روزنامه جمهوري اسلامي 26/06/1383 صفحه جبهه و جنگ

خاطره
احساس غرور

* بالاخره « مهدي جان » يا « مهدي جان »
مشق عشق
آشناي آسمان
خاطره
احساس غرور


در مورخ 1367,5,5 در عمليات آزادسازي جاده خرمشهر ـ اهواز كه همزمان با عمليات مرصاد در منطقه شلمچه انجام گرفت . دشمن كه با شكست مذبوحانه اي مواجه شده بود , براي جبران شكستش اقدام به بمباران شيميايي منطقه نمود. و بنده نيز به شدت از ناحيه ريه , چشم و پوست شيميايي و جانباز اعصاب شدم . با آمبولانس براي درمان به بيمارستان هاي صحرايي پانزده خرداد دارخوين و امام حسين (ع ) خرمشهر اعزام و از آنجا به اتفاق مجروحين ديگر براي معالجه بيشتر به شهر اهواز منتقل شديم .
در حين انتقال به بيمارستان متوجه شدم بعضي از برادران رزمنده كه تا آن روز مجروح شيميايي نديده بودند از ما فاصله مي گيرند چون خيال مي كردند كه در صورت تماس با ما , ممكن است آنها هم شيميايي شوند حتي از دادن يك ليوان آب براي آشاميدن خودداري مي كردند و اين رفتار آنها براي ما ناراحت كننده و باعث رنجش مي گرديد.
بالاخره به اهواز رسيده و در نقاهتگاه مجروحين شيميايي سيدالشهدا بستري شديم . در دومين روزي كه در آنجا تحت درمان بوديم ناگهان ساعت 11 شب به مجروحين اطلاع دادند كه رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله خامنه اي (كه در آن زمان رياست جمهوري وقت بودند) براي تفقد از جانبازان به بيمارستان تشريف آورده اند. همه خوشحال شده و براي ديدار با ايشان لحظه شماري مي كرديم .
آن بزرگوار با تك تك مجروحين شيميايي مصافحه و روبوسي نموده و در حق آنان محبت هاي زيادي روا داشتند تا اينكه نوبت به حقير رسيد. ايشان را بسيار نوراني و رشيد ديدم و هنگاميكه خم شدند تا با بنده روبوسي كنند , عزت و احترام عجيبي به من دست داد و احساس سربلندي و غرور نمودم , سربلندي و غرور از اينكه رئيس جمهور مملكت اين گونه به جانبازان شيميايي ارادت داشته و احترام مي گذارند. لذا خدا را شكر گفته و براي سلامتي و شفاي ايشان و كليه جانبازان اسلام دعا كردم .
جانباز جنگ تحميلي ـ محمد زارع تيموري

بالاخره « مهدي جان » يا « مهدي جان »




پاي صحبت ها و خاطرات برادر جانباز مهدي مظهري صفات
اشاره
شنيدن خاطرات رشادتها و دليرمرديهاي رزمندگان اسلام از زبان خانواده شهدا بسيار شيرين است . آقاي مهدي مظهري صفات , جانباز , حافظ كل قرآن , برادر دو شهيد و پسر عموي 3 شهيد كه در سن 16 سالگي به جبهه اعزام شده است خاطرات خود را اينگونه بيان مي كند.
دو دلداده
يكروز شهيد حسين يوسف الهي به يگان نيروي دريايي مراجعه مي كند و مي گويد : يك سكاندار زرنگ و شجاع ميخواهم . بچه ها مسعود (برادر كوچكتر بنده ) را كه 15 سال بيشتر نداشت به او معرفي مي كنند , او با ديدن جثه ضعيف مسعود , با اكراه او را مي پذيرد و بالاخره با هم مي روند. ولي وقتي حسين روحيه بسيار بالاي مسعود را مي بيند و پي مي برد كه علاوه بر شجاعت و ذكاوت , دائم درحال ذكر و راز و نياز با خداست هر دو به هم علاقمند مي شوند , درست مثل مريد و مراد. و چه زيبا اين دو دلداده عشق حسين به معشوق خود پيوستند و جام شيرين شهادت نوشيدند . مسعود در 22 ديماه سال 65 در كربلاي پنج در سن 19 سالگي به شهادت رسيد .
فرار به سمت جبهه دشمن


مجيد دو سال از من بزرگتر بود در عمليات آزادسازي خرمشهر حضور داشت . در اين عمليات دچار موج انفجار شد و مجروح گرديد , بطوريكه با همان حالت به طرف عراقيها رفته بود و متوجه نبود كه كجا مي رود. وقتي مي فهمد و برمي گردد نيروهاي خودي فكر مي كنند عراقي است و شروع به تيراندازي مي كنند. خلاصه شانس آورد و گلوله به او اصابت نكرد و نيروهاي خودي فهميدند كه ايراني است . بعدها هم در جهاد جز سنگرسازان بي سنگر بود و تا لحظه عروج خدمات خالصانه اي ارائه نمود.
پيام شهدا بر ديوار منزل
در ايامي كه شهادتها در خانواده ما و عموهايم پشت سر هم پيش مي آمد شايد بعضي ها فكر مي كردند خانواده مظهري صفات از جنگ و شهادت بريده اند , لذا تصميم گرفتيم به همه نشان بدهم كه بيش از پيش آماده شهادتيم .
روي ديوار خانه نوشتم « شهدا ذخائر عالم بقا هستند. امام خميني » و بعد از شهادت مجيد اين جمله را نوشتم . پيام شهيد : « خدايا ستارگان را كشتند تو خورشيد را نگهدار » . و باز هم نوشتم : « امام را دعا كنيد » و اين جمله آخر را به نقل از شهيد مجيد مظهري صفات نوشتم . اين حركت تاثيربسزايي روي اقوام و همسايگان داشت و نشان داد كه مابا صلابت هرچه بيشتر آماده جانفشاني در راه اسلام و انقلاب هستيم .
امير فوق بشر
در عمليات والفجر يك با 4 نفر از دوستان هميشه با هم بوديم بطوريكه بلاتشبيه بما مي گفتند « پنج تن » كه بعدها دو نفر از ما شهيد و دو نفر اسير شدند. يكروز فرمانده ما درحال مانور براي سنجش مقاومت بچه ها , نارنجكي را كنار بچه ها انداخت . تركش نارنجك به ما نخورد ولي در اثر انفجار نارنجك يك سنگ به پيشاني « امير شاه پسندي » خورد و خون جاري شد , با چفيه سر او را بستيم و او را به انديمشك منتقل كرديم پيش بيني مي كرديم دو هفته به او استراحت بدهند نيمه هاي شب از بيمارستان فرار كرده و دوباره به جبهه آمد. وقتي علت اين كار را از او جويا شديم گفت : فكر كردم امشب عمليات انجام مي شود و چون ميخواستم حضور داشته باشم از بيمارستان فرار كردم . اين نوجوان بسيجي در عمليات اسير شد و در اسارت بقدري او را شكنجه كردند كه فرمانده عراقي به او لقب « امير فوق بشر » داده بود و وقتي هم كه اسرا را آزاد مي كردند به او پيشنهاد داده بودند كه در عراق بماند و داماد آن فرمانده عراقي شود.


شكار تانك
در عمليات بدر كه عمليات سختي بود بچه ها 8 كيلومتر آب را پارو زده بودند تا به خط دشمن برسند و حاج قاسم (سردار سليماني ) هم گفته بود : شما گردان خط شكن هستيد ممكن است بموقع نيروي جايگزين براي شما نرسد تا آمدن نيروها از آب و گياهان اطراف بخوريد و مقاومت كنيد. وقتي خط شكسته شد عراقيها ابتدا فرار كردند اما صبح روز بعد پاتك سختي زدند و باتانك جلو آمدند. ما به پشت سرمان نگاه مي كرديم آب بود و روبرويمان دشمن درحاليكه مهمات هم نداشتيم و دشمن مرتب خمپاره 60 مي زد و فاصله تانكهاي عراقي هر لحظه كمتر مي شد. در همان حال فرمانده دلاور حاج قاسم ميرحسيني قائم مقام لشكر 41 ثارالله از راه رسيد و با همان بلندگوي دستي قرمز رنگ روي دژ ايستاد و با خونسردي و صلابت و شجاعت زير آماج تير و گلوله و خمپاره فرياد مي زد « بسيجيان ! اگر يكي از اين تانكها را بزنيد بقيه فرار مي كنند » مي گفت و مرتب بچه ها را تشويق به حمله مي كرد , خيلي روحيه بچه ها را تقويت كرد. آرپي جي زنها بلند شدند شروع كردند به شليك گلوله آرپي جي , سومين شليك به يك تانك اصابت كرد و تانك منفجر شد , تانكهاي ديگر هم به سرعت عقب نشيني كردند بطوريكه درحال فرار به هم مي خوردند و دچار رعب و وحشت شده بودند.
ميرحسيني به لباس سبز سپاه عزت بخشيد
آقاي مجيدي فر استاد قرآن مي گفت : ميرحسيني به سپاه و لباس سبز سپاه عزت و محبوبيت بخشيد. وقتي كه اين فرمانده شجاع با لباس سپاه رفت و آمد مي كرد همه محو تماشايش مي شدند , او لباس سپاه را هميشه تميز نگه مي داشت . وقتي در منطقه و يا خط مقدم بود همه به او نگاه مي كردند. براستي كه اين شهيد والامقام به لباس سپاه و به عنوان پاسدار اسلام عزت و افتخار بخشيد.
بالاخره « مهدي جان » يا « مهدي جان »
در عمليات كربلاي 4 در جزيره ام الرصاص غواص بوديم . يكي از دوستانمان بنام عليرضا شيخي بر اثر اصابت تير كاليبر به پايش مجروح شده بود و ساق پايش آويزان بود , اول ميخواستيم ساق پا را جدا كنيم ولي بالاخره او را با تمام دردي كه مي كشيد روي يك اسلحه كلاش نشانديم و به اتفاق حسين احمدي دو طرف اسلحه را گرفتيم و او را كه دست هايش را به دور گردن ما انداخته بود به طرف اسكله برديم . در بين راه همانطور كه سرش روي كتف من بود با خودش « مهدي جان , مهدي جان » زمزمه مي كرد. او عادت داشت اسم هر كس را هم كه صدا مي زد به آخرش « جان » را اضافه مي كرد. يكمرتبه پاي من به پاي مجروحش خورد و يكهو پريد و گفت : « مهدي جان » يعني مواظبم باش . گفتم : چشم مواظبم . دوباره سرش را روي شانه ام گذاشت و شروع به گفتن « مهدي جان » كرد. براي بار دوم پاي من به پاي او خورد و دوباره با حالتي زار گفت « مهدي جان » . آقاي احمدي گفت : بالاخره تكليف ما را روشن كن , با كدوم يكي كار داري « مهدي يا مهدي » منهم گفتم فعلا كارش پيش من گيره .
او را به بيمارستان رسانديم . من فكر مي كردم پاي او را قطع مي كنند ولي بعدها كه ديدمش پايش را پيوند زده بودند و جوش خورده بود , كمي بدقواره بود ولي پاي خودش بود.
خودسازي در جبهه
هنگامي كه برادرم مسعود مي خواست به جبهه بيايد پدرم به او گفت : تو با اين سن و سال كم ميخواهي به جبهه بروي چه كار كني او گفت : ميخواهم خودسازي كنم . پدرم گفت : تو ميداني خودسازي يعني چه مسعود گفت : آري اگر شما اجازه بدهيد مي روم و خودسازي مي كنم . بالاخره آنقدر بحث كرده بود كه پدرم راضي شده بود و بخاطر اينكه با سختي و زحمت به جبهه آمده بود قدر مي دانست و واقعا در بحث خودسازي , نماز شب , قرآن و حتي خدمت به رزمنده ها بسيار كوشا بود و شهادت حق او بود.
تهيه و تنظيم : روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـ همتي

مشق عشق
آشناي آسمان


سردار سرلشكر پاسدار حسن شفيع زاده
او چه مي خواست
« عمليات كربلاي 4 » تمام شده بود . تازه از فاو برگشته بودم . ولي دلم مي خواست دوباره بر گردم به فاو. « شفيع زاده » گفت : « چه عجله اي داري امشب را اينجا بمان واستراحت كن فردا برو. »
ومن ماندم .
آن شب , شب شهادت يكي از ائمه معصومين (ع ) بود , و بيشتر از چهار , پنج روز به آغاز عمليات نمانده بود . حدود ساعت 9 بود كه رفتم پيش برادر « شفيع زاده » . بعد از خوش و بش , كمي با هم صحبت كرديم . بعد او برخاست و گفت : « من بايد بروم سنگر فرماندهي براي هماهنگي يگانها. »
گفتم : « به سلامت . »
نصف شب رفتم سنگر « شفيع زاده » , ديدم دعاي توسل مي خواند وهاي هاي مي گريد.
حال عجيبي به من دست داد. با خود گفتم : « اين افراد چه راحت مي توانند با خداي خود سخن بگويند و حرف دلشان را با او بزنند. » بعد انديشيدم : « كاش مي دانستم اين مرد از خداي خود چه مي خواهد »
... بعدها دست نوشته اي از او ديدم و پاسخ سئوالم را يافتم . او چنين نوشته بود : « خدايا! دلم مي خواهد , در آخرين لحظه هاي زندگي ام , بدنم و جسمم آغشته به خود در راه تو باشد نه در راهي ديگر. »
راوي : سردار غلامرضا يزداني
آن برادر بسيجي
يك روز طي تماس تلفني با برادر « شفيع زاده » و دكه در جبهه بودند صحبت كردم واز ايشان خواستم براي بررسي طرح پدافند عامل وغير عامل پالايشگاه به تبريز تشريف بياورند. تا آن روزها , پالايشگاه تبريز بارها توسط بمب افكنهاي دشمن مورد حمله قرار گرفته و آسيبهايي ديده بود.
مدتي بعد , آمدند. براي بازديد از قسمتهاي مختلف پالايشگاه و بررسي وضعيت موجود پدافند عامل وغير عامل ; لازم بود با رياست پالايشگاه هماهنگي شود تا از سوي نگهباني و... مانعي در كار نباشد.
قبل از اينكه من با رياست پالايشگاه تماس گرفته و موضوع را هماهنگ كنم , « شفيع زاده » به من گفت كه در معرفي ايشان فقط بگويم كه بسيجي هستند و نبايد از سمت و مسئوليت او حرفي به ميان آورم .
طبق تذكر ايشان به رئيس پالايشگاه گفتم كه يكي از برادران بسيجي صاحب نظر آمده وقرار است در رابطه با پدافند پالايشگاه نظر بدهد.
« شفيع زاده » به طور كاملا ناشناس از نقاط مختلف پالايشگاه بازديد كرده و نقاط ضعف پدافندي را ارزيابي نمود ويادداشتهايي برداشت . مسئول پدافند پالايشگاه را كه از سوي رادار و پايگاه هوايي در آنجا حضور داشتند دعوت كرديم . آمدند. « شفيع زاده » با ايشان صحبت كرد. مسئول پدافند پالايشگاه پس از صحبت با « شفيع زاده » , به اشتباهات موجود در نحوه پدافند پي برده و اذعان داشتند كه : « ما اين نقاط كوري را كه شما اشاره كرديد , اصلا متوجه نشده بوديم . »
ما طبق نظر برادر « شفيع زاده » پدافند پالايشگاه را تغيير داديم و منتظر بوديم تا نتيجه كار را بعدا ببينيم .
مدتي پس از اجراي « طرح » برادر « شفيع زاده » ; روزي آژير خطر در پالايشگاه به صدا در آمد. كاركنان با عجله به پناهگاهها رفتند. همه مضطرب و نگران , منتظر بودند كه آژير سفيد به صدا در آيد.
ناگهان توپهاي ضد هوايي شليك كردند. چند لحظه از شليك توپهاي ضد هوايي نگذشته بود كه يك فروند هواپيماي مهاجم دشمن هدف گلوله هاي آتشين پدافند هوائي ما قرار گرفته وسرنگون شد. كساني كه در كارخانه ها و مناطق مسكوني اطراف چشم به پالايشگاه دوخته و نفس در سينه هايشان حبس شده بود چهره هايشان متبسم گرديد. توپهاي ضد هوايي پالايشگاه هنوز شليك مي كردند كه يك فروند هواپيماي مهاجم ديگر به طرف پالايشگاه شيرجه رفت اما آتش پدافند ضد هوايي امانش نداد وسرنگونش ساخت .
حمله هوايي با سقوط دو فرزند هواپيماي دشمن پايان يافت . اما غير از من و مسئول پدافند هوائي پالايشگاه كسي نمي دانست كه اين موفقيت و پيروزي مرهون طراحي چه كسي است .
تا لحظه شهادت آن سردار دلاور سپاه اسلام , من موضوع را به هيچ كسي نگفته بودم , چون برادر « شفيع زاده » سفارش كرده بود كه اگر او را معرفي كنم حلالم نخواهد كرد.
پس از شهادت « شفيع زاده » , رئيس پالايشگاه متوجه شده بود , آن بسيجي كه براي بازديد از پالايشگاه آمده بود كسي نبود جز برادر « حسن شفيع زاده » فرمانده توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي . بعدا ايشان خيلي ناراحت بودند وبه من گفتند كه چرا شما آقاي « شفيع زاده » را به من معرفي نكرده بوديد ديگر لزومي به كتمان نبود. به ناچار واقعيت امر را توضيح دادم .راوي : عظيم پاكي خطيبي