 شب هاي بي مهتاب « شب هاي بي مهتاب » عنوان كتابي است كه توسط دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است . « محسن كاظمي » خاطرات اسير آزادشده ايراني « سرهنگ شهاب الدين شهبازي » را در گفت وگوهاي مختلف جمع آوري و در اين كتاب تدوين كرده است . « شب هاي بي مهتاب » كه 67 كتاب از كتاب هاي خاطرات آزادگان دفتر ادبيات مقاومت مي باشد در 256 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2200 نسخه به بازار نشر دفاع مقدس و فرهنگ پايداري عرضه شده است . شير صحرا « شير صحرا » عنوان كتابي است كه توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر شده است . « عليرضا پوربزرگ وافي » نويسنده اين كتاب خاطرات امير سرلشكر حسن آبشناسان ; فرمانده لشكر 23 نوهد ارتش جمهوري اسلامي ايران را جمع آوري و به دست چاپ سپرده است . « شير صحرا » كه بيست و نهمين دفتر از خاطرات مركز اسناد انقلاب اسلامي است در 120 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2500 نسخه و با قيمت هشتصد تومان به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديده است . 
داستان جنگ حمله كلاغ هاي سياه به شهر |

بخش اول
شهر در ميان شعله هاي آتش مي سوخت . در كوچه ها انبوهي بر سر مي زدند مثل روز عاشورا دسته هاي عزاداري بر سر و سينه مي زدند و سياهپوشان زاري مي كردند. مه سرخ رنگي در آسمان شناور بود. تابوت هاي قطار شده بر دوش مردم
شناور بود. آسمان غبارآلود و كدر به نظر مي رسيد. جوي خون بر سنگفرش كوچه مان جاري بود و كلاغ هاي سياه در آسمان پرواز مي كردند. كلنگ گوركن پير , بي وقفه دل زمين را مي شكافت و قبرهاي بي شماري را مي گشود. ناگهان فرياد زدم : چه خبره اما كسي پاسخي نمي داد. انگار هيچكس صداي مرا نمي شنيد. سيد جعفر آرام اشك مي ريخت و در پي جمعيت روانه بود. دست سيد را فشردم و گفتم : چي شده سيد سيد نگاهم كرد. در چشمانش اندوه و درد موج مي زد. انگار مرا مي شناخت . نگاهم كرد و بدون اينكه پاسخي بدهد به راهش ادامه داد مثل ماتم زده ها مي مانست . صداي حزين صوت قرآن از هر طرف شنيده مي شد و ستاره ها دسته دسته فرو مي ريختند و در زمين فرو مي رفتند. ناگهان تصوير « صدام » در دل سياهي آشكار شد. انگار رها شده بود , دهانش كف كرده بود و چشمانش مثل دو گله آتش سرخ مي درخشيد . قيافه اش مثل « موسيلني » (1 ) شده بود . مخصوصا با آن ژست مسخره اي كه گرفته بود. سبيل هاي پر پشت و چهره عبوس . گوشه اي ديگر يك ملوان پير تور ماهيگيري را به آب انداخته بود. يك قايق بزرگ كه پرچم آمريكا روي آن به چشم مي خورد. و در وزش باد مي رقصيد. چهره ملوان پير گاهي به شكل « روزولت » (2 ) و گاهي به شكل « كارتر » تبديل مي شد . بلند مي خنديد و قهقهه سر مي داد و فرياد مي زد : ويسكي ! يك ناخداي تنبل هم گوشه اي چرت مي زد و مثل دزدان دريايي لباس پوشيده بود. ملوان پير وقتي كه تور را بيرون مي كشيد سرهاي بيشماري لاي تور ديده مي شدند. سر كودكان ويتنامي و ژاپني . كمي دورتر هيروشيما خاكستر شده بود و كوهي از اجساد روي هم تلنبار شده بودند.... ناگهان وحشت زده از خواب پريدم . سكوت و ظلمت حكم فرما بود. هنوز قلبم مي تپيد و لرزش خفيفي در وجودم حس مي كردم . چه كابوس وحشتناكي . موي تنم سيخ شده بود. مثل آدم هاي ناخوشي به ديوار تكيه دادم . پلك هايم تشنه خواب بود. آرام دراز كشيدم و پتو را تا زير چانه بالا كشيدم . اما هر چه سعي كردم چشمهايم روي هم نرفت انگار توي قبر دراز كشيده بودم و وزنه اي روي سينه ام سنگيني مي كرد و فشار قبر را احساس مي كردم . آسمان صاف و شفاف بود و در پرتو نور خورشيد مي درخشيد. تنها آن دور دست ها لكه سفيد ابري در دل آسمان پرسه مي زد و نرمه بادي خنك از جانب شمال مي وزيد. آخرين پك را به سيگار زدم و زير پاشنه پا انداختم . اكبر از ته كوچه صدايم كرد و در حاليكه نزديك مي شد گفت : حسين .... سلام . دستي تكان دادم و لبخند زدم . اكبر دانشجوي دانشكده نظامي بود از بچه گي با هم بزرگ شده بوديم . لاغر اندام بود و ميان قد. چند قدمي بطرفش رفتم و دست داديم . چيه ..... ساكتي . هيچي , ديشب خواب بدي ديدم .... خواب ديدم كلاغ ها به شهر حمله كردن . اكبر شبوني گفت : حتما داستان « هيچكاك » (3 ) رو خوندي . اوستا كريم مثل هميشه روي پشت بام بود و كفترهايش را هوا مي داد. سوت مي كشيد و دسته كفترهايش را دور مي داد. وضع درس چطوره ..... هيچي مي خام برم جبهه . با تعجب گفتم : جبهه ..... پس درس چي . اكبر شانه بالا انداخت و گفت : حالا وقت زياده .... فكرامو كردم .... دلم براي چزابه تنگ شده . اكبر مجروح جنگي بود و هنوز عشق جبهه به سر داشت . تا زماني كه دشمن توي خاكمون هس ..... نمي تونم توي خونه بشينم و تو دانشگاه درس بخونم . مش رضا پشت پيشخوان نشسته بود و طبق معمول سيگار اشنو دود مي كرد. راديو را تا آخر پيچ باز كرده بود و آژير قرمز توي كوچه پيچيده بود. صدا زدم : چه خبره مش رضالله كوچه رو ورداشتي با اون راديوي قراضه ات . مش رضا گفت : وضعيت قرمزه .... بريد پناهگاه .... اكبر گفت : اينجا هميشه وضعيت قرمزه . به من نگاه كرد ـ حالا پناهگاه از كجا بياريم . چند نفر عابر از كنار ما گذشتند و به آسمان نگاه كردند. اوستا كريم هم از آن بالا دست را سايبان چشم قرار داد. اكبر گفت : گوش كن ! چند لحظه بعد صداي گنگ و دور هواپيمايي شنيده شد. اوستا كريم از پشت بام فرياد زد : اكبر مي بينيش مش رضا از پشت پيشخوان بيرون آمد و چشمش را ريز كرد و به آسمان خيره شد. صداي ضد هوايي بلند شد. اوستا كريم با دست اشاره كرد و گفت : اونجارو نيگاه كن . عينكم را با انگشت سبابه جابجا كرم و به سمتي كه با دست اشاره مي داد نگاه كردم .
 مش رضا گفت : كجا اوستا كريم گفت : اونجارو نيگا كن كور.... نمي بينيش دو نقطه تيره آرام نزديك مي شدند. اوستا كريم كه مثل ديده بان قرارگاه بود به هر سو نگاه مي كرد. باز فرياد زد : اونجا رو نيگا كن . سه فروند ميگ عراقي كه از سمت غرب نزديك مي شدند. از بالاي سرمان عبور كردند و به سمت شمال دور زدند و مثل باد , دور شدند. صداي گوشخراشي داشتند. چند لحظه بعد يك هواپيماي ديگر درست بالاي سرمان پرواز مي كرد و تازه متوجه شديم كه از هر طرف محاصره هواپيماهاي عراقي قرار گرفتيم . از ترس زانوهايم سست شد و براي لحظه ايي مرگ در مقابل چشمم خودنمايي كرد. وقتي صداي انفجار ما را بخود آورد همسايه ها هم از خانه بيرون ريختند. صدا زدم : اوستا كريم ... كجا رو زدن اوستا كرم به نقطه ايي خيره مانده بود و گفت : انگار دو كوهه رو زدند. چند لحظه بعد باز سكوت شهر تركيد و مردم وحشت زده به اطراف نگاه مي كردند. اوستا كريم فرياد زد : ـ انگار پايگاه رو هم زدن . مش كريم با موتور قراضه خود از راه رسيد و دم خانه شان ترمز كرد. نترسيد بابالله اينا مناطق نظامي رو بمباران مي كنن .... كاري با شهر ندارن . سپس داخل خانه شد. ما هنوز به آسمان نگاه مي كرديم آتش ضد هوايي شديدتر شد. سپس غرش سهمگيني شنيده شد و انفجار دلخراشي ما را به زمين دوخت . مش كريم با زير شلواري از خانه بيرون زد و گفت : فرار كنيد..... من رفتم پشت بوم به طرف خانه دويدم اكبر گفت : صبر كن , روي پشت بوم خطرناكه . وقتي كه پله ها را دو تا يكي طي كردم و روي پشت بام ايستادم همه چيز بهتر ديده مي شد. ستون هاي متعدد دود و خاك از سمت پايگاه زبانه مي كشيد. ننه عبدالله از خانه بيرون دويد و گفت : تف به گور پدر صدام ... پدر سوخته نامرد. رگبار ضد هوايي لحظه ايي قطع نمي شد ـ دو سه انفجار ديگر شهر را لرزاند و دو هواپيما مثل باد از بالاي سرمان عبور كردند و به طرف غرب رفتند. من با عجله پايين دويدم و خودم را به اكبر رساندم . اوستا كريم هم توي كوچه بود و در حاليكه رنگ به چهره نداشت گفت : بي وجدان ها به هيچكس رحم نمي كنند. معلوم بود كه وسط شهر را هم زده اند بچه ها زير دست و پاي مادرشان مي لوليدند. اكبر گفت : چكار كنيم . مردد بودم . نمي دانستم چكار بايد بكنيم . براي اينكه اعصابم آرام شود سيگاري روشن كردم . يك موتور سوار به سرعت نزديك مي شد. چراغ ها را روشن كرده بود و بي وقفه بوق مي زد. فرياد زدم : كجا رو زده .... موتورسوار در حاليكه دور مي شد گفت : راه آهن . سه ستون خاك و دود و آتش از پشت خانه هاي راه آهن سر به آسمان مي كشيدند و مثل قارچ چتر خود را باز مي كردند. چند لحظه بعد باز صداي انفجار شهر را تكان داد. راننده ها با سرعت حركت مي كردند. وضع شهر به هم ريخته شد. ناگهان غرش هواپيمايي شنيده شد اكبر فرياد زد : بخواب سايه هواپيمايي از كنارمان گذشت و چند لحظه بعد زمين زير پايمان لرزيد. و انفجار وحشتناكي شيشه ها را فروريخت . همه چيز برق آسا اتفاق افتاد. در چشم بر هم زدني . گوشم از صداي انفجار سوت مي كشيد. اكبر بلند شد و گفت : از جونت سير شدي .... چرا موقع انفجار نمي خوابي من به ستون هاي دود و غبار غليظ كه از سمت سيلو بلند مي شد نگاه مي كردم . اكبر گفت : چكار كنيم .... در اين هنگام سيد جعفر با موتور سر رسيد. رنگ به چهره نداشت . مثل وحشت زده ها شده بود. از موتور پياده شد و كنار ديوار نشست . گفتم : چي شده سيد. داشت گريه مي كرد. تكانش دادم . به زحمت نگاهم كرد. درست نفهميدم چه مي گويد. مرتب اشك مي ريخت و به عده اي كه دورش جمع شده بود نگاه مي كرد. از بمباران و آتشبار ضد هوايي مي گفت . بريده بريده سخن مي گفت . اما به هر حال متوجه شدم چه مي گويد. پشت بيمارستان كلانتري يك پدافند ضد هوايي دو لول ـ بود كه بي وقفه به سمت هواپيماي مهاجم آتش مي كرد. اين آتشبار ضد هوايي براي راه آهن و سيلو مستقر شده بود كه روي تپه كم ارتفاعي قرار داشت وقتي كه هواپيماي عراقي منازل مسكوني راه آهن و ديپو را بمباران كردند ظاهرا متوجه اين آتشبار مي شوند. يكي از هواپيماها دور مي زند و به سمت سنگر ضد هوايي كه روي تپه اي قرار داشت شيرجه مي زدند. دو سرباز مستقر در سنگر فرار مي كنند و خودشان را به پناهگاه مي رسانند اما خدمه قبضه هنوز آتش مي كند با اينكه مي بيند كه هواپيما روي سرش فرود مي آيد جم نمي خورد و بي وقفه آتش مي كند. لحظه اي بعد دو راكت از زير شكم ميگ عراقي شليك مي شود و سنگر و قبضه آتشبار و سرباز جوان را از هم مي پاشاند. سيد جعفر شاهد اين واقعه بوده است و حالا مثل ابر بهاري گريه مي كند. از بيمارستان سخن مي راند كه مملو از مجروح و شهيد است و زخمي ها را روي زمين گذاشته اند و تخت خالي پيدا نمي شود. از خيابان سينا گفت كه چگونه پاره هاي گوشت و خوني را چسبيده به ديوار مجاور انفجار ديده است . مي گفت : جاي جاي خيابان جنازه ريخته شده . ماشين هايي كه در آتش مي سوختند. انديمشك حسين بذرافكن سيدنگاهم كرد. در چشمانش اندوه و درد موج مي زد. انگار مرا مي شناخت . نگاهم كرد و بدون اينكه پاسخي بدهد به راهش ادامه داد مثل ماتم زده ها مي مانست پشت بيمارستان كلانتري يك پدافند ضدهوايي دولول بود كه بي وقفه به سمت هواپيماي مهاجم آتش مي كرد. اين آتش بار ضدهوايي براي راه آهن و سيلو مستقر شده بود

| خاطره | نشان مسلماني در عملياتها , وقتي عراقيها تسليم مي شدند علامتي از مسلمان بودن خود به ما نشان مي دادند , يك عراقي ميانسالي كه تك تيرانداز بود همراه برادرش در فاو اسير شده بود , كه حدود سيزده , چهارده سالي بيشتر نداشت . همانجا ايستاده بود به نماز , گفتم صبر كنيد نمازش تمام شود اما خيلي طول كشيد , آفتاب هم طلوع كرد , اما هنوز به نماز بود , فكركرده بود اينجا كه مي آيند بايد حتما يك نشانه اي از مسلماني به ما بدهد. البته بعضي ها قرآن نشان مي دادند , بعضي ديگر عكس بارگاه ائمه را همراه مي آوردند. خلاصه جلو رفتم و گفتم , بسه شما مسلمان هم نباشيد اسير ما هستيد و ما احترام اسيران را داريم , كاري با شما نداريم . نكته اي كه مي خواستم عرض كنم اين است كه عراقيها همه به حقانيت ما پي برده بردند و مي دانستند كه مسلمان واقعي و طرف حق كدام است برادران رزمنده ما هميشه ذكر خدا و ائمه اطهار و در لحظه شهادت ذكر يا حسين (ع ) و يا زهرا(س ) بر زبانشان جاري مي شد و در مقابل دشمن , با صلابت تمام ظاهر مي شدند ولي عراقي ها را واقعا نمي شد مسلمان خطاب كرد. برخورد غيرانساني آنها با اسراي ما , نشانه هاي فساد در سنگرهاي آنهاو... اما بچه هاي رزمنده و با غيرت ما وقتي اسير مي گرفتند مثل ميهمان از آنها پذيرايي مي كردند و دائم راز ونياز و دعا و قرآن در بين رزمندگان ما رواج بود و اين بهترين مقايسه بين مسلمان و غيرمسلمان بود , تا حداقل تكليف خودمان را بهتر بدانيم . سردار حاج غلامعلي حيدري آخرين درس در عمليات والفجر 8 تعدادي از تانكهاي دشمن به خاكريز حمله كردند و قصد داشتند خاكريز را بگيرند. بچه ها محكم جلو آنها ايستادند و از همه توانشان براي اين نبرد استفاده مي كردند دشمن تانكهاي تي 72 را آورده بود . هر چه آرپي جي مي زديم فايده نداشت رفتيم جلوي خاكريز يك بريدگي داشت دشمن مي خواست از اين بريدگي وارد خط بشود , اگر تانكهاي دشمن از اين بريدگي عبور ميكردند كار بچه ها و آن خط تمام مي شد لذا تا حدودي كه زورمان رسيد جواب آنها را داديم . بچه هائي كه داشتند كار مي كردند و جلو دشمن ايستاده بودند آرپي جي مي زدند , اما فايده نداشت . تانكهاي دشمن آمدند و چسبيدند به خا كريز يكي از بچه ها كه نزديك من بود گلوله اي به سرش خورد , رفتم طرفش ديدم دارد كلمات مقدس شهادتين را مي خواند و همان دم به شهادت رسيد. در آن لحظه يك مطلبي به ذهنم رسيد وقتي كه ايشان شهادتين را خواند يادم به حديث سلسله الذهب امام رضا(ع ) افتاد , ديدم ايشان چقدر زيبا اين حديث را تفسير كردند و فرمان ولايت وارد صحنه شدند , به جنگ با متجاوزين آمدند و در موقع شهادت هم همراه با ولايت كلمه شهادتين را هم جاري كردند حديث سلسله الذهب امام اين است كه فرمودند : « كلمه لااله الا الله » مانند قلعه اي است كه هركس وارد آن شود محفوظ است اما شرطي دارد و شرط آن « ما اهل بيت عصمت هستيم » اينجا من به يقين درك كردم كه معني اين حديث شريف امام (ع ) چي هست و بچه ها در جبهه با عمل اين معني را ثابت كردند و اين درس هميشگي شيعه است . رحمت الله سميع 
|
|
|