هنوز استخوانهاي مطهر آنها در زير خروارها خروار از
خاك دشتهاي تفتيده خوزستان و قله هاي رفيع كردستان فرياد
هستي سر مي دهند; هنوز فرياد الله اكبر آنها از خاكريزهاي
دوران دفاع مقدس تا ملكوت اعلي بلند است ; هنوز زمزمه هاي
عاشقانه و عارفانه آنها از ميان سنگرهاي شهر عشق به گوش
مي رسد , هنوز ناله ها و بدنهاي تركش خورده و پاره پاره آنها از
لابلاي نيزارهاي مجنون , همسنگران خود را به كمك و ياري
مي طلبد.... اروند رود تشنه ديدار آنهاست و از دوري آنها
بي تابي مي كند... هنوز عطر خوش آنروزها به مشام مي رسد و
روح تازه اي بر كالبدمان مي دمد. هنوز پيام شهدا از شلمچه ,
هويزه , سوسنگرد و.... ما را به اتحاد , همدلي و ايستادگي در
برابر توطئه هاي دشمنان اسلام و اين مرز و بوم
فرامي خوانند....
هفته دفاع مقدس بهانه اي است براي گراميداشت ياد و
خاطره تلخ و شيرين آن روزها; آن روزهاي خون و حماسه ;
روزهاي جهاد با كفر; روزهاي غيرت و مردانگي و روزهاي
مقاومت در برابر دژخيمان بعثي .
براستي كيست كه منكر اين همه پايمردي و رشادتهاي
رزمندگان اسلام در طول 8 سال جنگ تحميلي باشد; كيست كه
اين همه جانبازي و پرپر شدن گلهاي نازنين اين آب و خاك را
به فراموشي بسپارد. آنهائيكه آنروز را به باد تمسخر گرفته و
بيهوده قلمداد مي كنند كافي است ماجرا را در موقعيت و
شرايط آن روزها جستجو كنند يا خود را به جاي رزمندگان
قرار دهند تا ببينند در آن لحظاتيكه خطر دشمن از هر سو
تماميت مملكت و انقلاب ما را تهديد و احاطه كرده بود , جز
دفاع در برابر تجاوزات و ياوه گويي هاي دشمن , چه راهي براي
هر ايراني غيرتمندي باقي مي گذارد
با قدري تامل در حوادث و وقايع منطقه در چند سال
اخير , مثل اشغال افغانستان , عراق و سقوط صدام و.... توسط
بيگانگان , اهميت و نقش مثبت نيروها و رزمندگان ايراني در
دفاع و حراست از انقلاب و كشورمان به وضوح ديده مي شود.
همچنين در اين حوادث و اتفاقات , بيش از پيش , ماهيت
تجاوزكارانه و ظالمانه استكبار جهاني و حاميانش آشكار
مي گردد.
آري ! آنروز جوانان و نوجوانان ما , خود را با انداختن به
زير تانك دشمن و انهدام آن , ما را از خطر هجوم ديگر تانكها
نجات دادند.
آن روز عربده صدام , اين يزيد وقت , بلند بود و بي پروا
قصد تصرف ايران را در ظرف چند روز بر سر داشت ; عده اي
از اربابانش نيز او را مانند سگي هار به حمله و نابودي
كشورمان , تشويق و همراهي مي كردند.... ليكن انگار صدام و
صداميان از غيرت مسلمانان ايراني هيچ خبر نداشتند و
نمي دانستند مردم ايران از ديرباز بعنوان مردماني غيرتمند ,
وطن دوست و طرفدار حق بوده و هستند.
اگر امروز استكبار جهاني و دشمنان اسلام چنين
مي پندارند كه رزمندگان جبهه با سنگرهاي آن دوران
خداحافظي نموده و در مسائل و تهديدات امروزي بي توجه و
بي تفاوت هستند بايد بدانند سخت در اشتباهند. رزمندگان ما
در جبهه ها با هيچ سنگري خداحافظي نكرده اند تا دشمنانشان
سنگرهاي دفاعي آنها را خالي ببينند; سلام رزمندگان دريا دل
ما با جبهه ها بدون خداحافظي بوده و اكنون نيز همه ي اين
شيرمردان خدا در سنگرهاي خود مهياي دفاع در مقابل هرگونه
تجاوز و تعدي دشمنان هستند.
آمريكا بايد بداند ما تجاوزات و زورگوييهاي اين كشور را
از يكصد سال گذشته تاكنون بر عليه كشورها و ملتهاي
مستضعف و مظلوم جهان از ياد نبرده ايم . بمباران اتمي
هيروشيما و ناكازاكي , كشتار مردم بي دفاع و بي گناه ويتنام ,
افغانستان , عراق و.... و همچنين حمايت همه جانبه از اسرائيل
غاصب و نامشروع , همگي سند معتبري هستند بر ادعاي ما. لذا
هيچ قلم و زبان توجيه گري نمي تواند بر اين همه ظلم و جنايات
آمريكا سرپوش بگذارد. بديهي است كه نمي توان يك روز به
بهانه از بين بردن طالبان و روز ديگر به بهانه سرنگون ساختن
صدام و يا امثال آن , جان هزاران نفر را گرفت و يا صدها هزار و
بلكه چند ميليون انسان مسلمان و حتي غيرمسلمان را از خانه
و كاشانه خود آواره ساخت . نمي توان با نام حمايت از مردم
عراق و ايجاد حكومت دموكراسي , عزيزان آنها را در زندان
« ابوغريب » به بدترين شيوه هاي تاريخي , شكنجه نمود;
شكنجه هايي كه رسانه هاي تصويري جهان حتي از نشان دادن
تصاوير آن شرم و حيا دارند....
همه اينها لكه ننگي است كه بر پيشاني آمريكا و همراهانش
نقش بسته و تا ابد در صفحه روزگار باقي خواهد ماند.
دنيا بداند ما هرگز تن به ذلت نداده و سر تسليم به دشمن
فرود نخواهيم آورد . اين درسي است كه از 1400 سال پيش , از
سرور تمام آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسين
عليه السلام آموخته ايم . تقدس دفاع ما در اين بوده كه همواره
طرفدار حق و حقيقت بوده و هستيم و اگر اينگونه مدافعه ,
مقدس است پس هنوز آماده ايم و هيچ هراسي از ياوه گوئيهاي
آمريكا و فرزند نامشروعش اسرائيل نداريم .
پرويز بهرامي

|
بازشناسي دفاع مقدس
|

نگاهي به علل و اهداف تجاوز عراق به ايران
مقدمه :
تجاوز سراسري ارتش بعث عراق از زمين و هوا و دريا به خاك مقدس
جمهوري اسلامي ايران در 31 شهريور 1359 حادثه مهمي است كه بررسي
علل , اهداف , پيامدها و ابعاد مختلف آن براي نسل حاضر و آينده تاريخ بسي
حائز اهميت است . اگر چه در علل تجاوز لزوما بايد به ريشه تاريخي
اختلافات ايران و دولت عثماني توجه داشت , اما تجاوز رژيم عراق در
مقطعي كه انقلاب اسلامي تازه به پيروزي رسيده و نهال نوپاي جمهوري
اسلامي با جانفشاني آحاد مردم و بدست امام راحل (ره ) تازه غرس شده بود
و هنوز ثبات لازم را براي حل و فصل عادي امور داخلي خود نداشت و
ارتش آن نيز از هم پاشيده و سامان نيافته بود و نيروهاي انقلابي مردمي هم
با جريانات و حوادث داخلي درگير بودند و دهها دليل تامل برانگيز ديگر ,
اين سوال را مطرح مي كند كه رژيم كافر حاكم بر عراق با اين تجاوز گسترده
چه اهدافي را دنبال مي كرد
اگر چه در اين نوشتار مجال پرداختن به اوضاع سياسي , اقتصادي و
نظامي طرفين و نحوه تجاوز و نقش پيچيده دولتها , سازمانهاي بين المللي و
بويژه قدرتهاي بزرگ مدعي حقوق بشر و استقلال ملتها و موضعگيريهاي
آنها در جنگ وجود ندارد اما بيان بخشي از آنها نكات ظريفي را در اختيار
محققان و انديشوران سياسي , نظامي و ذهن تاريخ ملت قهرمان ايران قرار
خواهد داد.
علل تجاوز سراسري ارتش عراق به خاك جمهوري اسلامي ايران
1 ـ تحريك استكبار جهاني به سركردگي آمريكا :
پيروزي انقلاب اسلامي در ايران در دو جنبه امريكا را گرفتار محاصره
غافلگيرانه كرد : اول سرنگوني رژيم شاه بعنوان حافظ منافع آنها در
خاورميانه و دوم اشغال لانه جاسوسي توسط دانشجويان مسلمان پيرو خط
امام كه امام راحل آن را انقلاب دوم و بزرگتر از انقلاب اول ناميدند كه در پي
آن تبليغات گسترده جهاني و فشارهاي سياسي عليه ايران با شكستي تلخ در
پنجم ارديبهشت 1359 در صحراي طبس و كودتاي نظامي مشهور به نوژه
آمريكا را به نتيجه نرساند و طرح حمله نظامي به ايران در دستور كار
متخصصان و كارشناسان سياسي و نظامي آمريكا قرار گرفت .
در اين ميان صدام حسين با طرح ادعاهاي واهي مبني بر حاكميت
تاريخي بر اروند رود و جزاير سه گانه و... خود را بعنوان پيشمرگ و نامزد
حمله نظامي در منطقه مطرح نمود.
2 ـ اوضاع سياسي , اقتصادي و نظامي ايران و عراق
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران ليبرالها حاكميت يافتند. اينان
در سياست خارجي بدنبال عادي سازي روابط با آمريكا و در سياست داخلي
معتقد به جذب تمام گروهها و دستجات سياسي حتي مخالفين اصل مترقي
ولايت فقيه بودند كه حلقه تكميلي آن رياست جمهوري بني صدر بود كه
دقيقا در جهت حفظ منافع آمريكا و مقابله جدي با خط امام حركت مي كرد.
از نظر اقتصادي , تعليق قراردادهاي اقتصادي ايران با كشورهاي غربي ,
فرار كارشناسان فني و مشكل ساماندهي مراكز اقتصادي و توليدي , ايجاد
تزلزل در بازارهاي نفتي , بلوكه شدن دارائيهاي ايران در بانكهاي امريكا و
تحريم اقتصادي ايران , توقف يا حركت كند چرخهاي اقتصادي , عدم پيش
بيني راه حلهاي اقتصادي متناسب با استراتژي عدم وابستگي و علاوه بر آنها
تمايل ليبرالها به برقراري رابطه با آمريكا دورنماي استقلال اقتصادي ايران
را خدشه پذير جلوه ميداد.
از نظر نظامي در سالهاي 58 و 59 اوضاع به مراتب بدتر از اوضاع
سياسي , اقتصادي بود زيرا كه خروج كارشناسان نظامي و فرار فرماندهان
ارتش به خارج از كشور , كاهش نيروهاي ارتش توسط دولت مهندس
بازرگان , لغو قراردادهاي نظامي از قبيل : خريد 6 فروند زيردريايي از آلمان و
لغو قراردادهاي نظامي آمريكا توسط دولت بازرگان منجر به كاهش توان
نظامي ايران شد كه اضافه بر آن كاهش خدمت سربازي از 24 ماه به 12 ماه ,
اعزام كادرهاي ارتش به محل سكونت و زادگاه خود توسط دولت مهندس
بازرگان , شعار انحلال ارتش از سوي ليبرالها و گروههاي مخالف , كودتاي
پادگان شهيد نوژه و فرار تعدادي از عناصر ارتشي كه اطلاعات ارزشمندي از
توان دفاعي ايران را در اختيار رژيم عراق قرار دادند زمينه هاي تجاوز ارتش
عراق به خاك جمهوري اسلامي فراهم شد.
از سوي ديگر ناسيوناليسم حاكم بر عراق , انقلاب اسلامي را تهديدي
جدي براي خود و اعراب وانمود مي كرد و با اين كار توانست در فاصله اي
كوتاه با استفاده از رقابت شرق و غرب توان نظامي خود را افزايش داده و با
شعار دفاع از منافع جهاني اعراب روابط تجاري و اقتصادي خود را با
كشورهاي منطقه گسترش دهد و تسهيلات و تجهيزات و لوازم يك حمله
تمام عيار را فراهم نمايد.
3 ـ توسعه طلبي صدام و جلب رضايت آمريكا
آرزوي رهبري جهان عرب , ديكتاتور حاكم بر عراق را براي حمله به
ايران تحريص كرد و امريكا كه در حالت خوف و رجا نسبت به صدام به سر
مي برد استراتژي حمايت پنهاني در پيش گرفت بطوريكه سخنگوي وزارت
امور خارجه آمريكا اعلام كرد « اين كشور از هيچ يك از دو كشور ايران و
عراق در منازعه موجود حمايت نمي كند » كه در مقابل , امام راحل عزيز ما
فرمود « هر چه فرياد داريد بر سر آمريكا بكشيد »
اهداف تجاوز سراسري ارتش عراق به خاك ايران
1 ـ سرنگون كردن نظام نوپاي جمهوري اسلامي ايران 2 ـ تجزيه
خوزستان 3 ـ حاكميت مطلق بر اروند رود 4 ـ تسلط بر جزاير سه گانه
ابوموسي , تنب كوچك و تنب بزرگ 5 ـ رهبري جهان عرب
شرايط آمادگي دفاعي دو كشور ايران و عراق
ارتش متجاوز عراق در شرايطي كشور ما را آماج حمله قرارداد كه 48
يگان عملياتي شامل 12 لشكر مركب از 5 لشكر پياده , 5 لشكر زرهي , 2
لشكر مكانيزه و 15 تيپ مستقل شامل 10 تيپ پياده , يك تيپ زرهي , يك
تيپ مكانيزه , 3 تيپ نيرو مخصوص , تيپ 10 گارد جمهوري و 20 تيپ
گارد مرزي را در اختيار داشت ديكتاتور بغداد از نظر تجهيزات نظامي 800
قبضه توپ , 5400 دستگاه تانك و نفربر , 400 قبضه توپ ضد هوايي , 366
فروند هواپيما و 400 فروند هلي كوپتر (بالگرد) آماده بكار داشت اما در
مقابل آن ارتش ايران از هم پاشيده بود , فرماندهان و متخصصان نظامي فرار
كرده بودند نيروهاي انقلابي مردمي از توان و تخصص استفاده از ابزار و
تجهيزات نظامي را نداشتند و بدتر از هر چيز كارشكنيهاي و مانع تراشيهاي
بني صدر خائن و ليبرالهاي حاكم بر ايران زمينه و شدت تجاوز ارتش عراق
را فراهم كرد.
واكنش دولتها و سازمانهاي بين المللي
دولتهاي منطقه خصوصا عربستان , كويت و اردن حمايت خود را از
صدام اعلام كردند , ملك حسين پادشاه وقت اردن طي تماس تلفني با صدام
حسين دستاوردهاي ارتش عراق را تبريك گفت و حمايت كامل اردن با
تمامي امكانات خود از عراق را اعلام كرد. و دولت امارات متحده ادعاي
مالكيت بر جزاير سه گانه ايران را مطرح كرد.
شوراي امنيت سازمان ملل متحد هيچگونه عكس العملي نشان نداد اما
پس از مدتي كورت والدهايم دبير كل وقت سازمان ملل متحد طي نامه اي به
شوراي امنيت نوشت : « من از گسترش اختلاف بين ايران و عراق نگران
هستم . اين امر به عقيده من يك تهديد جدي بالقوه براي صلح و امنيت بين
المللي است . »
سياست دفاعي جمهوري اسلامي ايران و سرانجام متجاوزين
حضرت امام راحل (ره ) كه از ابتدا سياست دفاع و مهار دشمن را تعقيب
مي فرمودند استراتژي نظامي جمهوري اسلامي را بر همين مبنا پايه ريزي
فرمودند.
بر همين اساس پس از بركناري بني صدر از مقام رياست جمهوري
فرماندهي كل نيروهاي مسلح و فرماندهي حضرت امام در جنگ و حذف
تفكر ليبرالها در تصميم گيري رويكردي كلاسيك به جنگ داد كه در ادامه آن
تجهيز گروههاي مردمي و تشكيل بسيج , وحدت بين ارتش و سپاه ,
خودباوري و اراده ملي منجر به تغيير فرايند دفاعي و آغاز عملياتهاي بزرگ
فرمانده كل قوا خميني روح خدا , عمليات ثامن الائمه (ع ) , طريق القدس
فتح المبين , بيت المقدس براي آزادسازي مناطق اشغال شده توسط ارتش
بعث عراق شد كه در نتيجه آن ركود و سردي حاكم بر جبهه ها در زمان بني
صدر ملعون به دفاع و نبردي جانانه مبدل شد بطوريكه محاصره آبادان
شكسته شد , بخش وسيعي از خاك جنوب كشورمان , شهرهاي خرمشهر ,
هويزه و پادگان حمير آزاد شدند و بخشهاي زيادي از تير رس دشمن خارج
گرديدند.
با آزادسازي خرمشهر چهره كريه امريكا و اذنابش از پشت پرده نمايان
شد. ژنرال هيگ وزير خارجه وقت آمريكا اعلام كرد « آمريكا در برابر هرگونه
تغيير اساسي در منطقه خليج فارس كه ناشي از جنگ ايران و عراق باشد بي
تفاوت نخواهد بود » . « اينك لحظه اقدام امريكا براي متوقف كردن جنگ
ايران و عراق و برقراري صلح در سراسر منطقه فرا رسيده است . »
دكتر عظمي الباز مشاور شخصي حسني مبارك رئيس جمهور وقت مصر
هشدار داد « اگر ايرانيها دست به يك هجوم جدي به داخل عراق بزنند بدون
شك درگيري مصر در جنگ را افزايش خواهد داد. » وليعهد اردن نيز از
آمريكا خواست تا موضع بيطرفي خود را رها كند و از عراق حمايت نمايد.
شوراي همكاري خليج فارس نيز به رياست شاهزاده فهد وليعهد وقت
عربستان در تاريخ 61,3,9 تشكيل جلسه داد و خواهان توقف جنگ شد .
دبير كل وقت سازمان كنفرانس اسلامي اعلام كرد چهل و سه كشور عضو
سازمان كنفرانس اسلامي تلاش خواهند كرد دو كشور ايران و عراق را آشتي
دهند.
شوراي امنيت سازمان ملل متحد نيز قطعنامه هاي متعددي از جمله
479 , 514 و 522 را صادر نمود و خواستار توقف جنگ شد كه عمده اين
قطعنامه ناعادلانه بود.
در مقابل تحركات ناعادلانه و جانبدارانه كشورها و سازمانهاي مذكور
جمهوري اسلامي استراتژي دفاعي خود را برمبناي تثبيت مواضع دفاعي و
فعال كردن محافل سياسي در جهت تصميم گيري عادلانه و جدي در حل
مناقشه به مرحله اجرا درآورد. به همين منظور در برخي از خطوط دفاعي
عبور از مرزها تصرف مناطق استراتژيك دشمن را هدف قرار داد و
عملياتهاي رمضان , ثارالله , قدس , عاشورا , والفجر , كربلا , فتح , نصر و ظفر
را طراحي و اجرا نمود.
دشمن زبون و شكست خورده به جنگ شهرها و حمله به كشتيهاي
تجاري و نفتكش و تاسيسات نفتي متوسل شد كه منجر به صدور قطعنامه
540 شوراي امنيت گرديد و جمهوري اسلامي نيز سياست مقابله به مثل را
اعلام نمود. حملات شيميايي و استفاده وسيع از سلاحهاي كشتار جمعي
توسط ارتش عراق منجر به صدور قعطنامه هاي ديگري نظير قطعنامه هاي
552 , 598 , 612 و 620 توسط شوراي امنيت شد .
نتيجه گيري :
استراتژي جمهوري اسلامي در جنگ مبتني بر تجاوز يا توسعه طلبي و
كشور گشايي نبود بلكه استراتژي ايران مبتني بر دفاع و مهار دشمن بود ,
بنابراين جمهوري اسلامي پس از دفاع جانانه و دفع تجاوز دشمن و
بازپس گيري مناطق اشغالي , سياست مهار دشمن را در پيش گرفت لكن
استكبار جهاني كه تاب تحمل پيروزي تمام عيار اسلام در منطقه استراتژيك
خاورميانه را نداشت بدنبال بهانه جويي براي محكوميت ايران در مجامع
جهاني بعنوان كشوري جنگ طلب بود و رژيم بعث عراق نيز ضمن استفاده
از سلاحهاي شيميايي بطور گسترده و وسيع در جنگ تهديد به استفاده از
سلاحهاي ميكروبي و بيولوژيك و حتي هسته اي در جنگ شهرها نمود كه
طبع و خوي ديكتاتور حاكم بر عراق با پشتوانه جهاني ثابت كرده بود كه
اينگونه اقدامات از وي بعيد نيست لذا جمهوري اسلامي در اوج پيروزي و
اقتدار به منظور حفظ جان انسانها و برقراري صلح و امنيت منطقه اي و بين
المللي و جلوگيري از يك فاجعه بين المللي قطعنامه 598 سازمان ملل متحد
را در تاريخ 67,4,26 را در حالي پذيرفت كه بسياري از خواستهاي بحق
كشور ما در آن گنجانده شده بود و لذا استراتژي پيروزي خون بر شمشير بار
ديگر نمايان شد و پيروزي حق بر باطل و ايمان بر كفر محقق گرديد. ياد و نام
امام راحل , شهدا , جانبازان , ايثارگران و خانواده معظم آنان گرامي
باشد.
سرگرد پاسدار محمد حسين محمودآبادي
از لشكر 17 پياده علي ابن ابيطالب (ع )

مشق عشق
افلاكي خاكي
|

شهيد سرلشكر عباس بابايي
اين آب تبرك است
ستوان حسن دوشن
در پاتكي كه عراق به منظور پس گرفتن جزاير مجنون انجام داد , بابايي
شيميايي شد و سر او پر شده بود از تاولهاي ريزي كه خارش
داشت .
تاولها در اثر خاراندن مي تركيدند و اين مساله موجب ناراحتي او
مي شد. به او اصرار كردم تا به بيمارستان برود; ولي مي گفت كه در شرايط
فعلي اگر به بيمارستان بروم مرا بستري مي كنند. او پيوسته نگران وضعيت
جنگ بود.
در همان روزها , يك روز كه به طرف بيرون جزيره مجنون در حركت
بوديم , به بركه آبي كه پر از نيزار بود رسيديم . عباس لحظه اي ايستاد و به
جريان آب دقت كرد. سپس با حالتي خاص روي به من كرد و گفت :
حسن ! مي داني اين آب كدام آب است
گفتم :
خب , آبي مثل همه آبها.
عباس گفت :
اگر دقت كني امام حسين (ع ) و حضرت ابوالفضل (ع ) در كربلا دستشان را
به همين آب زدند. اين آب تبرك است .
سپس پياده شد و شروع كرد با آن آب سرش را شست و شو دادن . او
معتقد بود كه تاولهاي سرش مداوا خواهد شد. چند روز از اين ماجرا
نگذشته بود , كه تمام تاولهاي سر او مداوا شد.
لباس ساده
تيمسار خلبان عباس حزين
از زمان دانشجويي نوع لباس پوشيدن عباس , كه هميشه ساده و بي
پيرايه بود , براي من شگفتي داشت و همواره در جست وجوي پاسخي
مناسب براي آن بودم .
روزي به همراه عباس در جلو گردان پروازي قدم مي زديم . پس از
صحبتهاي زيادي كه داشتيم در مورد فلسفه پوشيدن لباس ساده و بي
پيرايه اش از او سئوال كردم . او در حالي كه صميمانه دستش را روي شانه ام
گذاشته بود گفت :
هيچ دلم نمي خواست راجع به اين قضيه صحبت كنم ; ولي چون اصرار
داري تا بداني , برايت مي گويم .
پس از مكثي كوتاه گفت :
انسان بايد غرور و منيتهاي خود را از ميان بردارد و نفسش را تنبيه كند واز
هر چيزي كه او را به رفاه و آسايش مضر مي كشاند و عادت مي دهد پرهيز
كند , تا نفس او تزكيه و پاك شود. ما نبايد فراموش كنيم كه هر چه در اين دنيا
به انسان سخت بگذرد در آن دنيا راحت تر است . ديگر اينكه تزكيه وسركوبي
هواي نفس موجب خواهد شد تا انسان براي كارهاي سخت تر و بالاتر
آمادگي پيدا كند.
لباسهاي شسته شده
سرهنگ خليل صراف
زماني كه در قرارگاه رعد بوديم , گاهي بچه ها هنگام رفتن به حمام
لباسهاي چرك خود را كنار حمام مي گذاشتند تا بعدا آنها را بشويند. بارها
پيش آمده بود كه وقتي براي شستن لباسهايشان رفته بودند , آنها را شسته
وپهن شده مي يافتند وبا تعجب از اينكه چه كسي اين كار را انجام داده , در
شگفت مي ماندند.
سرانجام يك روز اين معما حل شد و شخصي خبر آورد كه آن كس كه به
دنبالش بوديد , كسي جز تيمسار بابايي , فرمانده قرارگاه , نيست .
از آن پس بچه ها از بيم آنكه مبادا زحمت شستن لباسهايشان بر دوش
جناب بابايي بيفتد , يا آنها را پنهان مي كردند ويا زود مي شستند و ديگر لباس
چرك در حمام وجود نداشت .

|
بودجه ما متناسب با نياز و اهميت كارمان نيست
|

گفت و گو با سردار سرتيپ پاسدار ميرفيصل باقرزاده
رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس
گفت و گو از : حسين زكريائي
اشاره : سردار سرتيپ پاسدار « ميرفيصل باقرزاده » ; نام آشناي بسيجيان
گمنام و خانواده هاي چشم انتظار مفقودين جنگ , پيش از اين فرماندهي
كميته جستجوي مفقودين ستاد كل نيروهاي مسلح را بر عهده داشت واز
ارديبهشت ماه امسال با حكم مقام معظم رهبري به رياست بنياد حفظ آثار و
نشر ارزشهاي دفاع مقدس منصوب گرديد.
در آستاته هفته دفاع مقدس فرصت را غنيمت شمرده وبا ايشان گفت و
گويي را ترتيب داديم و ايشان با آن روحيه بسيجي كه سرلوحه كارش است و
با حضورش در بنياد اين روحيه را در بدنه كاري بنياد حاكم كرده است , به
تك تك سئوالات ما پاسخ گفت .
ضمن آرزوي توفيق روزافزون براي ايشان و همه مسئولين بسيجي
ماحصل اين گفت و گوي دو ساعته را از نظر مبارك شما بزرگواران
مي گذرانيم .
از زمان مهندس چمران كه رياست بنياد را به عهده داشتند تا زمان سردار افشار بحث
پيرامون ساخت و احداث موزه ملي دفاع مقدس مطرح بود و اكنون نيز جز طرح هاي ملي
دفاع مقدس مطرح است و بعضا خود اين بزرگواران مطرح مي كردند كه احداث موزه دفاع
مقدس جز اولويت هاي كاري ماست ولي عملا هيچ گونه اقدامي جز تهيه زمين در ضلع جنوبي
حرم مطهر حضرت امام (ره ) صورت نگرفته است , شما بعنوان رياست جديد بنياد چه
برنامه هايي را براي تسريع احداث اين موزه تدارك ديده ايد
بسم الله الرحمن الرحيم ـ با تشكر از جنابعالي و روزنامه وزين جمهوري
اسلامي . كار ساخت موزه دفاع مقدس همانطور كه مي دانيد از زمان آقاي
مهندس چمران پي ريزي شد و مطالعات بسيار وسيع و جامعي پيرامون
ويژگي هايي كه موزه دفاع مقدس بايد داشته باشد صورت گرفت كه ما حصل
اين مطالعات بصورت طرحي در زمان سردار افشار به استحضار فرماندهي
معظم كل قوا رسيد و بنابراين بود كه ما در جوار مرقد مطهر حضرت امام
(رضوان الله تعالي عليه ) موزه را بر پا كنيم . البته در مورد زمين موزه بحث ها
و گزينه هاي ديگري در چهار ـ پنج نقطه از تهران مطرح بود كه در همان زمان
اولويت اول با زمين هاي عباس آباد تهران كه در ضلع شمالي مصلي تهران
است , بود و اين اولويت همواره مطرح است . منتهي در زمان شهرداري سابق
موانعي براي تحقق اين هدف مهم و ارزشي وجود داشت . با توجه به اينكه
زمين هاي عباس آباد برابر سياستگذاري شوراي شهر , الزاما براي طرح هاي
فرهنگي و فضاي سبز اختصاص پيدا كرده , با بررسي مجددي كه صورت
گرفته ترجيح داده شد كه موزه براي ارائه خدمات فرهنگي در اين محل
ساخته و نهايتا تجهيز شود. خوشبختانه با مساعدت شهرداري و شوراي
شهر تهران مقدمات احداث يك موزه بزرگ و آبرومندانه در محل زمين هاي
مركزي عباس آباد به وجود آمده و اميدواريم كه باهمت برادران شهرداري
تهران و مساعدت ساير سازمانهاي زيربط بتوانيم ساخت اين موزه را هر چه
زودتر شروع كنيم , البته زمين هاي جوار مرقد حضرت امام (ره ) هم براي
طراحي عمليات هاي بزرگ دفاع مقدس در نظر گرفته شده كه انشاالله آن هم
عندالزوم مورد بهره برداري قرار خواهد گرفت .
ما چند موزه ديگر هم در استانها داريم از جمله موزه خرمشهر و موزه كرمان كه
شنيده ايم نام موزه از روي آنها برداشته شده و نام مراكز فرهنگي بر روي آنها نهاده شده است ,
در صورت امكان در اين مورد توضيحاتي بفرمائيد.
بله ! برابر اوامر فرماندهي معظم كل قوا ما يك موزه بيشتر نخواهيم
داشت و فرمودند كه اين موزه بزرگ و آبرومند باشد ولي در استانها تحت
عنوان مركز فرهنگي دفاع مقدس شناخته مي شوند و تحت اين عنوان هم
فعاليت خواهند كرد.
بفرمائيد بودجه بنياد از چه مركزي تامين مي شود و آيا كفاف طرح ها و برنامه هاي شما
را مي كند يا خير
ابعاد ماموريت بنياد كه بصورت كلي تحت عنوان حفظ آثار و نشر
ارزشهاي دفاع مقدس قلمداد شده , بسيار متنوع و گسترده است و از نظر
سرزميني كل كشور تحت پوشش ماموريت بنياد است و حتي ما در بخش
بين الملل هم به هر حال دستي داريم و عندالزوم طرح هايي را با كمك
وابستگان فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در خارج از كشور مورد اجرا
مي گذاريم . قهرا توقع و انتظاري كه عامه مردم اعم از فرماندهان عالي رتبه
جنگ و نيروهاي مسلح , مسئولين تراز اول كشور اعم از حوزه كشوري و
لشكري تا پايگاههاي بسيج در دور افتاده ترين نقاط , خانواده معظم شهدا و
ايثارگران و هر ايراني كه به هر حال حب وطن دارد و دلش براي انقلاب و
اسلام مي تپد , از بنياد حفظ آثار دارند اين است كه اين بنياد در ماموريت
خودش خوب عمل كند و بتواند خوب از آن دستاورد 8 سال دفاع مقدس
پاسداري نموده و نشر بدهد البته مركز هدايت و سياستگذاري و هماهنگي و
حمايت , بنياد است ولي در اجرا اين كار به همه آحاد ملت برمي گردد.
همانطور كه دفاع مقدس يك امر همگاني بوده است , دفاع از ارزشهاي دفاع
مقدس هم همگاني است . مع هذا بودجه اي كه براي اين كار اختصاص پيدا
كرده متاسفانه متناسب با نياز و اهميت كار نيست بعنوان مثال براي اينكه
شفاف تر مطلب را خدمت همه عزيزان بگويم يك مقايسه اي
مي كنم .
ببينيد! كل بودجه بنياد يك چيزي حدودا دو ميليارد و هفتصد و
خورده اي ميليون تومان است . كه يك ميليارد تومان از اين مبلغ بايد صرف
بودجه هاي عمراني شود كه شامل سه هزار ياد اماني است كه در مناطق
عملياتي بايد ثبت شود و بصورت نمادين در بيايد. همچنين بايد به مركز
فرهنگي كه ما در استانها داريم كمك شود. احداث بناي مراقد شهداي گمنام
دفاع مقدس است كه تاكنون توانستيم در 260 نقطه از كشور شهداي گمنام
را به خاك بسپاريم كه بنياد بايد اينها را ساماندهي كند و از نظر ساخت و
ساز مساعدت كند. در اين مورد هم البته كار اصلي را بايد مردم انجام دهند
ولي بنياد يك سري مساعدتهايي دارد تا يادمانهايي در سطح شهرها اعم از
جنگي و غير جنگي ايجاد شود.
مجموعه اين كارها نشان دهنده اهميت , تنوع و گستردگي كار بنياد است
از طرفي ما در عرصه ادبيات , انتشارات مطبوعات و تحقيقات فعاليت
داريم , در عرصه هنر اعم از فيلم , تاتر , هنرهاي تجسمي و همچنين در حوزه
رايانه , سايت جهاني دفاع مقدس كه بايد به زودي افتتاح شود و شعباتي كه
در سطح استانهاي كشور احداث كرديم كه بايد به همه آنها پرداخته شود و
كليه كارهاي سخت افزاري كه به هر حال مطرح است , اعم از وضعيت پرسنل
و حقوق و دستمزدها و همچنين در بحث تبليغات كه تمامي مناسبتهايي را
كه در طول سال داريم و متعدد هم است و به نوعي مرتبط با بحث دفاع
مقدس است , نشان دهنده اين مطلب است كه اين بودجه خواه ناخواه كفايت
نمي كند البته ما بعضا از مساعدت و كمك هاي جانبي بعضي از نهادها در
طرح هايي كه بصورت مشاركتي انجام مي شود بهره مند مي شويم اما عموما
اينها در بحث هاي تبليغي و مناسبتي است كه آنها به كمك بنياد مي آيند. حال
در بحث مقايسه , بودجه يكساله بنياد يعني دو ميليارد و هفتصد را حساب
كنيد با سه شب مراسمي كه وزارت ارشاد براي تاتر فجر برقرار مي كند كه
حدودا رقمي است در حدود چهار ميليارد تومان . خب ! اين نشان دهنده يك
اختلاف فاحشي است در بين مسائلي كه مرتبط با دفاع مقدس است با ديگر
كارها. و اين در حالي است كه همه هويت ملت ما با اين موضوع پيوند
خورده است . ولي به ساير برنامه هايي كه در سطح كشور وجود دارد اهميت و
بودجه بيشتري اختصاص مي دهند. الان من دقيق نمي دانم ولي آن چيزي كه
من شنيدم بودجه وزارت ارشاد چيزي در حدود سيصد ميليارد تومان است .
خب ! اهل فن مقايسه كنند : اين در مقابل آن كار و آن بودجه , واقعا چقدر به
موضوع دفاع مقدس توجه شده است .
در بين صحبت هايتان بحث سايت دفاع مقدس را مطرح فرموديد , تا جائيكه اطلاع داريم
قرار بود اين سايت از سالهاي گذشته , راه اندازي شود ولي تاكنون هيچ اقدامي صورت نگرفت ,
بفرمائيد علت اين تاخير چه بوده است
انتقاد شما كاملا وارد است ولي علت , يك سري موانع داخلي بود , از
جمله در بخش نرم افزاري و مطالعات , كه دوستان در حال تهيه طرح جامعي
بودند و از طرفي از نظر سخت افزاري هم مشكلاتي داشتيم و بايد يك سري
هماهنگي ها انجام مي شد كه اميدواريم به زودي همه اينها در كنار هم قرار
گيرد تا انشاالله اين آرزوي ديرينه بچه هاي حزب اللهي كه دوست دارند يك
سايت قوي و جامعي داشته باشيم را بتوانيم برآورده كنيم .
به نظر شما چرا بعضي از روزنامه ها بصورت متداول به امر دفاع مقدس نمي پردازند و يا
صفحاتي را د رهفته به اين بحث اختصاص نمي دهند
موضوع شهيد و دفاع مقدس يك امر همگاني است و هركسي بايد وظيفه
خودش بداند كه به اين موضوع بپردازد , من قبل از اينكه به بحث كميت
تعداد روزنامه هايي كه به اين مقوله مي پردازند , بپردازم معتقدم ما بايد بيشتر
روي بحث هايي كيفي صفحات تمركز كنيم , الان اين صفحات تقريبا يك
حالت , كليشه اي و تكراري به خود گرفته , به اين صورت كه به يك سري
خاطرات اختصاص پيدا كرده كه البته خوب است چون خاطره هم جاذبه
دارد و هم بايد به آن پرداخته شود. ولي به بحث هاي تحليلي بايد بيشتر
اهميت داده شود با توجه به اينكه ذهن كنجكاو و هوشيار جوانان ما طالب
مطالب جديد است .
خود بنياد يك كار نويني را اخيرا شروع كرده بود كه بصورت يك ماهنامه
تحت عنوان « فرهنگ پايداري » چاپ مي شد تا وقتي كه بنده آمدم در
خدمت دوستان , احساس كردم كه اين هم آنچنان وافي به مقصود نيست و از
دوستان خواستم كه اين ماهنامه تبديل شود به فصل نامه تا يك مقدار كيفيت
و محتواي كار بالا برود ضمن اينكه ما نبايد كار تكراري و موازي انجام
دهيم , چون اگر چيزي در اين عرصه وجود داشته باشد كه واقعا دارد پاسخ
مي دهد و ديگر نيازي نيست كه ما يك كار تكراري و موازي انجام دهيم , بهتر
است كارنويي عرضه كنيم كه البته جهت گيري بر اين است كه اين فصل نامه
را به يك شكلي دربياوريم كه بتواند رافع و جواب گوي محققين و
پژوهشگران و علاقمنداني باشد كه قصد دارند در عرصه دفاع مقدس كارهاي
مبنايي انجام دهند.
من به سهم خودم از تلاشهاي روزنامه هايي كه به اين مسئله پرداخته اند
از جمله روزنامه جمهوري اسلامي و همكارانتان در صفحه جبهه و جنگ
كه همت داشتيد و اين چراغ را روشن نگه داشتيد تشكر مي كنم .
به نظر شما چه چيزي سبب مي شود كساني كه در زمينه دفاع مقدس قلم مي زنند به سمت
نوگرايي نروند و بيشتر از كليشه پيروي نمايند و در قلم و نوع گرافيك صفحات دفاع مقدس
تغيير ايجاد نكنندآيا فكر نمي كنيد در اين زمينه انگيزه ندارند و شايد با حمايت بنياد اين مسئله
روند تعالي به خود بگيرد
معاونت ادبيات و انتشارات ما كه يك وظيفه مهمي را در عرصه مطبوعات
و انتشارات برعهده گرفته , سياست اساسي اش همين حمايت است . يعني
خودش في الواقع دست به توليد و انتشار نمي زند و نقش اصلي اش حمايت
است و دارد انجام مي دهد.
بله ! بعضا در ويژه نامه هايي كه مطبوعات چاپ مي كنند احتياج است از
همه فنون هنري و جاذبه هايي كه در امر گرافيك و غيره و ذالك وجود دارد
استفاده كنند كه ما مخاطبينمان را بتوانيم جذب كنيم ولي اين همه ماجرا
نيست . به هرحال بنياد در حد خودش آمادگي دارد كه كمك كند , همين الان
هم اعلام آمادگي مي كنيم كه ما از هر نشريه اي كه بتواند يك كار قابل قبولي
ارائه نمايد حمايت مي كنيم و در يك فرايند تعاملي اين محصول را عرضه
مي كنيم ولي دغدغه هاي ما بيشتر اين است كه برويم اين گنج عظيم را كه به
تعبير مقام معظم رهبري در مورد جنگ اشاره فرمودند استخراج كرده و آن
چيزهاي اصيل و ناب را به مخاطبيني كه هنوز تشنه اند عرضه كنيم . الان
جوانان لبناني هم از ما تقاضاي محصولات فرهنگي دفاع مقدس مي كنند ,
عكس شهيد همت , خرازي و ديگر بزرگان دفاع مقدس را از ما مي خواهند و
طبيعي است كه ماهنوز كار زيادي برعهده داريم و مطبوعات ما حتي در
بخش انگليسي زبان هم بايد كاركنند. چند وقت پيش من يكي از نشرياتي كه
مركز فرهنگي ايران در ازبكستان منتشر كرد را ديدم كه خيلي خوب به مقوله
دفاع مقدس پرداخت و اين نشانه اين است كه مخاطبيني حتي در خارج از
كشور وجود دارند كه مايلند از اين مطالب اطلاع پيدا كنند.
ظاهرا دوستان اهل قلم و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس از روند برگزاري جشنواره
نويسندگان و خبرنگاران مطبوعاتي دفاع مقدس در سالهاي گذشته راضي نبودند. آيا شما
براي جشنواره امسال كه در هفته دفاع مقدس برگزار خواهد شد تمهيدات جديدي
انديشيده ايد يا خير
بنده برادراني را كه قبلا در اين زمينه تلاش داشتند را نقد نمي كنم چرا كه
آن بزرگواران براي برپايي اين قضيه و پايه گذاري آن زحمات زيادي را
متحمل شدند و قطعا اين كار هم مثل كارهاي ديگر بشر توام با نقص است
ولي مهم اين است كه اين كار رو به كمال برود و ما زمين خوردنها در مسير را
به معناي شكست ندانيم . ممكن است ما در جاهايي نتوانسته باشيم خوب
عمل كنيم ولي به منزله اين نيست كه كار رو به رشد نيست .

مجموعه بچه هايي كه در عرصه مطبوعات و بحث خبر دفاع مقدس كار
مي كنند اگر كارهايشان را در كنار كارهاي سالهاي اول پس از جنگ بگذاريم
شاهد يك رشد كيفي در آن خواهيم بود و اين نشان مي دهد كه كل جريان رو
به رشد است .
و اما در مورد جشنواره . كاري كه ما توانستيم بكنيم , اين است كه يك
تحول مديريتي به وجود آورديم و يكي از زبده ترين مسئولين بنياد حفظ آثار
در يكي از استانهاي كشور , يعني برادر حسام كه در همدان مسئوليت داشتند
و به اعتراف همه دوستان فرد موفقي بودند را براي معاونت ادبيات انتخاب
كرديم . كه الحمدلله ايشان در اين زمينه اهل فن و صاحب نظر است و
تاليفاتي در زمينه دفاع مقدس دارد و از برادران پاسدار و جانباز ما هم
هست . الان ايشان مسئول اين كار شدند و با نگاه بسيار موشكافانه , دقيق و
همه جانبه اي كه نسبت به مسائل تا الان داشتند بنا دارند كه يك تحولي در
اين زمينه ايجاد كنند , منتهي اين تحولات دفعي نخواهد بود بلكه تدريجي
است و انشاالله اميدواريم كه در جشنواره امسال بتوانيم بخشي از آن
خواسته هاي عزيزان را برآورده كنيم .
بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس براي ماندگار كردن كليات مباحث هشت سال
دفاع مقدس چه برنامه هايي را پيش رو دارد
تلاشهايي كه تاكنون در عرصه دفاع مقدس صورت گرفت , همانطور كه
عرض كردم در شاخه ها و رشته هاي بسيار مختلفي چون مهندسي , هنر ,
ادبيات و تحقيقات در شكل هاي مختلف عرضه شده , اما ما احساس كرديم
پس از اين مرحله و اين دوراني كه به هر حال متصل بود به دفاع مقدس ,
يعني دوراني كه هنوز فرماندهان جنگ , رزمندگان و ايثارگران در قيد حيات
هستند , زماني فرا مي رسد كه اين نسل در بين ما نيستند لذا ما بايد مدافعاني
را براي ترويج فرهنگ دفاع مقدس براي آيندگان داشته باشيم كه اين دغدغه
را با پيشنهادي تحت عنوان تاسيس دانشگاه علوم و معارف دفاع مقدس به
استحضار سردار رياست محترم ستاد كل رسانديم و ايشان از اين طرح
استقبال فرمودند و قرار شد ما در تقدم يك , فعلا پژوهشكده علوم و معارف
دفاع مقدس را با هدف تربيت انسانهايي كه بتوانند فرهنگ دفاع مقدس را در
رشته هاي تخصصي مختلف ترويج كنند تاسيس كنيم كه در حال حاضر در
مراحل ابتدايي تدوين اساسنامه و تهيه بخشهاي مقدماتي آن مثل مكان و
ساير موارد هستيم كه اميدواريم يكي از باقيات الصالحات باشد , چرا كه با
اجراي اين طرح در آينده هر آن كسي كه در هر جاي كشور و حتي خارج از
كشور مايل است در امر دفاع مقدس يك كار تحقيقي و علمي داشته باشد
مي تواند بيايد و از اين دانشگاه خواه بصورت دانشجو و خواه بصورت
محقق استفاده كند.
آيا مراحل تكميل , تاسيس و همچنين اداره اين پژوهشكده و دانشگاه زيرنظر بنياد حفظ
آثار انجام خواهد شد
بله !
يعني در نظر نداريد اين رشته بعنوان يك رشته تخصصي در دل وزارت
علوم جاي بگيرد
چرا! طرح ما اين است كه اين دانشگاه انشاالله تا حد دكترا در چندين
رشته اي كه فعلا بصورت كلي پيش بيني شده , تاسيس شود و دانشجويان را
در تقدم يك از خانواده بزرگ نيروهاي مسلح و پس از آن از طريق آزمون
سراسري از بين آحاد جوانان كشور انتخاب نمايد و بتواند اهدافي كه در اين
رابطه مطرح است را دنبال كند , با توجه به اينكه در حال حاضر خلا وجود
دارد و هيچ سازمان و دانشگاهي به امر دفاع مقدس بصورت اختصاصي
نمي پردازد و فقط در حد دو يا سه واحد در دانشگاه علوم نظامي و دانشگاه
دافوس و امثالهم به آن پرداخته مي شود كه آن وافي به مقصود نيست .
در مورد كادر علمي آن چه تصميمي اتخاذ مي شود
كادر علمي اش را مي شود از نيروهاي مسلح و از بدنه وزارت علوم انتخاب
كرد.
از جمله كارهاي ماندگاري كه جز برنامه هاي بنياد هم هست , تهيه و تدوين دايره المعارف
دفاع مقدس است كه ظاهرا مقام معظم رهبري هم روي اين قضيه تاكيد فرمودند , تا اين لحظه
بحث دايره المعارف دفاع مقدس چقدر پيش رفته و اولين جلدش كي منتشر خواهد شد
مقام معظم رهبري در ابعاد مختلف دغدغه ها , نگراني ها و درخواستهاي
خودشان را بيان فرمودند. ايشان هم در مورد دايره المعارف سفارش فرمودند
هم در مورد تدوين تاريخ جامع دفاع مقدس و هم در مورد موزه دفاع مقدس
و هم در مورد آثار هنري برجسته و رمانهاي جذاب و در همه اين زمينه ها بنا
به مورد در سنوات گذاشته اشارات و تاكيداتي داشتند از جمله در اوايل
امسال , در مورد تدوين تاريخ جامع دفاع مقدس سفارش كردند.
در مورد كار دايره المعارف بايد بگويم , اين كار فعلا در معاونت تحقيقات
بنياد با مسئوليت برادر عزيزمان سردار دكتر لاريجاني شروع شده و ما در
صدد هستيم افراد صاحب نظر را در اين رابطه جذب كنيم تا به صورت
گروهي بتوانند انشاالله اين كار را به اتمام برسانند.
تا الان جلد اول آن آماده شده و در مراحل نهايي پالايش و حك و
اصلاح است تا انشاالله در شوراي عالي سياستگذاري دايره المعارف كه زير
نظر سردار رياست محترم ستاد كل نيروهاي مسلح تشكيل مي شود , بازبيني
شود و ما اين مجلد را كه مشتمل است بر الف تا ت در اولين فرصت منتشر
كنيم ولي زمان دقيق آن كه مربوط به بحث فني يعني زينك و چاپ و امثالهم
است را نمي دانم و نمي توانم تاريخ دقيق آن را مشخص كنم ولي بخش اول
تمام شده و اخيرا بخش دوم را شروع كرديم و مداخل آن مورد تصويب قرار
گرفته است .
از مباحث ديگري كه گاها در جمع هاي ادبي بخصوص نويسندگان فرهنگ
پايداري محبت به ميان مي آيد رد كتب دفاع مقدس از مجموعه كارشناسان
معاونت ادبيات بنياد است , يعني شنيده شده كه متاسفانه افرادي كه بعنوان
كارشناس در بنياد كتاب را قبل از انتشار مورد بحث و بررسي قرار مي دهند
صرف نظر از قوت و كيفيت قلم نويسنده و كتاب , سليقه اي و رابطه اي عمل
مي كنند , بعنوان مثال بنده كتابي را ديدم كه توسط كارشناسان بنياد در سال
1380 رد شد ولي انتشارات ديگري آن را چاپ كرد و همين كتاب در يكي از
كنگره هاي مهم فرهنگ دفاع مقدس بعنوان كتاب برتر برگزيده شد , آيا اين
روند منفي و متاسفانه آزار دهنده ادامه پيدا خواهد كرد
من قبلا هم اين اعتراض و انتقاد را شنيدم ولي در مورد گذشته نمي توانم
قضاوت قطعي داشته باشم ولي مشابه اين اعتراضي كه حضرتعالي اشاره
فرموديد را من در چند مقطع شنيدم كه از بعضي از نويسندگان راضي نبودند.
البته خب در بحث قلم و هنر ما به تعداد نفوس يعني نفسهاي مان نظر داريم
ولي يك اصول ثابت و مشتركي بايد حاكم باشد كه يك اثر ادبي در يك حد
معين و استاندارد بررسي شود كه اگر به اين استاندارد رسيد از آن عدول
نشود البته ضعف آثار هنري هم مشهود بوده است . يعني بعضي از اين آثار
ادبي كه عرضه شد , به اعتقاد بسياري صاحب نظران كه واقعا منصف هستند
و من با آن صحبت كردم دقيقا اشاره مي كردند كه اين نگاه به دفاع مقدس يا
شخصيت هايي كه مرتبط با دفاع مقدس بودند , حتي در مورد زندگينامه
بعضي از شهدا , كار آنقدر ضعيف بوده كه احساس مي كردند اگر اين كتاب
بخواهد چاپ شود اساعه ادب به ساحت شهداست لذا با اين دغدغه
برادران ما بعضي از آثار را به خاطر اينكه تقويت و رفع اشكال شود عودت
دادند ولي قطعا ممكن است در مواردي اعمال سليقه هايي صورت گرفته
باشد كه الان من در مقام رد و اثبات آن نيستم ولي مي توانم اين اطمينان را به
نويسندگان عزيز بدهم كه چنانچه مورد مشخصي وجود داشته , مانند : اعمال
سليقه شخصي يا اعمال رابطه اي مي توانند از طريق دفتر بنياد منعكس كنند تا
بنده رسيدگي كنم تا انشاالله موضوع حل و فصل شود.
از جمله برنامه هاي بسيار خوبي كه در سالهاي اخير انجام مي گيرد , بحث
راهيان نور و اعزام جوانان و نوجوانان از جمله دانشجويان به مناطق عملياتي
جنوب و غرب كشور جهت بازديد از اين مناطق جنگي است . در اين زمينه بخصوص در مورد
راويان , بنياد حفظ آثار چه اقداماتي را صورت داده است
اصل راهيان نور يك حركت خودجوش مردمي است كه چندين سال به
حمدالله در مناطق عملياتي با استقبال بسيار خوب جوانها شكل گرفته كه
البته اينجا وزارت ارشاد كم لطفي مي كند و سازمان ايرانگردي و جهانگردي
سفرهايي را كه در ايام نوروز به سوي مناطق عملياتي صورت مي گيرد را كمتر
مورد توجه و حمايت و حتي تبليغ قرار داده و كمتر آن را حتي به عنوان يك
كار حداقل ايرانگردي هم حساب كرده , ولي من اين برنامه با عظمت كه
اوجش تقريبا يكماه يعني حدودا از نيمه اسفند تا نيمه فروردين است را
تشبيه كردم به حركت مسلمانان در انجام حج كه در طول سال يكبار در يك
نقطه اي از زمين ; در سرزمين وحي انجام مي شود و در آنجا ما شاهد هستيم
كه از سراسر عالم مي آيند و اين عمل واجب را انجام مي دهند و از ايران
حدود يكصد هزار نفر هر ساله عازم سرزمين وحي مي شوند و ما براي اين
قضيه يك سازمان مستقلي بنام حج و زيارت داريم كه در طول سال
برنامه ريزي مي كند ولي ما تاكنون براي راهيان نور نتوانستيم آن ساز و
كارهاي لازم را ايجاد كنيم و بصورت خيلي تعجيلي قبل از عيد و ايام سال
نو , بعضي از نهادها بسيج مي شوند تا اين كار محقق شود در حالي كه نياز
است در طول سال به آن پرداخته شود كه اخيرا كارهاي خوبي را در سطح
سپاه ما شاهد بوديم و برادران ما در سپاه كارهايي را انجام دادند , ضمن
اينكه ما در بنياد يك ستادي داريم بنام ستاد راهيان نور كه هماهنگي هاي لازم
را به عمل مي آورد و سياستگذاري و عندالزوم حمايت مي كند تا اين كار
تحقق پيدا كند.
در بخش دوم بايد عرض كنم اين برنامه دقيقا مانند مراسم حج يك
احكام , يك آداب و يك اسراري دارد كه از همين جا پيشنهاد مي كنم
روزنامه جمهوري اسلامي در مورد اين ماجرا هم قلم بزند و يك مقدار
شناخت مردم را در اين بخش بالا ببرد تا هدف از اين سفرها كه به مناطق
عملياتي جنوب و غرب مي شود مشخص گردد. البته مناطق غرب و شمال
غرب كم رونق هستند كه ما بايد انشاالله تلاش كنيم در ايام تابستان كه هوا
در آن مناطق مساعدتر است , اردوهاي تابستاني دانش آموزي را به آن سمت
سوق دهيم .
در مورد راويان , نفس كار اين است كه بنا داريم اطلاعات مربوط به
جنگ را سينه به سينه به نسلهاي آينده منتقل كنيم و اين مستلزم اين است كه
نسل جوان نسبت به حوادث گذشته آگاه شود و ما فقط نمي توانيم همه
مطالب را از طريق فيلم , ديسكت , سي دي و يا نوار منتقل كنيم بلكه بايد از
طريق برنامه هاي ديداري و شنيداري مستقيم عمل كنيم و اطلاعات را انتقال
دهيم . الان وقتي روحانيت معظم از كربلا صحبت مي كنند , تاريخ و حوادث
كربلا در ذهن مردم مجسم مي شود در حاليكه هيچكدام از اين بزرگواران در
كربلا نبودند.
لذا راوي اگر راوي مستعد , صاحب ذوق صاحب دانش و اطلاعات
كافي باشد قطعا كارش براي انتقال اين اطلاعات موثر خواهد
بود.
صرف نظر از بعضي از انحرافات و تحريفاتي كه در تاريخ دفاع مقدس
صورت گرفته مانند تحريف واقعه عاشورا , ولي تلاش مي شود كه اين كار
سازماندهي و مرتب شود و افراد با مجوز اقدام به روايتگري كنند.
در حال حاضر چندين تشكل دارند كار مي كنند و ما اميدواريم اينها
بتوانند به آن هدفي كه تعيين شده دست پيدا كنند. ولي بنده در صدد هستم
يك طرح نويني را با ورود به بنياد مورد اجرا بگذارم كه اين طرح براي اولين
بار در سطح رسانه ها بيان مي شود و فكر مي كنم مقداري از خلاهاي فرهنگي
مرتبط با بحث و دفاع مقدس را در سطح مدارس و دبيرستانها برطرف كند.
تا الان راويان در سطح دانشجويان بودند ولي فكر مي كنم اين مقطع از سن
دير است و ما بايد زودتر دست بكار شويم يعني من معتقدم بچه هاي ما از
دوره راهنمايي و حتي دبستان در حد پنجم دبستان مي توانند با يك سلسله
آموزشهايي كه به آنها داده مي شود هر كدام يك راوي و كارشناس يكي از
عملياتهاي دفاع مقدس باشند در حقيقت ما مي خواهيم كارشناس تربيت
كنيم تا هر محصل بتواند حداقل يك ربع ساعت در مراسم عمومي و مراسم
مدارس , راجع به يكي از عملياتهاي دفاع مقدس صحبت كند و شهداي آن
عمليات را معرفي كند و از طرف ديگر از زمين آن منطقه عملياتي آگاهي پيدا
كند يعني با اردوهايي كه ما براي آنها برقرار مي كنيم بتوانند در آن مناطق
عملياتي حضور پيدا كرده و با گستره , تركيب و استعداد عمليات آشنا شوند
و در طول سال با وسايل كمك آموزشي تغذيه شوند و به تدريج دايره
اطلاعات آنها نسبت به دفاع مقدس افزايش پيدا كرده و كيفي تر شود و در
سطوح بالاتر بتوانند صاحب نظر , صاحب راي و صاحب ايده باشند و به
عنوان يك راوي موفق در هر مجمعي بتوانند روايتگر حوادث هشت سال
دفاع مقدس باشند.
بعنوان آخرين سوال بفرمائيد , طرح يادمان فانوس دريايي كه قرار است در
خليج فارس محل سقوط هواپيماي مسافربري كه توسط ناو وينسن آمريكا
مورد هدف قرار گرفت كي احداث خواهد شد
سوال خوبي را مطرح فرموديد. همانطور كه در جريان هستيد ما اين طرح
راتحت عهوان فانوس دريايي يا بزرگترين يادمان استكبارستيزي در خليج
فارس خدمت رياست محترم جمهور تقديم كرديم و ايشان دستور فرمودند
كه وزارت ارشاد اين كار را با كمك دستگاههاي ديگر پيگري كند و ما
منتظريم تا ببينيم وزارت ارشاد چه اقداماتي را به عمل خواهد آورد.

مشق عشق
مردي كه او را نشناختيم
|

سپهبد محمدولي قرني
توصيه براي دل نبستن به دنيا
هميشه توصيه شهيد قرني به ما دل نبستن به دنيا بود
مي گفت اين خودكار كه در دست من است اين لباس كه تن من
است , من صاحب واقعي آنها نيستم وقتي بميرم همه اينها به
ناچار از من جدا مي شوند چند متر كرباس آن هم براي پوشيدن
عورت به ما مي پوشانند.
زندگي شخصي
ما چون محافظ ايشان بوديم منزل ايشان مي رفتيم . منزلي
داشت كه آدم خجالت مي كشد , باور كنيد زندگي من خيلي بهتر
از تيمسار بود خيلي ساده , واقعا داخل خانه شهيد سپهبد قرني
چيزي كه در خورتوجه باشد , نبود. و وقتي من و دوستانم
وضعيت ايشانر ا مي ديديم كه وضع ما خيلي از او بهتر بود
خجالت مي كشيديم كه بگوييم ما نياز داريم .
ايشان خيلي بزرگوار بودند وقتي جلوي ما چايي
مي گذاشت تا ما لب به چاي نمي زديم ايشان چاي نمي خورد.
چند دقيقه قبل از شهادت
چند دقيقه قبل از شهادت من كه در منزل و در حياط
نزديك ايشان بودم يادآوري كردم كه چند جوان از داخل هتل
مواظب منزل هستند از طبقه دوم كه كاملا بر منزل شهيد مسلط
بودند. مي گفت عزيز من اينها دو تا دانشجو هستند ظاهرشان را
نگاه كن . اينها آدمهاي خوبي هستند گفتم تيمسار اينها ورود و
خروج ما را يادداشت مي كنند. تيمسار مي گفت پسرم دلم
مي خواهد بدوني كه روز اول كه سنگ و سرب را به معدن
مي برند اگر قطعه اي از آن به نام من باشد و بايد به من اصابت
كند تو اگر بخواهي سپر بلاي من بشوي نمي تواني اين
صحبت ها درست ده دقيقه قبل از شهادت ايشان بود. بعد از
اين صحبت قوري چاي را كه حاج خانم توي راهرو آورده
بودند ايشان گرفتند و آوردند , در آن موقع دو نفر كارگر هم
بودند كه نرده ها را سمباده مي زدند من به آن ها گفته بودم كه
بدون اطلاع من درمنزل را باز نكنيد در همان لحظات بود يك
نفر از دو كارگري كه بتونه درست مي كرد دويد و در را باز كرد
من همينطور كه به آن كارگر اعتراض داشتم خود را جلوي در
رساندم كه فرد مهاجم يوزي را زير گلوي من گذاشت و كلت
من را از من گرفت خشابش را يك طرف پرت كرد من را داخل
كوچه انداخت و اطراف من را به رگبار بست كه من اشهد خود
را گفتم وديدم كه صداي دو سه گلوله آمد.
يك كارگر بنا داخل كوچه تيرآهني حدود دو متري روي
دوشش بود و ماتش زده بود اگر آن تيرآهن را مي انداخت آنها
نمي توانستند فرار كنند او كاملا مبهوت بود و خشكش زده بود
آن ها خيلي سريع فرار كردند درحالي كه اسلحه من هم از من
دور بود من سريع تيمسار را بغل زدم و داخل ماشين گذاشتم و
به طرف بيمارستان رفتيم متاسفانه من را از بيمارستان بيرون
انداختند من به ستاد تلفن زدم و تا 9 شب انجا بودم از كيهان و
روزنامه هاي ديگر آمدند اما دست من از چاره كوتاه بود
بستگان تيمسار و مسئولين ارتش اقدامات خود را انجام دادند
كه متاسفانه موثر واقع نشد و ايشان به لقااله
پيوست .
« روحش شاد »

|
سقا
|

به ياد جانباز شهيد صمد احمدي
بعد از اتمام دوره آموزش نظامي پادگان عازم جبهه هاي
نبرد حق عليه باطل شده و در تقسيم بندي نيروها به گردان
رزمي انصار المومنين لشكر 27 محمد رسول الله (ص ) انتقال
يافتيم . اما هنوز با وضعيت گروه بندي و فرماندهان خود آشنا
نبوده و بيكار و سرگردان مانده بوديم لذا براي سرگرمي و رفع
بيكاري شروع به بازي فوتبال كرديم . چند دقيقه از بازي
نگذشته بود كه ناگهان به طور اتفاقي توپ فوتبال به كلمن آب
كه در گوشه زمين بود برخورد و چون در آن محكم بسته نشده
بود آب داخل كلمن به زمين ريخت و به خاطر اين كه بازي گرم
شده بود ما چندان توجهي به اين امر نكرده و به بازي خود
ادامه داديم . (يكي از بازيكناني كه در تيم ما بازي مي كرد
دانشجوي بسيجي برادر صمد احدي بود كه از مدتها پيش با
همديگر دوست و آشنا بوديم . او چند ماه بود كه براي بار دوم و
پس از اندكي بهبودي در مجروحيتش از شهرستان ساوه به
جبهه ها آمده و در گردان ديگري فعاليت مي كرد و از بخت
خوب من آن روز موفق به ديدار آقا صمد شده و براي بازي
فوتبال به زمين دعوتش كرده بودم ) در پايان بازي چون هوا
خيلي گرم بود و بچه ها هم تشنه بودند همگي به سراغ كلمن آب
رفتيم , با كمال تعجب ديديم كه آب كمي در آن باقيمانده است .
متاسفانه بابت آشاميدن آب باقيمانده , بين بچه ها اختلاف افتاد
و حتي كار به نزاع هم كشيده شد.
در اين حين برادر جانباز صمد احدي با مشاهده اين
وضعيت بسيار ناراحت شد و با چشماني اشكبار كه حكايت از
تاسف عميق او از اين روحيه و نزاع برادران تازه رزمنده بود ,
بدون اينكه كسي متوجه شود كلمن آب را برداشت و به همراه
چند قمقمه رفت تا از چشمه اي كه در حدود يك كيلومتر با ما
فاصله داشت آب خنك و گوارايي بياورد. بعد از مدتي ديديم
كه ايشان با كلمن و 7 عدد قمقمه پر از آب برگشت و به هر نفر
ما قمقمه اي داد و كلمن را در وسط زمين فوتبال گذاشت . ما با
خجالت و شرمساري آب را خورديم اما آقا صمد خودش هيچ
آبي نخورد. با تعجب پرسيدم : برادر عزيز! خودت زحمت
كشيدي و آب آوردي پس چرا از آن نمي خوري او سرش را
پايين انداخت و جواب نداد و باز هم من اصرار كردم در جوابم
گفت : برادران من امروز روزه مستحبي گرفته ام و در مقابل از
خداوند متعال خواسته ام كه در جواب روزه شهادت را نصيبم
گرداند , ولي حالا از خداوند مي خواهم كه فرهنگ و مرام از
خودگذشتگي و ايثارگري را به من بياموزد و كمي از معرفت
حضرت ابوالفضل العباس (ع ) را به من ياد دهد كه آن حضرت
با اين كه شديدا تشنه بودند و رود فرات هم در مقابلش بود ولي
به احترام امام حسين (ع ) و بچه هايش كه همگي تشنه بودند
هيچ آب نخورد و به خاطر اين كه مشك آب را به خيمه ها
برساند دو دستي به مشك چسبيد و در مقابل دشمنانش دست
به شمشير نبرده و از خودش دفاعي نكرد و در اين راه دستانش
قطع شد و به مقام رفيع جانبازي نائل گشت .
برادران , من اين آب را نمي خورم ولي در عوضش از خدا
مي خواهم كه شربت شهادت را به من بنوشاند. و سپس او
شروع كرد به نصيحت نمودن و از بهشت و نهرهاي آن تعريف
كرد كه نهرهايي از زير درختانش جاري است كه آب گوارا به
شيريني عسل دارند و در ادامه گفت : برادران عزيز , من دوست
دارم كه از آن آبها بنوشم نه از اين آب فاني و بي مزه دنيوي . اي
رزمندگان دلاور آيا نمي خواهيد از آب كوثر برايتان تعريف كنم
كه ساقي آن مولايم علي (ع ) است و با شروع به تعريف از آن
نمود و از ايثار و فداكاريهاي رزمندگان خط مقدم و از شهيدان
و از ياري رساندن به محرومين توسط حضرت علي (ع ) در دل
شبها و ... و در آخر صحبتهايش اين شعر را با لحن سوزناكي
خواند :
بارالها من نمي خواهم كه در بستر بميرم
ياريم كن تا به راهت در دل سنگر بميرم
دوست دارم همچون باران بر تنم خمپاره بارد
پيكرم گردد جدا , مانند گل پر پر بميرم
دست دارم تشنه لب مانم هنگام شهادت
جرعه اي نوشم ز دست ساقي كوثر بميرم
دوست دارم چهره مهدي زهرا ببينم
با تبسم بر رخ آن حجت اكبر بميرم
و ما چنان غرق در خجالت و شرمساري و گريه بوديم كه
متوجه رفتن آن شهيد نشديم .
من ديگر او را نديدم تا اين كه سالها بعد وقتي كه به زيارت
مزار شهدا رفته بودم با حالت فاتحه خواني از سر قبور مطهر
شهدا عبور مي كردم و تصاوير آن عزيزان سفر كرده را نگاه
مي كردم كه ناگهان , چشمانم بر روي يك عكس خيره ماند.
خدايا اين عكس خيلي برايم آشناست . نوشته هاي روي سنگ
قبر را كه خواندم , ديدم بله او همان جانباز عزيز « صمد احدي »
است كه بر اثر شدت يافتن جراحات شيميايي اش به فيض
شهادت رسيده و به آرزويش نائل گشته است .
رفتم ظرف آبي را پر كرده و به همراه قطرات اشك چشمانم
شروع به شستن مزارش نمودم و از درگاه خداوند بخشنده و
مهربان خواستم كه مرا نيز در جهان آخرت همنشين اين
شهيدان عزيز و يا لااقل خادم و غلام آن ايثارگران از جان
گذشته محشور سازد. پس از مدتي درد و دل كردن و شفاعت
خواستن از آن جانباز شهيد , برخاستم تا مزار پاكش را ترك
كنم , دلم رضا نمي داد , براي خداحافظي هم كه شده رويم را به
طرف مزارش نموده و عكس او و سنگ قبرش را سير نگاه
كردم . مشاهده نمودم كه شعر آشنايي بر سنگ قبرش حكاكي
شده است , بله بنا بر وصيت نامه او در سنگ مزارش اين شعر
معروف و آشنا نوشته شده كه :
بارالها من نمي خواهم كه در بستر بميرم
ياريم كن تا به راهت در دل سنگر بميرم
دوست دارم همچون باران بر تنم خمپاره بارد
پيكرم گردد جدا , مانند گل پر پر بميرم
دست دارم تشنه لب مانم هنگام شهادت
جرعه اي نوشم ز دست ساقي كوثر بميرم
دوست دارم چهره مهدي زهرا ببينم
با تبسم بر رخ آن حجت اكبر بميرم
روحش شاد و يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.
انشاالله
محمد زارع تيموري

|
پايان فراق , آغاز رهايي
|

نزديك يك ماه بود كه از مبادله ي اسرا مي گذشت و هر روز تعداد يكهزار
نفر و حتي بعضي از روزها دو هزار نفر از اسراي ايراني و عراقي در مرز
خسروي مبادله مي شدند . ما را هم از اول شهريور 69 براي مبادله به
بيمارستان تموز نيروي هوايي عراق واقع در شهر بغداد انتقال داده بودند و
پس از بيست روز جدايي از دوستان آزاده اردوگاه تكريت 11 و انتظار براي
آزادي از بند دژخيمان بعثي واقعا كلافه شده بوديم . گفته بودند كه معلولان
جنگي از طريق هوايي مبادله مي شوند , اما مي ديديم از بچه هاي سالم
اردوگاه هم براي مبادله عقب افتاده بوديم .
ساعت 12 شب چهارشنبه 21 شهريور سال 69 بود , من و چند نفر از
بچه ها دور هم نشسته بوديم كه در اتاق باز شد. تصور كرديم كه مي خواهند
آمار بگيرند , اما گفتند : لباسهاي خود را بپوشيد و بيرون بياييد. پس از آن كه
آماده شديم , ما را سوار ميني بوس كرده و از بيمارستان تموز به اردوگاه 13
رماديه نزد بچه هاي ديگر بردند.
راستي شب عجب عطر دلپذيري دارد و قدم زدن چه با صفاست , هنوز
هم يادم نرفته است آن شب پس از سالها توانسته بوديم خود را به بيرون از
آسايشگاه آورده و براي سوار شدن به ميني بوس قدم بزنيم . از رماديه
همگي مان را به سمت بغداد حركت دادند.
ساعت 8 صبح روز بعد در فرودگاه بغداد از ميني بوسها پياده شديم و ما
را به محلي بردند كه نيروهاي صليب سرخ در آن مستقر بودند.
پس از تحويل كارت صليب ثبت نام , ما را به دو گروه 105 نفري تقسيم
كردند. گروه اول هداياي خود را كه يك جلد قرآن مجيد بود گرفتند و سوار
هواپيما شده و حركت كردند. در اين فاصله بچه هاي گروه ما دور افراد صليب
را گرفته و از آنها اطلاعات كسب مي كردند. در همين حين ناگهان متوجه يك
هواپيما 725 ايراني شديم كه در گوشه فرودگاه توقف كرده بود با خود فكر
كرديم كه شايد ما را با اين هواپيما به ايران مي فرستند , اما بعدا فهميديم كه
اين , همان هواپيمايي است كه توسط منافقين ربوده شده است .
در اين گيرودار , پرچم هاي سه رنگ را كه خودمان با پارچه هاي اضافي
در بيمارستان دوخته بوديم را درآورديم و به سينه چسبانديم . بر خود
مي باليديم , سربازان و افسران عراقي با ديدن پرچم هاي سه رنگ ايران
متعجب و حتي خشمگين شده بودند , اما ديگر چه مي توانستند بگويند با
سربلندي سوار هواپيما شديم . در اين هنگام ناگهان به ياد اولين روزهاي
اسارت افتادم . به ياد روزهايي كه با مجروحيت شديد به همراه دوست
شهيدم غلامرضا سعيدي در منطقه افتاده بوديم و از تشنگي رمق نداشتيم ,
به ياد شهادت او و ديگر همرزمان شهيدم و چشمهايي كه به دور دست خيره
بود و بعد بي اختيار ياد بچه هاي ديگر در خاطرم زنده شد.
كجاييد اي شهيدان خدايي بلاجويان دشت كربلايي
كجاييد اي سبك بالان عاشق پرنده تر ز مرغان هوايي
انتظار به سر رسيده بود ساعت نزديك 10 صبح هواپيما از فرودگاه بلند
شد. شور و شوق عجيبي داشتيم صداي صلوات در فضاي هواپيما
مي پيچيد. اما هر بار كه به امام فكر مي كرديم , نمي توانستيم فراق او را در
ذهن خود بگنجانيم . ساعتي بعد به خاك ايران رسيديم و از بالا , مشغول
تماشاي مناظر زيباي كشورمان شديم .
ساعت 12 روز بيست و دوم شهريور بود كه به فرودگاه مهرآباد رسيديم
و در آنجا با استقبال پرشور مردم مواجه شديم . گروه موزيك نيز هيجان
خاصي به مراسم بخشيده بود و همه ما از آن همه ابراز احساسات ذوق زده
شده بوديم . به محض آن كه از هواپيما پياده شديم , دو ركعت نماز شكر در
باند فرودگاه به جا آورديم و سپس ما را به طرف سالني راهنمايي كردند.
بعد از آن كه اسامي ما را نوشتند. من با همكاري برادران گروه استقبال به
پشت ميكروفون رفته و پس از چند كلمه اي عرض تشكر , اشعاري را كه
همزمان با ارتحال امام در اردوگاه سروده بودم براي حاضرين خواندم .
آن روز بچه ها در فراق رهبرشان خون گريستند.
ث اسماعيل يكتايي لنگرودي

|
روايت اسارت
|

فيلتر سيگار
بعثيها كه كاري نداشتند جز زدن ما , نمي دانم چرا بعضي
وقتها دنبال بهانه هم مي گشتند تا ما را بزنند. آن شب كه شايد
چيزي از نيمه نگذشته بود , وحشيانه و با چهره هايي افروخته
ريختند در آسايشگاه و سريع براي آمار به خطمان كردند.
بهانه شان اين بود : چرا يك فيلتر سيگار در جوي آب افتاده
است ! ما كه مي دانستيم اين بهانه اي بيش نيست , خود را براي
نبشي ها و كابلها آماده كرديم !
برادر آزاده علي حيدر خليلي
المنت
من در اردوگاه رمادي در آسايشگاه 16 بودم . مكان
آسايشگاه 16 به گونه اي بود كه ما مي توانستيم مخفيانه تئاتر و
مراسمي را كه مي خواستيم , برگزار كنيم . در آسايشگاه , ما يك
« المنت » هم داشتيم . البته المنت آسايشگاههاي ديگر لو رفته
بود و سربازاني كه توانسته بودند آنها را از چنگ آزاده ها
دربياورند , مرخصي گرفته , تشويق مي شدند.
آن روز يكشنبه بود. ما داشتيم صبحانه مي خورديم و يك
سطل بزرگ آب هم براي درست كردن چايي روي المنت
گذاشته بوديم . سربازي به نام « صباح » ناگهان وارد آسايشگاه
شد و چشمش خورد به سطل آب داغ . ارشد آسايشگاه را صدا
كرد , كمي از آن آب داغ را به صورتش پاشيد و خواست كه
المنت را تحويل بدهد. ارشد , طفره رفت . سرباز شروع كرد به
زدن ارشد و بعد گفت : « به شير مادرت قسم بخور كه المنت
نداري ! » او و تعداد ديگري از بچه ها قسم خوردند. منتهي
عده اي به شير آب و تعدادي هم به شير خشك !
آن سرباز با عصبانيت از آسايشگاه خارج شد و نتوانست
برگه مرخصي تشويقي را از جيب آزادگان بيرون بكشد!
برادر آزاده غلامرضا عابديني
ظاهرسازي
شش ماه از اسارتم گذشته بود كه تغيير كمي در رفتار
عراقيها مشخص شد. يك روز , يك دست لباس به ما دادند و
بعد مجبورمان كردند كه به نظافت آسايشگاهها , دستشوييها
و... مشغول شويم . خيلي زود فهميديم كه اين ظاهرسازيها
براي ورود هيئت صليب سرخ است .
روز قبل از بازديد هيئت , فرمانده اردوگاه اخطار داده بود
كه كسي نبايد از وضعيت اردوگاه حرفي بزند. ما با اينكه
مي دانستيم سرپيچي از اين دستور چه عواقبي دارد , دل را به
دريا زديم و با ماموران صليب صحبت كرديم . خوبي كار در اين
بود كه هنگام صحبت با آنها هيچ فرد عراقي حق نداشت اطراف
ماموران باشد.
برادر آزاده تويلي رشتاك
ما و شمالله
محرم سال 69 عزاداري كرديم . سربازان كه نمي توانستند
ما را كنترل كنند , به فرمانده اردوگاه خبر دادند. او گفته بود كه
اسامي عزاداران را يادداشت كنند.
فرداي آن روز ما را بردند به اتاق نگهباني . آنها گفتند : « ما و
شما مسلمان هستيم . ما كه آزاد هستيم , عزاداري نمي كينم . اما
شما كه دربند هستيد , عزاداري مي كنيد »
بچه ها جواب دادند : « جسم ما در اسارت است , روح ما
اسير نيست . ما تا پاي جان از مكتب امام حسين (ع ) دفاع
مي كنيم . »
البته آنها چندان اهل بحث نبودند و وقتي قافيه علمشان
تنگ مي آمد , با همان زبان هميشگي خود صحبت مي كردند.
شما كه مي دانيد زبان هميشگي آنها چه بود مگر نه !
برادر آزاده حجت الله آبكش ـ ايلام

مشق عشق
|

علمدار
سردار سرلشگر پاسدار حاج حسين خرازي
چون سرو
در عمليات « بدر » باقايق به طرف منطقه جلو حركت كرديم . حاج حسين
هم با مسئول اطلاعات در قايق پشت سر ما حركت كردند. منطقه زير آتش
دشمن بود. ناگهان هلي كوپترهاي عراقي آمدند و آبراه را زير آتش راكت هاي
خود گرفتند.
خيلي وحشتناك بود. بوي دود و آتش و انفجار همه جا را گرفته بود. ما
همه از ترس كف قايق ها دراز كشيده بوديم و هر لحظه منتظر بوديم قايق با
يك راكت منهدم شود.
در همان حال حاج حسين با همان ابهت خاص خود تنها دستش را در
جيبش كرده بود , همينطور روي لبه قايق نشسته بود و اصلا تكان نمي خورد.
با ديدن حال و هواي او خود را جمع و جور كرديم .
بعد از عمليات هم آمد توي موقعيت ائمه , گردانهايي كه آنجا بودند
جمع كردند. حسين آقا براي شروع جلسه , خودش قرآن خواند و بعد ما را
براي آماده شدن جهت ادامه عمليات بدر توجيه كرد.
ازدواج بسيجي
حساسيت زيادي روي مصرف بيت المال داشت . سهم حسين حداقل
لباسي كه يك رزمنده در جبهه از تداركات دريافت مي كرد , بود.
در نگهداري كفش و لباس خود با دقت عمل مي كرد.
در مسافرت و ماموريتها خرجهاي بين راه را از حقوق مختصر خود
پرداخت مي كرد . تا قبل از ازدواج حقوق او 2200 تومان بود .
بسياري از افرادي كه خارج از جبهه فعاليت داشتند باور نمي كردند كه
حقوق فرمانده لشگر از حقوق يك كارگر ساده كمتر است .
در زمان ازدواج هيچ پس انداز و ذخيره مالي نداشت .
بسيجي بسيجي ازدواج كرد.
همچون حمزه (ع )
گردان موسي بن جعفر(ع ) آماده عبور از اروند بود. بيش از چند دقيقه به
شروع عمليات باقي نبود. در ميان تاريكي نخلها , چهره هاي نوراني
بسيجيها , قوت قلبي براي همه بود. انفجار خمپاره اي در كنار اسكله نهري كه
قايق هاي ما را به اروند مي رسانيد بچه ها را نيم خيز كرد. يك يك بچه هاي
گردان را كنترل كرديم , هيچ چيز كم و كسر نداشتند و فرمان سوار شدن به
قايقها رسيد. نيروها خوشحال و خندان و ذكر حق گويان اسلحه ها را در ميان
دستان خود فشردند. ناگهان از آخر ستون سروكله فرمانده لشگر آشكار شد.
گردان صلواتي از درون دل فرستاد. حسين آمد , باشكوه و با وقار يك يك
نيروها را برانداز كرد. همه خود را جمع وجور كردند. صلابت حسين ديدني
بود. ما هم دوست داشتيم فرمانده اي كه مي خواهد ما را به مقابله دشمن
بفرستد خودش چون حمزه سيدالشهدا باشد.
حسين كلاه خود را از سر برداشت . با همان كلاه پشمي راه افتاد ميان
گردان و شروع كرد به صدقه جمع كردن . بچه ها اگر پولي در جيب داشتند
براي سلامتي امام زمان (عج ) صدقه مي دادند. حسين با كلاه خود همچنان در
ميان بچه ها صدقه جمع مي كرد. دسته اول به طرف قايق عاشورا حركت
كرد...
راوي : سيد جعفر شهيدي

|
جوان و سلحشور
|

پاي صحبت هاي سرلشكر پاسدار غلامعلي رشيد; جانشين رئيس ستاد
كل نيروهاي مسلح در خصوص سردار شهيد حسن باقري
يكي از ويژگيهاي عصر انقلاب اسلامي و عصر رهبري امام
خميني (س ) , شكستن اين باور غلط تاريخي است كه مسن
بودن دليل بر رتبه عقلي و علمي و عملي فرد است . اقدام
تاريخي حضرت ختمي مرتبت (ص ) در گماردن اسامه بن زيد
بفرماندهي سپاه اسلام و تعيين حضرت علي (ع ) در جواني
برابر نص الهي به جانشيني خود نيز شاهد گويايي بر نادرستي
اين باور است . براي مثال , ما شاهد وجود چهره هايي جوان
خصوصا در عرصه هاي دفاعي امنيتي مي باشيم كه در قامت
يك قهرمان ملي درخشيدند , در حالي كه اغلب حدود 30 سال
سن داشتند. شهيد حسن باقري (غلامحسين افشردي ) يكي از
همين جوانان و در عين حال يكي از ستاره هاي درخشان
ميدانهاي جنگ و عرصه هاي امنيتي و اطلاعاتي و دفاعي ايران
اسلامي بود.
خداوند بزرگ به ايران اسلامي الطاف خفيه اي نموده است
كه همواره در طول تاريخ اسلامي ايران اين چهره هاي درخشان
را كه صاحب روحيه تحول و انقلاب , در عرصه هاي مختلف
علوم بوده اند , بخود ديده است . چرا بايد تعجب
كنيم
چهره سهروردي فيلسوف بزرگ شرق و عالم اسلام , اين
ايراني صاحب حكمت اشراق , در نظر بزرگان عالم , به
جاذبه هاي جواني آراسته مي باشد و در عنفوان شباب ميان او
و طرح هاي دور و درازش جدايي افكند و سهروردي سي وشش
سال بيشتر عمر نكرد.
ابن سينا نيز فيلسوف بزرگ ديگري است كه بيشترين آثار او
در سن جواني ظهور كرد. ملاصدرا نيز در جواني تحول بزرگي
در فلسفه و فهم متون ديني و قرآن ايجاد كرد.
حتي بزرگاني چون شهيد مطهري و چهره ديگري همچون
دكتر شريعتي درجوان تحول آفرين بوده اند. و از همه مهمتر
حضرت امام خميني (س ) بودند كه اعجوبه قرن بود و در
جواني آثارو كتاب هايي را خلق كردند و نوشتند كه حتي پيران
دهر بعضا مي خواندند و كمتر قدرت درك آنرا داشتند.
در دوران پيروزي انقلاب اسلامي , آن امام عظيم الشان كه
در آستانه 80 سالگي بودند , اعتماد بي نظيري به جوانان
داشتند و به جواناني مسئوليت دادند كه 60 سال با او فاصله
سني داشتند.
بنابراين وقتي كه امام خميني (س ) , جواني 27 ساله بنام
محسن رضايي را بفرماندهي سپاه يكصدهزار نفري خود
منصوب كرد و اين فرمانده جوان با 10 سال تجربه قبل و بعد از
انقلاب , سپاه را در اندك زماني با درايت و تدبير و شجاعت
آنچنان فرماندهي كرد و رشد و توسعه داد كه قدرت دفاعي
جديدي را در عرصه انقلاب اسلامي به ظهور رساند و دشمن
را كه ژنرال هاي مسن و كاركشته فراواني داشت , بارها درهم
كوبيد , نبايد تعجب كنيم .
در بين سپاه فرماندهان برجسته اي درخشيدند كه تماما زير
30 سال سن داشتند و يكي از اين چهره هاي درخشان و
صاحب فهم و انديشه دفاعي سردار شهيد حسن باقري بود.
چرا برخي از دوستان تعجب مي كنند و از عنوان سرداران و
اميران جوان و يا ژنرال هاي جوان برآشفته مي شوند. حقيقت
اين است كه جرئت سنت شكني و ايجاد تحول و ابتكار و
خلاقيت و دورريختن تفكر وارداتي آمريكايي در جنگ , در
مقطع و دوره اي ظهور كرد كه صحنه جنگ در اختيار اين
فرماندهان جوان (خواه سپاهي و خواه ارتشي ) بود.
شهيد صياد نيز يك افسر جوان بود و در سي و شش
سالگي بر نيروي زميني فرماندهي كرد و اميرحسني سعدي نيز
بهنگام جنگ در سمت فرماندهي لشكر يك افسر جوان بود.
الگويي كه اين فرماندهان جوان ارائه كردند پس از
ناكامي هاي قبلي بود. چرا اين حقيقت را ميخواهيم انكار كنيم .
همانطور كه خود ارتش نيز اعتقاد دارد , اوج پيروزي هاي
رزمندگان اسلام با روي كارآمدن فرماندهان جوان و انقلابي در
راس سپاه و يگان هاي ارتش از سال دوم جنگ محقق شد.
شهيد حسن باقري يكي از همين فرماندهان جوان پرورش
يافته در مكتب امام خميني (س ) بود و شايستگي هاي اخلاقي
بي نظير و انديشه دفاعي والايي داشت كه در حيات كوتاه
پربركتش در دفاع مقدس منشا تحولات بزرگي در سازمان رزم
سپاه و ايجاد و تعميق و توسعه اطلاعات و تحقيقات رزمي
سپاه بود.
حضرت امام راحل (س ) وقتيكه فرماندهان بعد از پيروزي
درعمليات طريق القدس بدليل برخي از مشكلات و ميزان
صدمات وارده به نيروهاي خودي مي خواستند از مسئوليت
سرباز زنند و بعنوان رزمنده و تك ور در عمليات هاي بعدي
مشاركت كنند , فرمودند : « اسامي همه شماها در لوح محفوظ
خداوند از ازل ثبت شده است و خدا را سپاس گذار باشيد كه
بدست شما كفار و ظالمين و دشمنان اسلام منكوب مي شوند » .
شهيد حسن باقري نيز به پيمان خويش در اطاعت از
ولي امر خود با خون پاك خويش وفا كرد و در ايفاي نقش
تاريخي خود برابر لوح محفوظ الهي موفق عمل كرد و به عنوان
يك نظريه پرداز و تئوريسين بزرگ نظامي ظهور كرد. در آستانه
فتح خرمشهر و عمليات بزرگ بيت المقدس هستيم . فتح
خرمشهر در روند تحولات جنگ تحميلي بعنوان نماد و مظهر
مقاومت سرسختانه ملت ايران و پيروزي بر دشمن متجاوز
عراق بود. خرمشهر با مقاومت به آزادي رسيد و به يك حماسه
تبديل شد و جايگاه رفيعي در جنگ و در تاريخ ملت ايران پيدا
كرد و به يك پديده فرازماني و فرامكاني تبديل شد. ما براساس
الگوي مقاومت در خرمشهر جنگ جديدي را با دشمن
پي ريزي كرديم و براساس اين مقاومت و اعتماد به نفس
حاصل از آن در عرصه هاي سياسي اجتماعي و امنيتي عمل
كرديم و رزمندگان شجاع ما با مقاومت در خرمشهر جنگ
تحميلي را به شكست تحميلي براي دشمن تبديل كردند.
فتح خرمشهر بيانگر يك تفكر , دكترين و استراتژي جديد
نظامي بود و بيانگر يك روش جديد در مديريت كشور (در
عرضه دفاعي ـ امنيتي ) بود كه بايد آنرا شناخت و مي توان از آن
بعنوان يك الگوي موفق در حل معضلات اساسي كشور
مخصوصا در بحران ها بهره برداري كرد.
بعد از پيروزي در عمليات مشترك ثامن الائمه كه منجر به
شكست نيروهاي متجاوز عراقي در شرق كارون و شكسته
شدن محاصره آبادان شد , بمنظور آزادسازي مناطق اشغال
شده در خوزستان كه بيش از يكسال از حضور واستقرار دشمن
در آن مناطق مي گذشت , سه عمليات آفندي در سه منطقه ديگر
درنظر گرفته شد كه به نام طرح هاي كربلا معروف شدند. در
مورد تقدم و تاخر اجراي هركدام از اين عمليات ها پس از
طرح ريزي , بحث و گفتگوي فراواني صورت مي گرفت .
نقش شهيد باقري در طرح ريزي عمليات بيت المقدس :
شهيد حسن باقري كه يكسال تمام روي زمين و دشمن كار
و تلاش فراواني كرده بود و اساسا بنيانگذار اطلاعات رزمي
سپاه بود و بخوبي زمين و دشمن را در ابعاد مختلف
مي شناخت , يكي از بهترين نظريه دهندگان و طراحان
عمليات ها بود و از سال دوم جنگ نيز در هر يك از سه عمليات
قبلي (ثامن الائمه ـ طريق القدس ـ فتح المبين ) شخصا
مسئوليت فرماندهي در قرارگاههاي مشترك را برعهده داشت .
وي در عمليات فتح المبين بعنوان فرمانده قرارگاه نصر از سوي
سپاه , بيشترين سهم را در تصرف اهداف مهم و استراتژيك
منطقه و پيشروي و كوبيدن و انهدام دشمن و تصرف زمين در
كل جغرافياي منطقه غرب كرخه برعهده داشت .
سردار رضايي فرمانده كل سابق سپاه بارها اين را در
خاطرات و كلاس هاي درس تجزيه و تحليل جنگ گفته است :
« شهيد حسن باقري را كه يكي از سه عضو اصلي گروه
طرح ريزي سپاه بود , به دليل شناخت و تسلط بر زمين و دشمن
قبل از عمليات فتح المبين به سراغ منطقه عملياتي بيت المقدس
در حاشيه شرق كارون فرستادم و با توجه به مباحث قبلي
بهنگام مقدمات طرح ريزي , به او دستور دادم مسئله عبور از
رودخانه كارون را باهدف رسيدن و تصرف جاده اهوازـ
خرمشهر عميقا بررسي كند و متكي بر اطلاعات شهيد حسن
باقري از زمين و نحوه استقرار دشمن بين رودخانه و جاده , اين
راه كار را تنظيم كند » .
بهرحال شهيد حسن باقري اقدام به اينكار مي كند و با
توجه به اينكه قبلا بحثي در اين زمينه صورت گرفته بود و
شهيد حسن باقري بهمراه اينجانب بررسي هايي انجام داده
بود , كاملا آمادگي تعقيب مسئله را در ابعاد وسيع تر داشت ـ
مسئله قبلي اين بود كه عده اي از فرماندهان سپاه قبل از
فتح المبين اعتقاد داشتند به منظور اغفال دشمن و انجام يك
عمليات فريب در جنوب دارخوين , نيرويي از رودخانه كارون
عبور كند و سرپل كوچكي در اين قسمت تصرف شود. و از اين
طريق تظاهر به حمله كرده و دشمن را نگران و سردرگم كنند , تا
عمليات فتح المبين با موفقيت قطعي به نتيجه برسد.
بنابراين شهيد حسن باقري كه بارها و بارها بهمراه
اينجانب و يا سردار صفوي به منطقه دارخوين و آبادان نزد
فرماندهان آن مناطق رفته بود و دشمن و زمين مناطق شرق و
غرب كارون را بسيار دقيق مي شناخت دو طرح عبور از اروند و
تسلط بر امالرصاص را همزمان با فتح خرمشهر مطرح كرد ,
برابر دستور سردار رضايي اقدام به اينكار كرد و بررسي هاي
انجام شده توسط شهيد حسن باقري بمنظور عبور از كارون و
طرح آن در گروه طرح ريزي سپاه مخصوصا پس از اتمام
عمليات فتح المبين , اعتقاد و اعتماد بقيه فرماندهان سپاه را
مبني بر استفاده از اين راه كار , بصورت مضاعفي جلب ساخت .
سردار رضايي به يك نكته محوري اعتقاد داشت كه زمين
جنوب غرب اهواز و غرب كارون كه در اشغال دشمن است ,
قلبي دارد كه آن قلب منطقه حياتي دشمن است و چنانچه ما به
آن قاطعانه دست پيدا كنيم , ابتكار عمل در اختيار ما قرار
مي گيرد و دشمن به انفعال و ترديد جدي مي افتد و به ناچار
شكست را مي پذيرد.
منطقه اي كه مورد نظر سردار رضايي بود , زميني بود كه
جاده اهوازـ خرمشهر , حد شرقي آن و مرز , حد غربي آن , و
بين كوشك و ايستگاه حسينيه , حد شمالي و جنوبي آن بود.
ايشان اصرار داشت اين زمين با تصرف سرپل وسيع و بزرگ
قابل دستيابي است و تاكيد مي كرد بلافاصله پس از رسيدن به
جاده اهوازـ خرمشهر بايد خيز دوم ما بسوي مرز
باشد.
سپاه هيچوقت نسبت با راه كار ديگري كه از سوي برخي از
فرماندهان نظامي پيشنهاد ميشد موافق نبود (راه كار تك از
شمال به جنوب از جبهه رودخانه كرخه كور به سمت جفير و
كوشك و ادامه تك بسوي خرمشهر) زيرا آنرا يك راه كار
شناخته شده كلاسيك مي دانست كه دشمن انتظار آنرا داشت و
در واقع يكبار نيز در دوران فرماندهي بني صدر در 15 دي ماه
1359 اين راه كار عمل شده بود و باعدم موفقيت روبرو شد و
لشكر زرهي عمل كننده متحمل تلفات و خسارت بسيار
سنگيني گرديد و كلا آن راه كار شكست خورده بود.
با توجه به شكل گيري قرارگاه مشترك عملياتي سپاه و
ارتش راه كارهاي ممكن , مورد بحث قرار گرفت . تا آنجائيكه
اينجانب بخاطر دارم بلافاصله پس از اتمام عمليات فتح المبين
در 61,1,10 اولين جلسه بررسي راه كارها تشكيل شد كه
سپاه راه كار عبور از رودخانه را پيشنهاد داد و از آن دفاع كرد.
بهرحال پس از شناسايي ساير فرماندهان در نشست هاي متعدد
بعدي اين راه كار بعنوان تلاش اصلي مورد تصويب فرماندهي
مشترك قرارگاه كربلا (شهيد صيادـ سردار رضايي ) قرار گرفت
و راه كار حمله از جبهه كرخه كور بعنوان تلاش پشتيباني يا
فرعي به تصويب رسيد.
نقش شهيد باقري در فرماندهي و هدايت عمليات قرار گاه نصر
نيروها و لشكرها براي اجراي هر كدام از دو تلاش اصلي و
فرعي انتخاب شدند. اينجانب و شهيد حسن باقري بعنوان
فرماندهان قرارگاه هاي فتح و نصر از سوي سپاه تعيين شديم
همتاي نظامي من , شهيد امير منفرد نياكي بود. به اعتقاد
اينجانب با اينكه قرارگاه فتح در مركز سرپل بسوي جاده و مرز
بايستي تك مي كرد اما قرارگاه نصر بعد از رسيدن به جاده در
معرض خطر بيشتري قرار مي گرفت . چون قرار بود قرارگاه نصر
در پهلوي چپ سرپل , بسوي خرمشهر و شلمچه تك را ادامه
دهد و ورود نيروهاي خودي به خرمشهر و شلمچه در حقيقت
پاگذاشتن به منطقه بحراني بود و دشمن شكست نيروهاي خود
را در اين دو منطقه نمي توانست تحمل كند. لذا پيش بيني ميشد
دشمن با هر آنچه كه در توان دارد به نيروهاي تحت فرماندهي
قرارگاه نصر فشار بياورد.
شهيد حسن باقري با همتاي نظامي خود امير حسني
سعدي كه در عمليات فتح المبين نيز با همديگر بريگان هاي
متعددي فرماندهي كرده بودند , مسئوليت بخشي از تامين
سرپل را (پهلوي چپ ) عهده دار شدند. اينجانب شخصا نسبت
به دو برادر در توانايي انجام اين ماموريت و فرماندهي اطمينان
داشتم . البته شناخت من نسبت به شهيد باقري بيشتر بود و
قدرت فرماندهي و هدايت او را در عمليات هاي گذشته ديده
بودم .
يگان هاي سپاهي تحت امر قرارگاه نصر بفرماندهي شهيد
حسن باقري عبارت بودند از : تيپ 7 ولي عصر (عج ) تيپ 27
حضرت محمد رسول (ص ) و تيپ 46 فجر و تيپ 22 بدر
خرمشهر.
و يگان هاي ارتشي تحت امر قرارگاه نصر بفرماندهي امير
حسني سعدي عبارت بودند از : لشكر 21 حمزه و تيپ 23
نوهد.
در مجموع نيروي زميني ارتش و سپاه با نيرويي به
استعداد 195 گردان وارد عمل شدند كه 60 گردان مربوط به
نيروي زميني ارتش و 135 گردان مربوط به نيروهاي سپاه بود .
گردان هاي پياده سپاه استعدادي بين 300 تا 400 نفر داشتند و
گردان هاي ارتش نيز در لحظه ادغام همين تعداد نيروي تكور
براي ادغام با نفرات سپاه داشتند و نيرويي كه از اين گردان ها
تفنگ بدست مي گرفت و به طرف دشمن حركت مي كرد , همين
تعداد بود و بقيه نفرات پشتيبان بودند.

بارها از سوي فرماندهان سپاه توضيح داده شده است كه
سپاه به اصل تحرك و سرعت عمل بهاي زيادي مي داد و شهيد
حسن باقري در تشكيل گردان هاي سپاه نقش اساسي داشت و
سازمان رزم سپاه مرهون تلاش هاي آن شهيد بزرگوار است . به
اين دليل گردان هاي سپاه بر خلاف گردان هاي ارتش , سبك و
تاكتيكي و قادر به بيشترين تحرك بود و سپاه بخش اداري را از
سازمان گردان حذف كرده بود و تيپ و لشكر بصورت تمركزي
از گردان ها پشتيباني بعمل مي آورد. ارتش نيز بدليل ساختار
قبل از انقلاب گردان هايش اداري ـ تاكتيكي بودند و بدليل
وجود بخش اداري در گردان (اركان يك , دو , سه و مخصوصا
چهار) بايستي كليه پشتيباني هاي لازم را در سازمان گردان در
خود داشته باشد و بهمين دليل از نظر فرماندهان سپاه ,
گردان هاي ارتشي سنگين بودند و تحرك لازم را
نداشتند.
بنابراين صحيح نيست كه استعداد مانوري گردان هاي سپاه
ذكر شود ولي از بيان كل استعداد تيپ و لشكر و واحدهاي
پشتيبان پرهيز گردد. در مجموع استعداد يك لشكر سپاه بين
12 تا 16 هزار نفر برآورد ميشد . استعداد تيپ هاي سپاه
حداقل 7 گردان بود و برخي تا 12 گردان نيرو داشتند .
سپاه در عمليات بيت المقدس حداقل 70 هزار نفر بسيجي را
سازماندهي كرده بود و اين غير از كادر سپاهي بود كه در يگان ها
و واحدهاي پشتيباني و پشتيباني خدمات رزم سازماندهي
شده بودند.
غير از نيروهاي مانوري فوق , سپاه در زمينه توپخانه ,
مهندسي رزمي , پشتيبانيهاي خدمات رزمي , مخصوصا
بهداري و مخابرات , توان زيادي داشت كه شهيد باقري نسبت
به تشكيل , راه اندازي و عملياتي كردن آن نقش بسزايي داشت
كه بدليل طولاني شدن مطلب از ذكر آن صرف نظر مي كنم .
نيروي دشمن
طرحهاي عملياتي براساس شناخت دقيق حسن از دشمن
بود او دشمن , زمين و تجهيزات و سازمان متجاوزين را بخوبي
مي شناخت . دشمن در اين عمليات 10 تيپ زرهي و 6 تيپ
مكانيزه و 20 تيپ پياده و حداقل 25 گردان توپخانه داشت .
البته دشمن به لحاظ عددي بر حسب گردان , استعداد كمتري
نسبت به نيروهاي خود داشت ولي از سوي ديگر , استعداد
زرهي گردان هاي دشمن كامل بود و ما از 50 % كمتر برخوردار
بوديم و يا سهميه تيري كه در اختيار قبضه هاي توپخانه دشمن
قرار مي گرفت فوق العاده بود , مثلا دشمن براي قبضه توپ
130 م م روزانه تا120 گلوله در نظر مي گرفت . اما توپخانه ما
براي هر قبضه حداكثر 10 تير در اختيار داشت . بنابراين
چنانچه قدرت آتش و تعداد تانك و نفربر دشمن و ساير
امكانات دشمن در نظر گرفته شود , توان رزمي نسبي ما به
دشمن هرگز به لحاظ فيزيكي برتري نداشت . بلكه برتري هاي
عمده نيروهاي ما عواملي همچون روحيه , انگيزه , شجاعت ,
اطلاعات دقيق و استفاده صحيح از اصل غافلگيري و تاكتيك و
قدرت فرماندهي بود.
مرحله اول عمليات
عمليات بيت المقدس روز 61,2,10 ساعت 30 دقيقه
بامداد با رمز « بسم الله الرحمن الرحيم ـ بسم الله القاصم
الجبارين يا علي بن ابيطالب (ع ) » شروع شد و قرارگاههاي
قدس , فتح و نصر عمليات را با غافلگيري در سكوت و تاريكي
شب آغاز كردند , اين تاكتيكي بود كه از آغاز سال دوم بكار
گرفته مي شد و برخلاف تاكتيك عمليات هاي بزرگ سال اول كه
عمليات در روشنايي صبح و با اجراي آتش تهيه شروع مي شد ,
باعث مي شد كه دشمن قادر به مقابله نباشد و تا پايان جنگ نيز
هرگز قادر نبود با تاكتيك رزمندگان در شب مقابله
كند.
قرارگاه فتح و نصر با عبور از رودخانه كارون پيشروي خود
را بطرف جاده اهواز خرمشهر شروع كردند. سرپلي كه بايد
تصرف مي شد حدود 40 كيلومتر عرض و 20 الي 25 كيلومتر
عمق داشت . سرعت عمل رزمندگان ما در پيشروي و غافلگيري
دشمن , دشمن را شكست ميداد , و خاك ريز بلندي كه عراقي ها
در حاشيه شرقي جاده اهوازـ خرمشهر درست كرده بودند
بهترين موضع دفاعي ما در برابر دشمن گرديد.
قرار گاه نصر بفرماندهي مشترك شهيد حسن باقري و امير
حسني سعدي با مشكلات متعددي روبرو شدند. ولي با سر
سختي تمام و با تدبير , عمليات را پيش بردند. البته به اعتقاد
اينجانب به قرارگاه نصر بيش از اندازه ماموريت واگذار شده
بود. زيرا بايستي علاوه بر تامين سرپل , قرارگاه نصر , همزمان
تك را در همان مرحله اول عمليات و در همان شب بطرف
غرب جاده و بسوي نهر عرايض و شلمچه ادامه مي داد و تيپ
22 خرمشهر از سپاه اقدام به اينكار كرد و از خاك زير سيل بند
منطقه خرمشهر در شمال سلمانيه عبور كرد و بطرف نهر
عرايض رفت . حتي تيپ 27 حضرت محمد رسول (ص ) نيز از
خط سرپل فراتر رفت و حدود ساعت 3,5 الي 4 صبح به
واحدهاي توپخانه دشمن در غرب جاده حمله ور شد. و يگان
7 ولي عصر (عج ) نيز بهمين ترتيب با يك نيروي زرهي در
غرب سرپل درگير شد. بهرحال اين پيشروي هاي مافوق سرپل
باعث شد كه قرارگاه نصر با پاتك هاي يگان هاي زرهي دشمن
روبرو و درگير شود و متحمل تلفات سنگيني بشود.
وضعيت در پايان روز اول عمليات بدين گونه بود كه
قرارگاه نصر سرپل را بر روي جاده نتوانسته بود بطور كامل
تصرف كند ولي با فداكاري پاتك هاي دشمن را دفع مي كرد و
1000 نفر را نيز اسير گرفته بود .
قرارگاه فتح بخوبي خط سرپل را تصرف و در تامين و
تحكيم سرپل كاملا موفق عمل كرده بود و پاتك هاي دشمن را
دفع و 900 نفر را به اسارت گرفته بودند .
قرارگاه قدس نيز دشمن را درگير نگه داشته بود بنابراين
قرارگاه نصر در روزهاي بعد به كمك قرارگاه فتح به ترميم
شكاف هاي موجود و تامين خط سر پل اقدام كرد و موفق
گرديد. در طي اين مرحله حضور شهيد باقري در صحنه
درگيري بسيار موثر بود.
مرحله دوم عمليات :
در روز 61,2,17 مرحله دوم عمليات آغاز گشت و
قرارگاه فتح خيز دوم را برداشت و ساعت 3,5 بامداد با انهدام
دشمن در غرب جاده خود را به خاك ريز مرزي عراق رساند و
قرارگاه نصر نيز ساعت 4,5 بامداد خود را به خط مرزي
رساند . ولي اشتباها روي خاك ريز ايران (دژ ايران ) كه در 2
كيلومتري دژ عراق بود پدافند كرد , كه صبح با پاتك دشمن
روبرو گشت .
ضمنا تيپ 31 عاشوراي سپاه از استعداد قرارگاه قدس
كسر شد و تحت امر قرارگاه نصر در آمد.
قرارگاه فتح نيز پاتك سنگين دشمن را كه از ساعت 5,5
صبح تا 10 صبح طول كشيد , دفع كرد و دشمن شكست خورد .
مجددا دشمن ساعت 9 صبح با نيروهاي جديدي پاتك
سنگين خود را به جناح چپ قرارگاه نصر شروع كرد و موفق
شد در يگانهاي قرارگاه نصر رخنه ايجاد كند و قرارگاه نصر
تحت فشار مداوم دشمن قرار گرفت . ولي متقابلا دشمن نيز در
اين پاتك ها كه بر هر دو قرارگاه فتح و نصر مي كرد متحمل
تلفات سنگين شده بود , و قرارگاه نصر موفق شد جناح جنوبي
خود را حفظ كند و لذا مرحله دوم عمليات نيز با موفقيت به
نتيجه رسيده بود. ولي دشمن از حمله به منطقه تصرف شده باز
نمي ايستاد. در طي اين مدت شهيد باقري در كنار بسيجي ها در
خط دفاعي با دشمن ايستادگي كرد , بخصوص در ضد حمله هاي
دشمن در روز 17 ارديبهشت كه ساعت 11 صبح فرمانده تيپ
27 محمد رسول الله (ص ) زخمي شدند حضور حسن در
صحنه توانست به آن دفاع سر و سامان بدهد در ضد حمله روز
18 ارديبهشت در شلمچه كه از ساعت 8 صبح تا 5 عصر طول
كشيد حسن ضد حمله ها را در هم شكست و ايستادگي كرد.
در اينجا پيش بيني سردار رضايي به واقعيت پيوست و
دشمن در مرحله دوم عمليات به ترديد افتاد.
سئوالات پيش روي دشمن عبارت بودند
1 ـ آيا نيروهاي خود را در جبهه كرخه كور حفظ كند در
آنصورت ممكن است با پيشروي بعدي نيروهاي ايران بسوي
نشوه به محاصره در آيند ( خطر اول )
2 ـ آيا نيروهاي ايران قصد پيشروي بسوي بصره را
دارند (خطر دوم )
3 ـ آيا نيروهاي ايران قصد تصرف خرمشهر را دارند (خطر
سوم )
بنابراين وقتي دشمن ديد قادر به دفاع در سه جبهه نيست ,
به نيروهاي خود از مقابل كرخه كور دستور عقب نشيني داد تا
به زعم خود از شرق بصره دفاع كند و مانع پيشروي نيروهاي
ايران به سوي نشوه و بصره شود و همه توجه و تلاش خود را
معطوف به خرمشهر نمود تا هم آنجا را همچنان حفظ كند و هم
از محاصره احتمالي نيروهايش جلوگيري بعمل آورد.
بعد از عقب نشيني دشمن از مقابل جبهه كرخه كور ,
فرماندهي قرارگاه كربلا به قرارگاه نصر دستور داد كه براي آزاد
سازي خرمشهر حمله كند . البته قرارگاه نصر با 5 تيپ از سوي
ارتش و سپاه تقويت شده بود و اين عمليات در روز 61,2,20
صورت گرفت . ولي با مقاومت سنگين دشمن روبرو گشت و
طي 2 روز نبرد سنگين دستور توقف عمليات صادر شد و
طرح ريزي نهايي براي فتح خرمشهر در دستور كار قرار گرفت .
لذا از روز 61,2,21 تا 61,3,1 , به مدت 10 روز , حمله به
دشمن براي آزادي خرمشهر متوقف ماند.
در اين شرايط ستاد تبليغات جنگ متاسفانه به هيجان
عمومي افكار مردم دامن مي زد و همه تصور مي كردند كه
خرمشهر آزاد شده است . لذا فشار رواني فوق العاده اي روي
فرماندهان بود . در طي اين 10 روز بحث هاي فراواني صورت
گرفت و راه كارهاي متعددي مورد بررسي قرار گرفت كه شهيد
باقري در طرح اين مانور شناسايي دشمن و محورها و راه كار
تلاش زيادي كردند. يگان ها نيز به بازسازي نياز داشتند و رمق
آنها طي بيش از سه هفته نبرد بشدت گرفته شده بود. نهايتا
مانوري كه انتخاب شد و ابلاغ گرديد اين بود كه در حد فاصل
خط مرز تا جاده اهواز ـ خرمشهر به عرض 17 الي 20 كيلومتر
يك حمله جبهه اي به مواضع دشمن صورت بگيرد و قرارگاه
نصر خود را به اروند برساند , منتها تامين شلمچه بعد از اتمام
عمليات در دستور كار قرار بگيرد.
قرارگاه فجر نيز در جناح چپ ق نصر (ق فجر در مركز) و
ق فتح نيز در جناح چپ ق فجر حمله خود را به دشمن در
درون شهر براي آزادسازي خرمشهر آغاز كند.
قرارگاههاي سه گانه فوق ديگر استعداد قبلي را نداشتند
بلكه كاهش قابل توجهي پيدا كرده بودند , يگانها در قرارگاه
نصر عبارت بودند از : تيپ 31 عاشورا ـ تي 27 حضرت رسول
(ص ) و تيپ هاي 2 و 3 ل 21 حمزه و در قرارگاه فتح نيز تيپ
14 امام حسين و تي 8 نجف و در قرارگاه فجر نيز تيپ 33
المهدي : تيپ 35 امام سجاد و تيپ 3 ل 77 حضور داشتند .
در مجموع 6 تيپ از سپاه و 3 تيپ از ارتش در آخرين
مرحله از عمليات بيت المقدس حمله نهايي را شروع كردند و
يگانها موفق شدند كه خرمشهر را آزاد كنند. ساعت بيست و دو
و سي دقيقه روز 61,3,1 حمله نهايي آغاز گشت و روز
61,3,3 به اهداف خود رسيدند و خرمشهر عملا در ساعت
10 صبح روز سوم خرداد آزاد شد ولي آزادي آن بصورت
رسمي در ساعت چهارده و بيست دقيقه (بعد ازظهر روز سوم
خرداد) اعلام شد با اين وضع تا دو روز پس از آزادي خرمشهر
شهيد باقري در شلمچه در مقابل دشمن ايستادگي كردند تا
تثبيت خط قطعي گردد. آزادي خرمشهر همچنانكه حضرت
امام خميني (س ) فرمودند , مصداق نصرت الهي بود كه از
آستين همت بلند و عظيم و ايمان خالص رزمندگان و
فرماندهان اسلام بيرون آمد تا تاثير اراده و انگيزه و خلاقيت و
شجاعت و قيام براي خداوند متعال را به رخ همه انسانها
بكشد.
بدون ترديد اگر جانفشانيها و درايت و صبر و استقامت و
جسارت و شجاعت و خستگي ناپذيري فرماندهان جوان و
سلحشور و مخلص همچون سردار شهيد سرلشكر پاسدار
حسن باقري , در همه مراحل , شناسايي , طرح ريزي ,
سازماندهي و اجراي اين عمليات بزرگ نبود , ملت ما
نمي توانست پيروزي و آزاد سازي خرمشهر قهرمان را در سوم
خرداد سال 61 جشن بگيرد . و اين حقيقتي است كه بر همه
رزمندگان دفاع مقدس كه سختيهاي ميدان جهاد و
مظلوميت هاي دوران دفاع مقدس را با تمام وجود حس
كرده اند , و نيز بر آحاد ملت شريف ايران هرگز پوشيده نيست .
همانطور كه دشمن نيز هرگز نقش ايمان و اراده پولادين
جوانان مومن ما را در دفاع از ميهن عزيز و انقلاب اسلامي
فراموش نخواهد كرد و خيال تهاجم به اين انقلاب و مردم را در
سر نخواهد پروراند.
زيرا دشمن بخوبي مي داند كه غيرت ديني و ملي مردم
مسلمان ايران , در كنار نبوغ ذاتي و استعدادهاي شگفت آور
خدادادي هر مانعي را از سر راه تعالي و سربلندي و استقلال و
غيرتمندي اين ملت سلحشور برمي دارد.
با سلام و درود بيكران بر روح مقدس حضرت امام
خميني (س ) و ارواح مطهر شهدا بويژه شهيدان سرافراز
عمليات بزرگ بيت المقدس و با درود به روح مطهر و سرشار از
اخلاص و ايمان فرمانده متفكر و شجاع ميدانهاي نبرد سردار
شهيد حسن باقري .
روحش شاد و يادش گرامي و راحش پر پيرو باد.

جواد صحرايي :
حضور در جبهه برايم شبيه رويا بود
|

گفت وگو با جواد صحرايي ; نوجواني كه در ده سالگي افتخار حضور در
جبهه نصيبش شد
گفت وگو از : حسين زكريائي
شايد تصور حضور يك نونهال 10 ساله در خط مقدم نبرد مشكل باشد
ولي جواد صحرايي جواني است كه پنج ماه و اندي از دوره نوجواني اش را
در خط مقدم نبرد و در كنار رزمندگان و فرماندهان جنگ سپري كرده است .
براي ما مطلع شدن از چنين سوژه اي بسيار مهم آمد لذا براي اينكه از ماوقع
موضوع با خبر شويم , نشاني اش را يافتيم و با تماس تلفني از ايشان
خواستيم تا در گفت و گويي با ما شركت نمايد و او با علاقمندي پذيرفت .
آنچه درپي مي آيد ماحصل گفت و گوي ما با ايشان است كه باهم مرور
مي كنيم .
لطفا در ابتداي گفت و گو خودتان را براي ما و خوانندگان صفحه معرفي بفرمائيد.
بنام خدا ـ جواد صحرايي هستم ـ متولد 1354 تهران و فارغ التحصيل
رشته مخابرات از دانشگاه امام حسين (ع ).
پس با اين حساب در حال حاضر در سپاه مشغول به فعاليت هستيد
بله , عضو رسمي سپاه پاسداران هستم .
آنچه سبب گرديد با شما اين گفت و گو انجام گيرد غيرعادي بودن حضور يك نونهال 10 ساله
در جنگ است , لطفا در خصوص چگونگي مراحل اعزام خودتان به مناطق عملياتي توضيحاتي
بفرمائيد تا موضوع از ابهامات احتمالي خارج شود.
اواخر سال 1362 همراه خانواده , عازم خانه هاي سازماني پايگاه شهيد
بهشتي اهواز شديم و تا سال 1366 در آنجا ساكن بوديم . چند ماهي پس از
حضور در آنجا , از سوي پدرم پيشنهادي به سردار قرباني (فرمانده لشكر
25 كربلا) مبني بر اجازه , حضور بنده در جبهه داده شد كه ايشان هم بدون
هيچ درنگي اين اجازه را صادر فرمودند. در خاطرم هست بار اولي كه در حال
عزيمت بودم , دل توي دلم نبود , يك چيزي شبيه رويا , واقعا رويا. با حركت
ماشين ديگر كم كم باورم شد كه گويا , روياي ديرين من تا 2 ساعت ديگر به
واقعيت تبديل خواهد شد. در طول مسير , سرشار از خيال بودم تا اين كه به
دژباني اول ارتش رسيديم . دژبان ارتش با هيبتي بلند به طرف راننده ماشين
آمد و طبق روال , درخواست كارت تردد نمود. پس از رويت كارت و حكم
ماموريت هر دوي آن را به راننده برگرداند. خواست اجازه تردد دهد كه
ناگهان با شگفتي به من كه آرام كنار همراهانم نشسته بودم خيره شد.
بلافاصله رو به راننده كرد و گفت : اين بچه اجازه عبور ندارد.
عليرغم آن كه سرنشينان خودرو به دژبان گفتند كه مجوز حضور ايشان
در جبهه از سوي فرماندهي لشكر صادر شده , اما او همچنان بر انجام وظيفه
قانوني خود تاكيد مي ورزيد. اينگونه بود كه در اولين مرحله حضور , دندانم
به سنگ خورد. از ماشين پياده شدم و عزيزان ارتشي با هندوانه اي كه در
اختيارشان بود در هواي گرم تابستان از من پذيرايي كردند. تا اينكه بعد از
چند ساعت از آن ماجرا كه موجب جدايي بين من و همقطارانم شد , طبق
از منطقه به آنجا آمد و TOYOTA هماهنگي كه بعمل آمد يكي از عزيزان با
مرا با خود به اهواز يعني محل سكونتم برگرداند.
پس بالاخره چگونه توانستيد از اين محدوديت ها و ممنوعيت ها گذر كنيد و به مقصود
برسيد
طي 12 باري كه به منطقه عازم شدم , به دليل آن كه تجربه شكست در
ذهنم بود , با تدبير يكي از عزيزان رزمنده , برنامه اي طرح ريزي شد كه به
هنگام نزديك شدن به ايست و بازرسي ارتش , با آن جثه نحيفم در زير پا و
پوتين سرنشينان خودرو مخفي شوم . بالاخره اين برنامه از حالت طرح به
حالت عمل در آمد و خوشبختانه به لطف و ياري حضرت حق در هيچ كدام
از مراحل دستمان رو نشد , اگرچه لحظات مخفي شدن در زير پاي دوستان
بسيار طاقت فرسا و سخت بود بطوريكه گاهي اوقات واقعا با مشكل تنفسي
مواجه شدم اما به دستاوردش كه حضور در كنار رزمندگان بود , مي ارزيد.
در بين صحبت هايتان از پايگاه شهيد بهشتي اهواز نام برديد , لطفا در مورد اين پايگاه
ويژگيهاي آن توضيحاتي بفرمائيد.
پايگاه شهيد بهشتي اهواز مكاني بود شبيه دو كوهه كه نيروهاي لشگر ويژه
25 كربلا اعم از بسيجيان , پاسداران و سربازان قبل از عزيمت به جبهه در
آنجا استقرار پيدا مي كردند و سازماندهي مي شدند. خانه هاي سازماني اين
پايگاه نيز متعلق به خانواده هاي فرماندهان و مسئولين ستادي لشگر بود. از
آنجا كه مسئولين به دليل اهميت حضورشان در جبهه , كمتر مي توانستند به
مرخصي بيايند , از سوي فرماندهي وقت لشگر سردار كوسه چي و سردار
قرباني , تدبيري انديشيده شده , خانواده ها به اهواز بيايند تا عزيزان مسئول
با آرامش و خاطر جمعي بيشتري به تكليفشان عمل كنند كه به نظر بنده اين
تدبير و چاره انديشي از حيث روانشناختي در آن مقطع بسيار حايز اهميت
بود و نشان از تيزبيني فرماندهان وقت لشگر داشت .
پايگاه شهيد بهشتي و خانه هاي سازماني , بارها مورد تهديد صدام قرار
گرفت , براي همين منظور و جهت وارد آوردن ضربه مهلك به پايه هاي
سازمان لشگر , در طول سالهاي جنگ , عراقي ها روزها و شب ها با هواپيماها
و جنگنده هاي خود بر فراز آسمان اهواز بويژه مجموعه استقرار لشگر ظاهر
مي شدند و با حملات خود آنجا را مورد تعرض هوايي قرار مي دادند كه با
همت يگان پدافند هوايي , كه دو قبضه آن در پايگاه استقرار داشته و نيز به
همراه يك قبضه تك لول , تا حدود زيادي آنان را در انجام اين تعرضات
ناكام مي كردند اما حقيقتا شبي را در خاطر ندارم كه خانواده هاي اين عزيزان
با آرامش به خواب فرو رفته باشند. تصور اين امر آن هم در بسياري از مواقع
در غياب همسران و پدران اين خانواده ها بسيار مشكل است و قلم و بيان
عاجز است از به تصوير كشيدن صحنه هايي كه نه يك روز و نه يك ماه و نه
يك سال كه قريب به 5 سال به طول انجاميد .
چيزي كه مهمتر از همه اينهاست استرس هايي بود كه در حجم وسيعي
در طول 5 سال بر جمع خانواده هاي سرداران لشگر حاكم بود; استرس هايي
كه بنده همواره از آن به عنوان بهايي ياد مي كنم كه اين عزيزان در دفاع از
آرمانهاي انقلاب و امام پرداخت كردند. با زبان الكن خود چگونه مي توانم
هول مادري را به تصوير كشم كه در نيمه هاي شب , دست فرزندش را گرفته و
با سراسيمگي هر چه تمام او را از خواب ناز كودكانه برمي خيزاند و در
پناهگاه جاي مي داد تا او را از تهديد هواپيماهاي عراقي در ظلمات محض
شب مصون دارد , پناهگاهي كه بعضا در شبهاي قبلش از باران سيل آسا
سيراب شده بود و مامني گشت براي حيواناتي چون رتيل , عقرب و
جوندگان موذي .
با زبان قاصرم چگونه مي توانم تبعات رواني حضور جوان تازه عروسي
را به تصوير كشم كه پس از انجام مراسم مختصر عروسي از گنبد به اهواز
آمده بود; زن جواني كه پس از آنكه همسرش به او در آغازين روزهاي
حضورش مي گويد : تا قوري چاي را روي سماور بگذاري و دم بياوري , يك
تك پا مي روم پايگاه و پس از اتمام جلسه فورا خودم را به خانه مي رسانم ,
اما اين انتظار چند ساعته به انتظاري 3 ماهه براي عروس جوان بدل
مي گردد. چگونه مي توانم رنج و اندوهي را كه پيكان سفيد رنگ تعاون لشكر
براي خانواده هاي فرماندهان لشگر به ارمغان مي آورد بر زبان جاري سازم ;
پيكان سفيدي كه بي محابا خبر شهادت فرماندهان را براي خانواده هاي آنان
مي آورد , آيا باز هم مي توان با چنين زبان الكن , رنج طاقت فرساي تعقيب
نگاه معصومانه همسر و فرزندان آن عزيزان كه به خودروي سفيد چشم
دوخته بودند تا ببينند اين بار در كنار كدامين خانه آرام مي گيرد به تصوير
كشم هرگز و صد هرگز.
مويد عميق رواني اين قبيل استرس ها , همين بس كه امروزه در
ژورنالهاي معروف پزشكي از تبعات رواني جنگ به عنوان حادترين و
(استرس پس از سانحه ) ياد مي كنند . PTST شايعترين نوع
در توضيح به مواردي اشاره كرديد كه شايد كمتر در حوزه دفاع مقدس به آن پرداخته شد و
در جاي خود بسيار قابل تامل است . به عنوان سئوال بعدي بفرماييد كه مدت حضورتان در
جبهه چه مقدار بوده و آيا به صورت رسمي اين حضور تاييد شده است يا خير
قريب به سال 1370 بود كه فرماندهي وقت لشكر كربلا; سردار سرتيپ
پاسدار حاج كميل كهنسال كه بارها افتخار حضور با ايشان را در خطوط
مقدم نبرد داشته ام , خطاب به معاونت بسيج و احتياط لشكر , دستوري را
صادر فرمودند تا حضور 5 ماهه بنده در جبهه به علاوه , حضور يكماهه
اينجانب در چوييبده آبادان در ايام آغازين پذيرش قطعنامه به صورت
رسمي تاييد شود و در پرونده كارگزيني عزيزان بسيجي قرار گيرد كه همينك
اين نامه در لشكر موجود مي باشد. سردار در ذيل نامه خطاب به معاونت
بسيج مرقوم فرمودند كه : « خداوند اين سرباز كوچك اسلام را براي سربازي
آقا امام زمان (عج ) نگه دارد. » از خداوند عاجزانه مي خواهم كه اين دعا را
در حق ما قبول بفرمايد.
آيا اسناد ديگري در خصوص حضورتان در جبهه در اختيارتان هست
بله ـ پس از پايان جنگ سعي مجدانه داشتم تا مدارك و اسناد حضورم را
به صورت مدون , گردآوري نمايم كه تا حدودي اين تلاش مثمرثمر واقع
شد.
در صورت امكان در خصوص اين اسناد به اختصار توضيح دهيد.
يكي از اين اسناد كه برايم بسيار ارزشمند مي باشد مربوط است به مانور
بزرگ سال 65 لشگر ويژه 25 كربلا در هفت تپه كه كاست ويدئويي آن
همينك در مركز تحقيقات و اسناد جنگ مازندران موجود است .
در اين كاست ويدوئي چه صحنه هايي از حضور شما در آنجا به تصوير كشيده شده است كه تا
اين حد برايتان ارزشمند شده است
مانور مذكور , با هدف ارتقا آمادگي در يگانهاي لشگر 25 كربلا , جهت
حضور مطلوبتر در يكي از عملياتهاي بزرگ طرح ريزي و اجرا شده بود. بنده
نيز مفتخر به شركت در اين مانور شدم . همانطور كه در فيلم هم به وضوح
مشخص است , اينجانب در معيت فرماندهي وقت لشگر , سردار قرباني و
فرماندهي محترم محور 2 , سوار بر هلي كپوتر بر فراز آسمان منطقه مانور در
حال پروازيم . هدف از اين گشت هوايي , نظارت آسانتر فرماندهان بر نحوه
چينش و آرايش يگانها و تجهيزات عمل كننده در مانور بوده است . ديگر
صحنه اين فيلم مربوط است به حضور جمعي از مسئولين و فرماندهان
گردانهاي محور 2 در منزل ما در خانه سازماني اهواز .
لطفا در اين مورد بيشتر توضيح دهيد.
چند روز قبل از شروع يكي از عملياتهاي آفندي , جمعي از فرماندهان
گردانهاي محور 2 مهمان ما در خانه سازماني اهواز بودند . جا دارد نامي ببرم
از مهمانان آن ضيافت معنوي كه براي برخي از آنها , اين آخرين ضيافت
محسوب مي شد . سردار شهيد مرتضي جارچي , جانشين محور 2 , سردار
شهيد عليرضا بلباسي (فرمانده گردان امام محمد باقر(ع )ـ سردار نانوا
كناري , پدر بزرگوار شهيد طوسي و عزيزان ديگر.
پس از پايان شام دهي , آخرين هماهنگي ها ميان فرماندهان در خصوص
عمليات در پيش رو صورت گرفت و پس از آن مصاحبه اي از سوي تبليغات
لشگر از خانواده اينجانب انجام شد كه بنده نيز در پايان مصاحبه به پرسش
خبرنگار در خصوص حضورم در خطوط مقدم نبرد و ديگر مسايل مطرح
شده پاسخ دادم كه براي بنده از حيث عاطفي اين فيلم بويژه فرازي از آن كه
در كنار شهيد بلباسي و ديگر فرماندهان مشغول صرف شام و گپ زدن
ميباشم گرانبهاست .
لطفا در مورد سند قابل توجه ديگري , كه در اختيار شماست توضيح بفرمائيد.
از ديگر مجموعه اسنادي كه در اختيارم ميباشد مربوط مي شود به نوار
صوتي بيانات حاج آقا بابائي , فرمانده تداركات لشگر در خصوص قرائت
وصيت نامه از سوي بنده براي اسراي تازه به اسارت گرفته شده ارتش عراق
در جريان عمليات آزاد سازي پاسگاه ترابه عراق .
بي ترديد حضور يك نونهال 10 ساله در جمع اسراي عراقي و قرائت وصيت نامه , از جمله
مواردي است كه خوانندگان و ما را بر آن ميدارد كه بي صبرانه از مجريان آن آگاه شويم قبل از
بيان ماجرا لطفا بفرماييد كه جريان وصيت نامه از چه قرار است
درست در ايام آغازين روزهاي حضورم در جبهه به تقليد از برو بچه هاي
رزمنده بويژه اخوي سردار طوسي ; آقا عيسي مبادرت به نگارش وصيت نامه
نمودم . اين وصيت نامه بيشتر مواقع در جيبم بود , تا اگر جمعي از رزمندگان
در خود پايگاه و يا در منطقه , علاقه مند به شنيدن آن بودند برايشان قرائت
كنم . توفيق داشتم علاوه بر خواندن آن در جمع عزيزان رزمنده , اين وصيت
نامه را در پشت تريبون نماز جمعه بهشهر در جمع امت پرشور حزب الله در
سالهاي جنگ قرائت نمايم كه مورد استقبال فراوان نماز گزاران قرار
گرفت .
و اين وصيت نامه را در جمع اسراي عراقي هم خوانديد
بله ! به دليل صغر سن در آن ايام , جزئياتي چند از آن واقعه را فراموش
كرده ام اما بيان گويا و شيرين حاج آقا بابائي , پرده از ناگفته هاي آن رويداد
تاريخي برداشت كه براي خود بنده نيز جالب بود , بخصوص حضور شهيد
ميثمي نماينده حضرت امام (ره ) در آن مقطع از جمله مواردي بود كه از ذهن
بنده محو شده بود كه حاج آقا در اين نوار اين نكته را متذكر شدند.
و اما ماجرا , با رسيدن به منطقه , فريادهاي پياپي شهيد شكي مرا به
خود آورد. پس از احوال پرسي , شهيد با كسب اجازه از بچه هاي واحد
اطلاعات و عمليات كه پدرم مسئوليت نگهداري مرا را بر عهده آنها گذاشته
بود , دستم را آرام گرفت و به همراه هم به سوي نقطه اي به راه افتاديم . پس از
طي مسافتي كوتاه . به ساختمان نيمه مخروبه اي رسيديم . جمع زيادي از
بچه هاي بسيجي دور تا دور اين ساختمان را احاطه كرده بودند. همه با
شگفتي به من و جثه كوچكم نگاه مي انداختند چرا كه براي خيلي از آنها ,
حضور يك نونهال 10 ساله در 25 كيلومتري داخل آبراه دشمن غير قابل
باور بود تا آن كه وارد ساختمان شديم . حضور جمع قريب به 40 الي 50 تن
از افسران و سربازان عراقي در آن ساختمان , موجب شگفتي ام شده بود.
قيافه هاي ترسناك و بعضا مشاهده جراحت هاي وارده بر بدن آنها , مرا
بسيار ترسانده بود اما وجود شهيد شكي و ديگر عزيزان در كنارم , دلگرمي
مضاعفي به من مي داد. با پيشنهاد شهيد شكي با ليوان پلاستيكي قرمز رنگ
از جمع اسراي عراقي كه تا چندي پيش , پشت تيربارهاي خود بر روي
عزيزان رزمنده مان آتش مي گشودند پذيرايي بعمل آوردم . بوي باروت حاكم
بر فضاي بسته ساختمان , مشامم را به شدت مي آزرد. اتفاق بانمكي كه در
طول برنامه سقايي براي بنده پيش آمد , آن بود كه در طول ميسر به يك اسير
عراقي برخورد كردم كه از حيث جثه و شمايل , شباهت فراواني به پسر
عموي مفقودم داشت , در خيال كودكانه ام , اين گونه تصور كردم كه اين اسير
جوان , به دليل اين شباهت , لابد از سرنوشت پسر عمويم باخبر است . لذا به
زبان فارسي به او گفتم : عمويم كجاست
او از آن چه كه من بر زبان جاري ساختم چيزي در نيافت , تا آن كه
مترجم عرب كه با سفارش شهيد شكي قرار بود قرائت وصيت نامه ام را براي
عراقي ها ترجمه كند به نزدمان آمد و گفت : آقاي صحرايي موضوع از چه
قرار است
موضوع را به او گفتم و او نيز با لبخند نمكيني اين خيال كودكانه ام را با
كلمات عربي به آن عراقي انتقال داد و اسير نيز كه به تصور كودكانه ام پي برد ,
به سوي من لبخندي روانه كرد. مترجم عرب براي روشن شدن بيشتر عراقي
به او گفت : او پسر فرمانده گردان است و آمده تا اگر شود پسر عمويش را كه
بدست شما اسير و يا مفقود شده پيدا كند. بعد از پايان سقايي با اشاره
چشمان شهيد به جايگاهي نزديك در ورودي ساختمان فرا خوانده شدم و با
صدايي رسا و محكم , وصيت نامه ام را در آوردم و آن را قرائت كردم .
آيا چيزي از فرازهاي وصيت نامه در خاطرتان باقي مانده يا خير
خير به جز فراز اول و آخر آن , فراز آخر تحت اين مضمون : « اگر به
شهادت رسيدم , دوچرخه ام را به پسر شهيدي بدهيد كه پدرش را از دست
داده است . »
از عكس العمل عراقي ها در طول قرائت وصيت نامه , برايمان بگوييد
يادم است در طول قرائت وصيت نامه بويژه فراز آخر آن , شاهد تاثر فراوان
عراقي ها و در برخي موارد شاهد ريزش اشكشان بودم . راست و دروغ اين
تاثر را خدا مي داند اما آنچه كه در ظاهر عيان بود هماني بود كه به عرضتان
رساندم . پس از پايان برنامه كه مصادف شده بود با نماز ظهر به همراه جمع
اسراي عراقي , آماده نماز جماعت به امامت شهيد ميثمي شديم كه در
خصوص مورد اخير بنده شخصا چيزي در ذهنم نيست . حاج آقا بابايي در
آن نوار اين نكته را ياد آور شدند. نكته جالب آن كه حاج آقا بيان داشتند
خيلي از اين اسرا حتي وضو گرفتن را هم بلد نبودند تا چه رسد به خواندن
نماز.
قبل از انجام مصاحبه لطف كرديد و كتابي را كه خود تاليف كرده ايد را به ما هديه نموديد ,
كتاب با عنوان 8 نقد بر 14 سال سخنراني راويان جنگ . در خصوص اين كتاب هم كمي صحبت
كنيد.
اين كتاب در پي آسيب شناسي عواملي است كه موجب مي شود انتقال
مفاهيم و مضامين عالي جنگ به نسل جنگ نديد. با مشكلاتي همراه شود. به
طور خيلي مجمل و خلاصه بايد عرض كنم مولف , در اين كتاب تلاش دارد
شيوه مرسوم سخن گفتن در حوزه جنگ را به چالش كشد تا نهايتا ,
سخنرانان در سخنرانيهاي خود به شكل مطلوبتري به اهدافي كه در
جستجوي آنند نائل شوند. جا دارد از همين جا از سردار پرآوازه كشور و
فاتح فاو , سردار قرباني كه زحمت نگارش مقدمه كتابم را به دوش كشيدند
سپاس و قدرداني نمايم .
به هنگام تورق كتاب و نگاه مختصر به بخش مقدمه مشاهده كردم كه سردار قرباني در
فرازي از مقدمه از شما به عنوان نونهال كوچكي ياد كردند كه در كنار سرداران پرآوازه لشگر ,
شهيدان : طوسي , خنكدار , بلباسي , عمويي و بويژه شهداي گرانقدر گردان امام محمد
باقر(ع ) شاهد دلاور مرديهاي رزمندگان در مناطق عملياتي شلمچه , فاو , كارخانه نمك ,
جزيره مينو , هورالعظيم و شط علي و... بوديد. لطفا " كمي از حضورتان در اين مناطق نيز
توضيح دهيد و بگوييد كه هر كدام از اين مناطق چه تصويري را براي شما تداعي مي كند به
طور مثال فاو :
به هنگام صحبت از فاو به ياد مسجدش مي افتم كه در آن نماز خواندم . ياد
مخازن قهوه اي رنگ نفتي كه در اثر اصابت گلوله , گويا شبيه چيز مچاله
شده اي به نظر مي رسيد , صحبت از فاو مرا ياد ديگ بزرگ حاج جوشن
مي اندازد كه در گرماي سوزان فاو با شربت گواراي خود جان تشنه ما را
سيراب مي كرد.
شلمچه چطور
به ناگاه ياد خمپاره هايي مي افتم كه چون زوزه گرگ سكوت بيابان شلمچه
را برهم مي زدـ ياد خاكريزهايي مي افتم كه به همراه پدرم از بالا به پايين آن
غلط خورديم تا نهايت در احتياط كامل , خود را به مقر ديده باني لشگر
رسانديم , آن جا بود كه پدرم گفت : از اين دوربين نگاه كن , ناحيه اي كه در
دوربين مشاهده مي كني جايي است كه پيكر شهيدان طوسي و نوبخت در آن
جا آرام گرفته است .
و جزيره مينو
جزيره مينو مرا ياد شهيد طوسي مي اندازد كه در كنار تختي بيرون از
استراحتگاه عزيزان رزمنده تا اذان صبح با هم به خواب رفتيم . يادم هست
صداي موتور برق و همچنين تبادل آتش , خواب را از من گرفته بود و
سخت تر از آن , پشه هايي كه تا صبح مرا پوست كرده بودند. يادم است در
طول شب بارها شهيد طوسي را از خواب بيدار كردم و به او گفتم : آقاي
طوسي فكر كنم اذان شده ! و او هر بار در جواب مي گفت : جواد! بخواب هنوز
نصف شب است , كو , تا اذان صبح !
و هور شما را ياد چه مي اندازد
بانام هور ياد پل هاي شناوري مي افتم كه چادرها بر روي آب قرار ميگرفت
و در كنار رزمندگان در آن زندگي مي كرديم , ياد ماهي هاي شاخدارش , ياد
بلم ها و قايق هاي موتوريش , ياد نيزارهايي كه بارها سوار بر قايق توسط
رزمنده قايقران از ميان آن با سرعت زياد عبور مي كرديم و...
آقاي صحرايي در خاتمه ضمن قدراني از جنابعالي , اگر خاطره اي را از آن ايام در ذهنتان
داريد با گوش جان مي شنويم .
روزي سوار بر موتور سيكلت يكي از مسئولين مخابرات محور 2 , حاج آقا
رحيمي به سوي منطقه عقبه فاو و نزديك به كارخانه نمك در حال عزيمت
بوديم كه موتور در ميانه راه پنچر شد. در همين حال شهيد جارچي با جيپي
به سوي ما نزديك شد. با كمك ايشان توانستيم خود را به مقصد برسانيم .
وارد سنگر فرماندهي شديم . از اتفاقات پيش آمده در آن روز صرف نظر
مي كنم و تنها به مطلبي كه مرتبط با سوالتان است اشاره مي كنم . به دليل آن
كه سنگر فرماندهي از سوي ارتش عراق شناسايي شده بود به صورت مداوم
اين سنگر مورد اصابت تير و تركش قرار مي گرفت . صبح كه از خواب
برخاستم , برداران بي سيم چي حاضر در سنگر برايم تعريف كردند داخل
سنگر را مي پيماييدي . ما كه متوجه حقيقت شديم به طرفت آمديم و تو را به
آرامش دعوت كرديم . اين تنها نمونه اي بود كوچك از استرس هاي كه بر
اينجانب در طول 5 ماه و اندي حضورم در جبهه وارد شد , كه بمباران شديد
هفت تپه در يكي از مراحل سه گانه خود , نمونه ديگري بود از اين قبيل كه به
دليل كمي وقت از ذكر خاطره آن صرف نظر مي كنم .
چگونه مي توانم رنج و اندوهي را كه پيكان سفيد رنگ تعاون
لشكر براي خانواده هاي فرماندهان لشكر به ارمغان مي آورد
بر زبان جاري سازم ; پيكان سفيدي كه بي محابا خبر شهادت
فرماندهان را براي خانواده هاي آنان مي آورد , آيا باز هم
مي توان با چنين زبان الكن , رنج طاقت فرساي تعقيب نگاه
معصومانه همسر و فرزندان آن عزيزاني كه به خودروي سفيد
چشم دوخته بودند تا ببيند اين بار در كنار كدامين خانه آرام
مي گيرد به تصوير كشم , هرگز و صد هرگز
به ساختمان نيمه مخروبه اي رسيديم . جمع زيادي از
بچه هاي بسيجي دور تا دور اين ساختمان را احاطه كرده
بودند. همه با شگفتي به من و جثه كوچكم نگاه مي انداختند
چرا كه براي خيلي از آنها , حضور يك نونهال 10 ساله در 25
كيلومتري داخل آبراه دشمن غيرقابل باور بود
با پيشنهاد شهيد شكي با ليوان پلاستيكي قرمز رنگ از جمع
اسراي عراقي كه تا چندي پيش , پشت تيربارهاي خود بر روي
عزيزان رزمنده ما آتش مي گشودند پذيرايي بعمل آوردم .
بوي باروت حاكم بر فضاي بسته ساختمان , مشامم را به شدت
مي آزرد

مشق عشق
روح آسماني
|

سردار شهيد حجت الاسلام حاج شيخ عبدالله ميثمي
تواضع
اساس مديريت و اساس ارتباط ايشان با ديگران , تواضع و
محبت بود. هميشه تاكيد داشت و معتقد بود با محبت همه
كارها را مي توان انجام داد. هيچ گاه نديدم اين بنده وارسته
خدا , كمبود امكانات را بهانه اي كند براي انجام ندادن كارها و
مسووليتهايش . حتي يك بار هم در خاطرم نيست كه بيايد و
تقاضاي اعتبار و پول براي كارها بكند.
سخت ترين فرماندهان سپاه , در مقابل محبت ايشان , نرم
مي شدند و با او همكاري مي كردند. شايد هيچ كس نتوانست
بدين گونه كه اين شهيد عزيز در قلبها جا باز كرد , در قلوب
ديگران رخنه كند. ميزان محبوبيت ايشان و اعتمادي را كه افراد
مختلف به ايشان داشتند , از اين نكته مي توان فهميد كه
بسياري افراد , كه از لحاظ شخصيتي كاملا متفاوت بودند ,
خصوصي ترين مسايلشان را نزد ايشان بازگو مي كردند و
راهنمايي مي خواستند.
نفوذ كلام ايشان را در كمتر كسي ديده ام . بسيار كم
سخنراني مي كرد ولي با همان مدت اندك , تاثير صحبتهايش
كاملا مشهود بود. جلساتي بود كه ايشان يكي دو جمله بيشتر
نمي گفتند , ولي همان دو جمله , كاملا تعيين كننده بود و در
حقيقت ختم كلام محسوب مي شد. فكر مي كنم علت اين نفوذ
كلام فقط اين بود كه صحبتهايشان صميمانه بود و از دل
برمي خاست , لاجرم بر دلها مي نشست .
جنبه ديگري كه در صحبتهاي ايشان مطرح بود و از لحن
كلام ايشان نيز به خوبي حس مي شد , تواضع بود. اين تواضع ,
ايشان را در علو معنوي خاصي قرار داده و باعث شده بود
هميشه براي ايشان احترام خاصي قايل باشم .
راوي : سرلشكر محسن رضايي
دعاي عهد
عمليات بدر بود. قايقها كنار اسكله منتظر بودند. بچه هاي
رزمنده , يكي يكي جلو مي رفتند و يك روحاني , رويشان عطر
مي پاشيد. در صف قرار داشتم و آرام آرام جلو مي رفتم .
جلوتر , آن روحاني را ديدم ; حاج آقا ميثمي بود. در ياسوج
ايشان را مي شناختم . از ديدنش بسيار خوشحال شدم . مرا ديد
و شناخت , همديگر را در آغوش گرفتيم . گفت : « تو مي روي به
آن طرف و بايد هم بروي . اگر مي تواني مرا هم ببر. »
رفتيم آن طرف هور و حمله آغاز شد. تا آن سوي رود دجله
پيشروي كرديم . چند روزي مقاومت كرديم و بعد به ناچار
عقب نشيني شروع شد. ساعت حدود نه صبح بود. رفتم روي
دژ. تانكهاي دشمن در حال نزديك شدن بودند و باران تير
مستقيم تانك و خمپاره دژ را هدف گرفته بود. پشت سرمان تا
سي كيلومتر آب بود; نه پلي و نه جاده اي ! در آن لحظه , فكر
مي كردم جز اسارت يا شهادت راه ديگري باقي نمانده است .
در همين افكار بودم كه ديدم يك نفر از پايين خاكريز به
سمت ما مي آيد. چهره اش را تشخيص نمي دادم ولي از طرز راه
رفتنش گفتم : « اين حاج آقا ميثمي است . »
نزديكتر شد. حدسم درست بود. همديگر را در آغوش
گرفتيم . عطر از جيب درآورد و روي من پاشيد.
خمپاره اي در نزديكيمان منفجر شد. خيز رفتم . ولي حاج
آقا ميثمي سر پا ايستاده بود. آرام و خندان بود , درست مثل
روزهايي كه در ياسوج بود.
دستم را گرفت و شروع به خواندن « دعاي عهد » كرد. زير
باران خمپاره , روي شيب خاكريز نشستيم و شروع به صحبت
كرد. در كنار او احساس آرامش مي كردم . گفتم : « حاج آقا ,
جريان عقب نشيني چيست »
گفت : « انبيا هم پيروزي داشته اند و هم شكست . »
بلند شد برود. پرسيدم : « كجا مي رويد »
گفت : « مي روم به بقيه سر بزنم . »
گفتم : « حاج آقا! من تازه شما را پيدا كرده ام , حالا
مي خواهيد به همين راحتي مرا ترك كنيد »
لبخندي زد و گفت : « آنها هم حقي دارند. »
و رفت .
راوي : برادر عليزاده
آن روز در سنگر
شب دوم عمليات كربلاي پنج بود. من , حاج آقا ميثمي و
آقاي مير مرشدي در سنگر بوديم . تمام فكر و ذكر ما عمليات
بود و مسايل آن . حاج آقا ميثمي يكباره و بي مقدمه گفت : « در
اين عمليات , اجر خودم را از خدا مي گيرم . »
از فكر شهادت او , به لرزه افتاديم . نمي توانستيم قبول كنيم
كه از فيض وجود او محروم مي شويم . حاج آقا مير مرشدي
گفت : « ان شاالله . هميشه سايه تان بر سر ما باشد و سايه شما
از سر ما كم نشود. »
دوباره گفت : « نه , من بايد در اين عمليات اجرم را از خدا
بگيرم . »
ديگر نتوانستيم حرفي بزنيم .
وقتي در ادامه عمليات خبر مجروحيت او را شنيدم و
فهميدم تركش به سرش خورده , يكباره اين گفته اش در گوشم
طنين افكند : « من در اين عمليات اجر خودم را از خدا
مي گيرم . »
راوي : حاج آقا مهدي پور

|
نبرد در درياچه ماهي
|

اعترافات يكي از درجه داران حزب بعث عراق
اشاره : صدام و نيروهاي حزب بعث عراق به خيال خام تصور مي كردند
خود با حمله گسترده و تا دندان مسلح پس از چند روز نظام مقدس
جمهوري اسلامي ايران را برانداخته و در عرض 3 روز در تهران نواي شادي
سرمي دهند , غافل از اينكه پرورش يافتگان مكتب سرخ تشيع با رهبري
خميني كبير(ره ) اجازه چنين خيالي را به كسي نمي دهند , و با اولين شليك
گلوله دفاع را بر همه چيز ترجيح داده و در مقابل ظلم و جور ايستادگي
مي كنند.
عراق پس از توقف و عقب نشيني از زمين هايي كه در اوايل حمله
گسترده اش اشغال كرده بود شاهد عملياتهاي وسيع و مهمي از طرف
نيروهاي ايراني بود كه هيچ گاه فكر آن را هم در ذهنش جستجو نمي كرد و اين
به معناي ناكامي و شكست صدام است .
ذلالت نيروهاي بعث اگرچه از زبان رزمندگان شيرين است ولي اگر از
زبان خود بعثي ها روايت شود مستندتر و شيرين تر خواهد بود. آنچه ما براي
شما انتخاب كرديم گوشه هايي از اعترافات و خاطرات يكي از نيروهاي
حزب بعث عراق است در مورد عمليات كربلاي 5 و چگونگي اسارتش
توسط رزمندگان اسلام كه از نظر شما مي گذرانيم .
نيروهاي ما در سال 1982 پس از ناكامي در تحقق اهداف نظامي و
سياسي كه در واقع خواست ابرقدرتها بود , از زمينهايي كه اشغال كرده بودند
خارج شده و به پشت مرزهاي بين المللي عقب نشيني كردند.
دليل اين شكست را مي توان در مقاومت جمهوري اسلامي ايران در
مواضع خود از نخستين لحظه شروع جنگ جستجو كرد. پس از اين
عقب نشيني , نيروهاي عراقي در معرض حملات مداوم قرار گرفتند. از
آن جمله مي توان به عمليات شرق بصره , عمليات مجنون , حاج عمران و
غيره اشاره كرد.
پس از سال 1984 حملات ايران شكل ديگري به خود گرفت به
طوري كه هر سال حمله بزرگ و گسترده اي انجام مي گرفت . به عنوان مثال در
سال 1985 عمليات هورالهويزه موسوم به عمليات بدر و در سال 1986
عمليات فاو به اجرا درآمد. پس از اشغال فاو توسط نيروهاي ايراني ,
فرماندهان نظامي عراق درصدد برآمدند پس از عدم موفقيت شيوه دفاعي
ثابت , به شيوه دفاع متحرك متوسل شوند.
نيروهاي عراقي چندين بار در مناطق فكه و شيب دست به عمليات زدند
و شهر مهران ايران را مورد تجاوز قرارداده و آن را اشغال كردند. ولي اين
شيوه نيز پس از آزادسازي اين شهر توسط نيروهاي ايراني با شكست مواجه
گرديد.
ارتش عراق پس از شنيدن شايعاتي درباره نقشه ايران براي آغاز يك
تهاجم گسترده و يكسره نموده مساله جنگ به نفع خود , برآمادگي و هشياري
خود افزود. ظاهرا قرار بود اين حمله از سه محور در طول جبهه صورت گيرد
و اهدافي در عمق خاك عراق ازجمله پايتخت بغداد به اشغال نيروهاي ايران
درآيد. فرماندهان نظامي به لحاظ اهميت استراتژيكي شهر بصره كه تنها راه
آبي ارتباط عراق با دنياي خارج به حساب مي آيد , بيشترين توجه خودشان
را به اين منطقه جنوبي مبذول داشتند تا مناطق استقرار سپاه سوم و هفتم به
همين خاطر نيروهاي زيادي را به اين نقطه حساس گسيل داشتند. بدبختانه
يگان ما ازجمله يگانهاي سپاه سوم بود كه به اين منطقه اعزام شد. ما با دقت
و توجه بيشتر دستور و فرامين نظامي را دريافت مي كرديم و شب و روز در
حال آماده باش بسر مي برديم . فرمانده لشكر 11 كه تحت فرمان او قرار
داشتيم , روزهاي پنجشنبه هر هفته افسران و درجه داران لشكر را احضار
مي كرد و به خواسته هاو نظريات آنان در مورد جبهه گوش مي داد و
روحيه شان را تقويت مي كرد. اين جلسات در آسايشگاه لشكر با ناهاري كه
براي آنان ترتيب مي يافت , همراه بود; كاري كه فرماندهان ديگر لشكرها در
آن منطقه انجام مي دادند.
آخرين بار سرتيپ ستاد « عبدالواحد شنان آل رباط » فرمانده لشكر در
ساعت 11 بامداد روز 24 دسامبر 1986 كليه افسران لشكر اعم از
فرماندهان تيپ ها , گردانها , گروهانها , بجز معاونين هر يك از گردانها ـ را
احضار كرد. او خطاب به ما گفت : « برادران ! اطلاعاتي بر اين اساس از دايره
اطلاعات وزارت دفاع به دست ما رسيده است كه دشمن براي مورد حمله
قراردادن منطقه ما خود را كاملا مهيا كرده و امشب اين حمله را به اجرا
درخواهد آورد. به شما توصيه مي كنم براي دفع حمله دشمن آمادگيهاي لازم
را داشته باشيد و تا مي توانيد از خودتان مقاومت به خرج دهيد. ما نيز از نظر
نيرو و مهمات شما را تامين نموده , در صورت نياز با آتش توپخانه از شما
پشتيباني خواهيم كرد. اگر شما اين حمله را در نطفه خفه كنيد دشمن قادر به
تحقق اهداف خود نخواهد بود و در اين صورت مورد تقدير خاص مقام
فرماندهي قرار خواهيد گرفت . »
سپس با قيافه اي متبسم گفت : « حال اي افسران دلاور من ! به واحدهاي
خودتان برگرديد و كمربندها را محكم ببنديد. »
پس از مراجعت به يگان , خود را آماده كرديم . اتفاقي كه فرمانده لشكر از
آن خبر مي داد , به وقوع پيوست . در ساعت 8 شب نيروهاي ايراني محل
استقرار لشكر 11 از سپاه سوم و لشكر 15 از سپاه هفتم را مورد حمله اي
گسترده قراردادند. باوجود اين كه نخستين سري از نيروهاي ايراني توانستند
جاي پايي در بين اين دو لشكر پيدا كنند ولي سري بعدي به علت آتش
سنگين توپخانه و شليك پياپي موشكهاي ما نتوانستند به اهدافشان دست
يابند , در نتيجه شكست خوردند. اما با اين همه عده اي از نفرات ما را در
منطقه به اسارت درآوردند.
آن روز راديو با بوق و كرنا دفع حمله ايران و تحقق پيروزي را براي ملت
عراق پخش كرد . اين عمليات كه در تاريخ 1986,12,25 به اجرا درآمد در
بين عراقيها به « روز بزرگ » و در بين ايرانيها به « كربلاي چهار » شهرت يافت .
نكته قابل توجه اينكه حالت آماده باش تا پس از حمله به قوت خود باقي
ماند و مرخصي ها لغو شد , اما در روز سالگرد تاسيس ارتش عراق مصادف با
6 ژانويه 1987 مرخصي ها دوباره آزاد شد و آماده باش خاتمه يافت و ديدار
انبوه خبرنگاران از عراق شروع شد. كشته هاي ايراني در عقبه جبهه به خاك
سپرده شدند و بولدوزرها و لودرها به احداث خاكريزها و خطوط امدادي
پرداختند. چيزي كه در اين ميان جلب توجه مي كرد اين بود كه حمله
توپخانه طرف مقابل نسبت به پيش از حمله بسيار شديدتر شده
بود.
معمولا پس از پايان هر حمله واحدهاي خسارت ديده جهت
سازماندهي به پشت جبهه مراجعت مي كردند. تيپ ما نيز كه بيشترين
خسارات را متحمل شده و تقريبا دو گردان كامل را از دست داده بود , راهي
عقب شد.
سرهنگ ستاد « عطاالله ايوب » فرمانده تيپ گفت : « تيپ ما با وجود
تحمل خساراتي توانست حمله را سركوب كند و من درخواست مي كنم اين
خسارات به نحو شايسته اي جبران شود و از فرماندهي تيپ گرفته تا ديگر
پرسنل آن مورد تقدير واقع شوند. »
به مناسبت سالگرد تاسيس ارتش , سرلشكر « عدنان خيرالله » وزير دفاع
در يك كنفرانس مطبوعاتي شركت كرد. وي در پاسخ به سئوالات خبرنگاران
در مورد حمله اي كه توسط نيروهاي عراقي سركوب شد و طرف ايراني
متحمل خساراتي گرديد , گفت : « تعداد 80 هزار نفر از نيروهاي ايراني در
منطقه سپاه 11 و 50 هزار نفر ديگر در منطقه سپاه 15 كشته شدند و ادوات
و تجهيزات متعددي به غنيمت درآمد. »
وي همچنين در پاسخ به اين سئوال كه آيا ايرانيها قصد دارند حمله
ديگري را آغاز كنند , گفت : « دشمن در حال حاضر به علت خسارات قادر به
تحرك نيست و براي سازماندهي به زماني طولاني نياز دارد. »
روز بعد عده اي , ازجمله فرمانده هنگ , قرار بود در ساعت يك بعد از
نيمه شب عازم مرخصي شوند. هنگام آماده باش شبانه صداي موتورهايي از
مواضع ايران به گوش رسيد. من به عنوان فرمانده گروهان اين موضوع را با
فرمانده گردان در ميان گذاشتم . او گفت : « من از طريق دستگاه رازيت
قضيه را پي گيري مي كنم و نتيجه را به تو ابلاغ مي كنم » .
فرمانده دقايقي بعد به من اطلاع داد كه اين صداها , صداي موتورها
نيست بلكه صداي حركت خودروهاي نظامي است و جاي نگراني ندارد.
زمان آماده باش به پايان رسيده بود و من در كنار ستوان « حسن » و
ستوان « معين » در قرارگاه گروهان نشسته بودم . هنگام صرف شام به آن گفتم
كه خسته ام و ساعت 9 شب خواهم خوابيد . از ستوان معين خواستم در
ساعت 12 مرا بيدار كند و پس از من به استراحت بپردازد .
راديويي را كه چند لحظه پيش براي شنيدن پيام اسراي خودمان از
طريق فرستنده اهواز روشن بود , خاموش كردم و به بالش كوچكي تكيه دادم
و كم كم به خواب رفتم . ناگهان با صدايي از خواب پريدم . ستوان معين بود
كه با عجله مرا بيدار مي كرد. او گفت : « ستوان ... بلند شو! حمله
شده . »
پرسيدم : « چه شده »
گفت : « حمله شده ! »
گفتم : « چطور متوجه شدي آيا به تو خبر دادند »
گفت : « نه , از سنگر بيرون بيا و تيپ 501 را كه در سمت ما مستقر است .
ببين ! »
از سنگر خارج شدم و موقعيت را ديدم چنين به نظرم مي رسيد كه تيپ
ما در حال نبرد است .
عقربه ها ساعت 11,30 را نشان مي دادند . به قرارگاه گروهان بازگشتم و
با مسئولين كمين كه 4 سرباز و يك نفر افسر وظيفه بودند تماس گرفتم , اما
پاسخي نشنيدم . فرياد زدم : « سرگروهبان محسن چرا جواب نمي دهند آنان
را صدا بزن ! »
لحظه اي بعد كمين با من تماس گرفت . از صداي بيسيم چي احساس
مي شد كه همگي خوابيده بودند , اما وانمود كردند كه سيم تلفن قطع شده
بود. به آنان گفتم : « چرا تيراندازي را به ما ابلاغ نكرديد »
گفت : « به طرف ما گلوله اي شليك نشده است . »
گفتم : « گيرم كه به منطقه ديگر اجراي آتش شده است . مگر به شما نگفتم
از هر اتفاق كوچك و بزرگ مرا مطلع كنيد. حال دوربين مخصوص شب را
بردار و منطقه را خوب نگاه كن و موقعيت را فورا به من اطلاع بده . از قرارگاه
گردان هم مي خواهم براي شما گلوله منور پرتاب كند تا منطقه را دقيقا زير
نظر داشته باشيد. »
آنگاه از قرارگاه خواستم دو گلوله منور شليك كند. به محض شليك اين
دو گلوله ناگهان گروهان بدون دستور من تيراندازي كرد. از سنگر بيرون آمدم
و گفتم : « تيراندازي نكنيد. چه كسي به شما دستور تيراندازي داده »
يكي از سربازان گفت : قربان , قايقهاي ايراني پيش روي ما قرار دارند. »
در زير نور گلوله هاي منور ديدم كه ايرانيها در فاصله اي دور و نزديك به
محل اختفايشان در ترددند. به استوار محسن گفتم : « افراد گروهان تيراندازي
را متوقف كنند و به حال آماده باش درآيند. »
در آن موقع نگاهم متوجه موانع سيمهاي خاردار مقابل گروهان شد كه
100 متر از خاكريز فاصله داشت . هنگامي كه نور گلوله هاي منور بر روي اين
سيمها تاييد درخشش عجيبي را مشاهده كردم . به استوار محسن گفتم : « اين
چيز را قبلا ديده بودي »
گفت : « نه . »
گفتم : « در اين صورت چند گلوله به طرف سيمها شليك كن . »
ناگهان مردان قورباغه اي ايران با فريادهاي الله اكبر از پشت سيمها
خارج شدند. فهميدم چيزي كه توجه مرا به خود جلب كرده بود , لوله هاي
تنفسي مردان قورباغه اي بود.
آنان كه به طور ناگهاني مقابل گروهان ظاهر شده بودند , سلاحهاي سبك
و نارنجكهاي دستي به همراه داشتند و با علائم نوري به قايقها اشاره كردند
به سمت ما بيايند. كمين عملا سقوط كرد و گروهان قدرت مقابله با ايرانيها
را از دست داد. از طريق بيسيم با فرمانده گردان تماس گرفتم و به او اطلاع
دادم كه مردان قورباغه اي ايران كنار سيمهاي خاردار موضع گرفته اند و شما
بايد با آتش توپخانه ما را از اين گرداب نجات دهيد. معمولا يك ربع ساعت
طول مي كشيد تا توپخانه آماده اجراي آتش شود. امكان داشت ايرانيها در
كمتر از اين مدت به داخل گروهان نفوذ كنند. و عملا توانستند به بخشي از
گروهان از موضع دسته هشتم نفوذ كنند , زيرا اين دسته سلاحهاي ميان برد
در اختيار نداشت . اين سلاحها بين جناحهاي گروهان اعم از دسته هفتم و
نهم تقسيم شده بود. تعداد سلاحهايي كه گروهان در اختيار داشت از دو
دو قبضه توپ و يك قبضه مسلسل چهار لول BKC قبضه مسلسل ميان برد
تجاوز نمي كرد.
گروهان به دو بخش تقسيم شد و من در بخش مجاور تيپ 501 قرار
گرفتم . ناگهان صداي انفجار نارنجكهاي دستي در داخل پاسگاه « كوت
سوادي » در مجاور ما و در منطقه استقرار تيپ 501 به گوش رسيد . آنها با
سلاح سرد وارد صحنه پيكار شده بودند. ايرانيها ما را از سه طرف محاصره
كردند. منطقه پشت سر ما را آب گرفته بود. بدتر از همه گلوله باران شديد
ايران و حملات متقابل توپخانه ما قدرت هرگونه تفكر را از ما سلب نموده و
گروهان در وضعيتي آسيب پذير قرارگرفته و هرگونه تماس بين من و قرارگاه
قطع شده بود. به باقيمانده افراد گروهان گفتم : « هر كسي كه مي تواند خود را
از اين مخمصه نجات دهد. »
به هر شكلي بود خود را به عمق گروهان رساندم . با فرمانده گردان تماس
گرفتم و به او اطلاع دادم كه گروهان سقوط كرده است و من اينك در كنار
ستوان « شاكر » هستم . پرسيد : « چرا عقب نشيني كردي »
گفتم : « چرا كه نه از كل پرسنل گروهان فقط سه نفر باقي مانده است . »
آنگاه بين من و او مشاجره لفظي صورت گرفت . او گفت : « تيپ 66
نيروهاي ويژه را به منطقه اعزام مي كنم با كمك آنان گروهان را از چنگ
ايرانيها خلاص كن . »
گفتم : « هرچه شما بفرمائيد قربان ! »
در انتظار رسيدن تيپ نشستم . دقايق و ساعتها سپري شدند , ولي
خبري از آمدن تيپ نشد. هر وقت كه با گردان تماس مي گرفتيم , مي گفتند كه
در راه است . شدت گلوله باران به اوج خود رسيده بود و ايرانيها كم كم به ما
نزديك مي شدند , ولي ما كه در سنگرهاي محكم موضع گرفته بوديم ,
توانستيم تا سپيده صبح مقاومت كنيم . سراسر جبهه را آتش و دود فراگرفته
بود و صداي انفجارهاي پي درپي به گوش مي رسيد. با خود گفتم : مي توانم
خود را از اين بن بست مهلك نجات دهم , ولي قطعا اعدام خواهم شد , زيرا
خواهند گفت چرا عقب نشيني كردي و گروهانت را ترك گفتي . حتي اگر
وضعيتم را به آنان توجيه نمايم , باور نخواهند كرد و خودم و خانواده ام را به
كشتن خواهم داد. به همين خاطر ترجيح دادم خود را تسليم ايرانيها كنم .
ساعت 5 بامداد روز نهم ژانويه 1987 چند فروند هلي كوپتر ايراني به
پياده كردن نيروها در پشت درياچه ماهي . نزديك قرارگاه هاي پشتي و مواضع
توپخانه اقدام كردند. آن موقع به ستوان شاكر گفتم : « ستوان حضور ما در
اينجا فايده اي ندارد. تيپ محاصره شده است . بهتر اين است كه عقب نشيني
كنيم » .
او هم پذيرفت و بلافاصله عقب نشيني كرديم . نيروهاي ايراني تا درياچه
ماهي ما را تعقيب كردند. از اين درياچه فقط نيروهاي پياده و خودروها
توانستند عبور كنند كه در اين صورت هم با نيروهاي ايراني برخورد
مي كردند. هر كس از طريق شنا از درياچه عبور مي كرد. يا از بين مي رفت و يا
حداقل به اسارت درمي آمد. و ما چنين وضع و حالي داشتيم . تعداد كشته ها
و مجروحينمان هر لحظه افزايش مي يافت .
در آن گيرودار دست راستم مجروح شد و استخوان دستم از جا كنده
شد و روي زمين افتاد. خوشبختانه دوستان به دادم رسيدند و دستم را
پانسمان كردند , ولي خونريزي شديد مرا در آستانه مرگ قرار داد. دست دعا
به سوي درگاه الهي دراز كردم و به اهل بيت متوسل شدم . برخي از افسران و
سربازان , مصرانه از سرهنگ ستاد « امجد » فرمانده گردان , مي خواستند كه
خودشان را به نيروهاي ايراني تسليم كنند . تعداد ما از 300 نفر تجاوز
نمي كرد , ولي فرمانده گردان با درخواست آنان مخالفت كرد و گفت :
« مقاومت كنيد و حلقه محاصره را بشكنيد! » .
ما تا شب در اين وضعيت بسر برديم تا اين كه بالاخره زير پيراهن سفيد
يكي از سربازان را به علامت تسليم بالا برديم و رزمندگان ايراني به سمت ما
آمدند و ما را به اسارت درآوردند , ولي فرمانده هنگ حاضر نشد خود را
تسليم كند و با كلت كمري چند گلوله به مغزش شليك كرد و به زندگي خود
خاتمه داد.
هنگامي كه به اسارت درآمدم احساس كردم به دستهاي امني پناه برده ام .
ايرانيها زخمهايمان را مرهم گذاشتند و به ما آب و غذا دادند و گفتند : « شما
در پناه اسلام هستيد. نگران هيچ چيز نباشيد. »
آن روز به ياد تبليغات دروغين رسانه هاي تبليغاتي عراق در مورد
بدرفتاري مسئولين ايراني با اسراي عراقي افتادم و بر آن ادعاها خنديدم .

|
42 ساعت نبرد بي امان
|

سردمداران حكومت بعث عراق , بويژه فرماندهان نظامي اين
كشور كه با حمايتهاي ابرقدرتهاي شرق و غرب و همچنين
كمكهاي مالي جمعي از كشورهاي عرب منطقه با سواستفاده
از وضعيت و شرايط اوليه پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و
عدم انسجام نيروهاي مسلح ايران , تجاوز گسترده نظامي خود
را با 12 لشگر تا بن دندان مسلح در 31 شهريور 1359 به
مرحله اجرا در آورده و بخش وسيعي از ميهن اسلامي را در
روزهاي اوليه جنگ تحميلي به اشغال خود در آورد , همواره در
اذهان خود برخي از شهرها و مناطق اشغالي را از ديدگاه
استراتژيكي با اهميت تر از مناطق ديگر به حساب مي آورند , از
جمله اين شهرها , شهر آبادان در حاشيه رودخانه مرزي
اروندرود بود كه در واقع از نقطه نظر ژئوپولتيكي نيز مجموعه
شهرهاي شرقي و غربي اروندرود و رودخانه مذكور كليد باز
شدن ژئوپلتيك بسته اين كشور محسوب مي گردد , بنابراين
موفقيت ارتش بعث عراق در محاصره و اشغال آبادان از
بزرگترين موفقيتهاي استراتژيكي و عدم توفيق در نتيجه گيري
از محاصره و تسخير اين شهر از بزرگترين شكستهاي
استراتژيكي اين كشور محسوب مي گرديد , لذا با محاسبه اين
تفكر و اين ايده بود كه نيروهاي عراقي با شروع تجاوز خود با
سرعت تمام از كارون عبور نمودند وحتي موفق شدند با روانه
كردن پل بر روي بهمنشير از طريق كوي ذوالفقاري وارد آبادان
شوند تا بلكه بتوانند هر چه زودتر سرپل استراتژيكي مورد نظر
خود را تامين نمايند.
تسخير آبادان براي عراق نه تنها يك پيروزي نظامي , بلكه
بسيار مهمتر از آن يك پيروزي بزرگ سياسي بود و در مقابل
براي ايران اسلامي نيز نه تنها يك شكست نظامي بلكه يك
شكست سياسي و رواني بود. از اينرو به هيچ عنوان براي
مسئولين بعثي و فرماندهان نظامي اين كشور عقب نشيني از اين
محور وآزاد شدن راههاي حياتي آبادان يعني جاده هاي
ماهشهر ـ آبادان و اهواز ـ آبادان كه در واقع شكسته شدن حصر
آبادان بود قابل قبول نبود. بر همين اساس بود كه حتي پس از
حماسه كوي ذوالفقاري كه عراقيها بالاجبار به آنسوي بهمنشير
رانده شدند , دشمن كه هنوز خيال تسخير آبادان را در سر
داشت , تا حدود يكسال دست از محاصره اين شهر برنداشت .
در طول محاصره آبادان , رزمندگان اسلام متشكل از گروههاي
مختلف در شرايط بسيار سخت مقاومت و نبرد در شهر را ادامه
مي دادند و جهت نقل و انتقال نيرو و تداركات و ارسال
تجهيزات و مهمات صرفا از راه آب و توسط لنج ها و يا از
طريق هوا و بوسيله بالگردان استفاده مي شد كه در معرض خطر
انهدام توسط دشمن هم مي توانستند قرار بگيرند , لذا اين
تلاش و فداكاري رزمندگان كه برخاسته از روح سرشار از ايمان
و تعهد اين عزيزان بود هر آن ولحظه اي مترصد فرصت انهدام
دشمن و پاكسازي مناطق اشغالي از وجود نيروهاي اشغالگر و
آزاد كردن شهر آبادان از محاصره بود.
« دشمن بعثي براي محاصره كامل زميني آبادان و خرمشهر
در تاريخ 19 الي 21 مهرماه سال 1359 در حوالي روستاي
مارد واقع در شمال خرمشهر , پل شناوري بر روي رودخانه
كارون احداث نمود و براق قطع جاده آبادان ـ اهواز , يگانهاي
خود را از آن عبور داد و تمام تلاش خود را بكار بست تا با
تصرف كرانه رودخانه بهمنشير , محور مواصلاتي ماهشهر ـ
آبادان را قطع و دسترسي رزمندگان اسلام به محورهاي مذكور
را غيرممكن سازد » .
« در اين موقع برابر تدبير سلسله مراتب فرماندهي نيروهاي
مسلح , اجراي پاتك به هر قيمتي در دستور كار قرار گرفت و در
همين راستا , برخي از يگانها از جمله گردان 144 تيپ 2 لشكر
21 حمزه سيدالشهدا(ع ) گردان 201 ژاندارمري و يك گروه
رزمي مركب از دانشجويان دانشگاه افسري نيروي زميني ارتش
جمهوري اسلامي ايران و عناصري از لشكر 92 زرهي
خوزستان و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در روز 26 مهرماه
1359 , عمليات آفندي گسترده اي عليه دشمن بعثي آغاز
گرديد.
بر خلاف روش متداول و اصول كه قبل از عمليات بايد يگان
نسبت به شناسايي دقيق منطقه , معابر وصولي , ميادين مين و
ساير جنبه هاي تاكتيكي زمين دشمن اقدام نمايد تا آمادگي
اجراي عمليات را داشته باشد , لشكر 21 حمزه
سيدالشهدا(ع ) به محض استقرار در منطقه , بنا به شرايط
خاص موجود و با اتكا به نيروي لايزال الهي بلافاصله وارد
صحنه كارزار با دشمن گرديد.
فرماندهي گردان اعزامي از لشكر مذكور را سرتيپ شهيد
حسن كاوه كه از جمله افسران شجاع و رشيد ارتش جمهوري
اسلامي ايران بودند بر عهده داشتند.
سرانجام اين رزمنده با ايمان و پرتوان ارتش حزب الله پس
از ابراز شجاعت هاي زايدالوصف در تاريخ 59,8,3 در منطقه
عملياتي سه راه آبادان ـ ماهشهر به درجه رفيع شهادت نائل
گرديد وبقاياي پيكر مطهر اين شهيد عزيز و قهرمان
افتخارآفرين , بعد از هشت ماه از عمق مواضع دشمن توسط هم
رزمانش كشف و به آغوش خانواده گرانقدرش وملت
شهيدپرور ايران بازگشت و در كنار ساير كبوترهاي خونين بال و
عاشق , در بهشت زهرا(س ) تهران به خاك سپرده شد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
به اين ترتيب آن روزهاي سخت و طاقت فرسا سپري شد و
سرانجام فتح و پيروزي فرارسيد , تلاش و ايثارها به ثمر نشست
ومرحله تاختن به قلب صفوف دشمن وپيشروي به سوي
كربلاي حسيني آغاز شد » .
به دنبال يك سال تلاش وپايمردي رزمندگان اسلام و
عليرغم خيانت هاي وابستگان غرب , بالاخره , آمال و آرزوهاي
دشمن كه برگرفته از تفكرات و استراتژي وي بود نقش بر آب
شد و ظفرمندان دلير اسلام با فرمان حضرت امام خميني (ره )
عملياتهاي پي در پي خود را با عمليات ثامن الائمه و شكستن
حصر آبادان آغاز نمودند كه خود سرفصل جديدي از تبلور
حماسه ها و افتخارات ديگر بود.
تلاشهاي شبانه روزي رزمندگان اسلام ادامه داشت تا اين
كه حضرت امام (ره ) در تاريخ چهاردهم آبان ماه 1359 طي
يك فرمان تاريخي فرمودند :
« من منتظرم كه اين حصر آبادان از بين برود...بايد اين حصر
شكسته شود »
به دنبال صدور اين فرمان حضرت امام (ره ) , علاوه بر
جنبه نظامي , تكليف شرعي نيز بر وظايف رزمندگان اسلام
افزوده شد و صدام نيز با عدول از بلندپروازيهاي قبلي خود
مبني بر فتح ايران در يازدهمين نشست اتحاديه عرب در
پايتخت اردن اعلام نمود : « ما نمي خواهيم كشورگشايي كنيم
وفقط مي خواستيم تهديد ايران را از شهرهاي خود دور
سازيم » .
اين عقب نشيني آشكار رئيس جمهور عراق از مواضع
قبلي خود , باضافه هماهنگيهاي بعمل آمده بين نيروهاي ارتش
جمهوري اسلامي ايران وسپاه پاسداران انقلاب اسلامي كه
علاوه بر همفكري و هماهنگي در خصوص طرح عمليات ,
چگونگي نزديكي و ادغام نيروها , مكانيزم عمل و حتي نام
حمله و روز ساعت آن را در بر مي گرفت بگونه اي كه نام
عمليات به پيشنهاد لشكر 77 پياده خراسان كه در منطقه
مستقر بود ثامن الائمه پيشنهاد شد كه مورد قبول همه قرار
گرفت و تعيين شد , موجب گرديد روحيه رزمندگان بيش از
پيش تقويت گردد و سرانجام در ساعت يك بامداد روز پنجم
مهرماه 1360 عمليات غرور آفرين رزمندگان اسلام با
محوريت لشكر 77 خراسان بعنوان هسته مركزي و با پشتيباني
هوانيروز قهرمان , نيروي هوايي حماسه ساز و تعدادي از
يگانهاي سپاه پاسداران و ژاندارمري در گرماي طاقت فرساي
منطقه آغاز و با وجود مقاومت سرسخت دشمن درنهايت پس
از 42 ساعت با شكست نيروهاي بعثي به پايان رسيد و
نيروهاي دشمن در شرق كارون منهدم , اسير يا متواري
گرديدند و بعد از حدود يكسال , جزيره آبادان و شهر آبادان به
عنوان سمبل اين جزيره از محاصره خارج شد و نيروهاي
دشمن ستيز اسلام , اولين موفقيت سرنوشت ساز خود را كه
مقدمه ساير افتخارات و پيروزيهاي بعدي دفاع مقدس بود به
دست آوردند.
نكته حائز اهميت در اين عمليات , طراحي دقيق و
هماهنگي و انسجام بي نظير نيروهاي عمل كننده بود كه منجر به
اسارت تعداد 1800 تن از نيروهاي عراقي و كشته شدن حدود
2000 نفر از اين نيروها شد .
در اين عمليات تيپ هاي 6 زرهي و 8 مكانيزه لشكر 3
زرهي عراق , تيپ 44 پياده لشكر 11 , گردان سوار زرهي سيف
سعد لشكر 3 , گردان 301 زير امر تيپ 6 زرهي لشكر 3 , يك
گردان از تيپ 13 گارد مرزي و يك قاطع (گردان ) جيش
الشعبي عراق به استعداد 500 نفر وبيش از 5 گردان توپخانه
دشمن حضور داشتند كه متحمل تلفات و ضايعات جدي
شدند.
از جمله تجهيزات انهدامي و اغتنامي دشمن در اين
عمليات عبارتند از :
انهدام 200 دستگاه تانك و نفربر , 100 دستگاه خودرو ,
2 دستگاه پل پي ام پي و به غنيمت گرفته شدن حدود 160
دستگاه تانك و نفربر , 30 دستگاه لودر و بلدوزر , 5 قبضه توپ
155 م م , 150 دستگاه خودرو , 2 عراده كاتيوشا , تعدادي
تفنگ 106 و تعداد زيادي سلاحهاي سبك و مقدار زيادي
مهمات .
در پايان اين عمليات وشكسته شدن حصر آبادان , پيام
تبريكي از سوي فرماندهان و مسئولين وقت ارتش جمهوري
اسلامي ايران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به محضر
مبارك حضرت امام خميني (ره ) ارسال كه حضرت امام (ره ) در
همان روز پاسخ خود را براي فرماندهان ارتش و سپاه مخابره
نمودند.
در فرازي از پاسخ حضرت امام (ره ) چنين مرقوم
فرموده اند :
« اينجانب به اسم ملت بزرگ ايران از رزمندگان دلير ارتش
و سپاه و ديگر قواي مسلح ايدهم الله تعالي , تقدير و تشكر
مي كنم . از خداوند متعال , توفيق نصرت و عظمت اسلام و
مسلمين و به خصوص نيروهاي مسلح اسلامي را خواستارم » .
« آري محاصره و شكست حصر آبادان چنين بود و اين
عمليات سرنوشت ساز واقعا يكي از افتخارات نزاجا و ارتش
جمهوري اسلامي در طي دوران دفاع مقدس است و اين لشكر
(ل 77 خراسان ) پس از انجام اين عمليات موفقيت آميز به
پيشنهاد فرماندهان به لشكر پيروز خراسان تغيير نام
داد »
« البته بعد از پايان موفقيت آميز عمليات ثامن الائمه (ع ) 5
تن از فرماندهان رده بالاي ارتش و سپاه كه جهت تقديم
گزارش اين پيروزي به محضر حضرت امام (ره ) با يك فروند
هواپيماي سي ـ 130 با 40 نفر سرنشين و 27 مجروح و 22
نفر شهداي عمليات ثامن الائمه عازم تهران بودند , در ساعت
34 : 18 مورخه هفتم مهرماه 1360 در نزديكي تهران دچار
سانحه هوايي گرديدند و 49 نفر از سرنشينان من جمله
سرلشكر فكوري (مشاور جانشين رئيس ستاد مشترك ارتش
جمهوري اسلامي ايران ) , شهيد سرلشكر موسي نامجو (وزير
دفاع و فرمانده دانشگاه افسري ). شهيد سرلشكر ولي الله فلاحي
(رئيس ستاد مشترك ارتش ) , شهيد سرلشكر يوسف كلاهدوز
(قائم مقام سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ) و شهيد جهان آرا
(فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر) به شهادت رسيدند.
برخي از نقاط برجسته عمليات ثامن الائمه (ع )
1 ـ اتحاد و انسجام نيروهاي عمل كننده .
2 ـ طراحي دقيق عمليات .
3 ـ تاثير معنوي پيام حضرت امام (ره ) مبني بر لزوم شكسته
شدن حصر آبادان بر تقويت روحيه و عزم راسخ رزمندگان در
رسيدن به هدف .
4 ـ شروع عمليات كلاسيك نظامي و شروعي براي ساير
عملياتهاي افتخارآفرين رزمندگان اسلام .
5 ـ تحميل بزرگترين شكست سياسي و استراتژيكي به حكومت
بعث عراق و ارتش اين كشور.
6 ـ پاكسازي شرق كارون از وجود نيروهاي بعثي .
7 ـ تغيير شيوه رزم رزمندگان اسلام از حالت تدافعي به
تهاجمي .
8 ـ ايجاد تغيير در تفكر و نگرش نيروهاي دشمن به نيروهاي
خودي .
سرهنگ ابراهيم محمد يحيائي
روابط عمومي نيروي زميني ارتش

مشق عشق
شمع صراط
|

سردار سرلشكر پاسدار سيدمحسن صفوي
توكل و پشتكار
عراقي ها تعدادي از پلها را كه حدفاصل آبادان و اهواز بود
منهدم كردند. بطور يكه تعدادي از پل هاي روي رودخانه
بهمن شير , از بين رفت و ارتباط بين جزيره آبادان واهواز مشكل
شد.
سردار محسن رضايي , به شهيد صفوي , دستور دادند :
« شما بزرگترين كاري كه مي تواني بكني , اين است كه روي
بهمن شير يك پل خاكي بزني كه اگر موشك ليرزي هم زدند ,
منهدم نشود » .
آن بزرگوار همه بچه هاي قرارگاه صراط المستقيم را , بسيج
كرد تا به عرض 90 متر رودخانه عظيم بهمن شير را , با خاك پر
كنند , ولي در دو مرحله از آب شكست خوردند , شدت جريان
اب , به حدي بود , كه اين دو ساحل به هم متصل نمي شد.
شبي كه قرار بود , پل خاكي شهيد سليمي , روي رودخانه
بهمن شير تمام شود , برادرمان محسن صفوي با دفتر حضرت
امام تماس گرفت . حاج احمدآقا رضوان الله تعالي عليه گوشي
را برداشت . شهيد صفوي پس از سلام , گفت : « من يك
بسيجي ام به نام صفوي . سلام مرا به آقا برسانيد , و بگوييد :
مشغول احداث پلي هستيم برروي رودخانه بهمن شير , تا
رزمندگان اسلام بتوانند , راحت تر تردد كنند و مجروحين
منطقه والفجر هشت (فاو) را به بيمارستان علي ابن ابيطالب (ع )
برسانند » .
تاكنون , دوبار از آب , شكست خورده ايم , از حضرت امام
بخواهيد برايمان دعا كنند , كه امشب موفق شويم .
حاج احمدآقا گفت : گوشي را داشته باشيد , تا موضوع را
خدمت امام عرض كنم . موضوع را به عرض امام رسانده بود و
پس از چند لحظه , اين جواب را به برادر صفوي داد :
« امام سلام رساندند و فرمودند : « امشب موفق مي شويد.
من هم براي شما , دعا مي كنم . تلاش تان را مضاعف كنيد.
« حاج احمد آقا خداحافظي كرد.
شهيد صفوي , موضوع را به بچه ها گفت : شور و شوق
بيشتري , در بين شان ايجاد شد ودر فرصتي كه آب راكد بود ,
كار انجام شد. صبح , اولين آمبولانس با قرباني كردن چند
گوسفند , كه برادران تهران آورده بودند از روي پل عبور كرد.
بچه ها همگي سجده شكر بجا آوردند.
راوي : برادر عباس هدي
حال بهشتي
ما تعدادي از پروژه هاي مهندسي را , به قرارگاه صراط
واگذار كرديم شهيد صفوي اجراي پروژه ها را در كنار ساير
طرح ها به عهده گرفت .
حقيقت اين است كه نقش برادر محسن صفوي , در تقويت
جبهه ها و تقويت روحيه فرماندهان و رزمندگان اسلام در
جنگ , بسيار قابل توجه بود.
اما چيزي كه باعث توجه و دلسوزي شهيد صفوي بود اين
بود كه , با او مي رفتيم و در مناطق مختلف جبهه , پروژه ها را
بازديد مي كرديم . به چشم خود مشاهده كردم يك راننده
كمپرسي كه از جاده عبور مي كرد آقا محسن را به عنوان فرمانده
قرارگاه صراط المستقيم مي شناخت , دست بلند كرد و توقف
نمود , آمد و با ايشان مصافحه كرد و حرف هاي خودماني با او
مي زد. او هم با حوصله و صميميت پاسخش را مي داد. البته
تبسم هميشگي او , شكفتن شكوفه هاي ايمان و اعتقاد را در
ضمير انسان متجلي مي كرد. در آن شرايط بسيار سخت و پرفراز
و نشيب , شدايد جنگ يكي از مسايلي بود , كه قرارگاه صراط
نيز با آن درگيري زيادي داشت . در اين حال تنها چيزي كه
روحيه مي داد , همان حال خوش شهيد محسن صفوي بود. من
به اين حال مي گويم : « حال بهشتي . »
راوي : سردار سرلشكر پاسدار دكتر سيدحسن فيروزآبادي

مشق عشق
خورشيد خيبر
|
سردار سرلشگر پاسدار حاج محمد ابراهيم همت
وليمه
شهيد « همت » پس از بازگشت از مكه معظمه , طبق رسم اسلامي , وليمه اي
به دوستان و آشنايان خود داد.
آن ساعت كه ميهمانان در خانه شهيد اجتماع داشتند , « حاج همت » كه
سراسر وجودش از شور جنگ و دفاع لبريز بود , برپاي خاست و ايراد سخن
نمود , در سخنان خود مردم را توصيه و سفارش مي كرد به رفتن به جبهه جنگ
و دفاع از مرزها. در تمام خطابه اش عشق به جهاد و عشق به شهادت و عشق به
بسيجيان موج مي زد.
شهيد زنده ياد , آن شب به مهمانانش تكليف نمود كه به جبهه هاي حق
روي آورند وميادين نبرد را خالي نگذارند و چنانچه مقدورشان بود , فردا با
تشكيل كارواني از جوانان برومند و شهادت طلب رهسپار جبهه ها
گردند.
شگفتا از تاثير كلام آن شهيد فرزانه كه فرداي همان شب كارواني با ظرفيت
50 نفر از مردان سلحشور به پيشقراولي خود شهيد « عازم جبهه هاي نبرد
گرديدند و شگفت تر اين كه از آن كاروان پنجاه نفري سي و پنج نفر در جدال با
نيروهاي اهريمني صدام به درجه رفيع شهادت نائل آمدند و به جوار رحمت
خداي شتافتند.
يكي از صفات بارز و مشخص او اين بود كه هرگاه در عملياتي خطي
شكسته مي شد و دشمن زبون فرار را برقرار ترجيح مي داد , بلافاصله در خط
مقدم حاضر مي شد و ميدان نبرد را دقيقا بررسي مي نمود , به بسيجيان دلاور و
پاسداران دريادل روحيه و دلگرمي مي داد و براي حملات بعدي طرح و نقشه
مي كشيد , در نبرد والفجر چهار بر فراز قله ها و ارتفاعات , بسيجيان دلاور ,
پاسداران نام آور و ارتشيان غيرتمند تصرف ارتفاعات مهم شمال « مريوان » و
« پنجوين » را مدنظر داشتند , لكن به علت مشكلات و وجود كمينهاي فراوان
دشمن تصرف آن ارتفاعات با آن امكانات محدود قدري بعيد به نظر مي رسيد.
شبي كه قرار بود آن ارتفاعات به هر كيفيتي شده تصرف گردد , « حاج
همت » , اين عقاب بلند پرواز , به تنهايي و پياده عزم تسخير بلندترين قله را
نمود.
اطرافيانش هرچه سعي و تلاش نمودند تا اورا از اين كار پرمخاطره
بازدارند , در اراده خلل ناپذير او كمترين سستي ايجاد نگرديد. او مصمم و بسان
كوه محكم و استوار , پاي در ميانه آن راه صعب العبور و پرخطر نهاد و گفت :
« مي دانم دشمن امشب به احتمال زياد پاتك خواهد زد , لكن دو گردان از
نيروهاي ما قرار است امشب عمليات نمايند , من مي بايست به هر ترتيبي شده
پيش از همه در ستيغ آن كوه باشم و آن غول سركش را تسخير نمايم , تا بتوانم
به راحتي از فراز ارتفاعات نيروهاي خود را هدايت نمايم . »
دوستانش هرچه سعي نمودند تا حاج همت را از آن سفر پرمخاطره باز
دارند موفق نشدند , او قاطع بود و مصمم به رفتن .
« حاج همت » آن شب دهشتزا در ميان دلهره ها و خطرها , آن ارتفاعات مهم
را با رشادت تمام فتح نمود و آن شب را در آن بلنديها به صبح رساند و نيروهاي
خود را هشيارانه هدايت و رهبري كرد.
برخي از همسنگران او هماره ضمن تشكر و قدرداني از ايثار و فداكاريهاي
شهيد « همت » در نهايت ادب و اخلاص به او مي گفتند كه : « وجود تو به تنهايي
به اندازه لشكري براي ما قوت قلب ايجاد مي كند. »
حسن سلوك
رفتار و منش و حسن سلوك و برخورد انساني و ملكات اخلاقي او چنان در
مردم « كردستان » اثر گذاشته بود كه وقتي او قصد ترك « كردستان » را داشت ,
مردم به گرد او حلقه زده و با گريه و التماس از او مي خواستند تا « كردستان » را
ترك نگويد.
آنها او را تكيه گاذهي محكم و قوي در برابر ضدانقلاب و گروهكها و اشرار
وطن فروش مي دانستند.
نمونه اي ديگر از وارستگي آن فرزانه دهر , مردم داري و برخورد نيك و
ستوده او با كردها بود , كه مختصري نگاشتيم . باز سخني درخصوص عشق و
علاقه اكراد به او را از زبان والد گراميش « حاج علي اكبر همت »
بشنويم .
« واقعه اي عجيب پس از شهادت فرزندم « ابراهيم » مرا دگرگون ساخت و
آن واقعه اين بود كه , پس از به خاكسپاري « ابراهيم » , تعداد كثيري از مردم
حق شناس « كردستان » در تعزيت پسرم شركت جسته بودند. پس از آنكه مجلس
ختم و مراسم سوگواري پايان يافت , حدود يكصد و پنجاه نفر از ياران كرد
« ابراهيم » بر سر مزارش گرد آمدند و پس از خواندن فاتحه و سرود عزا و
نوحه خواني هر كدام مقداري از خاك مزار او را به عنوان تبرك با خود به
« كردستان » بردند , تا با عهد ديرين تجديد خاطره نمايند.
آنان تمامت دل خود را در خاك پنهان كرده بودند , از خاك مزارش تپش
عشق و دلدادگي را مي شنيدند , چرا كه در آن خاك بوي عشق پيچيده بود , بوي
عاشقي و از خودگذشتگي .

|
شعر
|

حسين اسرافيلي
تولد در ميدان
پاكباز عشق را شور و شراري ديگر است
نوح اين دريا نگاهش بركناري ديگر است
گرد ميدان را بشوي از باره ي خونين ركاب
كاين سوار عرصه راعزم دياري ديگر است
خانه گر در آتش بيدا مي سوزد چه باك
لانه ي مرغان حق را شاخساري ديگر است
سر به سودايي دگر مي خواند آواز رحيل
كاين دل مشتاق را با سرقراري ديگر است
تيشه گر بر سر نشسته آتش فرهاد را
شعله ي شيرين ما در كوهساري ديگر است
بال اگر در خون نشيند , همت پرواز هست
تكسواران خطر را , راهواري ديگر است
كربلا ديديم و در ميدان تولد يافتيم
هم شهادتگاه ما معراج « دار » ديگر است
گربه خاك افتاد سرداري در اين ميدان چه باك
مركب اين سربداران را سواري ديگر است
وحيد اميري
در مشرق عشق
او مست و خراب جام نابي دگر است
هر قطره خون او گلابي دگر است
بنگر كه شهيد خفته در دامن خاك
در مشرق عشق , آفتابي دگر است
گمنام ترين شهيد
مهمان ضيافت خطر , هيچ نداشت
هنگام كه مي رفت سفر , هيچ نداشت
گمنام ترين شهيد را آوردند
جز پاره اي از عشق , دگر هيچ نداشت
تا فصل دگر
آواز خوش بهار , باران عزيز
شوريده و بي قرار , باران عزيز
بر اين دل خسته از طواف شهدا
تا فصل دگر ببار , باران عزيز
ترنم لاله
آيينه و آب , حاصل ياد شماست
آميزه ي درد و داغ , همزاد شماست
اين خاك كه از ترنم لاله پر است
دفترچه خاطرات فرياد شماست
خونين پر و بال
خونين پر و باليم , خدايا بپذير
هرچند شكسته ايم , ما را بپذير
سر در قدم توباختن چيزي نيست
اين هديه كوچكي ست , از ما بپذير
نظر عشق
در سينه ي دشت , چون شقايق بودم
در بند گشودن حقايق بودم
ديشب كه دوباره از خطر صحبت شد
من با نظر عشق موافق بودم
قيصر امين پور
سوگند
كس راز حيات او نداند گفتن
بايست زبان به كام خود بنهفتن
هر چند ميان خون خود خفت ولي
سوگند كه خون او نخواهد خفتن
خون شهيد
جز خون شهيد , هيچ خون لاله نشد
بايد كه زجان گذشت و صد ساله نشد
شد موي سپيد از سيه كاري دل
خون سرخ شد از شرم كه آلاله نشد
پيراهن تازه
جان تو دوباره جامه اي تازه گرفت
و زخون تو اين كتاب شيرازه گرفت
پيراهن تازه ي ترا مي بايد
با قامت آفتاب اندازه گرفت
جان ديگر
با داغ هزار ساله خنديد شهيد
از باغ خزان چو لاله كوچيد شهيد
هر چند در اين ميانه جان داد. ولي
جان دگري به عشق بخشيد شهيد
سرخ مردن
خوشا چون سروها استادني سبز
خوشا چون برگها افتادني سبز
خوشا چون گل به فصلي , سرخ مردن
خوشا در فصل ديگر , زادني سبز
پرسش
نوشيدن نور ناب كاري ست شگفت
اين پرسش را جواب , كاري ست شگفت
تو گونه ي يك شهيد را بوسيدي
بوسيدن آفتاب كاري ست شگفت
راز سرخ
سر داده منم كه سرفرازم گويند
آهسته به اين و آن چو رازم گويند
چون آيه ي رزم در جهادم خوانند
چون سوره ي حمد در نمازم گويند
مرهم
برزخم هزار ساله مرهم شده اي
سر دسته ي عاشقان عالم شده اي
افزون شده از نام تو آوازه ي عشق
هر چند ز جمع عاشقان كم شده اي
ترنم خاموش
آنان كه زبان عشق را مي دانند
لب بسته سرود عاشقي مي خوانند
با رفتنشان ترنم آمدن است
خورشيد غروب كرده را مي مانند
حسن حسيني
پرستش
لب تشنه ام ازسپيده آبم بدهيد
جامي ز زلال آفتابم بدهيد
من پرسش سوزان حسينم , ياران
باحنجره عشق جوابم بدهيد
نفس صبح
باديوسياه شب در آويخته ايم
درجام جنون باده ي خون ريخته ايم
ازباد سحر نشان ماراجوييد
مابانفس صبح درآميخته ايم
پيام قيام
برعشق دوام مي دهد خون شهيد
ازفتح پيام مي دهد خون شهيد
برخيز كه بازبان گوياي سكوت
پيغام قيام مي دهد خون شهيد

مشق عشق
سيماب سپيده
|

تيمسار سرلشكر شهيد سيد موسي نامجوي
سيلي !
از خواهر شهيد
يك بار وقتي از نماز جمعه بر مي گشتيم , نزديك بود با ماشين ديگري
تصادف بكنيم و راننده آن جلوي ما پيچيد , از ماشين پياده شد وسيلي
محكمي به گوش شهيد نامجوي زد , سيد موسي اصلا عكس العملي نشان
نداد. كاسبهاي محل كه سيد موسي را شناختند به طرف آن مرد كه هنوز
حرفهاي بي ربط مي زد و عصباني بود رفتند و گفتند : « تو به گوش وزير دفاع
زده اي ! » او اول باور نمي كرد ولي وقتي جدي بودن اصرار كاسبها را ديد
مساله را باور كرد به طرف سيد موسي كه هنوز پشت فرمان نشسته بود آمد و
شروع به عذرخواهي كرد. سيد موسي با متانت تمام گفت : « تو خطا كردي
بعد مرا زدي ; بعدا توهين كردي اما من چيزي نگفتم . بايد برويم كلانتري . من
به عنوان يك شهروند از تو شاكي هستم , نه به عنوان وزير دفاع . » آن مرد به
دست و پا افتاده از شرم جلو آمد و با چشمي اشكبار شروع به عذرخواهي
نمود. سيد موسي وقتي مطمئن شد كه او قلبا از اين مساله ناراحت است او
را مرخص نمود. آن مرد با حيرت تمام از اين كه وزير دفاع به راحتي از
تقصير او گذشته است سوار ماشين اش شد وبا سرعت از آن جا دور شد.
خانواده شهدا
از سرتيپ احمد دادبين
وقتي شهرام فر به شهادت رسيد , خانواده او از من خواستند كه ترتيبي
بدهم تا فرزندان آن شهيد را در يك مدرسه مناسب ثبت نام كنم . آن وقتها
هنوز حقوق شهيد درست نشده بود و كسي نمي دانست وضعيت حقوقي
نامبرده چگونه خواهد بود. من به خاطر اين مساله خدمت شهيد نامجوي
رسيدم . ساعت ملاقات من با ايشان ساعت 11 شب در وزارت دفاع بود .
وقتي وارد شدم ديدم نامه هاي زيادي روي ميز ايشان هست . ايشان پس از
سلام و احوالپرسي فرمود : « امروز چند تا جلسه داشتم و نتوانستم مشقهايم
را به موقع بنويسم » و لبخندي زد.
من موضوع بچه هاي شهيد شهرام فر را خدمت ايشان عرض كردم
وايشان فرمود : « شهدا همه چيزشان را در راه اسلام و انقلاب داده اند , به
خانواده شهدا هر چه بدهند كم داده اند. » و بلافاصله اين مساله را يادداشت
كرد و روز بعد اقدام نمود.
اگر كمك لازم داري بگو
از دكتر گذشتي
يك بار به همراه شهيد نامجوي به ملاقات مرحوم ناصر رحيمي رفتيم .
شهيد نامجوي متوجه شد كه ناصر رحيمي ناراحت است . به او گفت : « اگر
كمك لازم داري بگو. » ناصر رحيمي گفت : « نه . » وبا صداي نحيف و ضعيفي
پرستار را صدا كرد. پرستار نيامد و ناصر رحيمي دوباره با صدايي ضعيف
پرستار را صدا كرد. باز هم از پرستار خبري نشد. شهيد نامجوي متوجه
ناراحتي او شد و رفت و ظرفي براي رفع حاجت ناصر رحيمي آورد. ناصر
رحيمي با خجالت از آن استفاده كرد. شهيد نامجوي براي آن كه جو حاكم را
از بين ببرد. گفت : « ناصر جان هر چه باشد ما با هم دوستيم . درسته كه من به
پاي پرستار نمي رسم ولي مي توانم علي الحساب مشكل ترا حل كنم . پرستار
را بگذار بعد از اين كه ما رفتيم صدا كن . »
با اين گفته نامجوي كه لحن آميخته به طنزي داشت , ناصر رحيمي كه در
حال غيرعادي بود با صداي بلند خنديد و ما هم به خنده او خنديديم .

شكار سر با موشك ميراژ
پاي خاطرات امير سرتيپ دوم خلبان عباس
جلالي يار
|

تهيه و تنظيم : حسين زكريائي
اشاره : اميرسرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار , از جمله خلبانان
تيزپرواز نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران است كه در سالهاي دفاع
مقدس در عمليات هاي نيروي هوايي پرواز كرده است و بيش از دو هزار
سورتي پرواز عاشقانه را در پرونده خود ثبت نموده است .
او خاطرات زيادي از دوستان شهيدش در سينه دارد به همين جهت به
حضورش شتافتيم تا جرعه اي از درياي خاطراتش را به ما بنوشاند.
بسم الله الرحمن الرحيم
سرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار هستم كه توفيق داشتم در ايام جنگ
تا پايان جنگ پرواز كنم و بعد از پايان جنگ هم با F 4 با هواپيماي شكاري
پرواز مي كنم و اين هم توفيقي بود كه خداوند نصيب ما كرد RF 4 هواپيماي
كه بتوانيم حداقل سهم كوچكي در اين ماموريت داشته باشيم كه البته من
قبل از اينكه در زمان شاه وارد نيروي هوايي شدم رفتم خدمت يكي از
روحانيان محل كه يك سيد جليل القدري بودند و در مورد اين كار استخاره
گرفتيم , ايشان فرمودند : « اولش خوب نيست ولي آخرش خوب است » . و
خداوند را شاكريم كه حداقل در اين مسير قرار گرفتيم كه اگر در گذشته
مي مرديم و كشته مي شديم معلوم نبود در چه وضع و شرايطي , از دنيا
مي رفتيم حال آنكه در انقلاب اسلامي رشد پيدا كرديم كه اگر مرگي باشد
شهادت در راه خداست .
در يكي از ماموريتهايم در طول دفاع مقدس , توفيق داشتم همراه شهيد
بزرگوار « حسين خلعتبري » باشم . از ويژه گي هاي اين شهيد بزرگوار اين بود
كه به ايشان مي گفتند : « قاتل اذا » حالا نمي دانم چقدر شما از ناوچه هاي « اذا »
عراق اطلاعات داريد , از آن قايق هاي موشك اندازي بود كه به علت برد بلند
موشك و قابليت مانورش به راحتي ناوهاي ما را در خليج فارس مورد هدف
قرار مي داد.
اين شهيد بزرگوار آن زمان در بوشهر خدمت مي كرد و زمان عمليات
هواپيماي خودش پياده مي شد و سوار هواپيماي ديگر مي شد و با
موشك هاي « موريك تلويزيوني » اين ناوها را مورد هدف قرار مي داد و به
همين سبب بنام قاتل « اذا » معروف شد.
وقتي جنگ بود , واقعا او سر از پا نمي شناخت و اين را من به عينه در
يك ماموريتي كه خداوند توفيق داد ما در خدمت اين شهيد بزرگوار پرواز
نمائيم . ديدم .
قرار بود منطقه اي را در عراق بمباران كنيم . قرار بود با هشت فروند
هواپيما اين ماموريت انجام شود.خيلي با روحيه شاد بريف كرديم و پرواز
در ميان جمع خلبانان , خلبان بزرگوار ديگري هم بود بنام شهيد عبدالكريمي
كه قاري قرآن هم بود.
تكاف بايد در سكوت مطلق انجام مي شد تا كسي از ماموريت با خبر
نشود و بعد از طي مسير دو فروند , دو فروند هواپيماها به سوي هدفشان
بروند و آن را مورد اصابت قرار دهند.
از در گردان كه خارج شديم , شهيد عبدالكريمي شروع كرد به شوخي
كردن . به در و ديوار نگاه مي كرد و مي خنديد , خنده هاي عجيبي داشت كه اگر
آن لحظات را ضبط مي كرديم , انگار ايشان انتظار شهادت داشت و در همان
ماموريت مورد هدف قرار گرفت ولي به شهادت نرسيد و در عمليات بعدي
شهيد شد.
بعد از طي مسير دو فروند , دو فروند از هم جدا شديم , شهيد
عبدالكريمي ليد شماره يك بود و من و شهيد خلعتبري ليد شماره دو. در
مسير كه مي رفتيم , دستگاههاي ناوبري « ارور » و يا همان خطا مي داد , لذا
شهيد خلعتبري مقداري در مسيرش آف مي رفت كه همين مسئله باعث شد
هدفشان را نقطه اي ديگر فرض كنند.
من به شهيد خلعتبري گفتم : « اين هدف مانيست كه بزنيم . »
گفت : شما دقيق هدف را مي دانيد كه اينقدر مطمئن اين حرف را
مي زنيد » گفتم : « بله ! »
و سريع موقعيت را اعلام كردم و گفتم هدف ما در ساعت 11 ماست كه
7 ـ8 مايل با آن فاصله داريم .
لذا سريع ايشان گفت : « ايرج ! اين هدف ما نيست »
شهيد عبدالكريمي گفت : « شما هدف را داريد »
شهيد خلعتبري گفت : « بله ! »
شهيد عبدالكريمي هم گفت : « پس با اين حساب رهبري را شما به عهده
بگيريد. »
لذا ما ليدري و رهبري را به عهده گرفتيم و وقتي هدف را رد كرديم , دو
زديم و دوباره خودمان را به هدف رسانديم و آن قسمت از هدف كه
ماموريتش به عهده ما بود را مورد اصابت بمب هاي هايدرك قرار داديم .
« هايدرك » بمب هايي است كه وقتي از هواپيما , رها مي شود , سرعتش
گرفته مي شود.
در يك آن نگاه كردم ديدم تمام بمب ها به هدف اصابت كرده است و دود
عجيبي از هدف بلند شده بود.
در همين حين عبدالكريمي گفت : « خب ! بمب هاي شما همه به هدف
خورد و دود آتش را خيلي خوب مي بينم »
چون آنها پشت سر ما بودند موقعيت زدن ما را خوب مي ديدند.
بعد از مدتي , از آنها موقعيت خواستم تا بفهمم كجا هستند كه آنها
گفتند : « ما پشت سر شما در چند مايلي تان هستيم . »
ما به پروازمان ادامه داديم تا به يك منطقه نظامي اقتصادي رسيديم .
شهيد خلعتبري « گان » را باز كرد و شروع نمود به تيراندازي به طرف
هدف مورد نظر. من يك لحظه پائين را نگاه كردم .ديدم منطقه وسيعي در
آتش مي سوخت و دودش در هوا پخش مي شد. معمولا ما در باز گذاشتن گان
محدوديت داشتيم و بيشتر از 30 ثانيه نبايد آن را باز نگهداريم , چرا كه
لوله اش داغ مي كند به همين خاطر من به شهيد خلعتبري گفتم : « حسين ! لوله
گان داغ مي كند , بس است . بگذار براي بعد. »
ولي ايشان چنان با خشم گفت : « بگذار اينها بچشن كه خون اينها
رنگين تر از خون مردم ما نيست , از خون مردم دزفول رنگين تر نيست . بگذار
خودشان بفهمند چه جنايتهايي را مرتكب شده و مي شوند. » در همين حين
از شهيد عبدالكريمي موقعيتشان را سئوال كرديم و گفتيم كجا هستيد
گفتند : در 10 مايلي هستيم . لذا خيالمان راحت شد كه اينها پشت سر ما
هستند. وقتي از هدف مورد نظر گذشتيم دوباره از هواپيماي آنها موقعيت را
سئوال كرديم ولي جوابي نشنيديم . اول به خيال خودمان فكر كرديم صداي
ما را نشنيدند و دوباره سئوال كرديم ولي باز هم جواب ندادند. يك هو
حسين گفت : يا حضرت عباس ! نكند اتفاقي برايشان افتاده باشد !
به هر حال ديديم يك هواپيماي عراقي پشت سرماست و معلوم بود راداري
بود , چون روي ما قفل كرده بود و دستگاه ما سمتي كه اين هواپيما روي ما
لوكان كرده بود را نشان مي داد. ما هم مجبور بوديم ارتفاعمان را كم
مي كرديم . تا از اين عوارض طبيعي زمين استفاده كنيم و پشت كوه ها مخفي
شويم تا به يك جايي برسيم . اين هواپيما تا نزديكي هاي سد سنندج دنبال ما
بود. بعد وقتي نتوانست موقعيت ما را پيدا كند , « بريكلاك » كرد و ما ديگر آن
است كه هر زماني رادار R.W.R استرپ را نداشتيم , آن دستگاهي كه متعلق به
هواپيما لوكان كند اين سمت هواپيمايي كه تعقيب مي كند را نشان مي دهد.
طبق معمول پروازهاي موفق گذشته كه بچه هاي باند به استقبال
مي آمدند و آن حلاوت و شيريني موفقيت عمليات را دو چندان مي كردند ,
روي باند نشستيم ولي با فضاي سوت و كور باند مواجه شديم . همه ناراحت
بودند. آنجا بود كه احتمال داديم يك اتفاقي براي اين دوستانمان افتاده
است . لذا رفتيم گردان و راديوها را روشن كرديم تا ببينيم راديو عراق در اين
مورد چه مي گويد.
تا اينكه از يكي از لشكرهاي خودمان اطلاع دادند خلبانها پيش ما
هستند. ظاهرا هواپيما مورد اصابت قرار گرفته بود و سقوط كرده بود و اينها
با چتر آمدند پايين و روي صخره اي افتادند كه دست شهيد عبدالكريمي هم
شكست .
حال چون بحث در مورد شهيد خلعتبري است بايد بگويم كه ايشان
يكي از خلبانان شجاع نيروي هوايي بود , بطوريكه هر زمان ماموريت بود با
ميل و رغبت به سمت ماموريت مي رفت .
ايشان ايام عيد , در منزلشان مهمان داشت ولي وقتي بحث ماموريت
پيش آمد , بدون هيچ درنگي مهمان را منتظر گذاشت و رفت به سمت
ماموريت . عراق با توجه به اينكه تمام دنيا كمكش مي كردند و انواع
سلاحهاي شرقي و غربي را به او داده بودند مثل ميراژهايي كه داشتند در
واقع هواپيماهاي ما از نظر سلاح نمي توانستند با آن مقابله كنند و بايستي از
تاكتيك هاي ديگر استفاده مي كرديم تا بتوانيم با آنها مقابله كنيم وحتي
سلاحهايي را به صورت اجاره اي و موقت در اختيارش قرار داده بودند مثل
را قرار داده بودند كه ما را نابود كنند 3 سوپراتتاندارها را , موشكهاي اگزو ـ
ولي خلبانان ما با ترفندهاي مختلف و با هوش و زكاوت خاصي با اين
سلاحها مبارزه مي كردند.
متاسفانه در اين پرواز , شهيد خلعتبري توسط يكي از ميراژهاي عراقي
لاكان شد و از روبرو قبل از اينكه به نقطه « اينرنج » برسد مورد هدف موشك
ميراژ عراقي قرار گرفت و چون از مقابل مورد اصابت قرار گرفت سرش از
بدنش جدا شد و كابين عقب حسين هم از ناحيه كتف مورد اصابت قرار
گرفت ولي با همان يك دست اجكت كرد و به بيرون پريد.
بعد از مدتي حسين را در خواب ديدند و دوستان او از ايشان سئوال
كردند كه آن دنيا چگونه است
ايشان هم گفته بود كه آن دنيا حساب و كتاب دقيقي دارد ولي من را به
خاطر سر بريده امام حسين (ع ) بخشيدند. قربان سر بريده آقا اباعبدالله
الحسين (ع ) كه واقعا بخاطر حرمت آقااباعبدالله الحسين (ع ) ايشان را هم كه
نامش حسين بود , بخشيدند.
شهيد بزرگواري كه مهمان را در خانه اش منتظر گذاشت و به استقبال
شهادت رفت . حقش همين بود كه مورد شفاعت امام حسين (ع ) قرار گيرد.
انشاالله راهش پررهرو باشد.

|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |