي گيرد.
انديمشك
حسين بذرافكن
اشك توي چشم مادر رسول جمع شده بود. رسول توي
اجرائيات شهرداري كار مي كرد . اما حالا خدا مي داند كجا بايد
پيدايش كنيم مخصوصا توي اين صحراي محشر
مرد بطرف شهر دويد. زن لحظه اي از او چشم نمي گرفت .
ناگهان صدايي به گوش رسيد. چشم ها به سمت آسمان
چرخيد. شوم و مخوف . انگار صداي هواپيما بود.
نزديك ساعت 2 بعداز ظهر بود كه ظاهرا اوضاع آرام شد . اما
هنوز صداي آمبولانس ها به گوش مي رسيد و صداي بلندگوهاي
مساجد كه مي گفتند : به گروه هاي مختلف خوني نيازمندند.

مشق عشق
خوش سيرت
|

سردار شهيد مهدي خوش سيرت
حكايت فاو
در سال 62 گردان مالك اشتر و سال 63 گردان مسلم با هم بوديم , مثل
هواي گيلان پاك و لطيف بود , درياي وجودش آنقدر آرامش داشت كه باور
نمي كردي طوفان شجاعت و چابكي و چالاكي را در خود داشته باشد.
شجاعت و شهامت , مدير و مدبر بودنش را در عمليات قدس 1 و 2 ,
منطقه هاي هور العظيم و جنوب والفجر 8 به چشم ديدم .
با شهيد « حاج بصير » در جاده بصره بوديم كه شرايط سختي برايمان
بوجود آمد , چند تانك عراقي روي جاده امان بچه ها را بريده بودند. دستور بود
دو نفر به تانك ها نزديك شده وبا گشودن دريچه بالاي تانك و انداختن
نارنجك , كار تانك ها را تمام كرده و به جاده امنيت دهند.
آقا مهدي نخستين داوطلب بود و تمام تلاش و اصرارمان كه در موقعيت
شما نيست فايده اي نكرد.
آقامهدي به همراه رزمنده اي بنام « عباس » كه فومني بود و فاميلي اش را بياد
ندارم بحول قوه الهي تانك ها را براحتي از پا درآوردند.
در « فاو » چهار شبانه روز بود كه مي جنگيديم , نيروهاي خودي خسته و
كلافه بودند ولي در چهره آقا مهدي اصلا آثار خستگي نمي ديدي با اينكه
برادرش « رضا » فرمانده گروهان محمدباقر عليه السلام در درگيري هاي تصرف
ساحل شهيد شده بود , هيچ بروي خودش نمي آورد.
راوي : سردار اكبرنژاد
لبريز آتش
تيرو تركش بود كه مي باريد , « فاو » بود. و آتش و دود , چشم , چشم را
نمي ديد , ناگهان در بحبوحه جنگ و درگيري آقا مهدي را ديدم , خبر شهادت
برادرش « رضا » را شنيده بودم ; پرسيدم :
آقا مهدي از « رضا » چه خبر !
درحالي كه كارش را انجام مي داد گفت :
« شهيد شد » .
از صراحت لهجه اش تعجب كردم . اصلا بروي خودش نمي آورد , گفتم :
شما برگرد عقب ! ما فعلا هستيم .
لبخندي پاسخم بود گفت : كجا بروم !
گفتم : برادرت شهيد شده !
گفت : او راه خودش را پيدا كرد , من هم بايد راه خودم را پيدا كنم .
با وقار و سكينه خاصي اين موضوع را برايم گفت و از من دور شد و آتش و
دود فاصله هامان را بيشتر كرد. مي دانستم از داغ برادر دروني لبريز آتش داشت
اما عشق براه ديگرش مي برد.
راوي : سرداراكبرنژاد
هيچ فرقي ندارم
قبل از عمليات كربلاي پنج , از گيلان عازم اهواز بوديم , آقا مهدي از ناحيه
مچ پا احساس درد شديدي مي كرد وقتي خودشان اظهار تمايل كردند كه به
بيمارستان بروند , فهميدم كه درد نامردي بايد باشد وگرنه آقا مهدي اهل
بيمارستان رفتن نيست !
بچه هاي ما , سه راه امام رضا عليه السلام نزديكي هاي خرمشهر مستقر
بودند , به اورژانس بيمارستان شهيد چمران كه رسيديم , لبريز مجروحيني بود
كه چشم براه درمان بودند , به زحمت تخت خالي , پيدا شد.
چشم براه پرستار بوديم كه ناگهان ديدم كه آقا مهدي از زير عينك
كائوچويي اش اشك مي ريزد , تحملم تمام شده بود , انگار آسمان را بر سرم
كوبيده اند , گفتم ديگر صلاح نيست بايستم تا نوبت مان بشود.
بطرف پرستاري خيز برداشتم تا مقام و جايگاه آقامهدي را
بگويم .
آقا مهدي فهميد; از لا به لاي جمعيت , صدايم كرد ودستور داد برگردم ,
لحن آمرانه اش را كه شنيدم برگشتم .
با صداي لرزان و چشمان اشك آلودش گفت :
« حق نداري درباره موقعيت و جايگاهم با پرستارها صحبت كني , هيچ , من
هيچ فرق و برتري نسبت به ديگر مجروحين ندارم . »
راوي : سيدحسين نبوي

|
| |
|