روزنامه جمهوري اسلامي 22/06/1383 صفحه جبهه و جنگ

* ياد
* نبرد در جزيره
ياد




شهيد صفرعلي فرخ
نام پدر : حسن
تاريخ تول : 1342
تاريخ شهادت : 1364,7,3
محل شهادت : دربنديخان عراق
... هيچ گاه عادت نداشت كه لباس فرم سپاه بپوشد و به محل كارش برود , زيرا اين كار را نوعي تكبر و ريا مي دانست و هيچگاه كاري نمي كرد كه مردم فكر كنند او از موقعيت خود سواستفاده مي كند. وقتي در جبهه زخمي مي شد , براي اهل منزل چيزي نمي گفت . هيچ فقيري را از كمك خود بي نصيب نمي گذاشت .
بسيار خوش اخلاق بود و اين اخلاق حسنه اش زبانزد همه بود. عبادتهايش چه در ظاهر و چه در خفا رنگ و بوي خدا را داشت .
يادداشتهاي به جا مانده از شهيد گواه راز و نيازهاي مظلومانه و عاشقانه اش با خداي خود مي باشد و در هر جايي كه وارد مي شد , بذر محبت و دوستي مي فشاند. انگار خدا او را براي خودش نگه داشته بود , زيرا در كودكي دچار مريضي سختي شد كه همه دكترها جوابش كردند و مي گفتند كه او را به حال خود بگذاريد تا آرام آرام بميرد. پدر شهيد خواست كه كودكش در اواخر عمرش غذايي سير بخورد , برايش شير خشكي تهيه كرد و به او داد تا بخورد. خداوند همان شير را وسيله مداواي او قرار داد و علائم بيماري در او محو شد.
... او رشد كرد و به سن جواني رسيد و بنا به حسب وظيفه به جبهه رفت و در شب تاسوعاي حسيني در منطقه بديخان عراق , توسط عده اي از خودفروخته ها مورد حمله قرار گرفت و اين شهيد عزيز با وجود كمي مهمات , با شهامت و شجاعتي كم نظير مقابل دشمن ايستاد (هم رزمان شهيد مي گويند كه ايشان با يك سلاح كلاشينكف با استفاده از آموخته ها و تجربيات خود توانست چند ساعتي دشمن را معطل كند و پس از چند ساعت مقاومت تيري به پهلوي وي اصابت كرد و ايشان به زمين افتاد.
غيرت شهيد هيچگاه به او اين اجازه را نمي داد كه سلاحش به دست دشمن بيافتد. وي پس از زخمي شدن روي سلاح خود مي افتد. دشمن پس از اينكه صداي شليك تيري را از دفتر فرماندهي نمي شنود به داخل مي آيد و هنگام خارج شدن ازدفتر , شهيد كه هنوز نيمه جاني داشت با تمام نيروي خود سلاح را به سمت دشمن مي گيرد و همه آنها را مي كشد. دشمن با شنيدن صداي تير وارد دفتر فرماندهي مي شود و به دنبال شهيد مي گردند و سرانجام او را كنار تانكر آب , در حاليكه بر اثر خونريزي زياد از شدت تشنگي بي حال شده بود , مي يابند و با لب تشنه , همچو مولايش امام حسين (ع ) او را به شهادت مي رسانند.
تهيه و تنظيم : ستاد كنگره سرداران و 8000 شهيد استان گيلان

نبرد در جزيره




اسرار جنگ تحميلي از زبان يكي از اسراي عراقي
اشاره : يكي از ماندگارترين كارهاي نويسندگان ادبيات مقاومت و پايداري ما , ضبط و ثبت خاطرات اسراي عراقي بود كه در ابتداي اسارتشان بصورت كتاب هاي مختلفي همچون « اسرار جنگ تحميلي » منتشر گرديد.
بدون شك اين خاطرات در اثبات و حقانيت دفاع جانانه بچه هاي مظلوم خميني (ره ) نقش به سزا و تعيين كننده اي دارد. آنچه در پي مي آيد خاطرات يكي از اين سربازان عراقي است كه از نظر شما مي گذرانيم :
ام الرصاص :
به جزيره « ام الرصاص » آمديم . شنيده بودم كه سرسبز است و با طراوت , اما به محض ورود با فجايعي مواجه شدم كه دل هر بيننده اي را به درد مي آورد. اجساد متلاشي شده اين سو و آن سو پراكنده بود و حتي حيوانات نيز جان سالم به در نبرده بودند. با ديدن چنين صحنه هاي دلخراشي مو بر تنم راست شد. پس از مدتي به خاكريزي رسيديم كه گورستان زنده ها بود. در آن سوي ساحل بندر يا اسكله اي به چشم مي خورد. پرسيديم كه آنجا كجاست . گفتند كه محمره (خرمشهر) است . هوا بسيار سرد بود. باد به سمت ساحل مي وزيد. با اينكه من در جمع افراد گروهان خود بودم اما از نظر روحي خود را تنها احساس مي كردم .
لحظاتي بعد ناگهان تمامي سلاحها به سمت جسم شناوري بر روي آب آتش گشودند. اين تيراندازي نيم ساعت طول كشيد. بالاخره معلوم شد كه آن جسم شناور يونوليت سفيد رنگي است كه باد به وسط آب كشانده است . آنها تصور كردند مردان قورباغه اي ايران حمله كرده اند. همين يونوليت ارتش ما را به حال آماده باش درآورد و بلافاصله به واحد توپخانه دستور داده شد به سمت اين هدف شليك كند و بعد گلوله هاي توپ از بالاي سرمان عبور كردند و آب را نشانه رفتند.
در يكي از خطوط مقدم جبهه در حال سرگرم كردن نيروهاي اسلام بوديم . صداي تيراندازي متقابل گوش فلك را كر كرده بود. تا چشم كار مي كرد جسد بي سر و دست بود. ما در اين جنگ به خاطر ناقه و شتر نمي جنگيديم . گاهي به خاطر دفاع از خود و گاهي به خاطر هوي و هوس . زماني چنان در نقش خود فرو مي رفتيم كه انگار در يك فيلم سينمايي بازي مي كنيم . در حقيقت مجبور بوديم در اين جنگ شركت كنيم . آنها دم از عربيت و دفاع از ميهن مي زدند.
بعد از ساعتي تيراندازي با سلاحهاي مختلف , مدتي استراحت نصيبمان شد. گويي توافق كرديم كه آتش بسي برقرار شود و طرفين به جمع آوري و انتقال كشته ها و مجروحينشان اقدام كنند , ولي عمر اين آرامش كوتاه با ورود تانكها براي پشتيباني نيروهاي ما بسر آمد. دنيا در نظرمان تيره وتار شد. صداي غرش تانكها و توپهاي 106 ميلي متري و خمپاره ها , زمين را در زير پاهاي ما به لرزه درآورد. بار ديگر مدتي آرامش برقرار شد ودوباره با انهدام يك دستگاه تانك اوضاع متشنج گرديد.
يكي از سربازان ايراني از پشت خاكريز , سلاح آر پي جي خود را به طرف ما نشانه گرفت . در اين موقع فرمانده تانكي كه با من بود متوجه شد و گلوله اي به طرف او شليك كرد و حفره اي در خاكريز ايجاد نمود. ما اطمينان داشتيم كه در پشت خاكريز فقط چند نفر سرباز حضور دارند , زيرا ارتش ايران هنگام گلوله باران متقابل عقب نشيني كرده بود. لحظه اي ديدم كه آن سرباز پارچه سفيدي را به علامت تسليم بالا برده است . عده اي گفتند كه تيراندازي كنيد و عده اي ديگر تيراندازي را ممنوع كردند . در آن گيرودار يك خمپاره انداز 60 ميلي متري كه گويا در جايي مخفي شده بود به سمت ما آتش گشود و ما را غافلگير كرد. در نتيجه عده اي از نفرات ما كشته و من هم مجروح شدم , لذا نتوانستيم به آن سرباز نزديك شويم , زيرا نارنجك دستي به طرف ما پرتاب مي كرد. آن پارچه سفيد , چيزي جز فريب دادن ما نبود.
دستور عقب نشيني از ام الرصاص به ارتفاعات چلات صادر شد. چندي بعد از آنجا به تپه هاي چذابه و سپس به سوي مهران حركت كرديم .
مهران :
مهران يك شهري ايراني و متصل به سرزمينهاي عراق است . موقعيت استراتژيكي در خور اهميتي ندارد. نيروهاي ايران از بالاي ارتفاعات موجود بر كل شهر اشراف داشتند و ما در منطقه شني مسطح مستقر بوديم . به همين خاطر سربازان ايراني مي توانستند هر گونه نقل وانتقال عراق را زير نظر بگيرند. مدت يك هفته در آن منطقه مانديم , آنگاه دستور حركت به تپه هاي چذابه صادر شد و از آنجا راهي فكه شديم . روز بعد از حركت ما نيروهاي اسلام شهر مهران را از اشغال نيروهاي عراقي خارج كردند.
فكه :
ارتش عراق به دنبال يك نبرد شديد و پس از تحمل خسارات و تلفات سنگين سرانجام فكه را به تصرف خود درآورد. چيزي نگذشت كه نيروهاي ايراني ما را از سه موضع احاطه كردند. ما سنگرهايي در زير زمين ساختيم و موقعيت نظامي مان را تقويت كرديم . حتي واحد مهندسي نظامي يك خاكريز شني مقابل ما احداث كرد. قبل از اتمام خاكريز طبق دستوري عقب نشيني كرديم و خاكريز به وسيله بولدوزرها با خاك يكسان شد.
تا مدتي كه آنجا بوديم از گلوله باران و درگيريهاي متقابل خبري نبود , ولي هنگام عقب نشيني مواضع ما به شدت زير آتش قرار گرفت و فرمانده هنگ , سرهنگ دوم « صباح » با ماشين خود فرار كرد. به دنبال او فرماندهان گروهانها و رسته ها فرار را برقرار ترجيح دادند. ما سربازان هم تا جاده اصلي دويديم و از آنجا براي سازماندهي به « ابوالخصيب » اعزام شديم .
كربلاي چهار :
نيروهاي ايراني تا جاده اصلي جزيره ام الرصاص پيشروي كردند و بر پل حد فاصل بين اين جزيره و جزيره « ام الجبايي » مسلط شدند , نيروهاي ما نيز شب هنگام به طرف ام الرصاص حركت كردند. در آنجا با كماندوهاي « حطين » مواجه شديم . با ورود تيپ 66 نيروهاي ويژه درگيريهايي بين طرفين آغاز شد . درگيري به ديگر مناطق نيز كشيده شد. صدايي جز فرياد و غرش توپها و خمپاره ها به گوش نمي رسيد. به هر نحوي بود خود را به سنگرهاي بتوني رسانديم . در هر سنگر سه نفر از افراد كماندويي سپاه هفتم , سه نفر از واحد كماندويي حطين و دو نفر از تيپ 66 نيروهاي ويژه جاگير شده بودند . آن سوي جزيره بين ما و ايرانيها تبادل آتش همچنان جريان داشت . اجساد عراقي ها و ايراني ها سر تاسر جاده را پر كرده بود. دو روز بود كه از شروع درگيري در ام الرصاص مي گذشت . خاكريز عراقي ها با خاك يكسان شده بود. با اين حال جزيره از اشغال ايران آزاد شد ودستور عقب نشيني ما نيز به قصد سازماندهي صادر گرديد , ولي فرمانده تيپ ضمن مخالفت با اين دستور ادعا كرد كه ممكن است موضع ما از منطقه ابوالحيف مورد هجوم دوباره قرار گيرد.
شلمچه :
با اعصابي متشنج و جسم و روحي خسته وارد نهر جاسم شديم . عده اي در بين راه فرار كردند و تعدادي توسط جوخه آتش اعدام شدند. آنها ما را در سنگرهاي آسيب پذيري اسكان دادند كه هر آن ممكن بود با گلوله توپي منهدم شود. سه روز بدون آب و غذا سپري شد.
بين ما و نيروهاي ايراني يك جاده آسفالت وجود داشت . يك بار خودروهاي عراقي از طريق اين جاده به سمت خاكريز ايرانيها عبور كردند , به تصور اينكه خاكريز خودي است . سربازان ايراني به سمت راننده آتش گشوده و چند لحظه بعد او را به اسارت درآوردند. پس از آن جاده را بستيم .
سربازان ايراني به سوي خاكريز ما پيشروي كردند , ولي در بين راه زير آتش گلوله ها قرار گرفتند. تصور نمي كردم كه آنها زنده بمانند اما چند ثانيه بعد گلوله هاي آر پي جي هفت بر سر ما باريدن گرفت و بلافاصله دو سرباز ايراني سنگر ما را به تصرف درآوردند. سراسيمه مواضعمان را ترك كرده , خود را به نزديكي نهر جاسم رسانيدم . در آنجا افسران يكديگر را به باد دشمنان گرفته بودند. هر كسي ديگري را به دروغگويي و خيانت متهم مي كرد. اين دو نفر سرباز توانستند گروهان اول وچهارم تيپ كماندويي را شكست دهند. درگيري آنها تا بعداز ظهر ادامه يافت تا اينكه سه گروهان كمكي همراه با دستوري در مورد بازپس گيري خاكريز وارد عمل شدند. گروهانها همراه با چند واحد مجهز پياده براي باز پس گيري خاكريز حركت كردند و واحد توپخانه منطقه را زير آتش گرفت . من يك دستگاه كوچك « راكال » با خود حمل مي كردم . از طريق آن فحاشي افسران را نسبت به يكديگر مي شنيدم . يك طرف فرياد مي زد كه ارتش ايران با ما وارد جنگ شده است , نياز به كمك داريم . و طرف مقابل پاسخ مي داد كه مقاومت كنيد به زودي نيروي كمكي خواهد رسيد.
گلوله باران توپخانه قطع شد و ما پس از عقب نشيني آن دو سرباز به خاكريز رسيديم .
آن روز در كنار من يك دستگاه بي سيم 105 بود كه گروهان چهارم آن را سالم به جا گذاشته بود. هنگامي كه دستگاه را روشن كردم شنيدم كه فرمانده تيپ سرهنگ دوم « محمد رضا الجشعمي » با حالتي عصباني و متشنج به ماهر عبدالرشيد فرماند سپاه هفتم مي گويد : « قربان ما از سه طرف محاصره شده ايم و قادر به دفع حمله نيستيم . براي ما هليكوپتري بفرستيد تا از اين جا خارج شويم . »
اما كدام هليكوپتر مي توانست زير اين گلوله باران شديد و بي امان فرود آيد لحظاتي بعد حدود 70 تا 80 هزار سرباز كمكي وارد منطقه نهرجاسم شدند. يعني به نقطه اي كه مرگ در انتظارشان بود. نيروهاي ايراني منطقه را از سه طرف محاصره كرده بودند. تنها يك محور براي اين نيروهاي ما باز بود. هر كس داخل اين محاصره مي شد مطلقا نمي توانست خارج شود چرا كه در همان يك محور نيز جوخه اعدام انتظارشان را مي كشيد. اين بهترين فرصت براي پناهنده شدن به نيروهاي اسلام بود. ما سه بار تلاش كرديم اما موفق نشديم , چرا كه در آن موقع فرمانده رسته همراه ما بود.
به او گفتم : « قربان من عبور خواهم كرد. »
پرسيد : « به كجا , به خاك ايران » و من گفتم : « منتظر مي مانم تا همگي عبور كنيم . »
او گفت : « اگر به تنهايي عبور كني افراد گروهان چهارم تو را خواهند كشت . »
چند ثانيه اي منتظر شدم تا اينكه كسي با صداي بلند در داخل خاكريز عراق فرياد زد : « لااله الا الله صدام عدو الله »
اين جمله دو بار تكرار شد. همه تصور كردند كه ايرانيها مجددا نفوذ كرده اند. به همين خاطر عده اي از افراد گروهان چهارم پا به فرار گذاشتند و فرمانده رسته پارچه سفيدي بلند كرد و از خاكريز وارد جاده شد و ما پشت سر او در حال گفتن شعار « لا اله الا الله صدام عدو الله » از خاكريز گذشتيم . نيروهاي ايراني از ما به گرمي استقبال كردند. در بين آنها يك نفر طلبه كه عمامه سفيدي بر سر داشت به چشم مي خورد. در آنجا ايرانيها از ستوان « سالم » خواستند كه با قرارگاه تيپ تماس بگيرد و به آنها خبر دهد كه محاصره شده اند. در اين تماس فرمانده تيپ پاسخ گفت : « بهتر است مقاومت كنيد به زودي نيروي كمكي خواهد رسيد! »
لحظاتي بعد به وسيله چند دستگاه خودرو به خرمشهر انتقال يافته و از آنجا عازم اهواز شديم . هنوز صبح از راه نرسيده بود كه تعداد ما به چهار هزار اسير رسيد.
در آن گيرودار يك خمپاره انداز 60 ميلي متري كه گويا در جايي مخفي شده بود به سمت ما آتش گشود و ما را غافلگير كرد. در نتيجه عده اي از نفرات ما كشته و من هم مجروح شدم , لذا نتوانستيم به آن سرباز نزديك شويم
دو روز بود كه از شروع درگيري در ام الرصاص مي گذشت . خاكريز عراقي ها با خاك يكسان شده بود. با اين حال جزيره از اشغال ايران آزاد شد ودستور عقب نشيني ما نيز به قصد سازماندهي صادر گرديد