روزنامه جمهوري اسلامي 16/07/1383 صفحه مقالات

در انتظار « منجي »
شب هجر
مهدي جان , شرمنده ايم !
تنديس « يا قائم آل محمد » در ميدان ولايت بابل نصب شد
* هفت جام معرفت از زلال مهدوي
* من كسي را مي شناسم كه ...
در انتظار « منجي »


اعتقاد به ظهور منجي در اديان و ملل مختلف از ديرباز موردتوجه بوده و هر كس به طريقي در انتظار « او » ست .
پانزدهم شعبان فرخنده زادروز منجي عالم بشريت امام زمان (عج ) , ميعادي دوباره بين دلهاي مشتاق به اين امام همام بود.
گر چه غيبت حضرت مهدي (عج ) از ميان امت و ناشناخته ماندنش , محروميت بزرگي براي مسلمانان به شمار مي آيد , اما « هدايت باطني » امري است كه از ابتداي غيبت در مورد افرادي كه زمينه دريافت نور هدايت را در خود پرورش مي دهند , صورت گرفته است .
به گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي از زاهدان , « معصومه كريميان » دانشجوي الهيات دانشگاه سيستان و بلوچستان مي گويد : اعتقاد به ظهور منجي , تسلي بخش دلهاي مستضعفاني است كه هيچكس در انديشه خدمت به آنان نيست .
« مهدي سنچولي » دانشجوي زاهداني مي گويد : مفهوم فلسفه انتظار اين نيست كه مستضعفان فقط در انتظار كسي باشند تا آنها را از بيداد زمانه نجات دهد , بلكه جامعه بايد زمينه ظهور را با مبارزه با پلشتي ها در خود تقويت كند.

شب هجر


سروده ي منتشر نشده اي از آيت الله صافي گلپايگاني
دلم ز هجر تو اي يار خوب رو خون است
نپرسي از من مسكين كه حال تو چون است
شبم ز هجر تو روز است و روز همچون شام
ز دوريت غم و دردم , هماره افزون است
بيا به كلبه ي بيمار خويش از سر مهر
كه از فراق تو حالش بسي دگرگون است
مه من ببين كه ز هجران روي دلجويت
ز چشمم اشك روان , همچو شط جيحون است
ايا امين خدا اي كه زير رايت تو
مسيح و آدم و نوح و كليم و هارون است
طفيل هستي تو جن و انس و حور و ملك
سپهر و مهر و مه و كوه و دشت و هامون است
خوشا به دور تو و عصر و عهد دولت تو
كه حكم , حكم خداوند و عدل قانون است
مباش (لطفي صافي ) ز عاقبت نوميد
به جان دوست كه احوال , نيك و ميمون است

مهدي جان , شرمنده ايم !


هر جمعه كه مي گذرد , چشمان خسته و در راه مانده امان در حسرت ديدارت نمناك مي گردد , اما وقتي دلهاي مالامال از عشقت آنها را تسلي داده و وعده ديدار روي ماهت را در يكي از همين جمعه هاي خدا بشارت مي دهد , باز هم همراه دل مي شود و در تمامي گذرها به جستجوي تو مي پردازد.
اما , آقاي من !
در ماه شعبان امسال هم براي رسيدن روز ولايت دقيقه شماري مي كرديم تا همگي در كوچه و خيابانهاي چراغاني شده شهرمان سرود ميلادت را عاشقانه بخوانيم و نوگلان خود را كه به عشقت « مهدي » نام گرفته اند بوسه زنيم و شادمانه با تعارف نقل و شيريني ذائقه هاي منتظر را قدري حلاوت بخشيم .
اما , چه گويم !
اي كاش چشمانم كور مي شد و نمي ديد , گوشهايم كر شده و نمي شنيد , اي كاش قلم مي شكست و نمي نوشت و اي كاش تو ديروز در بعضي خيابانها و كوچه هايمان نبودي تا ببيني جشن ولايت را بعضي ها چگونه با رقص و پايكوبي ها و آوازهاي زننده خوانندگان منحرف و ستايندگان آزادي هاي لجام گسيخته , ملوث كرده و به بهانه جشن ولادتت چه بي رحمانه و ناجوانمردانه چهره « انتظار » را تار و مكدر ساختند.
مهدي جان ! آيا دلت را در روز ميلاد پربركتت اندوهگين ساختيم !
اگر چنين است شرمسارانه از وجود نازنيت عذر مي خواهيم و از تو تقاضا مي كنيم براي ما دعا كني . از خدا بخواهي فرهنگ جامعه ما را از لوث لكه هاي ابتذال پاك گرداند.
از خدا بخواهي فرهنگ ما فرهنگ اعتدال و دوري از هرگونه افراط و تفريط و پلشتي قرار دهد. از خدا بخواهي « تصميم سازان » و « تصميم گيران » فرهنگ كشور را به خود آورد تا براي معرفي و بسترسازي فرهنگ شادي , آن گونه كه با شان فرهنگ والاي ملي و ديني ايران عزيز هماهنگ است , اقدامي موثر انجام دهند.
از خدا بخواهي جوانان برومند ما را از انحطاط اخلاقي و ديني حفظ كند.
و از خدا بخواهي , ملت ايران را از زدودن ارزشهاي ديني در پوشش دين حفظ فرمايد و در آخر مهدي جان باز هم شرمنده ايم !
غلامرضا ياوند عباسي

تنديس « يا قائم آل محمد » در ميدان ولايت بابل نصب شد


با حضور جمعي از مسئولان و مردم شهر بابل , همزمان با شب نيمه شعبان , تنديس حجمي , نوري « يا قائم آل محمد » در ميدان ولايت بابل نصب شد.
شوراي اسلامي شهر بابل هزينه ساخت اين تنديس را 140 ميليون ريال اعلام كرد.
در مراسم پرده برداري از اين تنديس رييس شوراي اسلامي شهر بابل اين شهر را شهري ولايي و مردم اين شهرستان را ولايتمدار توصيف كرد و در ادامه با بيان اين مطلب كه نصب تنديس « يا قائم آل محمد » در راستاي احياي شعاير ديني و ارزشي مي باشد خاطر نشان كرد : با توجه به اينكه بابل قريب به 200 هزار جمعيت شهري دارد نياز به فضاسازي و زيباسازي شهري دارد كه نصب تنديس « يا قائم آل محمد » و « طاووس » در همين راستاست .
سخنگوي شوراي اسلامي شهر بابل در ادامه ضمن قدرداني از همكاري صندوق قرض الحسنه ولي عصر(عج ) از ديگر خيرين بابلي هم خواست تا در اين گونه امور شوراي اسلامي و شهرداري بابل را ياري نمايند.
همچنين تنديس حجمي نوري « صلوات » بزودي در ابتداي بلوار آيت الله خامنه اي نصب مي شود.

هفت جام معرفت از زلال مهدوي




قسمت سوم
جام سوم
غيبت و پنهاني آن بزرگوار
پيش تر آمد كه آن حضرت غيبت صغراي خويش را از سال 260 هـ . ق و غيبت كبراي خود را از سال 329 هـ . ق آغاز فرمودند , اما به راستي اين غيبت و پنهاني به چه معناست
آيا آن گونه كه برخي از مغرضان به شيعه معتقد است كه آن بزرگوار در چاهي و يا در غاري و يا حتي در سرداب مقدس سامرا پنهان شده اند و يا در كراتي ديگر به نام « جابلقا » و « جابلسا » سكونت دارند واقعيت پنهاني آن بزرگوار چيست و به چه معناست
اولا بايد اذعان كرد كه مساله ي پنهاني و در معرض ديد و نظاره ي عموم نبودن براي ولي خدا يك مساله ي بي سابقه و تنها در مورد ايشان نبوده است بلكه اگر در سرگذشت انبياي گذشته حتي رويكردي گذرا داشته باشيم , مي بينيم كه در مقاطعي از زندگي شان آن بزرگواران نيز از امت هاي خود , به هر انگيزه و دليلي , غيبت ها و پنهاني هايي , چه كوتاه و چه طولاني داشته اند. اين موارد در زندگاني پيامبران چون حضرت موسي (ع ) حضرت يوسف (ع ) حضرت يونس (ع ) حضرت ايوب (ع ) و حتي پيامبر گرامي اسلام (ص ) به روشني گزارش شده است . بنابراين , اين غيبب و پنهاني قطعا چيزي غريبي ـ كه تنها در مورد آن حضرت بوده باشدـ نيست و اگر غيبت به معناي بي فايد بودن باشد , مطمئنا اين اشكال به غيبت انبيا و اولياي گذشته نيز وارد خواهد بود.
دوم آن كه آن چه از روايات مربوط به غيبت كبراي آن بزرگوار به اجمال حاصل ميشود اين كه پنهاني آن حضرت نه به معناي نبود آن بزرگوار و نه به معناي در چاه و يا غار و يا جزيره اي خاص و يا در كرات ديگر بودن آن حضرت است , بلكه در بسياري از موارد اين پنهاني , تنها به معناي آن است كه مردم آن حضرت را نمي شناسند و نيز از جا و مكان ايشان اطلاعي ندارند و گر نه ممكن است حتي مردم ايشان را ببينند و مراوده داشته باشند اما حضرتش را نشناسند. به اين صورت كه آن بزرگوار به ميان مردم آمد و شد مي كنند و در بازارهاي آن ها و حتي بر فرش هاي آن ها راه مي روند اما مردم حضرتش را نمي شناسند , چنان كه امام صادق (ع ) به « سدير صيرفي » ميفرمايند :
« همانا در صاحب اين امر شباهتي با يوسف است ... همانا برادران يوسف افرادي عاقل و باانديشه و از فرزندان و زادگان پيامبران بودند. ايشان بر يوسف (ع ) وارد ميشدند. با او سخن مي گفتند و گفت وگو مي نمودند با او معامله و آمد و شد داشتند و علاوه بر آن برادرانش بودند و او برادر ايشان بود , با اين همه , او را نمي شناختند تا اين كه او خويشتن را به آنان معرفي كرد و گفت : من يوسف ام . در اين وقت , ايشان او را شناختند. پس چگونه است كه اين امت سرگردان انكار مي كنند كه خداي عز و جل در وقتي از اوقات اراده كند كه حجتش را از ايشان بپوشاند همان گونه كه با يوسف (ع ) كرد و آن صاحب مظلوم شما كه حقش مورد انكار قرار گرفته , صاحب اين امر , ميان آنان آمد و شد نمايد. در بازارهايشان گام بردارد و قدم بر فرش هاي ايشان گذارد و آنان او را نشناسند تا آن كه خداوند او را اجازه فرمايد كه خود را معرفي كند ... » (1 )
3 ـ شايد سئوال شود كه بر فرض پذيرش همه ي اين توضيحات , فايده ي امام غايب چه خواهد بود و به چه كار مي آيد
پاسخ اين است كه :
الف : همان فوايدي كه براي ساير انبيا و اولياي الاهي در زمان پنهاني شان مترتب بود , براي آن حضرت نيز ثابت است .
ب : در اين عصر علم و تكنولوژي پيشرفت فوق العاده علوم , بسيار ساده انگاري خواهد بود اگر فايده داشتن و نداشتن يك چيز را ما تنها به ديدن و يا نديدن آن و يا به عبارت صحيح تر به شناختن و نشناختن كسي نسبت دهيم و حتي چه بسا بتوان گفت در بعضي موارد شناختن بزرگي , نه تنها از عنايت و فايده بخشي او نمي كاهد , بلكه چون اين ناشناسي به خوبي مي تواند بسياري از محذورات را از جلوي او بردارد , باعث مي شود كه او با دستي بازتر بتواند به فعاليت ها و خدمات الهي خويش بپردازند. از اين روست كه اگر نگوييم فوايد و سود رساني امام غايب ممكن است بسيار بيش تر از امام شناخته شده باشد اما مطمئنا كم تر نخواهد بود و اين تنها ابر غيبت است كه ما را از ديدار همراه با شناسايي آن خورشيد پرفروغ محروم كرده است و گر نه آن مهر عالم تاب , در پس پرده ي غيبت نيز عالميان را از فروغ هستي بخش خويش فراوان بهره مند مي سازند. به اميد آن روز كه رخ چون ماهش را بي ابر غيبت ديدار كنيم و از آن جمال ملكوتي با شناخت و معرفت و ادب بهره هايي شايسته بريم , به اميد آن روز!
پاورقي :
1 ـ غيبت نعماني مترجم .232
سلمان غديري

من كسي را مي شناسم كه ...




دنياي غريبي است , روزگار خوبي نيست . تنهايي و بي كسي آزارمان مي دهد. فضا سنگين تر از آن است كه بشود نفس راحتي كشيد. نه
اين كه احساس كني يك گوشه , تنها افتاده اي خيلي دلگير است , ساعت را نگاه مي كني انگار تازگي ها وقت هم خيلي دير ميگذرد , حتي نمي تواني زير سايه روياهايت بخزي و آن جا بار درد را از روي سينه ات برداري . همدل كه هيچ , حتي همزباني هم نيست تا بتواني پيشش خودت را خالي كني .
از زاري , لبريزي اما اشكت خشك شده . كاش مي توانستي يك دل سير گريه كني , اما نمي تواني !
از آدم هاي دور و برت هم كه دلخوشي نداري . آدم هايي كه كفه دوستي شان هميشه بايد با كفه منافع شان از تو برابري كند , آدم هايي كه پيوند و رفاقتشان بده و بستان است , اهل معامله اند , كاري را برايت مي كنند تا تو هم جبران كني . اگر قدمي برايت بردارند به توقع اين است كه از تو بي نصيب نمانند. اگر يك بار سر سفره شان بنشيني و نان و نمكشان را بخوري بايد منتظر باشي تا عمر داري خودشان را طلبكار بدانند. بعضي ها ديگر آدم را بانردبان اشتباه مي گيرند و وقتي از تو بالا رفتند و به جايي رسيدند دست مي گذارند تخت سينه ات واز همان بالا با سر به زمينت مي زنند , انگار هيچ كس به خاطر خودت دوستت ندارد. ديگر دل , قيمتي نيست .
كار و بار عشق واقعي هم از سكه افتاده , انگار روحي پاييزي , تن همه را اشغال كرده است .
حالا مي خواهي چه كني
آيا مي تواني به قلبت پشت پا بزني
آيا مي تواني دستي صميمي براي نوازش نطلبي و تبسمي صادق را سراغ نگيري
پيش خودت در گوشه و كنار ذهنت به اين فكر مي كني كه شايد هيچ وقت روي آشنايي را نبيني كه بي منت به رويت لبخند بزند و هيچ گاه مهرباني را نيابي كه دلش را كف دستش بگذارد و بي تكلف آن را تقديمت كند.
ولي بيا بيا! بيا با هم از دالان هاي نااميدي بگذريم , بيا از دست ياس فرار كنيم . مي دانم نگراني و ميان گرداب اضطراب گير افتاده اي , قلبت تند مي زند و سرت گيج مي رود , در دلت آشوب است و همه ثانيه هايت به فكر و خيال مي گذرد. گاهي كه نگاهي به اطرافت مي اندازي , مي بيني كه واقعا " از هيچ كس كاري برايت ساخته نيست و راهي نداري جز اين كه منتظر سرنوشت بنشيني , دست به سر مي ماني و منتظر شرايط ميشوي , اما در همان اوضاع و احوال از تو مي پرسم , اگر احساس كني كه مواظبت مي شوي و كسي هوايت را دارد و اداره ات مي كند , آيا باز هم اين دلشوره ها به سراغت مي آيد باز هم هول و هراس آتيه ات را داري باز هم غصه بي كسي ات را مي خوري باز هم به خاطر تنهايي ات شاكي مي شوي !
من كسي را مي شناسم سرزنده تر از سپيده , تازه تر از سبزه , بوييدني تر از بهار. من يكي را سراغ دارم گرمابخش تر از خورشيد , درخشنده تر از ستاره , لطيف تر از گلبرگ .
من او را مي شناسم .مي دانم چقدر حرص و جوش من و تو را مي خورد. ميدانم پناهگاه است , چتر امنيت است , تكيه گاه و دلگرمي است . به همين چند خطي كه با هم بوده ايم قسم كه اگر خودت را به او پناهنده كني , اگر خودت را دست او بسپري , مي فهمي كه چقدر سايه سار آرامش بخشي دارد و چقدر بودنش دل آدم را قرص و محكم مي كند.
درست فهميده اي , او پدر است , پدر مهربان همه ما.
مگر نه اين است كه پدر , تو را مي خواهد به خاطر خودت مگر نه اين است كه پدر , بي آن كه از او بخواهي , مي بخشدت و بي آن كه خواسته ات را به زبان بياوري بي نيازت مي كند مگر نه اين است كه پدر , خودش زحمت تو را مي كشد و خودش به پاي تو پير مي شود و خودش را براي ترقي و پيشرفت تو نردبان مي كند مگر مي شود پدري از فرزندش براي يك عمر تكيه او به خودش توقع تشكر داشته باشد !
اين پدر , « دستي » بوسيدني دارد و « شانه اي » سرگذاشتني و « احوالي » پرسيدني !
او اهل معامله نيست , آمده ايثار كند , آمده سپر بلاي من و تو باشد. راستش خيلي وقت ها ما ندانسته ايم بلايي كه از بيخ گوش ما گذشته به صدقه سري او رفع شده , خيلي وقت ها ندانسته ايم يا نخواسته ايم بدانيم خانه دل او براي همه ما جا دارد.
تو را به خدا بيا يك لحظه طعم عشق او را بچش . بيا ببين كه در گير و دار اين سرماي بي كسي , جملات او چه شكوفه باراني است كه ميگويد :
« من در رعايت حالتان كوتاهي نمي كنم و يادتان از خاطرم پاك نمي شود كه اگر اين طور بود گرفتار امواج بلا مي شديد » . (1 )
در اين روزها كه حال و هواي نيمه شعبان خيلي ها را دگرگون كرده , بيا ابرويت را براي او گره نزن , بيا دنبال او بگرد و دلتنگي ات را براي او بازگو كن . با او حرف بزن ! به او بگو كه صبرت لبريز است . شده با يك سلام ! يا نه , حتي همين جا كه نشسته اي به او بگو چه حالي داري ! يا نه , در دلت با الو بي صدا سخن بگو!
پدر ما همه كاره دنياست و دستش باز و چشمش گشوده و گوشش به آواز! عطوفت پدري را بيفزا به اين كه او بتواند زورق سرنوشت تو را به طرف ساحل سعادت هدايت كند و درهاي بسته زندگي تو را بگشايد و بلد باشد از بن بست هاي حيرت , راه تو را به جاده هاي پر دار و درخت آرامش باز كند.
پس بيا به او اعتماد كنيم .
بيا مهدي (عج ) را صدا بزنيم .
بيا با هم دل شكسته مان دعا گويش باشيم . بيا براي تلافي لطف هايش هم كه شده , يك « قنوت » را خرج او كنيم . چه عيبي دارد وقتي تنگ غروب كه دوست داريم در حال خودمان باشيم , به او فكر كنيم و به وقتي كه مي آيد و به اكنون كه چقدر مديون لطف اوييم و بعد آرزو كنيم كه زود زود راه آمدنش باز شود تا همه باغچه ها غرق بنفشه شوند!
وقتي پدري اين گونه داريم , ديگر چرا براي تنگدستي خود يا بي عاطفگي و پستي برخي آدم ها يا آينده اي مه آلود يا وضع آشفته مان غصه دار شويم چرا ...
پاورقي :
1 ـ بحارالانوار , ج 53 , ص .175