به مناسبت حادثه 20 شهريور 1380 آمريكا
مقدمه :
ساختار سيستم بين الملل ازجمله عواملي است كه بر
امنيت ملي تمامي كشورها , بويژه كشورهايي كه از توانايي كافي
براي شكل دهي به نظام بين الملل برخوردار نيستند , تاثير
درخور توجهي دارد. به همين علت شناخت روندهاي نظام
بين الملل و تاثير آن بر امنيت ملي كشورها بسيار مهم است .
مقاله زير به بررسي نظام بين الملل جديد پس از حملات 20
شهريور 80 مي پردازد :
حملات 20 شهريور 1380 تعارضات نظام بين الملل را
نمايان كرد. از يكسو , به دنبال اين حملات ضعف و
آسيب پذيري قدرتهاي بزرگ در برابر حملات تروريستي
آشكار شد و از سوي ديگر , با حذف طالبان و صدام از صحنه
قدرت , برتري برخي از كشورها بر ديگران نمايان گرديد. به
دنبال حملات 20 شهريور 1380 يكي از ضعيف ترين
كشورهاي جهان در برابر بزرگ ترين قدرت جهان قرار گرفت .
البته , بايد يادآور شد كه در اين رويارويي , تمامي جهان در
كنار آمريكا و عليه طالبان قرار گرفتند.
روسيه از اين حملات به منزله فرصتي طلايي براي
نزديك شدن به آمريكا استفاده كرد. چين نيز ضمن مشاركت در
ائتلاف ضدتروريسم , مناسبات خود را با آمريكا ارتقا بخشيد
و ديگر متحدان واشنگتن هم در قالب ناتو خود را در كنار آن
قرار دادند. بدين ترتيب , جبهه وسيعي متشكل از تمامي
قدرتهاي بزرگ عليه آنچه كه « تروريسم » خوانده شده شكل
گرفت و آمريكا با استفاده از فضاي بين المللي پديدآمده ,
توانست رژيم طالبان را با هزينه اندكي از صحنه قدرت حذف
كند.
فضاي حاكم بر روابط قدرتهاي بزرگ تا پيش از 20
شهريور 1380 چيزي بود كه آمريكا براي اعمال فشار بر ديگر
كشورها مانند ايران و عراق از آن برخوردار نبود. به همين
دليل , با مساعدشدن فضاي حاكم بر روابط ميان قدرتهاي
بزرگ , آمريكا كوشيد تا با حذف نظامهاي مخالف خود در
مناطق مختلف , نهايت استفاده را از شرايط جديد بكند. در
همين راستا , پس از حوادث 20 شهريور 1380 , عمليات
اشغال افغانستان و عراق و احتمالا , برخي از ديگر كشورها
طراحي شد كه تاكنون , دو مورد آن به اجرا درآمده است .
اما از نظر نحوه واكنش قدرتهاي مختلف , تفاوت عمده اي
ميان اين دو جنگ وجود داشت چرا كه در جنگ عليه عراق , كه
حدود بيش از يك سال پس از حمله به افغانستان صورت
گرفت , بيشتر قدرتهاي جهان با جنگ مخالفت كردند , اما
آمريكا به رغم اين مخالفتها و بدون قطعنامه شوراي امنيت و
تنها با همكاري تعداد محدودي از كشورها , به عراق حمله و
رژيم صدام را ساقط كرد. حتي مخالفتهاي آلمان , روسيه ,
چين و فرانسه به منزله مهم ترين قدرتهاي بين المللي با اين
جنگ , نتوانست از وقوع آن جلوگيري كند.
اين جنگ نيز همچون جنگهاي نفت اول و كوزوو نشان داد
كه روسيه توانايي دفاع از منافع و متحدان خود را در وراي
مرزهايش ندارد. تجربه يك دهه تداوم بحران و جنگ در چچن
نيز نشان مي دهد كه ابرقدرت پيشين حتي در تامين تماميت
ارضي خود نيز با مشكلاتي روبه رو است چه رسد به اينكه
بتواند از امنيت متحدان و دوستان خود دفاع كند.
آمريكا موفق شد در هر چهار جنگ كوزوو , كويت , عراق و
افغانستان , كشورهاي هدف را به تسليم و شكست وادارد.
هرچند پيروزي بر برخي از كشورهاي ضعيف , منزوي و داراي
نظامهاي غيرمردمي دستاورد بزرگي محسوب نمي شود , ضمن
آنكه بايد يادآور شد كه آمريكا به تنهايي نمي تواند چالشها و
تهديدهاي روياروي خود را حل كند و در اين راه , به همكاري
تعدادي از قدرتهاي ديگر نياز دارد.
در تمامي جنگهاي دهه گذشته , آمريكا ائتلافهايي گزينشي
را ايجاد كرد و با استفاده از اين ائتلافها از نظر نظامي موفق شد
به اهداف خود دست دست يابد. باتوجه به قدرت آمريكا و
گستردگي روابط بسياري از كشورها با آن , همواره تعدادي از
كشورها در مناطق مختلف جهان وجود دارند كه با واشنگتن
همكاري كنند بنابراين , آمريكا به ايجاد ائتلافهاي دائمي كه به
ايجاد ائتلافهاي متقابل از سوي ديگران بينجامد , نيازي ندارد.
هرچند اين كشور از نظر نظامي توانايي انجام اقدامات
يكجانبه عليه نظامهاي ضعيف را داراست , اما تجربه كوزوو ,
بوسني , افغانستان و عراق نشان داد كه صرف پيروزي نظامي در
جنگ كافي نيست و دست يابي به منافع و اهداف مورد نظر به
توان برقراري صلح و امنيت پس از جنگ نيز بستگي دارد. در
هيچ يك از موارد مزبور , آمريكا نتوانسته است به تنهايي ,
امنيت و ثبات كافي را در سرزمينهاي اشغالي برقرار كند , حتي
تشكيل ائتلافهاي گزينشي از طريق جلب همكاري ديگر
كشورها نيز به برقراري صلح و امنيت پايدار نيجاميده است .
مجموعه اين روندها به شكل گيري ساختار پيچيده اي از
نظام بين الملل منجر شده است كه با نظامهاي پيشين متفاوت
است . زماني كه از نظام بين الملل سخن به ميان مي آيد , انتظار
طبيعي اين است كه ساختار نظام بين الملل به نحوي يك قطبي ,
دو قطبي يا چندقطبي با اشكال مختلف آن ساده شود , اما
بررسي مزبور نشان مي دهد كه نمي توان نظام بين المللي جديد
را در اين قالبها ساده كرد , بلكه به جاي ساده سازي ساختار
نظام بين الملل , بايد براساس نقش و جايگاهي كه هر قدرت در
عمل , توانايي انجام خواسته هاي خود را دارد , تصوير دقيق و
پيچيده اي از نظام بين المللي را ارائه داد.
به دليل نبود دشمن مشخص همچون دوران جنگ سرد ,
مرزبندي مشخصي نيز در عرصه بين المللي وجود ندارد. در
دنياي جديد , نمي توان به وجود قطبهاي مشخص و متمايز
قدرت قائل بود و با مرزبندي , آنها را از يكديگر متمايز كرد. به
عبارت دقيق تر , قطبي بودن از صحنه بين المللي برداشته شده
است . كشورهاي مختلف براساس قدرت و منافعشان و متناسب
با شرايط مختلف , درباره نوع واكنش خود تصميم مي گيرند.
براي نمونه , در جنگ كويت . آلمان و فرانسه در كنار آمريكا
قرار گرفتند , اما ده سال بعد , در جنگ عراق , هر دو كشور از
نظر سياسي , در مقابل آمريكا بودند , بدون اينكه قطب جديدي
را شكل داده باشند. نمونه ديگر اينكه در مقابل حملات
تروريستي به آمريكا و حمله به افغانستان , جهان تقريبا
يكپارچه در كنار آمريكا قرار گرفت , اما حدود دو سال بعد در
جريان حمله به عراق , بيشتر كشورها و مردم جهان اين
حملات را محكوم كردند.
در عين حال , تاييد يا تقبيح رفتار آمريكا , در اين دو مورد
مختلف تاثيري نيز بر تصميم گيري اين كشور برجاي نگذاشت .
آمريكا در اوج مخالفت بين المللي با سياستهايش همان رفتاري
را انجام داد كه در اوج حمايت بين المللي از خود به نمايش
گذاشت .
اگر بخواهيم تحولات بين المللي را براساس نحوه عملكرد
آمريكا و ميزان مداخله اين كشور در مناطق مختلف جهان
ارزيابي كنيم , به اين نتيجه مي رسيم كه آمريكا طي دوران پس
از جنگ سرد , چهار جنگ را پشت سر گذاشته و تقريبا , در
تمامي مسائل و بحرانهاي مهم در گوشه و كنار جهان نقش
داشته است ; بنابراين , نظام بين الملل يك نظام تك قطبي تحت
هژموني آمريكاست . شايد چنين تصور و برداشتي براي
بسياري پيش آمده باشد , اما اين , تنها بخشي از واقعيت است .
همان طور كه گفته شد واشنگتن در هيچ يك از بحرانها و
جنگهايي كه طي يك دهه گذشته در آنها نقش داشته , به تنهايي
وارد عمل نشده است . بلكه در تمامي آنها , با حمايت و
پشتيباني تعدادي از قدرتهاي منطقه اي و بين المللي به جنگ ,
لشكركشي يا ديگر مداخلات اقدام كرده است . موضوعي كه
نشان مي دهد آمريكا به تنهايي توانايي مقابله با چالشها و
تهديدهاي بين المللي و حمله به كشورهايي ـ هرچند كوچك ـ
را ندارد.
اهميت اين امر از آنجا ناشي مي شود كه اگر آمريكا را فعال
مايشاه تصور كنيم , براي خنثي سازي اقدامات آن راهي جز
تسليم باقي نخواهد ماند , اما زماني كه بپذيريم اين كشور براي
انجام اقداماتي عليه ديگر كشورها به همكاري تعدادي از
قدرتهاي مهم نياز دارد , نتيجه اين مي شود كه مي توان با به
كارگيري راهكارهاي مناسبي مانع از همكاري ديگر كشورها با
آن شد.
در عين حال , اين راهكارها تا زماني موثر واقع خواهند شد
كه كشورهاي بي طرف به گزينش ميان يك كشور ثالث و آمريكا
مجبور نشده باشند. تجربه نشان مي دهد كه بيشتر كشورها , به
ويژه كشورهاي كوچك و قدرتهاي منطقه اي , زماني كه به
گزينش ميان آمريكا و يك كشور ديگر مجبور مي شوند , اين
كشور را برمي گزينند. رفتار پاكستان و عربستان در جنگ عليه
طالبان و رفتار كشورهاي عربي در جريان حمله به عراق گوياي
اين واقعيت است .
با اين حال , ممكن است اين امر در ظاهر , درباره قدرتهاي
بزرگ تا حدي متفاوت به نظر برسد. براي نمونه , چين ,
روسيه , فرانسه و آلمان زماني كه به گزينش ميان عراق و آمريكا
مجبور شدند به مخالفتهاي ظاهري با جدي خود ادامه دادند ,
اما در عمل , به نحوي با آمريكا همكاري كردند يا به زودي پس
از پايان جنگ , براي دست يابي به منافع بعدي يا براي حفظ
منافع خود در روابط با آمريكا پرونده اين اختلاف را مختومه
اعلام كردند. اين رفتار از چند عامل ناشي مي شود , نخست
اينكه منافع قدرتهاي بزرگ با امريكا بيش از كشورهاي كوچك
گره خورده است و به همين علت , در نهايت , ترجيح مي دهند
منافع بزرگ تر را قرباني منافع كوچك تر نكنند. دوم آنكه , حتي
اگر قدرتهاي بزرگ در كشورهاي در حال توسعه از منافع مهمي
برخوردار باشند , براي حفظ آن بايد قدرت دفاع از آن را داشته
باشند. در حال حاضر , هيچ يك از قدرتهاي بزرگ همچون
آمريكا توانايي لشكركشي در مقياس وسيع را به مناطق مختلف
جهان ندارد. بنابراين , حتي اگر يك كشور در شرق آسيا يا
خاورميانه امتيازاتي هرچند بزرگ به آلمان , فرانسه , ژاپن يا
روسيه اعطا كند , در صورت رويارويي نظامي ميان اين كشور با
آمريكا , هيچ يك از اين كشورها توانايي دفاع از آن را در برابر
آمريكا نخواهند داشت و در نهايت , مجبور خواهند شد براي
حفظ بخشي از منافع خود , آمريكا را در منافع و امتيازات
اعطايي سهيم كنند. براي نمونه , عراق با اتخاذ استراتژي دادن
امتياز به قدرتهاي مهم , كوشيد تا حمايت آنها را عليه آمريكا
به دست آورد. قرارداد پنجاه ميليارد دلاري با روسيه دقيقا در
راستاي چنين هدفي انجام شد , اما رفتار روسيه در اين جنگ
نشان داد كه اين كشور توانايي حفظ چنين امتيازي را ندارد.
نمونه هاي تاريخي چنين شرايطي درباره ايران نيز وجود
دارد. براي نمونه , در اوايل قرن بيستم , تلاش ايران براي دادن
امتياز به آمريكا براي جلب همكاري آن عليه روسيه و انگليس
به شكست انجاميد. در دوره مشروطه , مستشاران مالي آمريكا
با ضرب الاجل روسيه از ايران اخراج شدند و پس از جنگ
جهاني دوم , قواي روسيه با ضرب الاجل آمريكا مجبور شدند
خاك ايران را ترك كنند. علت تمامي اين موارد آن است كه در
نهايت , حفظ جايگاه و موقعيت , مستلزم برخورداري از قدرت
است و صرف كسب يك امتياز به منزله در اختيار داشتن آن و
امكان برخورداري از آن نيست .
براساس آنچه گفته شد , برخلاف نظم پيشين , نظام جديد ,
نظمي سياسي است كه ساختار منعطفي دارد و متناسب با
موضوعات , اتحادها و ائتلافهايي كه شكل مي گيرد , متفاوت
است . كشورهاي مختلف به جاي اينكه همچون دوران جنگ
سرد خود را در قالب يك بلوك تعريف و مواضع خود را با آن
هماهنگ كنند , با توجه به اينكه منافع آنها در گرو اتخاذ چه
موضعي است , تصميم گيري و موضع خود را اعلام مي كنند.
بنابراين , براساس اين ديدگاه , نظم جديد نظمي غيرساختاري
است و آنچه تعيين كننده رفتار كشورهاست , منافع ملي آنها
مي باشد كه تابعي از شرايط زمان و مكان است .
در اين شرايط , تلاش براي شكل دهي به اتحادها و
ائتلافهاي درازمدت و برقراري روابط استراتژيك با برخي از
كشورها عليه برخي ديگر معنا نمي يابد. رفتار كشورها با يكديگر
بيشتر تاكتيكي است تا استراتژيك و اين , نه به معني نداشتن
استراتژي درازمدت , بلكه بدين معني است كه در استراتژي
درازمدت , بيشتر اهداف و منافع بلندمدت تعريف شده اند و
نحوه دست يابي به آنها به شرايط زمان و مكان واگذار شده
است . پاكستان و عربستان به رغم سرمايه گذاري وسيعي كه
روي طالبان كردند , زماني كه ادامه اين سياست را به زيان خود
ديدند , به راحتي تغيير موضع دادند و حتي حاضر نشدند به
متحدان سابق خود پناهندگي سياسي اعطا كنند.
حتي خود آمريكا نيز , كه در سال 1380 بيشترين كمك را
به طالبان كرده بود , به راحتي , درصدد حذف آن از صحنه
قدرت در افغانستان برآمد و براي دست يابي بدين هدف , از
تلاش براي جلب همكاري هيچ كشوري , حتي ايران كه آن را در
صدر كشورهاي حامي تروريسم قرار داده بود , خودداري نكرد.
آمريكا متناسب با شرايط , زماني با ايران عليه طالبان و صدام
به همكاري پرداخت و با پايان يافتن اين تهديدها , بر ايران
اعمال فشار كرد. اين همان نظمي است كه در آن , منافع
كوتاه مدت حرف اول را مي زند , نه منافع درازمدت . همچنين ,
اتحادها و ائتلافها در آن تاكتيكي است , نه استراتژيك بنابراين ,
به طور طبيعي , در چنين فضايي , جست وجوي متحد
استراتژيك , خطاي سياسي فاحشي محسوب مي شود.
آمريكا ضمن تلاش براي جلب حمايت
قدرتهاي بزرگ پس از حملات 20 شهريور
1380 , كوشيد با حذف نظامهاي مخالف
خود در مناطق مختلف جهان , نهايت استفاده
را از شرايط جديد بكند
تجربه جنگ افغانستان و عراق به نظاميان
آمريكائي ثابت كرد صرف پيروزي نظامي
در جنگ كافي نيست و دستيابي به منافع و
اهداف مورد نظر به توان برقراري صلح و
امنيت پس از جنگ نيز بستگي دارد
آمريكا در هيچ يك از بحرانها و جنگها
طي يك دهه اخير به تنهايي وارد نشده
است , بلكه در تمامي آنها تلاش كرده است تا
حمايت تعدادي از قدرتهاي منطقه اي و
بين المللي بدست آورد معناي اين
واقعيت آن است كه آمريكا به تنهائي
توانائي مواجهه با بحرانهاي
بين المللي را ندارد

|