
شاهد
سيصد و پنجاه و دومين شماره ماهنامه شاهد; نشريه فرهنگي , اجتماعي
و اعتقادي بنياد شهيد انقلاب اسلامي منتشر شد.
در اين شماره از « شاهد » كه ويژه شهريور ماه چاپ شده است , مطالب
زير به چشم مي خورد :

تلافي دو رويداد مهم ـ دريچه اي به صبح ـ همره او صد دل عاشق رسيد ـ
كاربرد سلاح هاي شيميايي , جنگ شهرها و محاكمه صدام حسين ـ گزارشي
بر يك فراخوان ـ فرماندار موفرفري ـ عناد با انديشه ـ نظري در باب معنويت
بيانات مقام معظم رهبري ـ عمليات والفجر يك ـ سفيررحمت ـ بعثت و
اهداف آن ـ زمزمه ـ سجاد(ع ) پيام آور كربلا ـ پديده تروريسم ـ دوقلوهاي
جنگي ـ يادگار (نقد كتاب ) ـ پريد و رفت به آنسان كه مرغي از قفسي ـ
عصيان انديشه عليه غرب ـ سفيد رحمت ـ به خانه ات خوش آمدي ـ
رهنمودهاي رهگشا ـ اخلاق اجتماعي ـ دهكده جهاني ـ جدول ـ پوست ـ
اخبار ـ همدل وپيك اشتغال
شاهد نوجوان
سيصد و پنجاه وهفتمين شماره از ماهنامه شاهد نوجوان نشريه
فرهنگي , اجتماعي نوجوانان منتشر شد.
حيات سرخ ـ عين سكوت , در ميان دو حركت , چقدر ساده , مرد
قاطعيت و سازش ناپذيري ـ ضيافت , توسل , صفاي خاطره ـ دويار , دو
خدمتگذار , دو شهيد ـ يك فرصت خوب براي عزيزان شاهد ـ چقدر عطر
ياد شهيدان بوييدني ست ـ بوي بهشت ـ ورزشي ـ ماييم و تا ابد , داغي بر
سينه ـ قرآن ; روشني بخش قلب ها ـ آشنايي با سوره مباركه محمد(ص ) ـ آنان
زنده مرا نخواهند يافت ـ افلاكيان فارس ; بغض ترك خورده ـ دست دردست
واژه ها ـ داستان ـ دانستني هاي علمي ـ كوتاه , جالب , خواندني ـ پاسخ به
نامه ها و اخبار نوجوانان از جمله عناوين مهمي است كه در اين شماره از
نشريه شاهد نوجوان گنجانده شده است .

|
حاكمان عراقي همگي شنكنجه گر و مامور اطلاعاتي
هستند
|

اعترافات يكي از اسراي عراقي از روزهاي جنگ
اشاره : آنچه پيش روز شماست اعترافات يكي از اسراي عراقي است كه
در زمان اسارتش در ايران بيان داشته و در كتاب اسرار جنگ تحميلي مكتوب
شده است . از آنجائيكه اين خاطرات در زمان حكومت بعث و صدام بر عراق
بيان شده است و براي اينكه با انتشار اين اعترافات خانواده اين اسير در عراق
مورد اذيت و آزار رژيم بعث قرار نگيرد نام اين اسير در ذيل خاطرات مرقوم
نشده است .
در اولين روزهاي آغاز جنگ , واحد ما ماموريت داشت كه
گيلانغرب را اشغال و در آن شهر پرچم عراق را به اهتزاز
درآورد. ما از سومار گذشته و وارد گيلانغرب شديم و اين
پرچم را بر بالاي پشت بام يك مدرسه نصب كرديم . ما
60 كيلومتر داخل ايران بوديم و بنا نداشتيم كه در اين شهر
بمانيم . پس از نصب پرچم به عقب برگشتيم . البته ورود ما به
خاك ايران و تا رسيدن به گيلانغرب 6 روز طول كشيده بود . در
اين مدت هليكوپترهاي شما تتوانستند لطمات زيادي بر ما
وارد كنند. هنگام برگشتن ما اين هليكوپترها , از پشت كوهها و
ناگهاني ظاهر شدند و به ما تلفات سنگيني وارد كردند. بعد از
آن , واحد ما در « تنگه كوره » در ده كيلومتري گيلانغرب مستقر
شد. تقريبا سه سال در همين منطقه مانديم . نيروهاي شما دو
بار در اين مدت به ما حمله كردند كه يورش اول به تاريخ شما
ماه سوم از سال 60 بود و دومي هم در ماه نهم همان سال . من
در اين حمله ها چند نفر از اسراي شما را ديدم و با چند نفرشان
صحبت كردم . يكي از آنها افسر بود و درجه ستوان يكمي
داشت . باوركنيد من شجاع تر از آن افسر نديدم . خيلي خشن
بود و هيكل قوي و ورزيده اي داشت . يكي از افسران ما با
چوب سر او را شكافت , در حالي كه دستهاي اسير شما از
پشت بسته بود , فرمانده تيپ , سرهنگ دوم « سلطان هاشم » ـ
كه اين منظره را ديده بود , آن افسر عراقي را سرزنش كرد و بعد
از چند هفته حكم انتقالش را به تيپ ديگر صادر
نمود.
سرهنگ هاشم اسير شما را به مقر خودش برد و با هم غذا
خوردند. اين افسر اصلا روحيه اش را نباخت و هر چه از او
سئوال مي شد پاسخ مي داد كه « من يك جنگجو هستم » . اين
روحيه در آن شرايط بسيار ستودني بود. نظر. « سلطان هاشم »
فرمانده تيپ اين بود كه با آنها رفتار بسيار خوبي داشته باشيم .
اين سرهنگ اهل موصول بود و نماز مي خواند و بعدها فرمانده
سپاه ششم در شرق دجله شد.
چيزي كه دراين اسرا توجه مرا جلب كرد تحصيلات آنها
بود. اين اسرا پاسدار بودند و بيشترشان تحصيلات عاليه
داشتند. من قبل از اينكه مدارك تحصيلي آنها را بپرسم اول از
حرف زدنشان و از تسلط آنان بر كلمات فهميدم كه تحصيل
كرده هستند. براي ما خيلي جالب بود كه اينان به عنوان يك
جنگجوي عادي به ميدان آمده اند. بعد از دو روز آنها را به مقر
لشكر بردند.
در پايان سال سوم , از بغداد دستور آمد كه به مرزهاي
بين المللي برگرديم ما هم با مين گذاري تمام منطقه به مرزهاي
خودمان برگشتيم , به منطقه اي بين خانقين و خسروي . ما شش
ماه در آنجا مانديم . البته اين فقط يك كار تبليغاتي بود , چون
ارتفاعات بسيار مهم و حساس را تخليه نكرده بوديم و در
مناطقي چون نفت شهر اصلا عقب نشيني نكرديم .
تيپ ما در عمليات رمضان هم شركت داشت . ما به عنوان
تيپ پشتيبان به شرق بصره آمده بوديم . در اين عمليات
نيروهاي شما نتوانستند به پيشروي خودشان ادامه بدهند. من
در آنجا جنازه تعدادي از نيروهاي شما را ديدم كه آنها را به
داخل خاك عراق بردند و در 12 كيلومتري داخل خاك عراق و
در يك گور دسته جمعي دفن كردند , در نزديكي محلي به نام
« كتيبان » شايد تعداد اين جنازه ها بين 500 تا 600 نفر مي شد
كه به مرور جمع آوري شده بودند.
تيپ ما به عنوان يك تيپ قوي و موثر مطرح بود و يكي از
قديمي ترين يگانهاي ارتش به شمار مي رفت كه در سال 1941
تاسيس شده بود و اكنون در وضعيت هاي اضطراري به كمك
واحدهاي درگير مي رفت . يگان ما در عمليات حاج عمران ,
قلعه دز , رانيه , پنجوين , خيبر و فاو شركت كرد. بيشتر افراد اين
تيپ اهل موصل بودند و از فرماندهان مهم آن « سعيد حمو »
است كه در ميان نظاميان عراق معروف است . اين تيپ به علت
موفقيت در پاتكي كه در منطقه پنجوين داشت , مدال « رافدين »
گرفت . به نظر من اين اولين مدال رافدين بود كه به يك تيپ
تعلق مي گرفت .
بعد از يك ماه از پنجوين به خانقين آمديم . شش ماه در
آنجا مانديم . بعد از آن نقل و انتقالات من شروع شده و پس از
تعويض چند تيپ و لشكر به جزاير مجنون آمدم .
ده روز بعد از فتح فاو به دست نيروهاي شما , واحد ما
براي پاتك به فاو آمد. وقتي شنيدم كه فاو به دست نيروهاي
شما فتح شده , گمان مي كنم احساسي مثل احساس نيروهاي
شما داشتم . در اين جنگ ايران به تنهايي روي پاي خود
ايستاده بود , ولي صدام را تقريبا تمام جهان حمايت و تجهيز
مي كردند. البته نه به خاطر اينكه صدام در حال جنگ با كشور
ايران بود , بلكه به خاطر بايكوت كردن اسلام او را ياري
مي كردند. وقتي در ايران انقلاب شد من احساس خوبي نسبت
به حضرت امام داشتم . بايد بگويم كه در مجموع شيعيان عراق
با ايران هستند. ملت عراق ديندار و متدين اند ولي از زماني كه
بعثي ها روي كار آمدند , شخصيت اين ملت را ربودند. اتحاديه
زنان عراق , حزب بعث , اتحاديه كارگران , اتحاديه كشاورزان
و... همه اين بازيها براي از بردن شخصيت ملت عراق بود.
امروز بعثي ها مي خواهند كه ملت عراق در برابر آنها مثل كبكي
سرش را زير برف كند و در مقابل غيربعثي مثل شير باشد و اين
نمي شود.
من فكر مي كنم كه شما ايرانيان ملت عراق را بايد بيشتر
بشناسيد و موقعيت آنها را درك كنيد. رژيم حاكم بر عراق
رژيمي است جلاد و خونريز كه فكر نمي كنم هيچ ملتي چنين
حكومتي را تا به حال به خود ديده باشد. حاكمان عراق همگي
شكنجه گر و مامور اطلاعاتي هستند.
امروز ما در عراق ديگر مردي كه سرش را بالا بگيرد
نداريم . من حتي قبل از انقلاب اسلامي هم چنين احساسي را
عليه بعثي ها داشتم وبه همين دليل زندگي در عراق برايم بسيار
مشكل بود. من تصور مي كنم كه ارتش هم نتواند براي سرنگوني
حزب بعث موثر باشد. زيرا ارتش به شدت از طرف عوامل
بعثي و ضد اطلاعات كنترل مي شود و فرماندهان از مطمئن ترين
افراد بعثي انتخاب مي شوند.
بگذاريد به فاو برگرديم و من با ياد اسارتم حرفهايم را
تمام كنم . بله , بعد از چند روز جنگ در فاو من به دست
نيروهاي شما اسير شدم .
دراين جنگ ايران به تنهايي روي پاي خود ايستاده
بود ولي صدام را تقريبا " تمام جهان حمايت وتجهيز
مي كردندالبته نه به خاطراينكه صدام در حال جنگ
با كشور ايران بود بلكه به خاطر بايكوت كردن اسلام
او را ياري مي كردند
يكي از آن اسرا افسر بود و درجه ستوان يكمي
داشت باور كنيد من شجاع تر از آن افسر نديدم
خيلي خشن بود و هيكل قوي و ورزيده اي داشت
يكي از افسران ما با چوب سر او را شكافت در حالي
كه دستان او از پشت بسته بود

|
شعر
|
نگاه روشن او
تقديم به رهبر معظم انقلاب اسلامي
مثل شبنم مي درخشد دكمه ي پيراهنش
بوي عطر آفتاب آيد ز طرف گلشنش
خانه هاي دل چراغان مي شود با چشم او
چون امام آيينه دارد در نگاه روشنش
بسكه گل مي ريزد از لعل لبش وقت سخن
مي توان يك باغ گل چيد از حريم دامنش
اين ردا بر قامت سروش بود از پرنيان
يا نسيم سبز خورشيد است بر روي تنش
مي شود هر ذره يك آيينه رو در روي او
جانب خورشيد چون خيزد غبار توسنش
مي وزد وقتي ز چشمش بوي گلهاي عطش
بغض سرخ كربلا دارد نسيم شيونش
آه كز داغ هزار آيينه ي پرپر شده
با هزاران چشم مي گريد ضريح جوشنش
مي تراود تا كه « بسم الله » از لبهاي او
مي گريزد « ياسر » از درگاه او اهريمنش
خاطرات ماندگار
براي آنان كه هشت سال عشق را تجربه كردند و جاودانه
شدند
در نگاهم بهتي از آيينه هاي چشم توست
اين زلال آسماني همصداي چشم توست
اي فداي ذهن عاشورايي ات , تنها دلم
زائر بي دست و پاي كربلاي چشم توست
گه تو را خوانند عشق و گاه گويند آفتاب
آفتاب و عشق تنها خونبهاي چشم توست
مي برد با خويش جانم را نسيم سنگرت
مي برد آنجا كه خاكش توتياي چشم توست
ريخت روي سنگر و سجاده اشكت ـ
سالهاست
جبهه ها يادآور حال و هواي چشم توست
پلك هاي خسته ات را بار ديگر باز كن
آسمان مجذوب صبح بي رياي چشم توست
خاكريز اين دفتر خاكستري رنگ زمين
خاطرات ماندگاري از فضاي چشم توست
بال پرواز
اي نسيم بي كرانه اي شهيد آسماني
عطر سبز بودنت را روي گلها مي نشاني
مي فشارد بغض سنگين بي حضورت حنجرم
را
مانده ام تنهاي تنها با دلم كن همزباني
اي مسيح سرخ پوشم شعله دارم گر خموشم
زنده گردان اين دلم را , تو شهيدي , مي تواني
در حريم خود نشانها از قد و روي تو دارند
سروهاي سبز قامت , ياس هاي ارغواني
اي پرستوي مهاجر اين تويي كز هر كرانه
عشق را از اوج هستي روي دستم مي تكاني
بال پرواز تو خونين , صبح چشمان تو گلگون
از كجا مي تابي اي گل در كدامين آشياني
كاش مي بردي دلم را تا بهشت جاودانت
اي مزارت در حصار لاله هاي مهرباني
علمدار تيز پروازان عشق
براي خلبان شهيد عباس بابايي
بوي ياس كربلا را داشت چشمان ترت
آسمان را غرق گل مي كرد عطر پيكرت
داغ سرخ نينوا مي ريخت از لب هاي تو
همصدا با زخم عاشوراست زخم حنجرت
آسمان مهتاب را بر روي يك دستت نهاد
آفتاب آيينه دارد روي دست ديگرت
اي شهيد عشق هر دم مي برم نام تو را
لاله خونين دل رساند خويش را در محضرت
اي علمدار تمام تيز پروازان عشق
در كجاي خاك افتاده كنون بال و پرت
كربلا و نام عباس و حسين بن علي
هر سه روشن كرده اند آيينه هاي باورت
محمد تاري (ياسر)

|
|
|